استراتژی‌های بازنمایی از دیدگاه روانشناختی

استراتژی‌های بازنمایی

کلیشه سازی

Stereotype از واژه یونانی Stereo به معنای جامد و سفت و سخت مشتق شده‌است. کلیشه‌ها در واقع ایده ها و فرضیاتی هستند در حال جریان درباره گروههای خاصی از افراد. کلیشه‌ها به مانند دو روی یک سکه عمل می‌کنند؛ آنها از یک سو به طبقه بندی گروهها می‌پردازند و از سوی دیگر به ارزیابی آنها اقدام می‌کنند. بنابرین کلیشه‌ها در بر گیرنده سویه ای ارزشی هستند که قضاوتی جهت دار را در بر دارند. گرچه کلیشه‌ها به دو شکل مثبت و منفی دیده می‌شوند اما اغلب آنها دارای بار منفی هستند و سعی می‌کنند از مجرای موضوعاتی سهل الوصول ادراکی از موقعیت یک گروه را فراهم آورند که به شکل قطعی و مشخصی، تفاوت های موجود در بین گروهها را برجسته سازند. این امر در حالی از خلال فرایند های کلیشه‌سازی تحقق می یابد که از  طیف وسیعی از تفاوت ها در بین گروههای مد نظر چشم پوشی می‌شود و کلیشه‌ها از خلال فرایند های ساده‌سازی سعی در یکدست سازی این تفاوت ها دارند.

در حالت کلی کلیشه‌سازی فرایندی است که بر اساس آن جهان مادی و جهان ایده ها در راستای ایجاد معنا، طبقه بندی می‌شود تا مفهومی از جهان شکل گیرد که منطبق با باورهای ایدئولوژیکی باشد که در پسِ پشتِ کلیشه‌ها قرار گرفته اند.

هال کلیشه‌سازی را کنشی معنا سازانه میداند و معتقد‌‌است “اساساً برای درک چگونگی عمل بازنمایی نیازمند بررسی عمیق کلیشه‌سازی ها هستیم” (Hall, 1997:257 ). هال در بیان دیدگاه خود در باره کلیشه‌سازی به مقاله «ریچارد دایر» با عنوان «کلیشه‌سازی» اشاره می‌کند. دایر در این مقاله به تفاوت مهمی اشاره می‌کند که میان دو اصطالاح طبقه بندی و کلیشه‌سازی وجود دارد. از منظر دایر، بدون استفاده از طبقه بندی ها امکان معنادهی به جهان بسیار دشوار است (گرچه ناممکن نیست)، چرا که مفاهیم یا طبقه بندی های موجود در ذهن است که با انطباق آنها با مفاهیم عام، امکان درک و مواجهه با جهان ممکن می‌شود. مبنای نظری بحث دایر، مفهوم طبقه بندی آلفرد شوتز است. بنابراین و در حالت کلی، هال (1997) سه تفاوت بنیادین میان طبقه بندی و کلیشه‌سازی را اینگونه بر می شمرد:

اولاً کلیشه‌ها تفاوت ها را تقلیل داده، ذاتی، طبیعی و نهایتاً تثبیت می‌کنند، ثانیاً با بسط  یک استراتژی منفک سازی و شکافِ طبیعی و قابل قبول را از آنچه که غیر طبیعی و غیر قابل قبول است تفکیک  می‌کنند … ثالثاً کلیشه‌ها از نابرابری های قدرت حمایت می‌کنند. قدرت همواره در مقابل فرودستان و گروههای طرد شده قرار می‌گیرد (Ibid: 258).

بنابراین کلیشه‌ها نگهدارنده نظم اجتماعی و نمادین اند و بسیار سفت و سخت تر از طبقه بندی ها عمل می‌کنند. از منظر فوکویی، کلیشه‌ها بر مبنای گفتمان های دانش / قدرت شکل می‌گیرند و عمل می‌کنند. همان گونه که قبلاً نیز ذکر شد، قدرت در اینجا در معنای محدود آن و در اصطلاحاتی همچون قدرت اقتصادی و اجبار فیزیکی عمل نمی‌کند بلکه شکلی نمادین دارد که با طرد آئینی همراه است.

تئو ون دایک بر مبنای پژوهش هایی که در اواخر دهه نود در زمینه گفتمان های مختلف و بازتولید نژادپرستی انجام داده است معتقد‌‌است که “تعصبات و کلیشه‌ها بر تمامی فرایندهای پردازش اطلاعات یعنی خواندن، فهم و به خاطر سپردن گفتمان اثر می گذارد” (ون دایک، 1382 :298). بنابراین هر آنچه در فرایند پردازش اطلاعات دخیل است می تواند ابزار کلیشه‌سازی باشد؛ از تاثیرات تکنولوژیک گرفته تا ساختارهای روانشناختی افراد. رسانه‌ها به عنوان میانجی انتقال اطلاعات از فرایند تولید کلیشه‌ها مستثنی نیستند. آنها کلیشه‌ها را می سازند، تقویت می‌کنند، بازتولید می‌کنند و حتی به اضمحلال می کشند.

سینما هم به مثابه رسانه ای مهم در جهان معاصر در امر کلیشه‌سازی دخیل است. در دنیای سینما، ابتدا کلیشه‌ها برای کمک به ادراک روایت از سوی مخاطب شکل گرفتند.  از سوی دیگر کلیشه‌ها سبب ایجاز در روایت سینمایی می‌شوند. آنها تحت تاثیر عوامل زمینه ای نیز هستند. بنابراین”کلیشه‌ها به تبعیت از تغییر بافت سیاسی- فرهنگی تغییر می‌کنند” (هیوارد، 1381: 270). به عنوان نمونه، بازنمایی کمونیسم در سینمای هالیوود دهه های 1950 تا 1990 طیفی را تشکلیل می‌دهد که از کمونیسم به مثابه تهدید (یعنی نیرویی بیگانه که می بایست شکست داده شود) تا نظام بی کفایت و فاسدی که محکوم به شکست است در نظر گرفته شده‌است. از سوی دیگر کلیشه‌ها در بازنمایی تیپ ها و هنجارها بکار گرفته می‌شود و از آنجایی که “محصولاتی اجتماعی- فرهنگی هستند که شکل هنجاری به خود می‌گیرند، [پس] می بایست در مناسبت با نژاد، جنسیت، تمایلات جنسی، سن، طبقه و ژانر مورد بررسی قرار گیرند”(هیوارد، 1381: 270)

طبیعی سازی

طبیعی سازی به فرایندی اطلاق می‌شود که از طریق آن ساخت های اجتماعی، فرهنگی و تاریخی  به صورتی عرضه می‌شوند که گویی اموری آشکاراً طبیعی هستند. طبیعی سازی دارای کارکردی ایدئولوژیک است. در فیلم و تلویزیون، دنیا به صورت طبیعی به شکل دنیایی سفید، بورژوازی و پدرسالار نشان داده می‌شود و بر این اساس طبیعی سازی وظیفه تقویت ایدئولوژی مسلط را بر عهده می‌گیرد. گفتمان های طبیعی ساز چنان عمل می‌کنند که نابرابری های طبقاتی، نژادی و جنسیتی بصورت عادی بازنمایی می‌شوند. “تصویر زن به شکل موجود درجه دوم و ابژه نگاه خیره مرد نشان داده می‌شود. (هیوارد، 1381:  204).

مفهوم طبیعی سازی در آثار رولان بارت ذیل عنوان اسطوره سازی به گویاترین شکل ممکن مطرح شده‌است. بارت اسطوره را نوعی گفتار می‌داند که صرفاً محدود به گفتار شفاهی نیست. “این گفتار مشتمل بر شیوه هایی از نوشتار و بازنمایی ها؛ نه فقط گفتمان نوشتاری بلکه همچنین عکاسی و سینما و گزارش و ورزش و نمایش ها و تبلیغات نیز شامل آن می‌شود و تمامی اینها می تواند در خدمت پشتیبانی از گفتار اسطوره قرار گیرد” (بارت، 1380: 86).  باید توجه داشت که در اسطوره دو مضمون [دال و مدلول] کاملاً آشکار هستند؛ “یکی پشت دیگری پنهان نشده‌است … اسطوره چیزی را پنهان نمی‌کند؛ کارکرد اسطوره تحریف کردن و مخدوش کردن است نه ناپدید کردن” (بارت، 1380:  97). در این روند است که اسطوره دست به «طبیعی سازی» می زند و اینگونه است که اسطوره شکل می‌گیرد: “اسطوره تاریخ را به طبیعت بدل می‌کند … اسطوره گفتاری است که به شیوه مفرط موجه جلوه داده می‌شود” (بارت، 1380: 105). به عبارت دیگر، اسطوره ها عقل سلیم را که امر تاریخی است به گونه ای عرضه می‌کنند که انگار چیزی طبیعی است. این امر بی شک نوعی سوء استفاده ایدئولوژیک است.

بارت اسطوره را «گفتاری سیاست زدوده» می‌داند چرا که “طبیعی جلوه دادن پدیده های تاریخی هدفی ندارد جز سیاست زدایی” (اباذری،1380: 145). حاصل کار از بین رفتن عمل سیاسی در معنای واقعی کلمه، تبدیل علم انسانی به علم طبیعی و نهایتاً جایگزینی گزارش به جای تبیین است.

برای بارت اسطوره ها به عملکرد ایدئولوژیک «طبیعی‌سازی» کمک می کنند تا واکنش های فرهنگی به اموری کاملاً «طبیعی»، «عادی»، «خودآگاه» و مطابق با «عقل سلیم» به نظر برسند. “طبیعی سازی، بازنمودهای ایدئولوژیک خاص را بصورت عقل سلیم در می آورد و بدین وسیله آنها را غیر شفاف می‌کند، یعنی به عنوان ایدئولوژی به آنها نگاه نمی‌شود” (فرکلاف، 1379: 50)

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   عوامل موثر برافت تحصیلی و ترک تحصیل دانش اموزان

 

2-2-2  نشانه شناسی

«نشانه شناسی» اصطلاحی است که در زبان فارسی معادل دو اصطلاح مختلف، اما هم‌معنا، به کار می‌رود. هم معادل واژه «semiology» است که زبان‌شناس سوئیسی، فردینان دوسوسور آن را به کار می‌برد؛ و هم معادل واژه «semiotics» در نظریه فیلسوف آمریکایی چارلز سندرس پیرس. گرچه باید توجه داشت که نشانه‌شناسی مورد‌نظر این دو نفر کاملا یکسان نیست، اما مبانی هر دو از مباحث کلیدی در نشانه‌شناسی هستند.

از دید سوسور، نشانه‌ کلیتی است ناشی از پیوند بین دال و مدلول. رابطه‌ی بین دال و مدلول را اصطلاحاً «دلالت» می‌نامند. نشانه حاصل انطباق این دو عنصر، یعنی دال و مدلول است. نشانه همیشه دو رو دارد. دال بدون مدلول، یا به عبارتی دالی که به هیچ مفهومی دلالت نکند، صدایی گنگ بیش نیست و مدلولی که هیچ صورتی (دالی) برای دلالت بر آن وجود نداشته باشد امکان ندارد، قابل دریافت و شناخت نیست. (سوسور به نقل از سجودی، 1390: 13)

سوسور معتقد است، « نشانه‌ی زبانی رابطه‌ی بین یک چیز و یک نام نیست، بلکه رابطه‌ای است بین یک مفهوم و یک الگوی صوتی. الگوی صوتی به واقع از نوع صوت نیست؛ زیرا صوت چیزی مادی (فیزیکی) است. الگوی صوتی پنداشت روان‌شناختی شنونده از صوت است آن‌گونه که از طریق حواس دریافت می‌کند. این الگوی صوتی را فقط از آن جهت می‌توان «مادی» تلقی کرد که بازنمود دریافت‌‌های حسی ما هستند. بنابراین، الگوی صوتی را می‌توان از آن عنصر دیگری که در نشانه‌ی زبانی در پیوند با آن است بازشناخت. این عنصر دیگر عموماً از نوع انتزاعی‌تر است: «مفهوم». (سجودی، 1390: 14) از دید سوسور، فرایند انتخاب یک صوت خاص برای متصل کردن آن به یک ایده‌ی خاص کاملاً اختیاری‌است. (سوسور به نقل از چندلر، 1387: 52)

پیرس استدلال می‌کند که مفسران خود باید به نشانه‌ها معنا بخشند. به نظر او، نشانه چیزی است که «به چشم کسی، از بعد خاصی، یا دامنه معینی به جای چیز دیگری می‌نشیند.» این با نظر سوسور در مورد کارکرد نشانه مغایر بود. پیرس معناشناسی را مهم می‌دانست، آن‌گونه که او تعبیر می‌کرد: «این جهان سرشار از نشانه‌هاست، هرچند که منحصراً از آن‌ها تشکیل نشده باشد.» هرچه را انجام می‌دهیم، می‌توان پیامی، یا به قول پیرس نشانه‌ای تلقی کرد. (آسابرگر، 1383: 29 )

 

2-2-3  جنسیت

امروزه این تفکر که “جنسیت ” افراد منشا زیست شناختی ندارند و جامعه بشری آنها را شکل می دهد و بر افراد تحمیل می کند ، در اندیشه جامعه شناختی پذیرفته شده و بسط یافته است. به گونه ای که شاخه های متعدد جامعه شناسی در حال حاضر به عنوان یکی از الویت های مهم خود مباحث جنسیتی را درکانون طرح های پژوهشی قرار داده اند ) گیدنز،١٣٧۴؛گرت ، ١٣٧٩ ؛ فریدمن ، ١٣٨١ ؛ جکسون و اسکات ، ٢٠٠٢ ) . جنسیت ، برحسب تعریف به آن جنبه از تفاوت های مرد و زن مربوط میشود که از لحاظ فرهنگی و اجتماعی شکل میگیرد ( مارشال ، ١٩٩٨ ). از این نظر جنسیت از “جنس”که بر تفاوت های زیستی زنان و مردان اطلاق می گردد،تمییز داده شده می شود.در واقع جنسیت با “همبستگی های فرهنگی استقرار یافته پیرامون “جنس” ارتباط دارد.(گافمن210:1997)

رسانه جمعی با بازنمایی الگوهای هنجاری حاکم بر زندگی اجتماعی در قالب اجرای نمایش گونه ،عملا نقش بر سازنده و بازتولید کننده ی این هنجارها را در زندگی اجتماعی امروزی عهده دار است.آنها با ارئه تصویری خاص از مناسبات دو جنس ،می توانند نقش مهمی در نهادینه شدن چهارچوب مفهومی آن تصویر خاص داشته باشند.از این نظر رسانه های جمعی می توانند به صورت ابزاری سیاسی درآیند تا در دست یک گروه،طبقه(همچون طبقه جنسی) قشر یا صاحبان اندیشه و مرام خاص ،به وسیله ی سو استفاده و آزار دیگران بدل شوند. در میان رسانه های جمعی شناخته شده،سینما به عنوان یک هنر برتر نسبت به دیگر هنرها و نیز به خاطر امکانات ویژه اش برای نمایش مناسبات مربوط با جنسیت ،همچون یک نمونه ایده آل برای تحقیق در باب نابرابری ها و تفاوت های جنسیتی خود را به ما نشان می دهند(استریناتی 121:1380 ،بنیامین،1936)

فرهنگ جنسیتی از مفاهیمی است که به شیوه های مختلفی نمایش داده می شود.سینما را می توان ابزاری قوی برای نمایش و ساخت و برساخت فرهنگ جنسیتی دانست.سینما به عنوان یک رسانه عمومی می تواند تاثیر مهمی بر فرهنگ جنسیتی بگذارد به همین دلیل نقش تولید محتوای آن بسیار مهم است چون با تولید انبوه و جذاب هم می تواند کلیشه های جنسیتی سنتی را به نفع گروهی خاص تولید کند و هم می تواند با انتقاد از سرکوب جنسیتی موجب آگاهی مفید برای توده اجتماع باشد.

بازنمایی های رسانه ای از این لحاظ مهم هستند که شناخت و باور عمومی را شکل می دهند .اگرچه ارتباط بازنمایی با زندگی و تجربه مردم در جهان اجتماعی ، پیچیده است، اما بازنمایی ها برای مردم دارای پیامد های واقعی است . ریچارد دایر بر این نکته تاکید می کند که « نحوه ی برخورد با گروه های اجتماعی در بازنمایی فرهنگی ، بخشی از این نکته است که با آنها در زندگی واقعی به چه نحو برخورد شود .» (Giles & Middleton, 1999:59)

فمنیست ها معتقدند که توصیف زن در آثار مردانه ،بوسیله مردان و با ابزار های زبانی مردسالار صورت می گیرد به همین دلیل زنان خود را با میانجیگری زبانی مردانه می شناسند.از این رو فهم و زنان از خود فهم اصیلی نیست.از نظر فمنیست های ایرانی، زنان در تاریخ ادبیات فارسی حاشیه نشین بوده اند .پیدا ترین حضور زن در شعر فارسی حضور مادرانه اوست که آن هم در آغاز شعر فارسی نمودی نداشته و به تدریج در آثار متاخرین نمود داشته است.(امامی :1385 )

منتقدین فمینیست بر این باور بودند که بهبودبخشی و افزایش بازنمایی زنان در رسانه، منجر به تغییر اجتماعی خواهد شد. (والترز، 1995: 36) گرچه رهیافت تصاویر زنان بر اساس قواعد سنتی پژوهش­ در رشته­ی ارتباطات پیش می­رفت، سیاست­های جنبش را نیز مد نظر داشت. با مستندسازی تفوق جنسی در تصاویر رسانه­ای، فمینیست­ها توانستند دست به آگاهی­سازی بزنند و با افزایش آگاهی نسبت به نابرابری فرهنگی، بر رسانه­ها برای تغییر فشار وارد کنند. (والترز، 1995: 37) این یک قدم بسیار مهم بود، چرا که این اصل که تفوق جنسی در فرهنگ عمومی شیوع دارد –و حتی این باور که تفوق جنسی امری غلط است- هنوز جای بحث داشت. با این حال که در ابتدا  بر سر آن­که مطالعات فرهنگی پروژه­ای حیاتی برای فمینیسم است، توافق وجود داشت، اما عدم توافق در مورد آن­که در تحلیل چه سمت­وسویی باید مورد توجه قرار گیرد به سرعت سربرافراشت.( The hand book of sociology of gender)