تأثیر شخصیت بر رفتار از دیدگاه روانشناسی

تأثیر شخصیت بر رفتار

در مورد تجارب اولیه دوران کودکی و در نتیجه محبت دیدن و مراقبت شدن راتر و ماج مطالعاتی را انجام دادند و دریافتند که هر چند ارتباط مستقیمی بین تجارب دوران کودکی والدین و توانایی آنان در مراقبت خوب از فرزندان وجود ندارد، ولی این ارتباط به طور غیر مستقیم از طریق کسب ارزش های اجتماعی و نگرش ها و نیز تأثیر در رشد شخصیت وجود دارد. مشکلات عاطفی و فشار روانی در دوران کودکی از عواملی است که باعث ایجاد روابط عاطفی ناجور در بزرگسالی می شود ( داگلاس، ترجمه یاسایی 1374).

فروید بیش از هر روان شناس دیگر معتقد  به تأثیر تجارب دوران کودکی به خصوص 5 سال اول بر رشد شخصیت بود، او بر این نظر بود که رفتار آدمی به شکل انعطاف ناپذیری توسط نیرو های فیزیولوژیکی (غرایز) و تجربه های کودکی تعیین می شود. بررسی های انجام شده درباره نظریه فروید، بیانگر آن هستند که سال های میانه کودکی ( تقریباً بین 7 تا 12 سالگی ) ممکن است به نحوه چشمگیری بیش از سال های نخستین کودکی در شکل گیری الگوی شخصیت بزرگسال دارای اهمیت باشد( اولویوس، 1979)، البته این بدین معنا نیست که پنج سال نخست زندگی تأثیر ی بر  رشد شخصیت ندارد، بلکه نکته در اینجاست که رشد شخصیت پس از 5 سالگی نیز کماکان ادامه می یابد.

سنینی که در آن ها به زعم فروید هیچ رشدی انجام نمی گیرد. یونگ نیز معتقد است، یک ارتباط مشخص بین شخصیت فعلی شخص و گذشته یعنی سال های اولیه و کودکی شخص و همین طور با تاریخ کل انواع وجود دارد، در حقیقت گذشته اولیه و ابتدائی انسانها مبنای عمده روان شخص شده و رفتار فعلی او را جهت داده و بر آن تأثیر می گذارد.

او نیزمعتقد است والدین  نقش مهمی را درشکل گیری شخصیت کودک بازی می کنند. آنها می توانند رشد کامل شخصیت را از طریق روشی که بر اساس آن با کودک رفتار می کنند، بازداری کنند و یا خنثی سازند. (شولتز؛ ترجمه کریمی و همکاران ،1386). حال اگر والدین هر دو  دچار مشکلات رفتاری و روانی باشند و به طور کلی فضای روانی حاکم بر خانواده ناسالم باشد، احتمال اختلالات رفتاری کودک از نظر آماری بسیار بالا می رود (سیف نراقی، نادری1370، ص140). هورنای با نظر فروید در مورد نقش اساسی چند سال اول کودکی در شکل گیری شخصیت موافق  بود و دو نیاز دوران کودکی را در تعیین شخصیت مهم می دانست:

نیاز به ایمنی و نیاز به ارضا. او معتقد بود احساس ایمنی در کودک کاملاً بستگی به نحوه برخورد والدین دارد. به عقیده هورنای، والدین با تنبیه های بی دلیل با تبعیض قایل شدن بین فرزندان، بد قولی، رفتار های غیر عادی، تحقیر، مسخره و منزوی کردن کودک، احساس ایمنی وی را از بین می برند و احساس تنفر  و دشمنی  را در او به وجود می آورند این احساس تنفر و  دشمنی نسبت به والدین به دلایلی چون ترس از والدین، احساس درماندگی، نیاز به دوست داشته شدن و احساس گناه در کودک سرکوب می شود و در نهایت منجر به اضطراب شده وریشه انواع روان رنجوریها می شود.

مزلو نیز در تأکید نیاز به ایمنی می گوید که محبت کافی در دوران کودکی به صورتی حیاتی به عنوان شرط لازم خودشکوفایی اهمیت دارد. او همچنین به اهمیت ارضای     نیاز های اساسی در دو سال اول زندگی اشاره می کند  این موضع گیری مزلو شبیه به تأکید اریکسون بر اهمیت و رشد اعتماد در کودکی اولیه است.

اریکسون  معتقد است هر گاه مادر، نسبت به نیاز های جسمانی نوزاد قویاً پاسخگو و مهربان باشد و برای وی، محبت و امنیت زیادی فراهم نماید، در آن صورت طفل به تدریج به دنیای پیرامون  خویش اعتماد خواهد کرد.

از طرف دیگر، هر گاه مادر در رفتار خود طرد کننده، بی توجه یا بی ثبات باشد، طفل این موضوع را کاملاً در می یابد و یک نگرش بی اعتمادی نسبت به دنیای اطراف خویش در او شکل
می گیرد. چنین فردی در روابط بعدی خود با دیگران مظنون، ترسو و مضطرب خواهد بود. بنابراین بدون محبت و احساس ایمنی کافی واحساس احترام در کودکی برای خویشتن یا خود بسیار دشوار است که در بزرگسالی تا حد کمال و شکوفا شدن رشد کند. بنابر نظر شاملو (1368)، والدین کودکان سلوکی محروم کننده و طرد کننده هستند؛ رفتار های نا بهنجار کودکان نیز معمولاً واکنشی خشم آلود به محرومیتی است که در خانواده مدرسه یا محیط احساس می کنند.

از نظرآدلر احساس کلی حقارت به عنوان یک نیروی تعیین کننده رفتار همواره حاضر و حیاتی است. از نظر او این تجربه اولیه حقارت برای هرکودک  خردسالی  رخ می دهد،  اما شالوده ژنتیکی ندارد بلکه به علت ناتوانی کودک و وابستگی به والدین در او پدید می آید. اگر کودکی قادر به جبران احساس حقارت خود نباشد منجر به شکل گیری عقده حقارت در او می شودکه این عقده درکودکی به سه شیوه می تواند شکل بگیرد: در اثر حقارت جسمانی، در اثر لوس کردن و در اثر نادیده گرفتن از طرف والدین.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   بودجه چیست؟

کودکان نازپرورده از احساس اجتماعی اندکی برخوردارند. آنها بسیار نا شکیبا،کم تحمل هستند و هرگز  نیاموخته اند که باید برای آنچه خواهان آنند صبر پیشه کنند.     بر همین منوال این کودکان چیرگی بر مشکلات یا سازگاری با دیگران را یاد نگرفته اند.  فهم این موضوع که چگونه کودک نادیده گرفته شده – کودک ناخواسته و مطرود – دچار عقده حقارت می گردد، چندان دشوار نیست. ویژگی دوران نوباوگی و کودکی این نوع کودکان فقدان عشق و ایمنی است و این به دلیل حالتی بی تفاوت و حتی خصمانه والدین نسبت به آنها پدید آمده است. در نتیجه کودک ممکن است دچار احساس های بی ارزشی و حتی خشم گردد و به دیگران بی اعتماد  شود.

آدلر بر تأثیر مهم مادر به عنوان نخستین کسی که کودک با وی تماس برقرار می کند، اشاره دارد او می تواند از طریق رفتارش با کودک علاقه اجتماعی را بپروراند یا اینکه می تواند رشد آن را تحریف یا مسدود کند. کودک و (بعد ها بزرگسال)  که دیدی خصمانه و بد گمان به دیگران دارد، با مسائل زندگی نیز با همین نگرش برخورد خواهد کرد.کسانی که احساس علاقه اجتماعی ندارند، ممکن است به افرادی نامطلوب از نظر اجتماعی – مانند روان رنجور، مجرم و مستبد تبدیل شوند. آدلر نیز معتقد بود که ماهیت سبک زندگی بستگی دارد به ترتیب تولد فرد و نیز چگونگی  رابطه میان والد و کودک در زمانی که کودک در تلاش برای یافتن راهی جهت جبران حس حقارت خود است.

مثلاً او دریافت  که افراد منحرف، مجرم و روان رنجور اغلب فرزندان اول خانواده هستند. او علت این موضوع را در این می داند که فرزند اول قبل از به دنیا آمدن فرزند دوم کانون توجه کامل و دربست والدین است؛ با به دنیا آمدن فرزند دوم، و در کانون توجه ثابت و پیوسته نبودن، ضربه سختی به فرزند اول وارد می شود که باعث احساس   نا امنی شدید و خصومت به دیگران می شود.

از نظر آدلر، پسر هایی که فرزند اول خانواده هستند با احتمال بیش تری نسبت به فرزندان بعدی دچار اختلال های رفتاری می شوند و از دید آموزگارانشان افرادی مضطرب و پرخاشگر در قبال کودکان دیگر هستند و این موضوع می تواند تبیین کننده عدم محبوبیت نسبی آن ها باشد و اما  بندورا به عنوان یک نظریه پرداز یادگیری معتقد است که رفتار در شکل بهنجار یا نا بهنجار خود اکتسابی است.

او می گوید که افراد روان رنجور و جنایتکارانی که از هنجار های اجتماعی تخطی کرده اند چنین رفتار هایی را با مشاهده سر مشقهای نا مناسب آموخته اند. در نمونه ای از تأثیر الگو گیری بر یادگیری بندورا رفتار والدین دو گروه از کودکان را با هم مقایسه کرد ( بندورا و والترز 1963 )، گروه اول متشکل از کودکان بسیار پرخاشگر  و گروه دوم شامل کودکان غیر پرخاشگر بود.

بر طبق نظریه الگوگیری، رفتار کودکان تقلیدی است از رفتار والدین آن ها بدین ترتیب والدین کودکان غیر پرخاشگر باید غیر پرخاشگر و والدین کودکان پرخاشگر باید پرخاشگر باشند. نتایج این مطالعه نشان داد که همین طور است او معتقد است واکنش های پرخاشگرانه قویاً مورد تقلید است قرار می گیرند. برخی اشخاص که بیشتر احتمال تقلید از رفتار یک مدل را دارند از نظر عزت نفس و اعتماد به نفس در مرتبه پایین تری قرار می گیرند.

همچنین آنان درگذشته برای تقلید از رفتار های دیگران مورد تقویت  قرار گرفته اند. (شولتز ،1990؛ ترجمه کریمی و همکاران 1386). اسکینر نیزبا تأکید بر یادگیری رفتار از طریق تقویت
کننده ها نمونه ای را بیان می کند که در آن رفتار مادر و کودک مورد مشاهده قرار گرفت. مادرکودک را با هر بار که او رفتار های نامطلوب نشان می دهد، با دادن غذا یا اسباب بازی تقویت می کند. قصد او این بود که بد رفتاری کودک را متوقف کند، اما در واقع به کودک برای این گونه رفتار ها پاداش می داد.  ( لاهی[1]، همر[2]،کرامرین[3]، و فورهند[4]، 1980).

بنابراین والدینی که به طور تصادفی رفتار نافرمانی را در کودکشان تقویت می کنند احتمال اینکه اختلال  نافرمانی را در آینده بروز کند را افزایش می دهند ( اگوست و هکتز 1999؛ به نقل از مایرز 2006).

 

Lahey [1].

Hammer  [2].

crumrine  [3].

forehand [4].