تعریف روانشناسی مثبت گرا

روانشناسی مثبت

روانشناسی قدمت تاریخی به قدمت عمر بشر دارد. اگر چه ابینگهاوس[1] معتقد است که روانشناسی گذشته ای طولانی و تاریخچه ای کوتاه دارد، اما روانشناسی همزمان با رشد و تحول بشر و شکل گیری چالش های جدید در زندگی انسان مدرن به موازات این چالش ها رشد کرده است. روانشناسی با کار وونت[2] در آزمایشگاه از فلسفه جدا شد و با رویکرد و بینش فروید به انسان، غنی شد و با دیدگاه راجرز[3] بسط و توسعه پیدا کرد. هر چند رویکردها و نظریه های روانشناسی در اثر ارتباط پیچیده و متقابل شخصیت نظریه پردازان با شرایط فرهنگی- اجتماعی زمان و مکان خودشان شکل گرفته است. اما تئوری های اصلی روانشناسی امروزه دیگر زیر ضربه شدید یک علم جدید از شناسایی توانمندی ها و ویژگی های ذاتی در هر انسان که جنبه جهان شمول دارد به نام روانشناسی مثبت گرا قرار گرفته است (سلیگمن[4]، 2000؛ 126). در طی دهه گذشته روانشناسی مثبت گرا به یکی از گرایشات عمده در روانشناسی تبدیل شده و به سرعت جایگاه مناسبی در این رشته یافته است. سرعت این گرایش در تبدیل به یک رویکرد عملگرا و مبتنی بر شواهد با پیشینه ی هیچ یک از گرایشات دیگر قابل مقایسه نیست.

کریستوفر پترسون[5] در کتاب مبانی روانشناسی مثبت گرا معتقد است که روانشناسی مثبت گرا گذشته ای طولانی و پیشینه ای بسیار کوتاه دارد. وی در این زمینه معتقد است هرچند این حوزه از سال 1998 توسط مارتین سلیگمن و همکاران او مطرح شد ولی مدت ها پیش در آثار روانشناسانی همچون آبراهام مزلو، آنجا که از خلاقیت و خود شکوفایی سخن می گوید، بر وجوهی از جنبه های مثبت در آدمی تاکید شده است. با این حال آنچه به عنوان روانشناسی مثبت گرا شناخته می شود بطور مشخص از سال 1998 و توسط سلیگمن آغاز و از سال 2000 با اختصاص یکی از شماره های مجله روانشناسی امریکایی به این رشته رسماً وارد متون روانشناسی شد. روانشناسی مثبت تنها تمرکز بر بیماری های روانی نمی کرد درمان متمرکز بر ضعفها نیست بلکه درمان عبارت است از ساختن و گسترش دادن چیزهایی که خوب  مفید هستند، یعنی مطالعه، شناختن و گسترش دادن توانمندی ها و فضیلت ها در انسان ها و جوامع.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   بازارکار جهانی و شایستگی های نیروی کار

 

 

2-3-2. تعریف روانشناسی مثبت گرا

ویلیام کامپتون[6] درکتاب مقدمات روانشناسی مثبت گرا این رشته راچنین تعریف کرده است “به زبان عام روانشناسی مثبت گرا، نظریه ها، پژوهش ها و فنون مداخله ای روانشناسی را به منظور شناخت اجزای رفتار رضایت بخش سازگارانه، خلاقانه و عاطفی آدمی به کار می گیرد” (کامپتون، 2005 ، به نقل از براتی سده، 1388؛ 32). پترسون (2006) روانشناسی مثبت گرا را مطالعه علمی امور درست زندگی از تولد تا مرگ و توفقگاه های بین این دو می داند. شلدون و کینگ این رشته را مطالعه علمی فضایل و نقاط قوت (توانمندی های) افراد عادی تعریف می کند (شلدون و کینگ[7]، 2001؛ 216). گیبل و هایت (2005) روانشناسی مثبت را مطالعه شرایط و فرآیندهای دخیل در شکوفایی با عملکرد بهینه افراد، گروه ها و نهادها می دانند. از سوی دیگر، شلدون، فردریکسون، راسوند، سیکسنزنت میهالی و هایت (2000) روانشناسی مثبت گرا را از دیدگاه دیگر تعریف می کند “مطالعه علمی کارکردهای بهینه آدمی به کشف و ارتقاء عواملی که به افراد، اجتماعات محلی و جوامع بزرگ اجازه می دهد تا به رشد و شکوفایی دست یابند” (براتی سده، 1388؛ 32). سلیگمن و سیکسزنت  میهالی در مورد هدف روانشناسی مثبت گرا می نویسد هدف روانشناسی مثبت گرا آغاز تغییر در نوع پرداخت روانشناسی، از اشتغال خاطر صرف به بدترین امور در زندگی به پرداختن به شرایط مثبت است (سلیگمن و میهالی، 2000؛7). داک ورث، استین و سلیگمن روانشناسی مثبت را در مقاله ای جامع در نخستین مجله سالنامه روانشناسی بالینی این چنین تعریف کرده اند “مطالعه علمی تجربه های مثبت و صفات فردی مثبت و نهادهایی است که رشد آن ها را تسهیل می کنند” (براتی سده، 1388 ؛32). بدین ترتیب می توان روانشناسی مثبت را، مطالعه ی علمی تجارب و عواطف مثبت آدمی، توانمندی ها و فضیلت های شخصی، خشنودها و شادکامی[8] آدمیان تعریف کرد.

 

[1] – Ebbinghaus

[2] – w.wundt

[3] -Rogers

[4] – Seligman

[5] – Christopher Peterson

[6] – William Compton

[7] – Sheldon. K.M. & King

[8] -happiness