دانلود رایگان پایان نامه روانشناسی در مورد دلبستگی ناایمن

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

هویت) است.

در این مدل، گسترش و توسعهی بیشتر خودپنداره نمود تحقق خود و یا رشد معنوی است. بر اساس این مدل فرایدمن سه سطح کلی توسعهی خود را معرفی کرد: 1- شخصی (جایی که خودپنداره به عنوان اینجا و اکنون تجربه میشود و فرایدمن آن را شبیه مفهومسازی معمول و رایج از خودپنداره در نظر میگیرد)، 2- فراشخصی(جایی که خودپنداره گسترش مییابد و جنبههایی از جهان را در بر میگیرد که فراتر از اینجا و اکنون است و زمانها و مکانهای دیگر را در بر میگیرد) و 3- حد وسط (جایی بین سطح شخصی و فراشخصی که خودپنداره به امور فراتر از اینجا و اکنون هم مربوط میشود اما به یک احساس خود جداگانه منجر نمیشود. تعریف خود با نقشهای اجتماعی، ارتباطات و گروه ها نشان دهندهی این است که افراد در این سطح قرار دارند). علاوه بر این، با بهره گرفتن از دو سطح شخصی و فراشخصی، ماتریسی را ارائه کرد که بر اساس تعیین هویت بالا در برابر پایین در هر سطح، سلامتی افراد قابل پیشبینی است. بدین ترتیب، وضعیت پایین در هر دو سطح شخصی و فراشخصی بازتابی از اختلالات نوروتیکی است. تعیین هویت پایین در سطح شخصی در ترکیب با تعیین هویت بالا در سطح فراشخصی به نوعی همسان با مراحل سایکوتیک دیده میشود. تعیین هویت پایین در سطح فراشخصی و تعیین هویت بالا در سطح شخصی به عنوان سلامت “من” سنتی در نظر گرفته میشود. نهایتاً تعیین هویت بالا در هر دو سطح شخصی و فراشخصی به عنوان سلامت فراشخصی در نظر گرفته میشود که در آن، احساس خود گسترش مییابد و کارکردهای سنتی “من” با هم ادغام و یکپارچه میشوند. از نظر فرایدمن این مرحله بیانگر رشد خود معنوی افراد است.

2-1-4-4-2- مدل تعالی خود
مدل دیگر در رویکرد فراشخصی مدل کلونینگر و همکاران (1993) است. در این مدل، تعالی خود (یکی از هفت عامل مدل زیستی – روانی شخصیت کلونینگر) بعدی از صفات ویژه است. این مدل بین مؤلفه های زیستی (مزاج و خوی) و مؤلفه های اکتسابی و آموختنی (صفات ویژه) شخصیت تمایز قائل شده است. صفات ویژه به عنوان جنبههایی از شخصیت در نظر گرفته میشود که به طور آشکار به خودپنداره مربوط است و بسته به اینکه افراد خود را به عنوان فردی 1- خودمختار (مستقل از دیگران)،2- بخشی از انسانیت و یا 3- بخشی از جهان به عنوان یک کل درک کنند، خودپندارهی آنان تغییر مییابد.
ابعاد صفات ویژه به عنوان بازتابی از مفاهیم در بردارندهی “خود”، به شناسایی و تعریف خود به عنوان بخش کاملی از جهان (تعالی خود) منجر میشود. تعالی خود به عنوان تعیین هویت و شناسایی خود با هر چیزی است که بخش مهم و ضروری از یک کل یکپارچه است.
2-1-4-5- هویت معنوی: رویکرد فردی و بافتی
علاوه بر رویکردهای مطرح شده، رویکردهای موجود پیرامون هویت معنوی با توجه به اهمیتی که برای بافت و نقش دیگران در تعریف معنویت قائلند نیز به دو رویکرد فردی و بافتی تقسیم میشوند. رویکرد فردی در واقع همان رویکرد سنتی روانی – اجتماعی به هویت معنوی است. در این رویکرد معنویت به صورت کاملاً شخصی تعریف شده است و در آن به نقش دیگران و به بیانی دیگر جهان بیرون افراد در شکلدهی هویت معنوی توجه نشده است. تجارب معنوی عمدتاً به صورت تجارب فرد در ارتباط با نیرویی برتر در نظر گرفته شده است و به روابط فرد با دیگران (شامل سایر انسانها، طبیعت و به طور کلی جهان بیرونی) و شکلدهی معنویت و به تبع آن هویت معنوی از این طریق توجه نشده است (روهلکپارتین، بنسون و اسکیلز، 2011).
اما در رویکرد بافتی رشد معنوی حاصل اثر متقابل سیر درونی (تجارب درونی و یا اتصال به منبعی نامحدود) و سیر بیرونی (فعالیتهای روزانه و ارتباطات) است. بدین معنا که رشد معنوی از یک سو ما را بر آن میدارد تا به جهان بیرون و اطراف نظر افکنیم و خود را با کل زندگی متصل و یکپارچه سازیم و از سوی دیگر، ما را بر آن میدارد تا به درون خود نظر افکنیم و توانایی بالقوهی خود برای رشد، یادگیری، همکاری و… را بپذیریم و کشف کنیم. بدین ترتیب، در این رویکرد، معنویت افراد را به سمت برقراری پیوند بین اکتشاف خود و جهان سوق میدهد که این امر از طریق پیگیری یک زندگی بارور و شکوفا محقق میشود. از این رو، رشد معنوی از منظر این رویکرد شامل تعاملات پیچیده متغیرهای محیطی و فرآیندهای رشد فردی است (روهلکپارتین، بنسون و اسکیلز، 2011).
در این زمینه میتوان به مطالعهی روهلکپارتین، بنسون و اسکیلز (2006) اشاره کرد. از نظر آنان معنویت یک منبع بشری و ذاتی برای جستجوی معنا، برقراری پیوند با دیگران و مقدسات، داشتن هدف در زندگی و خدمت به جامعه است و انسان از انگیزهای درونی برای جستجوی این امور برخوردار است. علاوه بر این، این فرآیندهای مرکزی به طور کامل با رشد هویت ارتباط دارند و از آنجا که افراد از گرایشی ذاتی برای رشد معنوی برخوردارند، این گرایش میتواند به شکلگیری هویت معنوی منجر شود (تمپلتون و اکلز، 2006؛ روهل کپارتین، بنسون و اسکیلز، 2011 ). درمطالعهی روهلکپارتین و همکاران به جای تأکید بر تجارب، اعتقادات و اعمال، فرآیندهای محوری معنویت شامل سه بعد آگاهی و بیداری، پیوستگی و تعلق و زندگی قدرتمندانه مدنظر قرار گرفته است.
آگاهی و بیداری شامل آگاهی به قدرت ذاتی خود (خود آگاهی) و همچنین آگاهی به زیبایی و عظمت جهان است و غالباً زمانی تجربه میشود که فرد خود را بخشی از چیزی بزرگتر میداند. جستجوی معنا و هدف از بودن و زندگی، تجربهی هشیاری و آگاهی و کشف و پذیرش رشد بالقوه، تجارب مربوط به این بعد میباشند.
بعد پیوستگی و تعلق بیانگر اتخاذ رویکردی است که در آن زندگی به هم پیوسته و متصل است و جستجوی معنادر روابط و پیوستگی با دیگران حائز اهمیت است. این بعد شامل عواملی چون تجربهی همدلی، مسئولیت پذیری، عشق ورزیدن به دیگر انسانها و جهان، یافتن معنا در ارتباط با دیگران، جهان و تجارب روزانه میشود.
زندگی قدرتمندانه به ایجاد جهت و سمت و سویی برای زندگی اشاره دارد که ریشه در امید، هدف و حقشناسی دارد و فرد را قادر میسازد تا هویت، عشق و ارزشهای اصیل خود را از طریق روابط و فعالیتها نشان دهد.
مطابق با این رویکرد، رشد معنوی حاصل تعامل و یکپارچه شدن این ابعاد فردی و جمعی است و افراد و بافتی که فرد با آن در تعامل است تعیینکنندهی سطح بهینهی هر یک از این فرآیندها است و لزوماً داشتن نمرهی بالا در تمام این فرآیندها به یکپارچگی منجر نمیشود. علاوه براین، با افزایش سن، این فرآیندها به سمت یکپارچگی بیشتری سوق پیدا میکنند و رشد معنوی با رشد بهینهی افراد و پیامدهای رشدی دارای همبستگی مثبت است.
2-2- نظریهی دلبستگی
نظریهی دلبستگی توسط بالبی (1969) پایهریزی و توسط اینزورث (1978) گسترش یافت. این نظریه بر اساس رویکردهای مختلفی از جمله کردارشناسی (تمرکز بر ارزش انطابقی در گونه های رفتاری)، روانتحلیلگری (تأکید بر تجربیات اولیهی نوزاد- والد) و رویکرد شناختی (توجه به انتظارات کودک از خودش و دیگران) بنیان شده است (سیگلمن و ریدر، 1999).
بالبی به عنوان یک روانتحلیلگر معتقد است که علّت رفتارهای بزرگسالی در دوران کودکی و وقایع این دوران نهفته است. اما در حالیکه در رویکرد بسیاری از افراد منتسب به مکتب روانتحلیلگری چون آنا فروید و ملانی کلاین، دلبستگی به عنوان یک نیاز ثانویه و وسیلهای جهت ارضای نیازهای اساسیتری چون گرسنگی ملاحظه میشود، در نظریهی دلبستگی نیاز به دلبستگی به عنوان یک نیاز نخستین مطرح شده است و انگیزهی انسان جهت برقراری دلبستگی از طریق نظامهای رفتاری ذاتی هدایت میشود که ایمنی و حفاظت کودک را تأمین مینماید (کرین، 1985). از این رو، نظریهی دلبستگی ریشه در رویکرد کردارشناسی دارد و اعتقاد بر این است که افراد به لحاظ زیستشناختی به گونهای برنامه ریزی شدهاند که به دنبال مجاورت با مراقبان خود هستند. این رفتار که ضامن ایمنی و بقای آنها است به صورت طبیعی انتخاب شدهاست (بالبی، 1969). بر این اساس، بالبی (1969) دلبستگی را به عنوان تمایل ذاتی انسان به برقراری پیوند عاطفی عمیق با افراد خاص تعریف میکند. او معتقد است که انسان با یک نظام روانی- زیستی ذاتی متولد میشود و این نظام که در بردارندهی رفتارهای دلبستگی چون مکیدن، خندیدن، گریستن، جستجوی منبع و … است نوزاد را بر میانگیزد تا در هنگام نیاز، مجاورت خود را با افراد مهم و یا چهرههای دلبستگی حفظ کند و از این طریق نیاز خود به امنیت و مراقبت را تأمین نماید.
بالبی سه سال اول زندگی را دورهی حساس جهت تشکیل دلبستگی میداند، اما، او علاوه بر آمادگی بیولوژیکی افراد برای دلبستگی به مراقبان خود، فرآیند یادگیری را نیز در ایجاد رابطهای ایمن سهیم میداند و معتقد است که عملکرد مطلوب نظام دلبستگی به کیفیت ارتباط مادر- نوزاد و میزان دسترسی، حمایت و پاسخگو بودن چهرهی دلبستگی به هنگام نیاز بستگی دارد و چنانچه چهرهی دلبستگی در دسترس و پاسخگو باشد عملکرد بهینه نظام دلبستگی تسهیل و احساس دلبستگی ایمن پایهگذاری میشود. در این صورت، فرد جهان را مکانی امن میپندارد که در آن چهرههای دلبستگی به هنگام نیاز یاری رسانند و این شرایط به فرد این امکان را میدهد تا کنجکاوانه در محیط جستجو کند و با سایر افراد به تعامل بپردازد. اما زمانیکه چهرهی دلبستگی در دسترس، پاسخگو و حمایتگر نباشد فرد نسبت به شایستگی خود و چهرهی دلبستگی شک و تردید میکند و نه تنها دلبستگی ایمن تشکیل نمیشود بلکه به نوعی وابستگی شدید و یا اجتناب از چهرهی دلبستگی بروز مییابد. بر اساس همین تجارب مکرر و روزانه با چهرهی دلبستگی، کودک انتظاراتی را از نحوهی تعامل خود با چهرههای دلبستگی شکل میدهد و بتدریج این انتظارات را به صورت یک سری بازنماییهای ذهنی تحت عنوان مدل کارکرد درونی درونسازی میکند. مدل کارکرد درونی در واقع بعد شناختی نظریهی دلبستگی است و به دو دسته “مدلهای درونی از خود” و “مدلهای درونی از دیگران” تقسیم میشوند. مدلهای خود به طرحوارههای مثبت یا منفی فرد از توانائیهای خود و احساس ارزشمند بودن یا نبودن فرد اشاره دارد. اما مدلهای دیگران به طرحوارههای مثبت یا منفی فرد از افراد دیگر در زمینه های معین و قابلیت اعتماد یا عدم اعتماد فرد به دیگران بر میگردد. این دو مدل در فرد به صورت مکمل و در تعامل با هم رشد مییابند، اما هر یک از آنها میتواند مستقل از دیگری نیز عمل کند، بنابراین فرد میتواند یک طرحواره مثبت از دیگران و یک طرحواره منفی از خود داشته باشد و برعکس (بارتلمئو و هورویتز،1991، به نقل از سلیمی، 1387).
در مدلهای کارکرد درونی که افراد از خود و دیگران تشکیل میدهند با توجه به نوع تجاربی که با مراقبان اولیهی خود دارند تفاوتهایی به چشم میخورد. وجود این تفاوتها محققان پس از بالبی را برانگیخت تا در رابطه با دلبستگی والد- نوزاد چندین سبک دلبستگی را شناسایی کنند. در این میان اینزورث (1978) با بهره گرفتن از روش وضعیت ناآشنا سه سبک عمدهی دلبستگی از جمله دلبستگی ایمن، دلبستگی ناایمن – دوسوگرا و دلبستگی ناایمن – اجتنابی را مطرح ساخت و پس از آن، مین و سولومن (1990) نیز سبک چهارمی تحت عنوان دلبستگی ناایمن – آشفته به سه سبک قبل افزودند.
افزون بر این، بالبی مدل کارکرد درونی را به عنوان عاملی در نظر میگیرد که دلبستگی اولیه را به دلبستگی و روابط در تمام طول زندگی پیوند میزند. او معتقد است مدلهای کارکرد درونی که افراد از خود و دیگران تشکیل میدهند باعث تداوم تجارب، شناختها و احساسات اولیهی دلبستگی در رفتارها و روابط بعدی افراد میشود، در روابط و موقعیتهای مختلف به کار گرفته میشود و بر تعاملات اجتماعی و سایر روابط نزدیک فرد اثر میگذارد. بنابراین، با توجه به پایداری نسبی مدلهای کارکرد درونی، دلبستگی دوران کودکی ممکن است در تمام طول زندگی فرد باقی بماند و مبنایی برای بروز دلبستگی و روابط نزدیک در سالهای بزرگسالی شود (میکیولینسر و همکاران، 2005). از این رو، نظریه دلبستگی از تمرکز بر دوران نوزادی فراتر رفته و به عنوان یک چهارچوب نظری برای مطالعهی ارتباط با افراد مهم (از جمله والدین و همسالان) در سالهای بزرگسالی (آرمسدن و گیرینبرگ، 1987؛ نیکرسون و نیگل، 2005) و در روابط نزدیک و عاشقانه (هازن و شیور، 1987) نیز به کار گرفته شده است.
2-2-1- دلبستگی در بزرگسالی
اگرچه دلبستگی اساساً در رابطه با دوران نوزادی مطرح شد، اما دیری نگذشت که این مفهوم الهام بخش نظریهپردازان نوجوانی و بزرگسالی گشت و نظریه دلبستگی برای نوجوانان و جوانان نیز بکار رفت. براین اساس، هازن و شیور (1987) روابط نزدیک و عاشقانهی بزرگسالی را نوعی فرآیند دلبستگی میپندارند که با توجه به تاریخچه دلبستگی متفاوت افراد، در افراد مختلف به گونهای متفاوت تجربه میشود. آنها معتقدند که روابط نزدیک بزرگسالی همچون پیوند دلبستگی والد- کودک فرآیندی زیستی- اجتماعی است که طی آن بزرگسالان در روابط نزدیک خویش با یکدیگر پیوند عاطفی برقرار میکنند. در این رویکرد مؤلفه های اصلی نظریهی دلبستگی که در رابطه با دلبستگی دوران نوزادی مطرح شده است برای دلبستگی در سنین بزرگسالی و در روابط نزدیک نیز به کار میرود و اعتقاد بر این است که سه سبک دلبستگی ایمن، اجتنابی و اضطرابی- دوسوگرا که در رابطه با دوران کودکی مطرح میشوند، روابط نزدیک بزرگسالی را تحت تأثیر قرار میدهند و بدین ترتیب، افراد به چهرههای دلبستگی سنین بزرگسالی خویش به گونهای همسو با سبک دلبستگی اولیهی خود واکنش نشان میدهند. بنابراین در سنین بزرگسالی افراد علاوه بر اینکه دلبستگی به والدین خود را حفظ میکنند بر اساس اینکه ارتباط با دیگران به چه میزان کارکردهای مشابه با دلبستگی اولیه (امنیت و حمایت عاطفی) را برای آنان فراهم میآورد، پیوندهای دلبستگی جدیدی نیز از جمله با همسالان خویش تشکیل میدهند (هازن و شیور،1994).
در این زمینه آرمسدن و گرینبرگ (1987) بر اساس نظریهی دلبستگی بالبی، پرسشنامهای تهیه کردند که ادراک مثبت و منفی بزرگسالان را از ابعاد شناختی/ عاطفی ارتباط خود با والدین و دوستان میسنجد. مطابق با تقسیمبندی آرمسدن و گرینبرگ سه بعد اساسی ارتباطات، اطمینان و بیگانگی در دلبستگی دوره بزرگسالی وجود دارد. منظور از ارتباطات، روابط همزمان و متقابلی است که به ایجاد پیوندهای عاطفی قوی بین والدین و فرزندان کمک میکند. ارتباطات مثبت بین والدین و فرزندان، احساس ایمنی بیشتری در مراحل مختلف رشد به وجود خواهد آورد. ارتباطات والد- کودکی همچنین شالودهای برای ارتباط با افراد دیگر و همسالان در سراسر زندگی ایجاد میکند. اطمینان، از ویژگیهای مهم ارتباط با همسالان و همان احساس امنیت و اطمینان از بابت وجود فردی دیگر، جهت تأمین نیازهای قطعی میباشد. بیگانگی به احساس طرد شدن مربوط میباشد. هنگامی که فرد احساس کند نماد دلبستگی در دسترس نیست، نوع دلبستگیاش ناایمن و مبتنی بر بیگانگی خواهد بود (باروکاس،2006، به نقل از سلیمی ، 1387).
2-3- فاصلهی روانشناختی
افزایش رفتارهای ناهنجاری چون پرخاشگری، قلدری و خشونت در محیطهای آموزشی و در میان نوجوانان و جوانان متخصصان حوزه های مختلف از جمله تعلیم و تربیت را بر آن داشته است تا به بررسی ریشه ها و عوامل تعیینکنندهی رفتار افراد با دیگران بپردازند. در این زمینه برخی از متخصصان عوامل اجتماعی و فرهنگی را مدنظر قرار دادهاند، عدهای به عوامل مربوط به خانواده و مدرسه پرداختهاند و در نهایت تعدادی از متخصصان نیز عوامل شخصیتی و ریشه های روانشناختی رفتار افراد با دیگران را مورد توجه قرار دادهاند و در این راستا فاصلهی روانشناختی را به عنوان یکی از عوامل روانشناختی زمینهساز رفتارهای ضداجتماعی و ناهنجار معرفی کردهاند (هاردی، بتاچرجی، رید و آکوئینو، 2010).
فاصله روانشناختی ایدهای قدیمی در روانشناسی اجتماعی است که توجه نظری و تجربی قابل ملاحظهای را به خود اختصاص داده است. فرض زیربنایی سازهی فاصلهی روانشناختی این است که افراد با یکدیگر به عنوان یک عامل بیرونی و عینی رفتار نمیکنند، بلکه تعامل آنها با

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   جهت گیری مذهبی

دیدگاهتان را بنویسید