مدل های علت شناسی شروع و تداوم خودجرحی

مدل های علت شناسی

مدل های زیادی برای تبیین شروع و تداوم خودجرحی ارائه شده است. سویموتو (1998) براساس مرور نظری ادبیات پژوهشی شش مدل علت شناسی برای خودجرحی شناسایی کرده است: (الف) مدل محیطی: براساس این مدل علت انجام رفتارهای خودجرحی برقراری تداعی بین تجربه درد و تحت مراقبت و محبت قرار گرفتن است و محیط تقویت کننده استفاده از خودجرحی است.(ب) مدل سایق: علت خودجرحی براساس این مدل کسب کنترل بر روی تکانه مرگ و کشتن خود است. (ج) مدل جنسی: علت خودجرحی در این مدل تحقق امیال جنسی و هم زمان تنبیه کردن خود به دلیل داشتن امیال جنسی است (د) مدل تنظیم عاطفه: براساس این مدل هدف خودجرحی کنترل کردن هیجان های ناخوشایند است (ه) مدل تجزیه ای: علت خودجرحی براساس این مدل پایان بخشیدن به احساسات تجزیه ای است (و) مدل تنظیم مرزها: خودجرحی در این مدل با هدف تنظیم مرز و فاصله بین خود و دیگران و حفظ حس از خود در هنگام دوری از دیگران انجام می شود. در این بخش به برخی از این مدل ها و مدل های دیگری که برای تبیین علت خودجرحی ارائه شده اند پرداخته شده است.

الف)مدل تحولی خودجرحی

تجارب دوران کودکی نقش قابل­توجهی در تحول شخصیت و سلامت روانی انسان دارند. تجارب منفی دوران کودکی مانند ضربه­های روانی، آزار جسمی،آزار جنسی، بی­توجهی و بی اعتبار­سازی هیجانی یکی از عوامل خطر خودآسیب رسانی است (گراتز،2003).

ارتباط بین بدرفتاری در دوره کودکی و رفتارهای خود آسیب رسانی در قالب سه مسیر تحولی قابل تبیین است(ناک،2007):  مسیر اول (مسیربازنمایی):  افراد به دلیل درونی کردن تجارب آزار رسان دوره کودکی  به بازنمایی ناکارآمد از خود، بدذات بودن دیگران و خطر آفرین بودن رابطه با دیگران معتقد می­شوند. به عبارتی تجارب دوره کودکی زمینه آسیب پذیری برای رفتارهای خودآسیب رسانی را در نوجوانان به وجود می آورد. مسیر دوم(مسیر تنظیمی): به دلیل آسیب پذیری های محیطی، قابلیت­های نوجوان برای تنظیم و پردازش نمادین،یکپارچه و عمیق هیجان ها و عواطف مختل می­شود که این وضعیت زمینه را برای به کارگیری رفتارهای بیرونی مانند خودآسیب رسانی برای تنظیم هیجان ها به وجود می آورد. مسیر سوم(مسیر واکنشی): تجارب آزار و اذیت دردوره کودکی روی سیستم عصبی و سیستم تنظیم هورمونی تاثیراتی را می­گذارد که در آینده در دوره نوجوانی  زمینه را برای انجام رفتارهای خودآسیب رسانی به وجود می آورد (ناک،2007).  برای مثال در ارتباط با مسیر سوم برخی یافته­ها بالاتر بودن آستانه درد در نوجوانانی را که خودآسیب رسانی می کنند ناشی از تاثیر آزارهای دوران کودکی بر مسیرهای عصبی ادراک درد می دانند(هولی و جرمین،2011).

مدل های آسیب شناسی تحولی نگاهی جامع تر به فرایند تحول دارند و به دنبال شناسایی مسیرهایی تحولی هستند که زمینه ساز شکل­گیری یک نوع آسیب روانی می­باشند (ولف و مش،1392).  یتس (2004) برای تبیین رفتارهای خودجرحی یک مدل تحولی را ارائه کرده است. براساس این مدل، تجربه آزار و رویدادهای ضربه زننده در دوران کودکی یک عامل پیشایند در ایجاد خود جرحی است. بدرفتاری­های جسمی و جنسی دوران کودکی کفایت[1] نوجوان برای تنظیم هیجان­ها، برقراری ارتباط با محیط، استفاده از زبان برای تنظیم هیجان، تمایز گذاشتن بین خود و دیگران را دچار آسیب می کند و خودجرحی به صورت راهبرد جبرانی برای مقابله با ناتوانی در این سطوح تحولی عمل می کند(یتز،2004). پیامد منفی تحول نیافتن بهنجار کفایتمندی نوجوان در این حوزه ها منجر به گوشه گیری و انزوا، خودانتقادگری، حالت های تجزیه ای، جسمانی کردن، تکانشوری و استفاده از بدن برای تنظیم عواطف و مجزا کردن مرزهای خود از دیگران خواهد شد که همه این فرایندها دارای یک پایان مشترک[2] هستند و آن انجام رفتارهای خودجرحی است (یتس،2004).

ب)مدل  تنظیم هیجانی

تعریف­های مختلفی از تنظیم هیجانی وجود دارد. فروید با نگاهی پویشی مکانیسم های دفاعی را روش هایی برای تنظیم هیجانی در نظر گرفت و همین طور سایر نظریه پردازان تحلیلی  شخصیت، ویژگی­های  شخصیتی را محصول روش­هایی می دانستند که فرد در جریان تحول برای تنظیم هیجان­ها آموخته است.  تنظیم هیجانی براساس تعریف گراس (2000) عبارت است از مجموعه متنوعی از فرایندهایی درونی و بیرونی که برای داشتن هیجانی خاص،  تعیین مدت زمان تجربه یک هیجان و شیوه تجربه و ابراز یک هیجان به کار گرفته می­شوند. این فرایندها شامل گزینش موقعیت، تغییر موقعیت، تخصیص توجه، تغییر شناختی و تعدیل پاسخ به موقعیت است و علت تفاوت افراد در به کارگیری راهبردهای تنظیم هیجانی تفاوت باورهای ضمنی درباره هیجان­ها است. افرادی که تصورات ثابت و صفت گونه از هیجان ها دارند از روش های معیوبی برای تنظیم هیجانی استفاده می­کنند، در حالیکه افرادی که هیجان ها را دارای ماهیت پویا و انعطاف پذیر در نظر می­گیرند از روش­های سازگارانه­تری استفاده می کنند (گراس،2001).

گراتز (2001)مهارت­های تنظیم­هیجانی را به مجموعه مهارت­های شناسایی،پذیرش،ارزیابی،تعدیل و تغییر حالت های هیجانی منفی برای سازگاری با موقعیت های تنش برانگیز درون فردی یا بین فردی تعریف کرده است. همچنین گراتز و رومر ( 2004) مهارت های سازنده تنظیم هیجانی را شامل این موارد تعریف کرده اند: (الف) آگاهی،فهم و پذیرش هیجان­ها؛ (ب)توانایی انجام رفتارهای هدفمند و بازداری رفتارهای تکانشی در زمان تجربه هیجان­های منفی (ج) کاربرد انعطاف­پذیرانه راهبردهایی برای تعدیل شدت و یا دیرش پاسخ های هیجانی به جای حذف کامل هیجان­ها (د)تمایل به تجربه کردن هیجان های منفی به عنوان بخشی از تلاش های معنادار در زندگی (گراتز و رومر،2004).

بر اساس مدل تنظیم هیجانی، نوجوان هایی که واکنش پذیری هیجانی شدیدتری دارند و در پذیرش،ارزیابی و کنترل پاسخ های هیجانی مشکل دارند مستعد انواع مختلف رفتارهای خودآسیب رسانی هستند. بر این اساس هیجان پذیری بالا و نقص در استفاده از راهبردهای تنظیم هیجانی دو عامل خطر خود جرحی براساس مدل تنظیم هیجانی به حساب می آیند (گراتز و رومر،2004). خشم،اضطراب،افسردگی و احساس شخصیت زدایی حالت های هیجانی متداولی هستند  که پیش درآمد خودآسیب رسانی مستقیم مشخص شده اند و حالت آرامش و به دنبال آن احساس گناه یاشرم نیز به عنوان حالت های هیجانی پیامد این رفتار است. این توالی هیجانی و تغییر از هیجان های منفی و تنش برانگیز به آرمیدگی و رهایی همخوان با مدل تنظیم هیجانی خودجرحی است (کلونسکی،2007).

فرضیه مدل تنظیم هیجانی این است که رفتار آسیب به خود راهی برای بیان،جان بخشی و یا اداره حالت­های هیجانی منفی است و علت تداوم این رفتار، تاثیر آن در کاهش هیجان های منفی یا ایجاد حالت های مثبت و یا رهایی از حالت های بی حسی و کرختی هیجانی است (کلونسکی،2007).خود آسیب­رسانی چه به شکل مستقیم مثل خود جرحی و چه غیر مستقیم مانند رفتار­های خطرجویی با هیجان­ها، شیوه کنار آمدن با هیجان­ها و پیامدهای هیجانی مرتبط است؛ برای مثال در اغلب موارد  انگیزه خودجرحی  غلبه بر هیجان های منفی مانند خشم وعصبانیت است (کلونسکی،2007) و نقص در مهارت های تنظیم هیجانی یکی از عوامل خطر اصلی در خودجرحی بدون خودکشی است (گراتز و رومر،2004).

گراتز (2003) رابطه خود­جرحی و تنظیم هیجانی را بر اساس سه عامل تبیین کرده است (1) خود­جرحی موجب اجتناب از هیجان­های ناخواسته می­شود( یعنی، موجب دوری از احساسات غیر قابل تحمّل می­گردد) (2) خود جرحی موجب ملموس شدن درد هیجانی می­شود و (3) خود­جرحی موجب تغییر حالت­های هیجانی منفی می­شود و این تاثیر را از طریق آزاد­سازی اندورفین­ها انجام می­دهد که موجب بی حسی و ایجاد حس راحتی می­شود.

مک کنزی و گراس (2013) براساس مدل تنظیم هیجانی گراس (2001) خودجرحی را با شیوه هایی که افراد برای تنظیم هیجانی در قالب گزینش موقعیت، تغییر موقعیت، تخصیص توجه، تغییر شناختی و تعدیل پاسخ به کار می­گیرند، تبیین کرده­اند. برای مثال  برخی از نوجوانان دختر برای گریز و اجتناب از موقعیت­هایی که در آنها مورد قلدری قرار می­گیرند از خودجرحی بدون خودکشی استفاده می کنند. در این مورد، خودجرحی می تواند به دیگران این پیام را برساند که فردی که آن عمل را انجام میدهد قدرتمند و پرزور است و همین پیام موقعیت فرد را در گروه همسالان افزایش می دهد و جلوی روابط قلدرانه بر روی نوجوان را می گیرد. در این مثال خودجرحی از طریق تغییر موقعیت موجب تنظیم هیجانی می شود. یا خودجرحی راهی برای رسیدن به موقعیت هایی است که با سود ثانویه شامل مراقبت شدن و توجه همراه است. در اینجا خودجرحی از طریق گزینش موقعیت موجب تنظیم هیجانی می شود (مک کنزی و گراس ،2013)

درارتباط با نقش خودجرحی به عنوان راهبرد تخصیص توجه در تنظیم هیجانی پژوهش­ها تایید می­کنند که با این عمل توجه از محرک­های هیجانی آزاردهنده منحرف می­شود و ایجاد بی خیالی، حواس پرتی و سرکوب و اجتناب از حالت های هیجانی ناخوشایند یکی از انگیزه های خودجرحی است. در ارتباط با نقش خودجرحی‌به عنوان شیوه ای برای تنظیم هیجان ها از طریق  تغییرشناخی پژوهش­ها تایید می­کنند این عمل در برخی افراد با یکی از راهبردهای کنترل فکر یعنی  تنبیه خود رابطه دارد؛ با انجام این عمل فرد دیدگاه و باوری را که درباره خود دارد دوباره ارزیابی میکند و به این شیوه از بارهیجان های مرتبط با خود  (یعنی احساس گناه و شرم)  خلاص می شود (مک کنزی و گراس ،2013)

همچنین خودجرحی  با جابه جا کردن دیدگاه فرد  از یک خویشتن عالی مرتبه و والا به خویشتنی دون و پست موجب تغییر شناختی می شود. وقتی از طریق خودجرحی درد جسمی ایجاد می شود، فرد می تواند در سطحی پایین تر از خودش به عنوان یک بدن محض که صرفاً حواس و حرکت ها را تجربه می کند آگاه شود و در آن لحظه خودش را که در سطحی عالی­تر فردی دارای روابط، اهداف، آرزوها و برنامه­های والاتری است، نبیند. این تغییر نحوه نگریستن به خود به ویژه در افرادی که از مسئولیت ها و خواسته های خویشتن والا کلافه شده اند، احساس رهایی ایجاد می کند. بنابراین براساس مدل تنظیم هیجانی عوامل خطر محیطی مانند فرزندپروری سخت­گیرانه و بی اعتبارساز و قربانی شدن در گروه همسالان، اثرشان را روی خودجرحی از طریق نقایص تنظیم هیجانی می­گذارند (مک کنزی و گراس ،2013).

مهم­ترین مکانیسم­های فیزیولوژیکی که در حمایت از مدل تنظیم هیجانی خودجرحی وجود دارد،  اولاً مربوط به پژوهش­هایی است که نشان داده اند خودآسیب رسانی موجب آزاد سازی اندورفین ها می­شود (مک کنزی و گراس ،2013).  ثانیاًیافته دیگری که از از این مدل حمایت می کند  این است که مراکز تنظیم هیجان ها و تنظیم و تخفیف درد در مغز نزدیک به هم قرار دارند و در ارتباط با یکدیگر هستند؛ بنابراین چون خودآسیب رسانی باعث ایجاد درد جسمی می شود، به همین دلیل مداوای درد جسمانی موجب تنظیم هیجان­های منفی و رهایی از فشار هیجان­های منفی می­شود (فرانکلین و همکاران، 2013).

یافته­های تجربی درباره نقش علت شناسی نقایص تنظیم هیجانی در پدیدایی خودآسیب رسانی مستقیم بسیار محدود است و پژوهشگران بیشتر به تنظیم هیجانی به عنوان مهم­ترین انگیزه خودآسیب رسانی می نگرند. نتایج یک پژوهش تجربی با استفاده از تجزیه و تحلیل معادلات ساختاری نشان داده است در نوجوانان دختر بستری با تشخیص های مختلف روانپزشکی، مهارت های تنظیم هیجانی نقش یک عامل میانجی گر در برقراری همبستگی بین قربانی شدن در گروه همسالان و روابط خانوادگی دشوار با فراوانی و شدت خود جرحی است(آدریان،زمان،اردلی،لیزا،سیم، 2011). بنابراین براساس مدل تنظیم هیجانی، خودآسیب رسانی به ویژه از نوع مستقیم روشی برای مقابله با حالت های هیجانی ناخوشایندو نظم بخشی به هیجان ها است.

پ)مدل اجتناب از تجربه

اجتناب تجربه ای[1] شامل هر نوع رفتاری است که با هدف دوری کردن یا گریز از تجارب درونی ناخواسته مانند افکار،تصاویر ذهنی،خاطرات یا احساسات بدنی ناخوشایند یا عوامل برانگیزاننده بیرونی آن حالت­ها انجام می­شود(هیز،ویلسون،گیفورد،فلت،استروشال،1996). رفتارهای مختلفی مانند سوء مصرف مواد، اجتناب از محرک­های ترس برانگیز، سرکوب افکار، اندیشناکی و نگرانی در قالب طبقه کلی اجتناب تجربی قرار می­گیرند؛ زیرا کارکردشان اجتناب از تصاویر ذهنی، احساسات و افکار ناخواسته است.خودجرحی نیز یک نوع رفتار از طبقه اجتناب تجربی به حساب می آید؛ زیرا در حکم روشی عمل میکند که تجارب درونی ناخواسته اعم از هیجان ها، خاطرات ، حس های بدنی و شناختواره های منفی را از فرد دور می­کند (چاپمن، گراتز و براون، 2006).

مدل اجتناب تجربه ای بیان می­کند مهم ترین عامل در پدیدایی و تداوم خودآسیب رسانی ناتوانی نوجوانان در تحمل و پذیرش هیجان های منفی،ارزیابی منفی از هیجان های اولیه و اجتناب از روبرو شدن با هیجان های منفی است (چاپمن،گراتز و براون،2006). در شکل 1 این مدل نشان داده شده است. این مدل شباهت نظری زیادی به مدل تنظیم هیجانی (گراتز،2003) دارد. مدل اجتناب تجربی یک مدل رفتاری است که معتقد است مکانیسم تقویت منفی (کاهش هیجان منفی از طریق انجام رفتارهای آسیب به خود) مکانیسم اصلی تداوم بخش رفتارهای خود آسیب رسانی است.(چاپمن،گراتز،براون،2006). عواملی که باعث می شوند گرایش به اجتناب تجربی در افرادی که خودجرحی انجام می دهند به وجود بیاید عبارتند از واکنش پذیری هیجانی بالا به دلیل تکانشوری و تجربه جویی بالا، تجربه هیجان های متمرکز برخود مثل شرم و گناه، تحمل آشفتگی پایین و نقص در تنظیم حالت های برانگیختگی هیجانی.  براساس این مدل می­توان پیش بینی کرد احتمال به کارگیری سایر راهبردهای اجتناب از تجارب درونی  مثل سوء مصرف مواد، پرخوری، رفتارهای پرخطر جنسی در این گروه بیشتر خواهد بود. در نوجوانان جمعیت عادی بین شدت خودجرحی تکرار شونده و اجتناب تجربه ای رابطه وجود دارد و خودجرحی با سایر رفتارهایی که همان کارکرد اجتناب تجربه ای را دارند مانند نشانه­های اختلال های خوردن، سوء مصرف مواد و افکار و رفتارهای خودکشی رابطه دارد و هر چقدر شدت خودجرحی بیشتر باشد احتمال گرایش به رفتارهای مذکور بیشتر است (هومارتین، مارل، گوارانسیا،2012).

ت) مدل محیطی خود جرحی

مدل محیطی تلفیقی از نظریه های رفتاری و سیستمی را برای تبیین خودآسیب رسانی به کار می گیرد. از یک سو براساس مدل های یادگیری مشاهده ای علت شروع خودجرحی مشاهده و الگو گرفتن از خودآسیب رسانی در اعضای خانوده و متداعی شدن دوره های مراقبت و محبت با درد کشیدن از طریق خودآسیب رسانی است. همچنین براساس نظریه های یادگیری عامل، تقویت مثبت و منفی در تداوم خودجرحی نقش دارند. از سوی دیگر براساس جنبه سیستمی، خودآسیب رسانی در نقش عامل ایجاد کننده تعادل در یک سیستم ناکارآمد و نشان دهنده تعارض های تهدید کننده سیستم عمل می کند و مشکلات ساختاری و کارکردی سیستم به ویژه خانواده در تداوم خودآسیب رسانی نقش دارد( سویموتو،1997).

ث ) مدل روابط موضوعی

تجربیات ارتباطی اولیه محیطی و درونی سازی ابژه ها در تحول شخصیت نقش اساسی دارد و رفتار زمان حال در بسیاری از موارد تکرار الگوهای ارتباطی اولیه برای بازآفرینی مدل­های درونی است که افراد از خود، دیگران و روابط دارند. هاینز کوهات درباره نقش خویشتن هسته ای و نقش ابژه های خود در تحول خویشتن و نقش قطب های بزرگمنشی و ایده آل­ها در تحول خویشتن نظریه داده است و ناتوانی در محافظت از خود را به دلیل نداشتن ابژه­های خویشتن می داند که در حالت بهنجار وظیفه ایجاد احساس اطمینان به خود و تنظیم هیجان ها را دارند (باینفیلد،1392). ملانی کلاین رفتارهای آسیب به خود را نتیجه دو نیمه سازی و همانندسازی فرافکنانه می­داند. این افراد در دنیای درونی ابژه های خوب و بد را از هم مجزا می کنند به شکلی که ابژه های بد را در بدن قرار می دهند و تلاش می کنند با آسیب به خود این ابژه ها را از بین ببرند (بانیفلد،1392).

یکی از انگیزه­های خود آسیب رسانی ایجاد تمایز و مرز بین خود و دیگران است. این انگیزه را نظریه­پردازان روابط ابژه مطرح کرده اند.  براساس این مدل، علت خودجرحی ناتوانی در تمایز گذاشتن بین مرزهای خود با دیگران و وقفه در تحول مراحل جدایی/تفرد است. زمانیکه فردی با این نقایص با تهدید به جدایی و ترک شدن مواجه می شود دچار احساس از دست دادن مرزهای خود می شود و برای جلوگیری از قطع ادراک خود رو به خود زنی می آورد. دیدن رنگ قرمز خون ناشی از خودجرحی، اثر زخم روی پوست علائمی هستند که براساس این نظریه هم در نقش خنثی کننده حالت های تجزیه ای عمل می کنند و هم در نقش ابژه های گذاری[1] هستند که فرد برای تحمل جدا بودن از ابژه های عشق و بازیابی احساس هویت شخصی به آنها نیاز دارد (سویموتو،1997). براساس این نظریه علت خودجرحی ناتوانی در تمایز قائل شدن بین خود و دیگران است.  براساس این مدل، فرایندهایی که منجربه خودجرحی می شوند به شرح زیر است:

زمانی که فرد تهدید به ترک شدن می شود احساس های انزوا و غیر واقعی بودن می کند. خشمی که باید نسبت به فرد مقابل ابراز شود تبدیل به شرم نسبت به خود به خاطر داشتن این نیاز غیر عادی می شود. این نیاز، نیاز به متحد شدن با دیگری است. زمانی که فرد متوجه می شود نمی تواند به این نیاز برسد، خشم به سوی درون هدایت می شود و بین خودی و دیگری و درون و بیرون هم جوشی ایجاد می شود…خودجرحی یک تجربه واسطه ای است، تلاشی است که نوجوان در آن قصد دارد به صورت هم زمان دنیای درون و بیرون را از هم جدا و به هم وصل کند (وود ،1988 به نقل از سویموتو،1998).

ج) مدل  تلفیقی شروع و تداوم  خودجرحی

ناک (2008)در یکی از مدل های جامع خود جرحی بدون خودکشی  عوامل خطر عمومی و اختصاصی و ارتباط آنها با هم در ایجاد و تداوم خود جرحی بدون خودکشی را توصیف کرده است.  در این مدل،سه دسته از عوامل خطر شامل عوامل خطر دور، آسیب پذیری درون فردی،آسیب پذیری بین فردی و عوامل خطر اختصاصی در شروع و تداوم خودجرحی بدون خودکشی مشخص شده­اند. عوامل خطر دور عبارتند از بالابودن سطح برانگیختگی فیزیولوژیکی، سابقه آزار و اذیت در دوران کودکی و پرورش یافتن در خانواده های متخاصم و انتقادگر. این عوامل خطر دور باعث ایجاد آسیب پذیری های درون فردی و ارتباطی می­شوند به گونه ای که آنها هیجان ها و شناخت واره های منفی و شدیدتری را تجربه می کنند و توانایی حل مساله در موقعیت های اجتماعی و برقراری ارتباط با دیگران در آنها مختل می شوند. این نقایص باعث می شود در موقعیت های پراسترس نتوانند واکنش­های سازگارانه­ای به موقعیت نشان دهند. اما آنچه باعث می شود برخی از نوجوانان برای غلبه بر این نوع آسیب پذیری ها از خودجرحی  استفاده کنند وجود یک سری عوامل خطر و فرایندهای اختصاصی است. این فرایندها عبارتند از مواجهه با خودجرحی در همسالان و رسانه، میل به تنبیه خویش، تاثیر خودجرحی در آزاد کردن اپیوییدها(مواد ضد درد طبیعی بدن)، میل به متاثر کردن دیگران و تشکیل تداعی­ها و همانند­سازی ناهشیار بین خودجرحی و تصور از خویشتن در ذهن.

شواهد تجربی از پیش­بینی های این مدل حمایت کرده است. برای مثال درمطالعه­ای آزمایشگاهی از دو گروه با و بدون خود جرحی خواسته شد یک تکلیف دسته­بندی کارت­های ویسکانسین را اجرا کنند، اما شرایط آزمون به گونه ای دستکاری شد که استرس زا باشد (آزمایشگر بازخورد گمراه کننده ای به شیوه دسته بندی شرکت کنندگان می داد)، اندازه گیری شاخص هدایت پوستی به عنوان شاخص برانگیختگی فیزیوبوژیک نشان داد سطح برانگیختگی فیزیولوژیک افراد با خود جرحی بیشتر است و به ویژه افرادی که با انگیزه رهایی از هیجان های منفی خود جرحی انجام می دادند، این برانگیختگی را شدیدتر تجربه می­کنند(ناک و مندز،2008). در تایید و حمایت از نقش آسیب­پذیری­های فردی و ارتباطی در ایجاد و تداوم خود جرحی، ناک و مندنر(2008) گزارش کرده اند افراد با خودجرحی در یک موقعیت استرس برانگیز زودتر موقعیت را ترک می کنند و توانایی شان در استفاده از راه حل­های سازگارانه برای حل مسائل اجتماعی ضعیف­تر از نوجوانان عادی است و همچنین میزان اطمینان­شان به راه­حل­هایی که برای یک موقعیت فرضی آزمایشی می­دهند کمتر از نوجوانان عادی است.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   پرینتر لیزری یا جوهر افشان؟ کدام یک مناسب تر است؟

درارتباط با نقش عوامل خطر اختصاصی خود جرحی شواهد تایید می­کنند که اکثر نوجوانان با خود جرحی اولین بار تحت تاثیر گروه همسالان و در اثر الگوگیری از همسالان این رفتار را انجام می دهند و داشتن یک دوست صمیمی با خود جرحی بدون خودکشی مهم ترین پیش بینی کننده خود جرحی در تحقیقات با طرح طولی شناسایی شده است(پرینستین و همکاران،2011). همین طور درباره  نقش میل به تنبیه خویشتن در خودجرحی شواهد نشان میدهد خود انتقادی در رابطه سابقه بدرفتاری دوران کودکی و خودجرحی بدون خودکشی نقش واسطه­ای دارد (گلاسمن،ویریچ،هولی،دلیبرتو و ناک،2007). همچنین از آن جاییکه خود جرحی بدون خود کشی رفتاری پرهزینه و شدید است، بنابراین به احتمال بیشتر از جانب اطرافیان جدی گرفته می­شود و به آن توجه می­شود و به دلیل تاثیر اجتماعی که در محیط بین فردی می­گذارد ممکن است به ویژه در محیط­هایی که راه دیگری برای شنیده شدن حرف­ها یا خواسته ها نیست برای تاثیرگذارشدن روی دیگران استفاده شود (ناک ،2008).

همچنین شواهد زیادی درباره نقش اپیوییدهای درونزا در علت شناسی خودجرحی وجود دارد. سطح اپیوییدهای درون زا در افرادی که خودجرحی انجام می­دهند بالاتر است و به همین علت  آستانه درد بالاتری دارند (فرانکلین،هزل و پرینستین،2011 ). پژوهش­های داروشناختی نیز تاثیر آنتاگونیست­های اپیوییدی مانند نالتروکسان را در کاهش نشانه­های خودجرحی در چند مطالعه موردی گزارش کرده­اند(راث و هیث،2011). هر دو دسته شواهد از نقش بالا بودن اپیوییدهای درون زا به عنوان یک عامل خطر اختصاصی خودجرحی بدون خودکشی حمایت می­کند. در تایید و حمایت از نقش همانند­سازی پنهان یافته­های آزمایشگاهی نشان داده است نوجوانان با خود جرحی در هنگام انجام تکلیف تداعی ضمنی خود جرحی[1] زمانی که محرک های مرتبط با خود جرحی(برای مثال تصویر دستی که روی آن خود جرحی های متعدد انجام شده است) و محرک های مرتبط با خودشان(کلمه من،مرا) کنار هم می­آیند، زمان واکنش­شان سریعتر است تا زمانیکه شرایط آزمون به گونه ای تعریف شده که شرکت کننده باید تصویر محرک خود جرحی را با کلمات مرتبط با غیر من(دیگران،غیر من) تداعی کند و تداعی مثبتی بین تصویر خود جرحی و محرک های مرتبط با من وجود دارد(ناک و بناجی،2007).

این مدل جامع­ترین مدلی است که درباره عوامل خطر عمومی و اختصاصی خود جرحی بدون خودکشی ارائه شده است. با این حال از برخی جهات نقایصی دارد. برای مثال براساس این مدل نمی­توان پیش بینی کرد چه گروهی از نوجوانان خودجرحی کننده بعد از مدتی اقدام خودکشی می کنند و رابطه سایر رفتارهای خودآسیب رسانی غیرمستقیم را با خودجرحی بدون خودکشی مشخص نکرده است.

چ)مدل  تجزیه­ای

براساس این مدل علت خودجرحی تجربه حالت­های تجزیه­ای است و خودجرحی روشی برای رهایی از این حالت و غلبه بر احساس غیرواقعی بودن،کرختی هیجانی و احیای حس از خویشتن در نظر گرفته می­شود(مسر و فرمو،2008). حالت تجزبه ای وضعیتی است که یکپارچگی کنش های هشیاری،حافظه، هویت یا ادراک از محیط مختل می شود و بین هیجان و شناخت نوعی وقفه و گسستگی به وجود می آید. براساس مدل تجزیه ای هدف انجام خودجرحی بازگشت به واقعیت و رهایی از حالت های بی حسی روانی است و بین تجربه نشانه های تجزیه و احساس خلا درونی با انجام خود جرحی با هدف رسیدن به تقویت مثبت درونی رابطه وجود دارد (مسر و فرمو،2008؛ کلونسکی،2007).

برخی براساس پیش بینی های مدل تجزیه ای بر این عقیده اند که زخم ناشی از خودجرحی روی بدن نشانه ای است که فرد را به یاد هویت در حال فروپاشی اش می اندازد (سویموتو، 1997).  شواهد تجربی نیز از این مدل حمایت می کنند. در مطالعه ای روی گروهی از زنان بستری با تشخیص روانپزشکی مشخص شده است حالت های تجزیه ای بین تجربه آزار و اذیت دوران کودکی و خود آسیب رسانی آگاهانه نقش عامل میانجی گر را دارد(لو،جونز،مک لئود،پاور،دوگان2000). در مطالعه ای بر روی 94 نوجوان مشخص شد تجربه حالت های تجزیه ای بین داشتن سابقه آزار هیجانی و جنسی در دوره کودکی و خود جرحی، نشانه های تجزیه ای نقش واسطه ای دارند (رالیس، دمینگ، گلن و ناک، 2012).

ح) مدل خود تنبیهی خودجرحی

اگر چه مدل­های تنظیم هیجانی و اجتناب تجربه­ای، تبیین­های قابل قبولی درباره علل خودجرحی دارند؛ اما تقریباً هر دو دیدگاه دارای گرایش رفتاری هستند و کمتر به علت انتخاب این روش برای تنظیم هیجان ها پرداخته اند. هیجان های مرتبط با خویشتن و فرایندهای ارتباط با خویشتن یکی از عواملی است که احتمالاً بتواند علت ارتباط بدتنظیمی هیجانی با خودجرحی را تبیین کند. در این راستا مدل خود تنبیهی خودجرحی بیان می کند که آسیب به خود از طریقی فرایندی به نام تایید خویشتن موجب کاهش برانگیختگی هیجانی می شود (سوان، هیکسون، استاین-سروسی و گیلبرت، 1990 به نقل از ناک،2010). براساس این مدل، خودتنبیهی شامل طبقه گسترده ای از رفتارها مانند خودانتقادی، خودجرحی، عدم مراقبت از خود، رفتارهای استغفار طلبانه و درد کشیدن است. براساس نظریه خود تاییدگری، افراد به گونه­ای عمل و رفتار می­کنند که با باورهای بنیادی­شان درباره خود یا خودپنداره شان هماهنگ باشد. زمانیکه این باورهای بنیادی تایید نمی­شوند، احساس تنش و اضطراب به وجود می آید، در نتیجه فرد مجبور می­شود دست به رفتارهای مختلفی بزند تا باورهایش درباره خودش را تایید کند. زمانی که فردی دست به خودآسیبی می­زند احتمالاً این باور را دارد که فردی نادرست است و مرتکب خطای جدی شده است و خودآسیبی به او کمک می کند تا با تایید خودپنداره منفی اش، برانگیختگی هیجانی را  که در اثر ناهمخوانی شناختی بین تصور از خود و عمل خطاکارانه به وجود آمده است کاهش دهد (سوان، هیکسون، استاین-سروسی و گیلبرت، 1990). بندورا نیز معتقد است رفتارهای خودتخریبی از طریق تایید و تنبیه خود تداوم می یابد. از نظر بندورا، این نوع رفتارها هم باعث کاهش افکار منفی درباره خود و کاهش آشفتگی می شوند و هم از میزان تنبیه محیط بیرون می­کاهد و از بار عذاب آوری محیط کم می­کند (بندورا 1977به نقل از چاپمن،گراتز و براون،2007).

در زبان لاتین معنای دو واژه تنبیه و درد (poena) یکسان است. براساس مدل خودتنبیهی افرادی که به خودآسیب می زنند گرایش و میل بیشتری به تحمل درد دارند. جرمین و هولی (2010 و 2014) در دو مقاله یافته­هایی در تایید این مدل به دست آورده اند و پی برده اند افراد خودآسیب رسان از نوع خودجرحی کننده ها خودانتقادی بیشتری نسبت به افراد عادی دارند و اگر تصور از خود این افراد را از طریق دستکاری و مداخله شناختی تغییر دهیم میل و تحمل آنها نسبت به تجربه درد کمتر خواهد شد و به احتمال زیاد کمتر خودآسیب رسانی انجام خواهند داد. بنابر مدل خودتنبیهی از آن جایی که فرد بازنمایی از خود دارد که مستحق آسیب دیدن است ارتباط پرخاشگرانه ای با خود دارد و از طریق خودآسیب رسانی بین تصوری که از خود دارد و تجربه­اش همخوانی ایجاد می­کند. یکی از پیش بینی های این مدل آن است که افرادی که خود انتقادی بیشتری دارند بیشتر مستعد خودآسیب رسانی هستند که یافته های تجربی نیز از این پیش بینی حمایت کرده اند (گلاسمن، ویریچ، کلونسکی،2007). هر چند با این مدل می توان رفتار تعدادی از افراد خودآسیب رسان را تبیین کرد اما این نظریه از این جهت که به نقش خودآسیب رسانی در ارتباط با محیط اجتماعی توجه نکرده است و انگیزه های دیگری را که این رفتار دارد در نظر نگرفته است، قابل انتقاد است.

خ)مدل کارکردی خودجرحی  بدون خودکشی

یکی از مدل­های رفتاری خودجرحی، مدل کارکردی خودجرحی است که با تمرکز بر پیش آیندها و پیامدهای رفتاری خودجرحی و مکانیسم­های تقویت مثبت و تقویت منفی درون فردی و بین فردی، چهار علت برای خودجرحی برشمرده است (ناک و پرینستین،2004). این چهار علت عبارتند از رهایی از هیجان های منفی درونی، ایجاد هیجان های مثبت درونی،  رهایی از روابط بین فردی ناخوشایند و خودجرحی با هدف جلب توجه مثبت وکمک طلبی (ناک و پرینستین،2004). خودجرحی نوعی رفتار آموخته شده است که در اثر تقویت مثبت درونی، تقویت مثبت بین فردی، تقویت منفی درونی و تقویت منفی بین فردی تداوم می یابد. برای مثال فردی که با هدف رهایی از هیجان­های ناخوشایند و حالت­های آشفتگی خودجرحی می­کند، ممکن است پس از مدتی این عمل را راهی برای حذف محرک­های ناخوشایند به کار بگیرد؛ در اینجا عامل تداوم بخش رفتار خودجرحی از طریق تقویت منفی درونی است، درحالیکه ممکن است فردی با انجام خودجرحی ترحم جویی و توجه دیگران را به سمت خود جلب کند که در اینجا خودجرحی از طریق مکانیسم تقویت مثبت بین فردی تداوم خواهد یافت (ناک و پرینستین،2004).

شواهد تجربی نیز از این مدل تا حدودی حمایت می­کند. برای مثال در مطالعات تحلیل عاملی که انگیزه­های خودجرحی را بررسی کرده اند، وجود این عوامل به عنوان انگیزه های خودجرحی تایید شده است (ناک و پرینستین،2004). همچنین بین نوع کارکردهای خودجرحی و نشانه های روانپزشکی افراد خودجرحی کننده رابطه وجود دارد(ناک و پرینستین،2005)؛ افرادی که با انگیزه دستیابی به تقویت منفی درونی، خودجرحی انجام می­دهند بیشتر احتمال دارد نشانه های افکار خودکشی و نا­امیدی داشته باشند؛ درحالیکه نوجوانانی که با انگیزه­های رسیدن به تقویت مثبت درون فردی خودجرحی انجام میدهند بیشتر از افسردگی و احساس کرختی رنج می­برند و نوجوانانی که دارای سابقه قربانی شدن در گروه همسالان هستند بیشتر با انگیزه­های اجتماعی اقدام به خود جرحی می­کنند (ناک،2011).

د)مدل اجتماعی خود جرحی

براساس مدل اجتماعی علت استفاده از خودجرحی آن است که پیام های کلامی نمی توانند تاثیر اجتماعی قابل قبولی بر جای بگذارند و فرد مجبور می شود از رفتارهای آشکار و عینی تری مانند خود جرحی برای انتقال پیام هایش استفاده کند (ناک،2008؛ هاگن، همرستاین، واتسون، 2008). شواهد مختلف از این مدل حمایت کرده است. برای مثال در موقعیت های حل مساله اجتماعی، راه­حل هایی که نوجوانان خودجرحی کننده پیشنهاد می­کنند معمولاً مخرب ترند و کارایی کمتری دارند(ناک و مندز،2008)؛ توانایی­های فصاحت و روانی[2] کلامی نوجوانان خودجرحی کننده کمتر از نوجوانان عادی است و در نتیجه نمی توانند از شیوه مناسب کلامی برای انتقال پیام­های اجتماعی­شان استفاده کنند (فوتز، ناک، 2006 به نقل از ناک، 2008)؛ علاوه براین بیشتر بودن فراوانی خودجرحی در اختلال­های روانپزشکی که رفتارهایی مانند فریادکشیدن در آنها بیشتر مشاهده می­شود مانند اختلال سلوک و اختلال نافرمانی مقابله­ای و اختلال­هایی که در آنها رفتارهایی مانند گریه کردن و واکنش عاطفی شدید به عنوان نشانه بیشتر مشاهده می­شود مانند اختلال شخصیت مرزی و اختلال افسردگی اساسی نیز تایید می­کند که خودجرحی نوعی نقص در انتقال پیام در محیط اجتماعی است(ناک، 2008). براساس این مدل، شرایط محیطی نابسامان و بی اعتبار ساز عامل اصلی  در استفاده از خودجرحی برای انتقال پیام های اجتماعی است(ناک،2008).

براساس مدل اجتماعی ، خودجرحی دو نوع پیام شامل پیام­های حاکی از آشفتگی روانی و پیام های حاکی از داشتن توانایی و قدرت را می­تواند به دیگران منتقل کند. هر چند راه­های دیگری برای انتقال این پیام­ها در محیط اجتماعی وجود دارد، اما در طول زمان به دلیل نقص در مهارت­های اجتماعی ،محیط بی اعتبارساز و دریافت تقویت مثبت و منفی  استفاده از این روش برای انتقال پیام های اجتماعی تثبیت می­شود (ناک،2008).  در جدول3 کارکردهای اجتماعی و رفتارهایی که ممکن است نوجوانان خودجرحی کننده و غیرخودجرحی کننده برای رسیدن به اهداف شان انجام می­دهند نشان داده شده است. بنابراین خود­جرحی را باید نوعی پیام اجتماعی بسیار قوی در نظر گرفت که به دلیل بی اثر بودن روش­های معمول انتقال پیام­های اجتماعی مانند سخن گفتن، فریاد کشیدن و گریستن استفاده می­شود. خود­جرحی در این شرایط در نقش روشی برای ابراز آشفتگی یا کمک خواهی است که باعث میشود اطرافیان و مراقبین نوجوان به او توجه کنند و یا به فرد این قدرت را می دهد که از یک موقعیت ستم، تعارض و آزار رهایی یابد. براساس مدل اجتماعی، خودجرحی را می­توان به عنوان روشی برای ابراز قدرت و توانایی در نظر گرفت که نوجوان به وسیله آن ممکن است هم از خود در برابر همسالان زورگو محافظت کند و هم باعث شود دیگران، او را به عنوان فردی قوی بنگرند (ناک، 2008).

هاگن، واتسون، همرستاین  (2008) در یک مفهوم سازی اجتماعی خود جرحی را شبیه نوعی رفتار چانه زنی[3] و خودیاری[4] منطقی در نظر گرفته است که به فرد این امکان را می دهد تا به دیگران بفهماند که چیزی را که می خواهد و یا هدفی را که دنبال می کند هدفی جدی است. مطالعات قوم شناسان درباره خودآسیب رسانی و خودجرحی نشان می­دهد که در زمان ایجاد تعارض های بین فردی خودآسیب رسانی در نقش یک نوع رفتار چانه زنی عمل می کند. مشاهدات هاگن، واتسون، همرستاین  (2008) از قبیله ای در غرب اقیانوس آرام  به نمونه هایی از رفتارهای خودآسیب رسانی که در نقش چانه زنی عمل می کنند، اشاره کرده است. در این قبیله برای این نوع رفتارهای خاص اصطلاح خاصی با عنوان amwunumwun نیز دارند.

پسری که در واکنش به آزار دیدن از جانب والدینش  از خوردن غذا امتناع می کند، دختری که در واکنش به رفتار بد والدینش به ساحل می آید و آشکارا شروع به رفتارهای اغواگری جنسی می کند و پسری که در واکنش به خواسته نامشروع پدرش برای برقراری رابطه جنسی با همسرش بر بازویش تیغ می کشد ؛… این ها نمونه هایی از خودآسیب رسانی (Amwunumwun) در این قبیله هستند. این رفتار روشی است برای کناره گیری کردن یا تحقیرخود که برای این استفاده می شود تا به فردی که باید هم او را دوست داشت و هم از او اطاعت کرد نشان داده شود که آن فرد توسط رفتارآنها اذیت شده است. (هاگن، واتسون، همرستاین ،2008)

آنتونی گیدنز(1964) نیز در مروری که بر تحقیقات قوم شناسان روی خودکشی داشته است این عقیده را دارد که خودکشی و خود آسیب رسانی جزو مکانیسم های اجتماعی کاملاً آشکار است و آن را شیوه ای قابل قبول برای اعمال فشار روی دیگران تعریف می کند(به نقل از هاگن، واتسون، همرستاین ، واتسون و مرستاین،2008).

جدول 3. مدل بسط یافته اجتماعی خودجرحی بدون خودکشی(ناک،2008)

 

  رسیدن به تقویت مثبت اجتماعی رسیدن به تقویت منفی اجتماعی
 

 

پیام­های حاکی از آشفتگی

 

غیرخودجرحی­کننده:اطمینان جویی

 

خودجرحی کننده:خودجرحی برای توجه طلبی

 

 

غیرخودجرحی­کننده:رفتار­برون­ریزی، گریستن

 

خودجرحی­کننده:خودجرحی برای رهایی از فشار تکالیف زندگی یا فکر نکردن به مشکلات خانوادگی

 

 

 

پیام های حاکی از قدرت و توانایی

 

غیرخودجرحی­کننده:بدن سازی، ورزش

 

خودجرحی­کننده:مشت زدن به دیوار،خرد کردن شیشه نوشیدنی روی سر،

 

 

غیرخودجرحی­کننده:خالکوبی­کردن، استفاده از مدل های پوشش گوتیک و شیطان پرستی، سوراخ کردن بدن برای دفاع از خود در برابر مزاحمان

خودجرحی کننده:خط انداختن روی بدن برای نشان دادن قدرت پرخاشگری

 

ذ)مدل مازوخیسمی

مازوخیسم کسب لذت از طریق درد، ناخشنودی ، رنج و انکارخویشتن تعریف شده است و فروید در 1920 آن را با غریزه مرگ مرتبط می داند. مازوخیسم هم از طریق ایجاد حس کنترل در مقابل دردهای روانی و هم ایجاد لذت از طریق دردکشیدن ممکن است نوعی فرایند خود تنظیمی به حساب بیاید (بلومنگارتن، 2007). بین غریزه زندگی و مرگ تعامل پویایی وجود دارد و غریزه زندگی باعث می شود تکانه های تخریب­گر غریزه مرگ به جای انهدام خود معطوف محیط بیرون از خود شود، اما زمانی که تعادل بین غریزه زندگی و مرگ برهم می خورد به احتمال زیاد تکانه­های خود تخریب­گرانه فعال می­شود، از این روی مازوخیسم برخاسته از غریزه مرگ یا غریزه انهدام تعریف می­شود که به سمت خویشتن متمرکز شده است. در مازوخیسم ، احساس لذت  با درد بدنی یا رهایی هیجانی ترکیب می­شود، یعنی با بیرونی کردن احساس های ناخوشایند مانند حس بی کفایتی خویشتن یا شرم نسبت به بدن، فرد دوباره با تخلیه هیجانی امیدوار می­شود (بلومنگارتن،2007). همچنین از آنجاییکه، هدف همه فعالیت­های روانی کسب لذت و حذف عناصر ناخوشایند است؛ بنابراین احتمالاً فرد با خودجرحی به دنبال کنترل شرایط ناخوشایندی است که هیچ کنترل بیرونی بر آن ندارد ؛ با خود آسیب رسانی فرد می­تواند با کنارگذاشتن درد اصلی، یک نوع درد را با نوع دیگری جایگزین کند. از این روی خودجرحی میتواند در نقش روشی برای کاهش دردهای شدیدتر و عدم یکپارچگی در خویشتن عمل کند (بلومنگارتن،2007). مدل مازوخیستی خود آسیب رسانی شباهت های زیادی به مدل خودتنبیهی دارد با این تفاوت که مدل خود تنبیهی یک مدل شناختی اجتماعی است ولی مدل مازوخیستی یک مدل روان پویشی است.

ر)مدل ضد خودکشی

برخی از پژوهشگران بر این عقیده اند که هدف خودجرحی دورکردن، اجتناب و به تاخیرانداختن تکانه های خودکشی است و خودجرحی علی رغم شباهت ظاهری با اقدام خودکشی عملی متضاد اقدام خودکشی است و به نحوی مصالحه بین زندگی و مرگ است (مسر و فرمو،2008؛ سویموتو، 1997). همچنین پژوهشگران دیگری مانند مک لافین (2008)  خود آسیب رسانی را گزینش زندگی و اقدام خودکشی را گزینش مرگ تعریف می­کنند. علاوه بر این از آنجاییکه یکی از انگیزه های رفتارهای خودآسیبی عمدی کمک خواهی (نالیدن برای گرفتن کمک گرفتن) است میتوان بیان کرد خودجرحی راهی برای نَمردن و زنده ماندن است. در مطالعه ای بر روی دانش آموزان انگلیسی عللی مانند “با این کار می خواهم نشان دهم چقدر حالم بد است، برای ترساندن دیگران، این کار را انجام می دهم، با این کار حقم را از دیگران می گیرم، با این کار می فهمم آیا کسی واقعاً مرا دوست دارد یا خیر” ذکر شده بود. این دلایل از حیث مولف مقاله به عنوان ضد خودکشی دسته بندی شده بودند (اسکولیرس و همکاران،2009).

[1] Self –injury implicit association test

[2] fluency

[3] bargaining

[4] Self-help

[1] transitional object

[1] Experiental avoidance

[1] competance

[2] equofinality