معرفت خداوند و وجود خداوند

دانلود پایان نامه

رفتم از پله مذهب بالا./تا ته کوچه شک./تا هوای خنک استغنا.(صدای پای آب:277)
ویا:
پله هایی که به بام اشراق،/پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.(همان :280)
انسان شعر سپهری معتقد است، وجود انسان همان گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند واگر انسان خود را بشناسد به حقایق متعالی دیگر هم دست پیدا می کند.
به تماشا سوگند/ وبه آغاز کلام/ وبه پرواز کبوتر از ذهن/ واژه ای در قفس است./ حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود./ من به آنان گفتم:/ آفتابی لب در گاه شماست/ که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد./ و به آنان گفتم:/ سنگ آرایش کوهستان نیست/ همچنانی که فلز،زیوری نیست به اندام کلنگ./ در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است/ که رسولان همه از تابش آن خیره شدند./ پی گوهر باشید./ لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
(حجم سبز:374و373)
انسان شعر سپهری برای رسیدن به معرفت خداوند از تمام موانع وسختی ها می گذردوتلاش می کند که همه آنها را از سر راه بردارد:
نزدیک ما شب بی دردی است،دوری کنیم./کنار ما ریشه بی شوری است،بر کنیم./ ونلرزیم،پا در لجن نهیم،مرداب را به تپش درآییم./آتش را بشویم،نی زار همهمه را خاکستر کنیم./ قطره را بشویم، دریا را در نوسان آییم.(آوار آفتاب:173)
کلمه “لجن” می تواند تعبیری از دنیای مادی باشد که ما در آن گرفتاریم.سپهری معتقد است که” ما بایدوجود خود را چون یک نیلوفر در مرداب ولجن دنیا بگذاریم ولی به آن آغشته نشویم وهستی این جهان را به پویایی وتحرک در آوریم”.(عماد،157:1387)
انسان شعر سپهری از سفالینه تاریکی که همان جسم مادی است به بوته زیست که کمال وزیبایی خداوند است دست می یابد:
ای در خور اوج!آواز تو در کوه سحر،وگیاهی به نماز./ غم ها را گل کردیم،پل زدم از خود تا صخره دوست./ من هستم،وسفالینه تاریکی، وتراویدن راز ازلی./ سر بر سنگ، وهوایی که خنک،وچناری که به فکر،/ وروانی که پر از ریزش دوست./ خوابم چه سبک،ابر نیایش چه بلند، وچه زیبا بوته زیست،وچه تنها من!(شرق اندوه:264و263)
یکی از اهداف خداوند از خلق کردن بندگانش رسیدن به مرتبه کمال است واین امر به وسیله اختیار وآزادی انسان صورت می پذیرد.در مکتب حکمت دین ،انسان را برای نهادن در بوته آزمایش آفریده اند.(ملک(67)،2).
کمال آدمی در این است که از این آزمایش،که هزاران دام داردواو را از هدف اصلیش باز می دارد،سر بلند بیرون آید.سهراب باترک بسیاری از جاذبه های حیات صنعت زده ،سعی در کشف راه کمال وسعادت خویش داشت ودیگران را نیز به رهایی فرا می خواند.
عارف معاصر، دیدگاه خود را در این مورد اینگونه بیان می کند:
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات،/اگر کاشف معدن صبح آمد،صدا کن مرا./ ومن ،در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو،بیدار/ خواهم شد.(حجم سبز:297و296)
آنچه از قرآن دریافت می شود این است که انسان در پی رسیدن به تکامل وسعادت وخوشبختی پا به عرصه وجود نهاد وهمواره سیر رسیدن به این مقصود را پیموده است، در کلیه تفاسیر ،در واقع انسان از پست ترین مراحل، شروع به حرکت کرده وبه سوی بی نهایت که وجود بی پایان حق وقرب به خداست،پیش می رود.(مکارم شیرازی، 1388،ج 24: 186).
اصل حرکت به سوی فناءالله تفحص وتفکر وتحقیق در امورات وحرکت های پیرامون انسان است هر کس درونش را آماده کرد ودل را صیقل داد ومانع های راه را دور ریخت به این راه دست پیدا می کند وبه درجه اعلا در راه خدا که همان فناءفی الله است می رسد.
شاعر ما می گوید: زمانی انسان می تواند در وجود خداوند فانی شود که” خود”که حایل بین انسان وخداست راکنار بزند.
باید کتاب را بست./ باید بلند شد/ در امتداد وقت قدم زد،/ گل را نگاه کرد،/ ابهام را شنید./ باید دوید در ته بودن./باید به بوی خاک فنا رفت./ باید به ملتقای درخت وخدا رسید./ باید نشست/ نزدیک انبساط/ جایی میان بیخودی وکشف.(ما هیچ،ما نگاه:428)
سهراب بهترین اتفاق زندگی رارسیدن به سر منزل مقصود می داندوی در راه رسیدن به کمال وفناء ونزدیک شدن به خداوند توقف نمی کند:
عبور باید کرد./ صدای باد می آید،عبور باید کرد/ ومن مسافرم ،ای بادهای همواره!(مسافر:327)
انسان شعر سهراب به دنبال حقیقت است؛او تلاش می کند؛ تلاشی پی در پی برای یافتن حقیقت.
کار ما شاید این است/که میان گل نیلوفر وقرن / پی آواز حقیقت بدویم.(صدای پای آب:299و298)
سهراب به دنبال حقیقت است که فراتر وبالاتر از شریعت وطریقت است شاعر ما به شریعت توجه بسیاری داشت .
سهراب به دنبال مدینه فاضله است،یعنی جایی که همه جایش را عشق فرا گرفته باشد.او در راه رسیدن به کمال وفانی شدن در وجود حق،تعلقات دنیوی را به سویی می افکند.وشاعر برای رسیدن به این مقام از رهگذری می پرسد ونشانیش را می جوید :
“خانه دوست کجاست؟”در فلق بود که پرسید سوار./ آسمان مکثی کرد./ رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید/ وبه انگشت نشان داد سپیداری وگفت:/ نرسیده به درخت،/ کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است/ودر آن عشق به اندازۀ پر های صداقت آبی است..(حجم سبز:359و358)