مقایسه و اتباط هوش معنوی با هوش­های دیگر

– مقایسه و اتباط هوش معنوی با هوش­های دیگر

در دهه­هاى اخیر، سازه­هاى متعددى در ارتباط با هوش مطرح شده است
براى مثال مى­توان به هوش منطقى، هوش عاطفى، هوش تغییر، هوش فرهنگى، هوش اجتماعى، هوش اجتماعى سیاسى، هوش سازمانى و موارد متعددى از این قبیل سازه­ها اشاره کرد
سوالى که در این جا مطرح مى­شود این است که آیا در میان این سازه­ها، هوش معنوى، سازه­اى معتبر است؟ و آیا واقعاً مى­توان آن را جزیى از سیستم هوشى انسان محسوب کرد؟ شواهد و مدارک علمى بسیارى وجود دارد که مى­تواند در ارتباط با واقعیت داشتن هوش معنوى، متقاعدکننده باشد
مطالعات زیادى در علوم عصب­شناسى، روان­شناسى و انسان­شناسى انجام شده است که حاکى از وجود منطقه­اى در مغز انسان است که مرتبط با معنویت و معناشناسى مى­باشد
براى مثال، بر اساس ساختار عصب­شناسى مغز انسان، سه گونه تفکر براى ما شناسایى شده است
تفکر پیاپى، تفکر مشارکتى و تفکر متحدکننده
تفکر پیاپى فرآیندى متناوب است و پایه هوش منطقى است
نوع دیگرى از تفکر که کمک مى­کند بتوانیم مسایل را به همدیگر مربوط سازیم، تفکر مشارکتى است
برای مثال فهم ارتباط موجود میان «پدر» و «قدرت» ناشى از این نوع تفکر است
این در واقع از ویژگی­هاى هوش عاطفى است و سبب مى شود ما نه تنها با مغزمان بلکه با قلبمان بیاندیشیم
نوع سوم تفکر که پایه هوش معنوى است، تفکرى متحد­کننده است
این نوع از تفکر باعث ایجاد آگاهى و [1]، 2006)
به اعتقاد مک مولن[2] (2003) در مقایسه با هوش منطقى که به نحوه تفکر برمى­گردد و هوش عاطفى که به احساسات ما اشاره دارد، هوش معنوى درباره مسایل وجودى و هستى­شناسى است
او بیان مى­کند که ما اغلب از تاثیر احساسات و معنویت به عنوان بخش مهمى از هوشمندیمان غافلیم
در یک نگاه کلى، مجموعه ذهن، بدن و روح نوعى هم­افزایى پیدا مى­کنند
اگر فرض را بر این بگذاریم که ذهن منشا هوش منطقى، احساسات منشا هوش عاطفى و روح منشا هوش معنوى است، مجموعه هوش­هاى ما نیز هم افزایى خواهند داشت
در نتیجه، هوش منطقى به تنهایى نمى­تواند ضامن موفقیت انسان در زندگى باشد
مک­هاوک (2002) نیز عقیده دارد که هوش معنوى از نظر میزان تمرکز بر آگاهى معنوى و خرد و بینش، با هوش منطقى متفاوت است
او هوش معنوى را نوعى از هوش و ویژگى شخصیتى مى­داند که از نظر تجربه ذهنى از دیگر انواع هوش­ها متمایز و باعث خلاقیت و تجلى خود وجودى انسان مى­شود

ویگلزورث (2004) چهار هوش بدنی، عقلانی، هیجانی و معنوی را بر اساس ترتیب رشد آنها، به شکل هرمی مطرح نموده است
الگوی ویگلزورث در شکل 2-1 نشان داده شده است
الگوی مورد نظر بر اساس این دیدگاه است که کودکان ابتدا بر بدن خود کنترل پیدا می­کنند (هوش بدنی[3])، سپس مهارت­های زبانی و مفهومی (هوشبهر یا هوش عقلانی)[4] خود را گسترش می­دهند
این هوش در فعالیت­های مدرسه­ای کودک مطرح است
[5] برای بسیاری از افراد هنگامی مطرح می­گردد که علاقمند به گسترش روابط خود با دیگران باشند
در انتها، هوش معنوی زمانی خودنمایی می­کند که فرد به دنبال معنای[6] مسائل می­گردد و سؤالاتی مانند «آیا این، همۀ آن چیزی است که وجود دارد؟»[7] را مطرح می­نماید

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   پایه های شکل گیری و مفاهیم اساسی نظریه‌های دلبستگی

 

 

هوش معنوی ما را در تشخیص خوب از بد یاری نموده و قادر به ساده کردن قواعد و قوانین سخت به وسیله دلسوزی و هم­فکری است
در واقع این هوش از ما مخلوقاتی عقلایی، عاطفی، و معنوی ساخته و هر سه هوش را ترکیب می­کند
این سه نوع هوش پشتیبان هم بوده و در کنار یکدیگر کار می­کنند، اما هر کدام توانمندی خود را داشته و به گونه­ای مستقل عمل می­نمایند
[8] است (سیرکتون،2008)
برخی کنش­های مغزی با تجربه­های معنوی همراه است، به گونه­ای که معنویت روی برخی از قسمت­های مغز اثر می­گذارد
یکی از این قسمت­ها، بخش لب­های گیجگاهی است که دقیقا پشت ناحیه گیجگاهی قرار دارد و عصب­شناسان، این بخش را “منطقه خدا” می­نامند، زیرا با تحریک مصنوعی آن موضوع­های معنوی، مانند دیدار با خدا، گفتگوی دینی، از خودگذشتگی، فداکاری، انسان دوستی و مانند این­ها پدیدار می­شود، بنابراین می توان معتقد به وجود هوش معنوی در انسان بود (وگان، 2002)

زوهر و مارشال در کتاب خود « هوش معنوی، هوش غایی[9]» در سال 2000 میلادی چارچوبی برای تعیین انواع هوش ارائه کردند که مبتنی بر کارکرد سیستم­های عصبی مغز می­باشد
آنها کارکرد مغز را از دیدگاه عصب­شناسی بررسی کردند و همه انواع هوش­های ممکن را به سه نوع سیستم عصبی اصلی در مغز پیوند دادند
زوهر و مارشال سه نوع هوش: بهره هوشی، هوش عاطفی، و هوش معنوی را شناسایی کردند و عقیده دارند که همه هوش­های دیگر زیرمجموعه­های این سه نوع هوش کلی تلقی می­شوند
بهره هوشی مناسب حل مسائل ریاضی (IQ) است که مبتنی بر تفکر خطی مغز می­باشد
دومین نوع هوش که مبتنی بر تفکر تعاملی[10] مغز است، همان هوش عاطفی است و به افراد کمک می­کند تا عواطف و احساسات خود و دیگران را مدیریت کنند
هوش معنوی، نیز به عنوان سومین نوع هوش، مبتنی بر تفکر وحدت بخش مغز است
که هوش معنوی به عنوان کارکرد متحدکننده و یکپارچه کننده مغز عمل می­کند
هوش معنوی سومین سیستم عصبی است، و نوسانات عصبی هماهنگ کننده­ای دارد که داده­های سرتاسر مغز را یگانه می­کند
در واقع، هوش معنوی هر دو نوع هوش عاطفی و بهره هوشی را یکپارچه می­کند و شکل می­دهد

از دید شواهد مبتنی بر وجود جایگاه عصبی- زیستی برای مفاهیم معنوی می­توان به نوسانات مغزی اشاره کرد
نوسان­های مغزی در هنگام آگاهی و هوشیاری فرد در 40 هرتزی حرکت نموده و فعالیت­های مغزی را هماهنگ می­کنند
در این بخش (نوسانات 40 هرتزی) انواع حس­ها با یکدیگر پیوند می­یابند تا وارد موضع ادراکی شوند و   فرد در پیرامون خود احساس یگانگی کند
این خود همان معنویت است، همان منطقه خدا (زوهر و مارشال، 2001)

[1] George, M

[2] McMullen, B

[3] Physical intelligence

[4] IQ

[5] EQ (emotional intelligence)

[6] meaning

[7] Is this all there is?

[8] Universal trait

[9] Spiritual intelligence, the ultimate intelligence

[10] Associative Thinking