نظریات وظیفه‏ گرایانه‏ در باب اخلاق

نظریات وظیفه‏گرایانه‏

نظریات وظیفه‏گرایانه در اخلاق، بر آن است که خوبی و بدی، عمل مبتنی بر نتایج آن نیست؛ بلکه ویژگی‏های‏خود عمل است که مشخّص می‏کند آن عمل، خوب یا بد است؛ برای مثال، احکامی نظیر راست‏گویی خوب‏است یا باید با مردم به عدالت رفتار کنی، اگر به خود عمل توجّه داشته باشیم، یعنی راستی و عدالت را برای خود راستی و عدالت انجام دهیم و نه برای غایت و نتیجه آن‌ها و همچنین اگر نتایج راستی و عدالت، ‏ در خوبی و بدی آن‌ها تأثیری نداشته باشد، چنین نظریه‏ای، نظریه وظیفه‏گرایانه است
(مصباح یزدی،1374: 140)

 

3
2
2

2
1
مکتب کانت:

یکی از طرفدارا ن نظریه وظیفه گرایی کانت می باشدکه در نظام اخلاقی خود سعی کرده است ارزش احکام اخلاقی را در خود آنها و مستقل از هر گونه غرض و غایتی قلمداد کند اگر احکامی وجود داشته باشند که مشروط به شرطی و برای او اصول به غایتی باشد ارزش اخلاقی ندارند،کانت[1] امر اخلاقی را فقط اوامر مطلق می‏داند، نه اوامر مشروط
(صانعی، 179:1368)

یکی دیگر از شاخه های اخلاق، فرا اخلاق می باشد که به توضیح آن می پردازیم:

 

3
2
3
فرا اخلاق

فرا اخلاق، به تحلیل فلسفی در باب تعابیر اخلاقی، مانند خوب و بد و باید و نباید می‏پردازد؛ از این رو، اخلاق، ناظر به اخلاق دستوری، و در پی آن است که واژه‌ها و مفاهیمی را که در آن بکار رفته بفهمد
آیا خوبی واقعیت خارجی دارد با مفهوم انتزاعی است؟ آیا خوبی چیزی مانند رنگ است که‏می‏توانیم ببینیم یا چیزی مانند درد است که آن را می‏توانیم احساس کنیم
در سال‏های اخیر، به دلیل دلمشغولی ‏فزاینده فلسفه به تحلیل زبان، این شاخه از فلسفه اخلاق، ظهور و بروز بیش‌تری یافته است
(پالمر،1995: ص 11)

در حوزه فرا اخلاق، نظریات متفاوتی مطرح شده است که این نظریات را می‏توان تحت سه عنوان کلّی گنجاند:

 

طبیعت‏گرایی اخلاقی[2]

غیرطبیعت‏گرایی اخلاقی یا شهودگرایی[3]

غیر شناخت‌گرایی اخلاقی[4]

3
2
3
1

طبیعت‏گرایی اخلاقی

پیروان این نظریه اعتقاد دارند که همه گزاره‏هاى اخلاقى را مى‏توان به گزاره‏هاى غیر اخلاقى بویژه گزاره‏هاى واقعى تحقیق‏ پذیر یا اثبات ‏پذیر تعبیرکرد؛ مثلاًوقتى مى‏گوییم: “فلانى فرد بدى است”، مى‏توانیم بااثبات این که او در رفتار شخصى‏ اش ظالم، فریبکار وترسو و

بوده و یا با اثبات اینکه اعمال ونتایج بدى داشته مشخص کنیم که او فرد بدى بوده است
یا به عبارت دیگر این نظریه بر آن است که تمام گزاره‏های اخلاقی می‏توانند به گزاره‏های غیراخلاقی به ویژه به گزاره‏های واقعی، تحقیق‏پذیر یا اثبات‏پذیر تعبیر بشوند
(مور،1903:3)

 

3
2
3
2
غیرطبیعت‏گرایی اخلاقی (یا شهودگرایی):

مورنظریه خود را به نام شهودگرایی اخلاق مطرح می‏کند
ما از طریق شهود اخلاقی پی می‏بریم ‏که گزاره اخلاقی صادق است یا کاذب؛ زیرا به گونه‌ای بی‌واسطه می‏توانیم صفت خوبی را مشاهده کنیم؛مور می‏گوید که این صفت، منحصر به فرد و غیرقابل تعریف است
خوبی، چیزی است که اگرچه قابل تحلیل‏ نیست می‏توانیم تصدیق کنیم که فردی آن را واجد است یا نه
اگر سؤال شود که خوب و خیر چیست، پاسخ این‏ است که خوب، خوب است
این نهایت چیزی است که در این باره می‏توان گفت
یا اگر سؤال شود که ‏خوب چگونه تعریف می‏شود، پاسخ آن است که خوب، تعریف‏ناپذیر است؛ زیرا بسیط و غیرمرکّب است
امور دیگر با خوب تعریف می‏شوند؛ ولی خود خوب تعریف‏ناپذیر است
(مور،1903: 9-6)

3
2
3
3
غیر شناخت‏گرایی اخلاقی‏ یاعاطفه‏گرایى:

پیروان این نظریه معتقدند، قضایاى اخلاقى برخلاف دو نظریه قبل غیر شناختى‏اند
اگرکسى مى‏گوید: «دزدى خوب است» و شخص دیگرى مى‏گوید: «دزدى بد است»،این امر شبیه «هورا» و «اف»براى دزدى است
خوبى و بدى، بیانگراحساس رضایت و یا عدم رضایتند
(همان)

4
2
دیدگاه صاحب نظران در مورد اخلاق:

فلسفه اخلاق در قرن پنجم ق
م با سقراط آغاز شد که همچون یک پیامبر دنیوی ماموریت خود را در این می دید که پیروان خود را آگاه کند که به انتقاد عقلانی اعتقادات و اعمال خود محتاج اند
سقراط در زمینه ی اخلاقی حد وسط بین ارزش های نسنجیده ی طبقه ی اشراف و عمل شکاکانه طبقه ی بازرگانان قرار داشت
وی معتقد بود که انسان با توسل به عقل و دلیل می تواند به اصول اخلاقی دین دست یابد که به موجب آنها خودخواهی را با نفع عمومی تطبیق کند و اصولی باشند کلی برای هر کس در هر زمانی  یعنی به مطلق بودن اخلا ق معتقدند و به اعتقاد سقراط تیره بختی انسان حاصل نادانی اوست
بزرگترین فضیلت دانایی است و اشتباهات آدمی از نادانی او سرچشمه می گیرد
اگر کسی واقعا بداند که چیزی بد است هرگز آن را انجام نمی دهد
همچنین باید در شناخت خیر کوشید و تعریف درستی از امور خیر به دست آورد
فضیلت چیزی غیر از دانش و حکمت و خردمندی نیست
(صانعی،1368 :10-6)

از دیگر فیلسوفان بزرگ که نظریاتی راجع به اخلاق دارند افلاطون می باشد، افلاطون اصول اخلاقی را از شناخت انسان استنتاج کرد
از نظر او اخلاق عالی ترین و مهمترین نوع معرفت است که برتر از علوم دیگر قرار دارد و او بنیاد اخلاق را در عدالت، حقیقت و زیبایی می داند و مرجع این سه را به یک چیز باز می گرداند که آن خیر است، مقصود افلاطون از فلسفه ی اخلاق این است که طریق هدایت سوی مشاهده خیر را نشان دهد و طرز کار او تابع چیزی است که خود آن را معراج دیاکلتیکی یا دیاکلتیک صعودی نامیده است و در انتهای این سیر صعودی، صورت خدا قرار دارد
(صانعی،1368 :14-13)

افلاطون همانند استاد خود سقراط عمل نیک را نتیجه علم به نیکی می داند و معتقد است که اگر مردمان نیکی یا خیر را بشناسند به بدی و شر گرایش پیدا نمی کند

این فیلسوف مسائل اخلاقی را مبتنی بر مابعدالطبیعه تفسیر می کند و تلاش می کند تا مشکلات اخلاقی را نیز به مدد نظریه «مثل» حل کند
به نظر او خیر و عدالت معانی الهی هستند و هستی حقیقی و مستقل دارند
روح انسانی قبل از حلول در بدن در عالم مثل از «خیر مطلق» بهره برده است

انسان برای این که به خیر و سعادت برسد باید دل و اندیشه خود را از آلودگی ها پاک کند و به فضایلی برسد

افلاطون معتقد است: انسانی که عدالت بر زندگی او حکومت کند انسانی خردمند و سعادتمند خواهد بود
برای کشف اینکه زندگی نیکو چیست، نخست باید به تحصیل انواع معینی از دانش و معرفت پرداخت
افلاطون عینیت اصول اخلاقی معتقد است و می گوید “کردار معینی وجود دارد که مطلق و مستقل از عقیده هرکس است و اینکه امور اخلاقی تنها به رای یا پسند افراد بستگی داشته باشد، مردود است
” (پاپکپن،1367 : 12-10)

به عبارت دیگر سقراط و افلاطون اخلاق را از مقوله ی علم  می دانستند و بر آن بودند با گسترش علم ودانش در جامعه مردم خوبیها وبدی ها رو از هم تشخیص دهند و به اخلاق خوب آراسته شوند به خاطر همین تعلیم را عین تربیت دانستند

و دیگر فیلسوف بزرگ ارسطو می باشد که با اینکه سالها تحت تعلیم آکادمی افلاطون قرار داشت
او      نظریه ی اخلاقی مخالف با افلاطون ارائه داد
ارسطو نظریات اخلاقی که به یک منبع فوق طبیعی از قبیل خدا یا عقل محض بودند قبول نداشت و معیارهای اخلاقی را در نیازهای اساسی انسان، تمایلات و استعدادهای او می دانست

ارسطو معتقد است نیازهای فرد و جامعه منطبق بر یکدیگرند در نتیجه از نظر ارسطو اخلاق عبارت است از تعریف سعادت یا زندگی خوب بعنوان فعالیت منطبق با فضیلت یعنی ارضای هماهنگ تمایلات طبیعی انسان
وی فضیلت یا اخلاق را حد وسط و میان افراط و تفریط می داند
(صانعی،1368 :16،19)ارسطو در کتاب نیکو ماخس زندگی موافق با فضیلت را سعادت می داند و فضیلت را چنین تعریف می کند” فضیلت ملکه ای است که حد وسطی را انتخاب کند که برای ما درست وبا موازین عقلی ما سازگار است، با موازینی که مرد دارای حکمت عملی حدوسطی را با توجه به آن ها معین می کند این حد وسط میان دو عیب ،یعنی افراط و تفریط قرار دارد”
(ارسطو ، 66:1367)

سعادت از نظر ارسطوعبارت از “فعالیت نفس در حال توافق باعقل است» یا به تعبیر دقیق تر «فعالیت نفس در انطباق با فضیلت است”
(همان:31)

5
2
دیدگاه صاحب نظران مسلمان راجع به اخلاق:

نراقی که از فیلسوفان برجسته جهان اسلام است در خصوص اخلاق می فرماید: “فضایل اخلاقی نجات دهنده ی انسان و نردبان رسیدن او به سعادت جاودانه است و زشتی های اخلاقی تباه کننده ی جان وی بوده و بدبختی: دایمی را در پی دارد پس خالی نمودن جان از دومی و آراسته شدن به اولی از مهم ترین واجبات انسان و تنها راه رسیدن به حیات حقیقی است و بدون این دو رسیدن به حیات پاک انسانی از محالات است
” (نراقی، ج 1؛ ص 9)

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   هوش هیجانی از دیدگاه مایر، سالوی و کاروسو

فضایل اخلاقی به منزله ی حد وسط است و رذایل در اطراف آن قرار دارد
به همین دلیل فضیلت بیش از یکی نیست، در حالی که رذایل اطراف آن بیشمار است (همان، ج 1: 60)

لذا فضیلت نسبت به برخی از متغیرها مانند افراد و حالات و زمان ها متفاوت است
چه بسا مرتبه ای که از وسط نسبت به برخی از انسانها فضیلت و نسبت به برخی دیگر رذیلت باشد زیرا انسان ها از نظر علمی متفاوت اند
ثانیاً مراتب قرب به حق در این مقام نقش تعیین کننده ای دارد به بیانی روشن تر، وسط حقیقی مانند نقطه ای غیر قابل تقسیم است لذا یافتن وسط حقیقی و ثبات بر آن ناممکن است و هر گاه شخصی را واجد شرایط صفتی بیابیم، نمی توانیم حکم کنیم فضیلت او همان وسط حقیقی است، اما چون این فضیلت به وسط حقیقی نزدیک است و برای این شخص دسترسی به حدی نزدیکتر از این وسط حقیقی ممکن نیست، آن را به نسبت به این فرد حد وسط می دانیم به هر اندازه این فضیلت به وسط حقیقی نزدیکتر باشد کامل تر و قوی تر است
(نراقی،1385 : 32)

از دیدگاه علامه طباطبایی فیلسوف معاصر مسلمان، هدف تربیت اخلاقی، رسیدن به توحید در زمینه ی اعتقاد و عمل است
بنابراین تربیت اخلاقی باید به عبودیت الهی بیانجامد این هدف و روش مخصوص قرآن است (طباطبایی، ترجمه موسوی همدانی، 1363، ج1: 257)

بنابر این یکی از ضرورت های حیات آدمی، شناخت نوع ارتباط او با خداوند است، علامه معتقد است «توحید» ریشه ی درخت اسلام و روح همه آموزه های قرآن است از این روی مهمترین مبنای تربیت اخلاقی را «توحید» می داند
ایشان بیان می کند شجره طیبه ای که قرآن از آن نام می برد که اصل آن ثابت و فرع آن در آسمان است، همان توحید است که فروع آن اخلاق، اعتقادات و احکام می باشد (طباطبایی، ترجمه موسوی همدانی، 1363، ج1: 26) علامه در المیزان به صراحت و روشنی نسبیت گرایی را ردّ می نمایند
حسن وقبح برعدالت به عنوان یک مفهوم کلی هم وجود داشته و هیچگاه نبوده است که جامعه ای فاقد حسن وقبح بوده یا صفت عدالت را قبح بشمارند
ارزش ها به شکل مفهومی مطلق هستند ودر صورت مصداقی نسبی یعنی حسن وقبح به طور مطلق در خارج یافت نمی شود،  عدالت مفهوماً مطلق است و حسن و مصادیق آن در طول زمان تغییر وتحول می یابد
انسان همیشه در مسیرتحول عوامل اجتماعی،رضا می دهد که همه احکام و قوانین اجتماعی بطور دفعی و تدریجی تغییر یابد ولی هیچگاه راضی نمی شود
صفت عدالت را از وی سلب کرده وظالمش بنماید نسبیت گرایان مرتکب مغالطه مفهوم و مصداق شده اند
(طباطبایی، ترجمه موسوی همدانی، 1363، ج5: 14)

در اصول تربیتی، آن ریشه ی اصلی که باید آن را آبیاری کرد همان اعتقاد به خداست، و در پرتو این اعتقاد، هم باید احساسات نوع دوستانه را تقویت کرد هم حس زیبایی را پرورش داد
هم اعتقاد به روح مجرد و عقل مجرد و عقل مستقل از بدن را تقویت کرد و هم حتی از حسن منفعت جویی انسان استفاده کرد
همان طور که در این کار را در ادیان کرده اند
یعنی در ادیان الهی هم از حس منفعت جویی بشر و حس فرار از ضرر او، به نفع اخلاق بشر استفاده شده است

مطلق بودن اخلاق را با مطلق بودن فعل اخلاقی نباید اشتباه گرفت یعنی روی یک فعل نمی شود تکیه کرد

مرتضی مطهری یکی از فیلسوفان مسلمان معاصر اخلاق را اینگونه معنا می­کنند:

“اخلاق عبارت است از یک سلسله خصلتها و سجایا و ملکات اکتسابی که بشر آنها را به عنوان اصول اخلاقی می‌پذیرد؛ به عبارت دیگر قالبی برای انسان که روح انسان در آن کادر و طبق آن طرح و نقشه، ساخته می‌شود
در واقع اخلاق، چگونگی روح انسان است
“(مطهری،1375: 47)

ایشان در جای دیگر می‌فرماید:

“اخلاق مرتبط با ساختمان روحی انسان است
و بر این اساس با آداب و رسوم مرسوم در جوامع تفاوت دارد؛ چرا که آداب و رسوم یک سلسله قراردادهای صرف می‌باشند که ربطی به ملکات و خلقیات و قالبهای روحی درونی ندارند
” (مطهری،1375:347)

 

شهید مطهری (ره) در تعریف علم اخلاق نیز می­نویسند:

“علم اخلاق، علمی است که دستورالعملهای کلی برای زیستنی مقدس، متعالی و ارزشمند را مورد بحث قرار می‌دهد به عبارت دیگر، علم اخلاق، علم قالبهای کلی برای چگونگی زیستن متعالی و با قداست می‌باشد
این چگونگی هم شامل رفتار می‌شود و هم شامل ملکات نفسانی، یعنی این که انسان باید چگونه رفتار کند و چگونه ملکاتی داشته باشد، تا زیستن او با ارزش باشد
ملکاتی مانند: عدالت، تقوا، شجاعت، عفت، حکمت، استقامت، وفا و صداقت و

“(همان، 46)

فعل اخلاقی آن فعلی است که هدف از آن، منافع مادی و فردی نباشد، خواه انسان آن را به خاطر احساسات نوع دوستی انجام دهد، خواه به خاطر زیبایی فعل، خواه به خاطر زیبایی روح خود، خواه به خاطر استقلال روح و عقل خویش و خواه به خاطر هوشیاری
همان قدر که «خودی» و منفعت فردی درکار نبود، فعل اخلاقی است

دکتر سروش در رابطه با اخلاق بیان می کند: یکى از مهم ترین انتظاراتى که ما از دین داریم این است که به ما اخلاقیات و ارزش هاى اخلاقى را بیاموزد و خوب و بد، فضیلت و رذیلت و راه سعادت و شقاوت را تعلیم دهد

“اخلاقیات به دو دسته بزرگ تقسیم مى‌شوند: اخلاقیات مخدوم و خادم
مخدوم بودن یا خادم بودن را در نسبت با زندگى لحاظ مى‌کنیم؛ یعنى یک دسته ارزش‌هاى اخلاقى داریم که زندگى براى آنهاست و یک دسته ارزش‌هاى اخلاقى داریم که آنها براى زندگى‌اند
ارزش‌هایى را که زندگى براى آنهاست، ارزش‌هاى مخدوم مى‌نامیم؛ یعنى ما به آنها خدمت مى کنیم مانندخدا، انسان یا خود زندگی، و ارزش‌هایى را که براى زندگى، یا در خدمت آدمی‌اند وبرای بهتر شدن زندگی است، ارزش‌هاى خادم مى‌نامیم مانند کم سخن گفتن ،اکرام بستگان وراستگویی و

ازاین رو اگرشکل زندگی در اثر تحولات تاریخی دگرگون شود ارزش های خادم نیز دگرگون می شود  وارزش های پیشین نخواهد توانست در شکل جدید زندگی  نقش مفیدی ایفا کند
حقیقت این است که حجم عظیم و بدنه اصلى علم اخلاق را ارزش‌هاى خادم تشکیل مى دهند دین درباره ارزش هاى مخدوم سنگ تمام گذاشته است، اما براى ارزش‌هاى خادم نه؛ چون این ارزش ها (که اکثریت ارزش ها هم هستند) کاملا به نحوه زندگى ارتباط دارند و در حقیقت، آداب‌اند نه فضایل بنابر این دین اسلام دارای نظام اخلاقی گسترده ای نیست”
(سروش ،1377: 5-6)

دکتر خسرو باقری که از صاحب نظران علم اخلاق  می باشد در  این باره بیان می کند:

درصورتی میتوان ازاخلاق و تربیت اسلامی سخن گفت که راه و رسم خاص در قلمرو اخلاق وتربیت در متون اسلامی مطرح شده باشد و راه و رسم خاص دراین قلمروها به مقتضای آنچه درمتون اسلامی آمده سامان یابد یعنی درمتون اسلامی به نحو صریح واصیل راه و رسمی دراخلاق و تربیت به دست داده نشده اما      می بایست با اندیشه های موجود در منابع متناسب باشد تا اخلاقی اسلامی بدست بیاید

در بحث ارزش های اخلاقی فرعی (خادم)آنچه ضروری است محدودیت است نه تغییر پذیری، ارزش های اخلاقی فرعی (خادم) محدود ومشروط اند در صورتی که ارزش های اصلی از موقعیتی به موقعیت دیگر دگرگون نمی شوند ارزشهای فرعی تغییر پذیرند وتغییر پذیریشان جغرافیایی می باشد نه تاریخی یعنی هر ارزشی حد ومرزی دارد که وقتی از  آن مرز بگذرند تغییر می کند اما در بستر زمان تغییری بر خود نمی بیند مانند احسان به والدین و اکرام  به بستگان و

جون اخلاق مخدوم ثابت و پایداراست بنابراین شناخت و توجیه ارزش های مخدوم با فضیلت های اساسی اخلاقی در گرو توسل به متون اسلامی نیست از این روست که از دیرباز در علم اخلاق با تحلیل و بررسی عقلانی قوای نفس آدمی از فضایل اساسی اخلاقی سخن به میان آمده است مانند عدالت به منزله ی انصاف شجاعت
و هرچه از سطح اخلاق حداکثری بالا رویم وبه سطح اخلاق حداقلی نزدیک شویم میزان توافق میان نظام های اخلاقی افزایش می یابد

وجه اختصاصی اخلاق اسلامی رابایددرارزش های فرعی جستجوکردهنگامی عنوان اخلاق اسلامی کامل ترمیشودکه اخلاقیات حداقلی دربستراخلاقیات حداکثری موردنظرجلوه گرشودزیرادراین صورت است که    می توان تمایزهای روشن تری میان اخلاق اسلامی وغیرآن ملاحظه کرد(باقری ،1390 ،ج2: 15-

[1]– Immanuel Kant

[2]– Ethical Naturalism

[3]– Ethical non ـ naturalism or intutionalism

[4]– Ethical non ـ cognitivism