نظریه های هیجان از دیدگاه روانشناختی

دیدگاه تکاملی

در دیدگاه تکاملی همواره هیجانات واکنشهای فطری هستند که به تعابیر شناختی کمی نیاز دارند. نظریه های هیجانی جدید علاقه مند به مؤلفه های تکاملی در شناخت هیجان ها هستند (پلاچیک، 1980) که به موجب آن موقعیت های خاص، چالش های سازگارانه را برمی انگیزد و افراد با یک تمایل ژنتیک به سازگاری با تقاضاهای موقعیت مکانی، توانایی خود را برای سازش و موفقیت افزایش می دهند. اکمن مطالعه هیجان ها را با پژوهش های تجربی از بازنمایی های چهره و بیانگری هیجانی توسعه داده است (اکمن و دیویدسون، 1994).

اکمن (1975) شش هیجان اساسی ذاتی را شناسایی می کند (تعجب، ترس، اضطراب، خشم، شادی، غم) که هرکدام بیانات چهره ای و عملکرد مختلفی دارند (پلاچیک، 1980). آنها به عنوان سخت افزار پاسخ های حرکتی- بیانی مفهوم بندی می شوند که حرکت سازگارانه را باعث شده و وجوه ارتباطی اصلی در روابط هستند.

طبق نظریه روانی- تکاملی پلاچیک درمورد هیجان (1980) انسان ها دارای هشت هیجان اولیه هستند (خشم، ترس، غم، اضطراب، تعجب، کنجکاوی، انتظار و شادی) که در شدت، شباهت و قطبیت با هم متفاوت هستند.

از دیدگاه شناختی آرنولد (1970) هیجان ها را به عنوان «تمایل عملی به سمت هرچیزی که به صورت شهودی، خوب ارزیابی می شود (سودمند است) و یا دوری از هرچیزی که به صورت شهودی، بد ارزیابی می شود (مضر است)» تعریف می کند که مربوط به نگاه ابزاری داشتن به هیجان ها می شود. به عبارت دیگر پردازش های هیجانی با توجه به معنایی که برای وقایع در نظر می گیریم برای ما بازخورد فراهم می کنند که به عملکرد سازگارانه ما کمک می کنند (آرنولد، 1970). هالیدی[1] و چاندر[2] در (1986) در خصوص نقش هیجان موضع مشابهی را پذیرفته اند. از نظر آنها فرد:

توسط ویژگی هایی از حیطه های شناختی، میان فردی، و تجربه ای تعریف می شود. در حیطه خردمندی، شخص باید شایسته و به لحاظ میان فردی حاذق و دارای مهارتهای ارتباطی و قضاوت باشد که قابل کاربرد در چارچوبی باشد که در بر گیرنده دانش واقعی از دلواپسی های اجتماعی انسان است (هالیدی و چاندر، 1986).

2-3-2. دیدگاه روان پویشی درباره هیجان

از دیدگاه روان پویشی، فروید[3] (1921) خاطرنشان می کند که هیجان از تعارض سایق های ناهشیار غریزی و نیروهای روانی شخصیت مشتق می شود. فروید معتقد است آسیب روانی در نتیجه سرکوبی وقایع تروماتیک حاصل می شود (شفیع آبادی، 1387).

بر خلاف فروید، نظریه های روان  تحلیلی بعدی خاطرنشان می کنند که هیجانات، فرایندهای مجزایی مربوط به انگیزش هستند و تنها به تکانه های غریزی نهاد مربوط نمی شوند. روانشناسان خود مانند هارتمن[4] (1964) مطرح می کنند که هیجانات هم کارکردهای انطباقی و هم ذاتی دارند (استین[5] و همکاران، 2007). او همچنین پیشنهاد می کند که هیجان به رشد عاطفی مربوط می شود که به توانایی تجارب متفاوت عاطفی ربط دارد (مانند بلوغ ایگو). همچنین خاطرنشان شده است که الگوهای عاطفی می تواند سیستم های مفهومی و شناختی را که منجر به رفتارهای ناسازگارانه می شود، اصلاح کند (گرینبرگ و سافران[6]، 1987). همچنین نظریه های اخیر از این اندیشه فروید نیز که هیجانات مشتق شده از انرژی زیاد هستند را زیر سؤال برده و معتقدند هیجانات به خودی خود وجود داشته و مقدم هستند (استین و همکاران، 2007). مشابه با پارادایم انسانگرایی، استین (1991) خاطرنشان می کند که درمان های روان پویشی رایج غالباً به مراجعان کمک می کنند که از تجارب هیجانی خود آگاه شده و آنها را بپذیرند.

2-3-3. نظریه انسانگرایی درباره هیجان

از همان اوایل پیدایش، رویکردهای انسانگرا به هیجان به عنوان یک عامل انگیزش مهم و یک فرایند سازماندهی اصلی برای تغییر نگاه کرده اند (گرینبرگ و دیگران، 2002). تمایل به خودشکوفایی هنگامی آشکار می شود که افراد هیجانات و احساسات لحظه به لحظه خود را تجربه و همراهی کنند. بنابراین عملکرد روانشناختی سالم مربوط می شود به توانایی دسترسی، بیان، تجربه و نمادسازی احساسات و هیجانات. این فرایند به عنوان فرایند تجربه کردن مشخص می شود که به موجب آن فرد معانی جدیدی را از طریق کشف احساسات و هیجانات ، ادراکات و مالک شدن جنبه های خود می آفریند (راجرز[7] و مازلو[8]، 2008). در مقابل هنگامی که فرد احساسات را انکار یا از آنها چشم پوشی می کند مشکلات روانشناختی ایجاد می شود.

2-3-4. دیدگاه گشتالتی در هیجان

در نظریه گشتالت، هیجان شامل ارزیابی مستقیم تجربه فرد از میدان محیطیش می باشد (رایس[9] و گرینبرگ، 1984). همچنین هیجانات به عنوان تنظیم کنندگان اصلی اعمال در نظر گرفته می شوند زیرا آنها اساسی را برای آگاهی از آنچه برای ارگانیسم مهم است فراهم کرده و انرژی لازم برای عمل را تولید می کنند. بنابراین هیجانات به تحقق نیازهای فرد و حرکت به سوی رشد کمک می کنند. آگاهی از هیجان برای عملکرد سالم یک مسئله اساسی محسوب می شود. از همین رو هدف گشتالت درمانی اجازه نمادسازی هیجانات، بیان آنها و متمایز کردن آنها به منظور راهنمایی رفتار به طور واضح و برقراری تعادل بین خود (self) و محیط است (گرینبرگ، رایس و الیوت، 1993). عملکرد ناقص زمانی رخ می دهد که تعارضات یا مسائل هیجانی ناتمام باعث شود هیجانات وارد آگاهی نشوند و فرد به طور بالقوه ای از اطلاعات سازش یافته محروم شود. فرض می شود که هیجان سرکوب شده به وسیله تمایل به اجتناب از یک هیجان ناخواسته یا دردناک، سوخت رسانی می شود،  در نتیجه دوگانگی در عملکرد شخصیت باعث رشد ناسازگاری و عمل می شود. بنابراین درمانگران به مراجعان کمک می کنند معانی هیجانات و احساسات و نیازهایی را که در آنها وقفه ایجاد شده کشف کنند (گرینبرگ، 2002).        

2-3-4. دیدگاه شناختی در مورد هیجان

مدل شناختی رفتاری کلاسیک به هیجان ها به عنوان پیامدهای شناختی ناسازگارانه و عدم سازماندهی شناختی که با رفتار تداخل می کند نگاه میکنند (بک، 1977؛ الیس[10]، 1963). عکس العمل های هیجانی به وسیله ارزیابی ها یا معانی از وقایع که فرد آن را به موقعیت ها نسبت می دهد، تعیین می شوند. هدف اصلی شناخت درمانی تمرکز بر حذف پاسخ های هیجانی به وسیله شناسایی، بازبینی، چالش و ارزیابی مجدد برداشت های منفی و باورهای مرتبط با بدکاری های روانشناختی به وسیله شواهد متکی بر طرح واره ها و فراهم کردن آموزش های خوددستوری می باشد (بک، و دیگران، 1979). دیدگاه های اولیه شناختی رفتاری از پردازش هیجانی به طور معمول، تمرکز خود را بر ترس و اضطراب قرار داده اند و پردازش هیجانی را به عنوان کاهش برانگیختگی هیجانی که از فعال شدن حالت ترس و تلفیق اطلاعات جدیدی که با ساختار ترس ناسازگارانه همسو نیستند تعریف می کنند.

اخیراً نظریه شناختی ـرفتاری معاصری در ادبیات این حوزه شکل گرفته که از نظریه هیجان ناشی می شود (ماهونی[11]،1991؛ سافران و گرینبرگ، 1991؛ ساموئیلوف و ماروین، 2000؛ تیزدل[12] و بارنارد[13]، 1993). برای مثال تیزدل (1996) خاطرنشان می کند که افکار منفی، باعث نگهداری و ادامه آسیب روانی می شوند و هرگز نقش ایجاد کننده آسیب روانی را به عهده ندارند.  او مطرح می کند که سطح معناسازی ضمنی که به طور برجسته ای مرتبط با هیجان است، سطوح شناختی فراتر از پردازش سطح منطقی آشکار فراهم می کند. در نظریه هیجانی-منطقی-رفتاری، نظریه پردازان بر نیاز به تحول بینش عقلانی به بینش هیجانی تأکید کرده اند (الیس و درایدن[14]، 1997). بنا بر نظر الیس (1963) بینش عقلانی به آگاهی مراجع و شناخت او از اینکه تفکر ناکارآمد و رفتارهای خود تخریبگرانه دارد بر می گردد، در مقابل، بینش هیجانی به توانایی فرد برای شناخت و تشخیص مشکلات و در پیش گرفتن رفتار مناسب برای حل مشکل باز می گردد (الیس و درایدن، 1997).

شناختی ها و سازه گرایان همچنین بیان می کنند که پردازش های هیجانی میتواند بر پردازش های شناختی تأثیر بگذارد. سازه گرایان، هیجان را در خلق معانی شخصی مؤثر میدانند (ماهونی، 1991). آنها خاطرنشان می کنند که سیستم معنایی فرد که از سطوح پردازشی بسیاری برخوردار است، لازم است در درمان مد نظر قرار گیرد (همان منبع).

همچنین چندین نظریه بر اهمیت پردازش هیجانی در درمان مشکلات مربوط به اضطراب به عنوان مؤلفه اساسی در غرقه سازی برای درمان اختلالات اضطرابی تأکید کرده اند (هایز[15] و اشتراوس، 1998). برای مثال فوآ[16] و کوزاک[17] (1986) پردازش هیجانی را به عنوان کاهش یا افزایش پاسخ های هیجانی که از مواجهه با حالت ترس ایجاد شده و اطلاعات ناهمخوانی که با فعال سازی ساختار ترس عاطفی-شناختی مربوط است، تعریف میکنند. آنان بر اساس نظریه پردازش هیجانی خود خاطرنشان میکنند که مواجهه با حافظه فوبیک فعال کننده ترس، تداعی های شناختی و ارزیابی از تروما را تصحیح می کند (الیوت، 2002).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   استراتژی‌های بازنمایی از دیدگاه روانشناختی

به طور خلاصه، هیجان در شناخت درمانی بک برای افسردگی به عنوان نتیجه تفکرات ناسازگارانه تلقی میشود. وی خاطرنشان میکند که مورد چالش قرار دادن شناخت های افسرده کننده، احساسات منفی را تسکین میدهد. به هر حال با توجه به یافته های تجربی و مشاهدات بالینی که پیشنهاد میکنند نشانگان غالباً فراتر از سطح منطقی/عقلانی، خود را نشان میدهند (گرینبرگ و سافران، 1984؛ تیزدل و بارنارد، 1993) به نظر میرسد یک رویکرد تلفیقی به سوی نظریه هیجان در CBT در حال پدیدار شدن است.

2-3-5. تلفیق نظریه های هیجان

نظریه هیجان معاصر، رویکردهای ارزیابی شناختی و تکاملی پیشین را با همدیگر تلفیق می کند. مفروضه اصلی نظریه هیجان معاصر این است که هیجانات ماهیت بیولوژیک داشته و برای ظرفیت انسانی، نقش محوری دارند و به عنوان یک سیستم جهت دهنده انطباقی عمل میکنند: سیستمی که طوری طراحی شده که ابقا را افزایش دهد (فریجدا[18]، 1988؛ پلاچیک، 1980). این سیستم معناسازی مبتنی بر تکامل که سیستم های فیزیولوژیک، رفتاری و تجربه ای را با هم تلفیق می کند باعث میشود مردم در رویدادهای مهم به درستی در جهت بهزیستی خود گام برداشته و آنان را به سوی اعمال انطباقی سریع سازماندهی کنند (آرنولد[19]، 1970). اینگونه فرض می شود که این تمایلات به سوی عمل که مبتنی بر بیولوژیک هستند از این ناشی می شود که فرد چگونه وقایع درونی و بیرونی خود را ارزیابی می کند (لازاروس[20]، 2003). تصور می شود که ارزیابی فرد از موقعیت، اهداف و نیازهایش توجه وی را منعکس می کند. بنابراین نقش انگیزش و شناخت به عنوان مؤلفه های درونی هیجان مورد توجه قرار میگیرد (فریجدا، 1988؛ لازاروس، 2003).

زمانی که یک ارزیابی معطوف به هدف نیست، هیجان به عنوان یک تمایل به عمل برای سازمان دادن فرد به منظور عمل کردن در جهت رسیدن به هدف در نظر گرفته می شود. بنابراین هیجان به ما میگوید چه چیزی مهم است و ما را برای عمل انطباقی آماده می کند.

هر احساسی در پی یک نیاز به وجود می آید و هر نیازی جهت گیری ما را به عمل مشخص می کند (الیوت[21] و دیگران، 2004). برای مثال ترس باعث می شود به سمت فرار هدف گیری کنیم و ما را برای گریختن آماده می کند در حالیکه خشم هدف ما را در راه غلبه بر موانع پیش برده و ما را برای نزاع آماده می سازد (الیوت و دیگران، 2004؛ گرینبرگ[22] و پایویو[23]، 1970). بنابراین اهدافی که به وسیله هیجانات خلق می شوند همان هایی هستند که شناخت ها و اعمال نیز برای تحقق آنها می کوشند (گرینبرگ و پایویو، 1997).

لازاروس (2003) ارزیابی ها را به عنوان ارزیابی های غیر زبانی مبهم در رابطه با اینکه چه چیزی برای خود (self) مفید یا مضر است مفهوم بندی می کند. وی این ارزیابی ها را برای هیجان لازم و کافی میداند و معتقد است که آنها ارزش بقایی زیادی دارند و غالباً در ارتباط با توانایی انطباق ادراکی فرد پردازش می شوند (گرینبرگ، 2002؛ لازاروس، 2003).

2-4. پردازش هیجانی و شناخت

چنین فرض می شود اندیشه تخلیه روانی یا راهیابی به برانگیختگی هیجانی شدید بسیار ساده انگارانه بوده و در تمایز شفاف بین سه مؤلفه اصلی پردازش هیجانی (برانگیختگی، تجربه، و بیانگری) قاصر است. واتسون و کندی-مور (1999) مطرح می کنند اینکه چه موقع، چگونه و برای چه کسی هیجانات آشفته ساز بیان می شوند در تسکین یا افزایش تجارب هیجانی منفی نسبت به کمیت بیانگری از اهمیت بیشتری برخوردار است. به عبارت دیگر، بیان یا برانگیختن هیجان منفی به این دلیل سازگارانه است که منجر به درگیر شدن در راه حل و دستیابی به منبع آشفتگی می شود. نظریه های هیجانی کنونی بیان میکنند که هدف تغییر درمانی، تسهیل توانایی مراجع است تا از نظر شناختی به تجارب هیجانی جهت بدهد و معانی جدیدی را کشف کرده و به موجب آن تلفیقی بین شناخت و پردازش تجربه ای پرورش دهد (گرینبرگ و پاسکال-لئونه[24]، 1997؛ ماهونی، 1991؛ واتسون و کندی- مور، 1999؛ تیزدل، 1993). بنابراین این مدل التقاطی بیان می کند که پردازش هیجانی مرکزی شامل تلفیق شناخت و هیجان است (بوهارت، 1980). بررسی شواهد در علوم عصب روانشناختی و آزمایشی نشان می دهد که پردازش هیجانی به طور مستقل رخ می دهد و غالباً مقدم بر واکنش های هوشیار است. این مسئله از نظریه فوق حمایت می کند (داماسیو، 1999؛ فورگاس، 2000؛ لیدوکس، 1996؛ به نقل از اکبری، 1392).

ساخت معانی هوشیار در سه مرحله رخ می دهد (واتسون و گرینبرگ، 1996) ابتدا فعالسازی طرحواره های هیجانی یک سنتز دیالکتیکی ناهوشیار و خودکار را از احساسات درونی پیچیده یا حواس بدنی تولید می کند. حس بدنی (گندلین[25]، 1962) شامل یک واکنش اولیه پیش تفکری است که به درک هوشیار پاسخ برانگیخته شده کمک می کند. زمانی که این حس بدنی از معنا، شناخته و نمادسازی می شود تجربه هوشیار شروع به کار می کند. این فرایند به عنوان نمادسازی و آزمون خود تفکری شناخته شده و آنها دو فرایند هیجانی اولیه هستند که مسئول خلق و انتقال تجارب و اعمال درونی فرد می باشند (گندلین، 1962).

توانایی مراجع برای شناسایی یا نمادسازی تجربه یک گفتگوی دیالکتیکی بین تجربه (مربوط به حس بدنی) و بازنمایی آن تجربه از طریق زبان یا کلمات می باشد. علاوه بر آگاهی یا فعالسازی هیجانی، نمادسازی هیجان به تفسیر مجدد تجربه درونی به روش جدیدی که قبلاً ناشناخته مانده بود کمک می کند و تجربه را در روایت های مراجع در مورد خود جذب می کند. بنابراین فراخوانی و برانگیختن هیجانات در جلسه با اهمیت بوده و دستیابی مراجعان را به عواطف یا هیجانات تسهیل می کند (گرینبرگ، 2000).

بازنمایی نمادین تجربه منجر به آگاهی جدید، خودشناسی و بینش شده و تنظیم هیجان را افزایش داده و احساسات و نیازهای بیان نشده را به حرکت در آورده و راهبردهای پاسخ دهی انطباقی را در آینده فرمول بندی می کند. برای مثال، مراجعی ممکن است احساس افسرده بودن را با عنوان «بی حسی» توصیف کند در حالیکه مراجع دیگر آن را با عنوان «نا امیدی» توصیف کند. هر تمایزی وجوه متمایز کل تجربه را برجسته می سازد. هیجانات و تمایلات عملی مبهم که به وسیله مراجع برانگیخته می شود به نوعی بر زبان و واژه شناسی مورد استفاده برای بیان تجربه مراجع متکی است (واتسون و گرینبرگ، 2006). هنگامی که هیجانات به لغات تبدیل می شوند، خود آزمونگری تفکری ممکن می شود و مراجعان می توانند تجارب خود را ارزیابی کرده و سبک شخصیتی پاسخ دهی در پرتو اهداف، نیازها و ارزشهای آنان مشخص می شود. این فرایندی است که خلق معانی جدید را تسهیل می کند (واتسون و گرینبرگ، 2006).

شناخت درمانی بک (1996) سطوح بالای ساختارهای عاطفی-شناختی را به مؤلفه های مفهومی، عاطفی، رفتاری، فیزیولوژیک و انگیزشی تقسیم می کند. او دو سیستم اساسی را در پردازش اطلاعات مطرح می کند: «داغ» یا تجربه ای/مبهم و «سرد» یا شناختی/مفروضه ای که بیشتر مربوط به تفکر منطقی است. ساموئیلوف و گلدفرید (2000) بیان می کنند که این سیستم های داغ هستند که مربوط به پردازش هیجانی و فرایند تغییر می شوند. برای مثال سطح برانگیختگی هیجانی مراجع می تواند به عنوان مسئله ای در نظر گرفته شود که از طریق آن شناخت های داغ قابل دستیابی است (گرینبرگ و سافران، 1984).

[1] Hollidy, S.G.

[2] Chanlder, M. J.

[3] Freud, S.

[4] Hartmann, H.

[5] Austin, E. J.

[6] Safran, J. D.

[7] Rogers, C.

[8] Maslow, A.

[9] Rice, L. N.

[10] Ellis, A.

[11] Mahoney, M. G.

[12] Teasdale, J. D.

[13] Barnard, P. J.

[14] Dryden, W.

[15] Hayes, S. C.

[16] Foa, E. B.

[17] Kozak, M. J.

[18] Frijda, N. H.

[19] Arnold, M. B.

[20] Lazarus, R.

[21] Elliott, R. K.

[22] greenberg, L. S.

[23] paivio, S.

[24] Pascual‐Leone, A.

[25] Gendlin, E. T.

[1] Ellsworth, P. C.

[2] Plutchik, R.