نظریه ها ورویکردهادر خصوص بنیان خانواده

نظریه کارکرد گرایی

کارکرد گرایان بر خانواده به منزله نهاد بنیادین جامعه تاکید داشته اند؛ به ویژه بر نقش خانواده در اجتماعی شدن کودکان، دیدگاه کارکرد گرا، جامعه را هم چون مجموعه ای از نهادهای اجتماعی می بیند که کارکرد های معینی برای تضمین تداوم و وفاق جامعه دارند.

طبق این دیدگاه خانواده وظایف مهمی را به انجام می رساند که جزو نیازهای اساسی جامعه هستند و به بقای نظم اجتماعی کمک می کنند. از نظر این دیدگاه  دو کارکرد اصلی خانواده عبارتنداز:  اجتماعی شدن اولیه و تثبیت شخصیت، اجتماعی شدن، اولین فرآیندی است که کودکان هنجارهای فرهنگی جامعه ای را می آموزند که در آن به دنیا آمده اند و تثبیت شخصیت به معنای نقشی است که خانواده با کمک و حمایت عاطفی از اعضای بزرگسال خود بر عهده دارد .

خانواده هسته ای مناسب ترین و کارآمدترین نوع خانواده برای پاسخگویی به نیازهای جامعه‌ی صنعتی است، در واقع تخصصی شدن نقش ها در خانواده‌ی هسته ای، مستلزم این بود که شوهر به عنوان نان آور نقش ابزاری را بر عهده بگیرد و زن نقش احساسی و عاطفی داخل خانه را قبول کند.(والش[1]2009).

به هر روی این دیدگاه گرچه در زمان خود قابل قبول به نظر می رسید اما با توجه به تغییرات صورت گرفته در جوامع می توان چنین گفت که این نظریه در حال حاضر نارسا است.

 

2-1-2- نظریه فمینیستی

دیدگاه های فمنیستی تقریباً از دهه  1960 شکل گرفته و به ارائه نظریاتی نو پرداخته اند، خانواده را از منظر دیگری مورد بررسی قرار داده اند. فمنیست ها، بیشتر به مطالعه‌ی نابرابری های موجود در بسیاری از حوزه های زندگی خانوادگی پرداخته اند از جمله نابرابری های موجود در تقسیم کار خانگی، روابط نابرابر قدرت و فعالیت های مراقبتی و تیمارداری.

هورنای[2] به عنوان اولین فمنیست، نگرانی خود را در مورد تعارض های روان شناختی در تعریف نقش های زنان ابراز نمود و آرمان سنتی مادری را با دیدگاه جدید تر مقایسه کرد (هورنای 1967) در طرح سنتی که خیلی از مردان آن را تایید می کردند نقش زن عشق ورزیدن تحسین کردن و خدمت کردن به شوهرش بود هویت او بازتابی از هویت شوهرش بود. هورنای اظهار داشت که زنان مانند خود او با پرورش دادن توانایی ها و دنبال کردن مساغل جویای هویت خودشان هستند . این نقش های سنتی و نوین تعارض هایی را ایجاد می کند که برخی زنان تا به امروز در حل کردن آن مشکل داشته اند. یک فمنیست با بهره گیری از کار هورنای در اوج جنبش زنان نوشت : “

زنان امروزی بین دلپذیر کردن خود برای مردان و دنبال کردند اهدافشان گیر کرده اند این هدف                     های متضاد ، رفتار های متناقضی را ایجاد می کنند: اغواگری در برابر پرخاشگری تمکین در برابر جاه طلبی، زنان امروز ی بین عشق و کار گیر گرده اند و در نتیجه در هر دو نا خشنودند.” (وستکات[3]، 1986)

در واقع یکی از مهمترین برنامه های فمنیست ها دگرگونی در ساختار خانواده و سوق دادن زنان به مشاغل عمومی و تضعیف  نقش مادران در نعاد خانواده می باشد. به عقیده دو بوار آنچه زن را در قید بندگی نکه می دارد دو نهاد عمده ی ازدواج و مادر ی است . وی نظام خانواده را به عنوان رکنی برای حیات اجتماعی و پرورش انسان های سالم به شدت مورد حمله قرار داده و ازدواج را نوعی فحشای عمومی و عامل بدبختی زنان دانست و مخالفت با تولید مثل و مشکل رایج و روابط جنسی رل به عنوان مسائل اساسی جنبشی  فمنیسم تلقی کرد. (فتح معماری 1389.)

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   روانشناسی دلبستگی

در واقع دیدگاه فمنیسمی با به چالش کشیدن تصویر خانواده به منزله‌ی قلمرویی هماهنگ وبرابر تاثیری بزرگ بر جامعه شناسی گذاشته است تا جایی که طی دهه های هفتاد و هشتاد دیدگاه‌های فمنیستی بر اکثر مباحث و پژوهش های مربوط به خانواده، غلبه داشت، فمنیست موفق شد توجه همگان را به سمت درون خانواده ها و بررسی تجربه‌ی زنان در قلمرو خانه معطوف گرداند، خصوصاً دیدگاه‌های فمنیست رادیکال که بیشتر به نظام پدر سالاری و سلطه نظام مند مردان بر زنان پرداخته بود.

اما از آنجایی که مطالعات فمنیستی در باره‌ی خانواده غالباً روی مسائل خاصی در محدوده‌ی خانگی متمرکز می شوند؛ روندها و تاثیرهای عظیم تری را که در خارج از خانه رخ می دهند کمتر منعکس       می کنند. در سال‌های اخیر مفسران محافظه کار ادعا کرده اند که خشونت در خانواده آن طور که فمنیست ها می گویند به قدرت مرد پدر سالار، مربوط نمی شود، بلکه ناشی از اختلال کارکردی خانواده هاست. خشونت علیه زنان انعکاسی از بحران رو به رشد خانواده و کمرنگ شدن ضوابط اخلاقی است آنها شواهد مربوط به نادر بودن خشونت زنان علیه مردان را زیر سئوال می بردند، زیرا که مردان کمتر از زنان تمایل دارند که خشونت همسران شان را علیه خود به پلیس گزارش دهند. (فتح معماری 1389.)

2-1-3- رویکرد سیستمی سالوادور مینوچین[4]  .
از این منظر خانواده یک واحد اجتماعی است که با یک رشته وظایف تکاملی روبروست. یکی از تکالیفی که این واحد جدید با آن روبه روست تبادل و توافق در مورد رابطه با خانواده اصلی همسر است. به علاوه, هر یک از خانواده های اصلی باید با جدایی یا جدایی نسبی یکی از اعضای خود, پذیرفتن یک عضو جدید و درون سازی زیر منظومه همسر در سیستم عملکرد خانواده سازگاری پیدا کند. اگر ساختارهای خانواده های اصلی تغییر نکند, ممکن است فرآینندهای کل گیری واحد جدید را تهدید کند. بنابراین دیدگاه, سیستم های خانواده بیمار گون را در مقایسه با سیستم های خانواده سالم می توان شناخت. خانواده ای که به نحوی شایسته سازمان یافته باشند, مرزهای مشخصی دارد. زیر سیستم زناشویی برای محافظت از امور خصوصی زن و شوهر مرزهایی بسته دارد.(مینوچین1390).
2-1-4-رویکرد آبراهام مزلو[5]

از نظر مزلو در صورتی که نیاز های فیزیولوژیکی و ایمنی ما به قدر کافی ارضا شده باشند به نیازهای تعلق پذیری و محبت توجه می کنیم این نیازها می توانند از طریق رابطه صمیمی با یک دوست ، معشوق یا همسر یا از طریق برقراری روابط اجتماعی در گروه ابراز می شوند. ارضا کردن نیاز به تعلق در جوامعی که به طور فزاینده ای تغییر می کنند دشوار تر است. بعد از اینکه احساس کردیم دوستمان دارند و احساس تعلق پذیری کردیم در حالتی قرار می گیریم که دو نو ع نیاز به احترام ما را بر انگیخته می کند.ما نیاز داریم که به شکل احساس حرمت نفس برای خودمان ارزش قائل باشیم و در ضمن نیاز داریم که دیگران به شکل مقام تایید یا موفقیت اجتماعی برای ما احترام قائل باشند .و این احساس تعلق پذیری واحترام ابتدا در خانواده و توسط زن و شوهر شکل می گیرد و سپس از طریق پدر ومادر به فرزندان منتقل خواهد شد.(شولتز[6] 2013)

[1] walsh

[2] horney

[3] vostcat

[4] minochin

[5] mozlow

[6] schultz