بدیهی است که طبقه ی اجتماعی تحت تاثیر عوامل مختلفی تعیین و شناخته می شود، و در جامعه های معاصر مهم ترین عوامل تعیین کننده ی طبقه ی اجتماعی را به طور کلی می توان به شرح زیر خلاصه کرد:

 

 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی

 

 

    • ثروت و درآمد.

 

    • سطح و کیفیت آموزش.

 

    • شغل و موقعیت حرفه ای.

 

    • خانواده و گروه خویشاوندی.

 

  • قدرت و نفوذ سیاسی و اجتماعی.

 

البته باید اشاره کرد که نخست، مفهوم و اهمیت این عوامل در جوامع مختلف متفاوت است،دوم، میزان تاثیر این عوامل در یکدیگر نیز در طیف های متفاوتی صورت می گیرد.
بر اساس روش عینی، طبقه اجتماعی را بر پایه ی شاخص هایی تعیین می کنند و این شاخص ها هرچند که در همه موارد حالت یکسانی ندارند، اما معمولاً عبارتند از درآمد، ثروت و شرایط رفاهی، سطح آموزش، شغل، و اعتبار اجتماعی.(منوچهر محسنی، ۱۳۷۵، ص ۱۷۵)
مسعود چلبی در نظریه قشربندی اجتماعی خود ابعاد و متغیرهای تشکیل دهنده پایگاه اجتماعی را این گونه نمایش می دهد: (چلبی،۱۳۷۵،صص ۲۱۴-۲۱۶)
منزلت اجتماعی
(منزلت ناشی از شغل و نقش)
سرمایه مادی
(درآمد از شغل اصلی و سایر درآمدها)
پایگاه اجتماعی
سرمایه فرهنگی
تحصیلات سرپرست خانواده
در مجموع با توجه به دیدگاه صاحب نظران، شاخص هایی که در این پژوهش به منظور سنجش پایگاه اجتماعی نمایندگان مدنظر است؛ عبارتند از محل تولد، میزان تحصیلات، پیشینه ی شغلی و گرایش سیاسی و شغل پدران ایشان که در فصل آینده به تفصیل بررسی خواهند شد.

 

طبقه اجتماعی:

 

طبقه و طبقه اجتماعی از لحاظ معنا متغیرترین اصطلاح اصلی جامعه شناسی است. ( کولب،۱۳۸۴،ص ۵۶۸). مفهوم طبقه در قرن ۱۹ نخستین بار توسط “آدام اسمیت” مطرح شد، اما اختلاف نظر بر سر تعریف طبقه اجتماعی وجود دارد. برخی تعاریف به اجمال اینگونه ‌هستند:
“آرتور بوئر” (۱۹۰۲) معتقد بود: طبقه اجتماعی، مجموعه‌ای از گروههای اجتماعی است که از شرایط اقتصادی و روابط تولیدی، منزلت اجتماعی و موضع سیاسی مشابهی بر خوردارند؛“مک آیور” و “پارسونز” معتقدند: طبقه اجتماعی، گروهی یا گروههایی از مردم هستند که به مناسبت منزلت اجتماعی از طبقات دیگر متمایز می‌شوند و سطح تعلیم و تربیت و منشأ درآمد و مسکن و محل زندگی و… آنها متفاوت است؛
“سوروکین” نیز مجموعه‌ای از افراد را که از حیث شغل، وضیعت اقتصادی و سیاسی، شرایط مشابهی داشته باشند، طبقه اجتماعی می‌داند؛ “اوربرگ” معتقد است که طبقه اجتماعی گروه بزرگی از انسانهاست که از نظر مقام و مرتبت در سیستم تولید اجتماعی معین بر مبنای شرایط تاریخی در روابط تولیدی و مناسبات اجتماعی تولید و دسترسی به ابزار تولید و نحوه دستیابی به ثروت اجتماعی وضعیت مشابهی داشته باشند.( گولد، جولیوس ۱۳۷۶،ص ۵۶۷)
از دیدگاه بروس کوئن طبقه اجتماعی به بخشی از جامعه اطلاق می شود که به لحاظ داشتن ارزش های مشترک، منزلت اجتماعی معین، فعالیت های دسته جمعی، میزان ثروت و دیگر دارایی های مشخص و نیز آداب معاشرت با دیگر بخش های همان جامعه متفاوت باشد.(کوئن ۱۳۸۷،ص ۲۹۶)
آگ برن و نیم کوف در کتاب “زمینه جامعه شناسی” طبقه را اینگونه تعریف کرده اند:
“طبقه اجتماعی گروهی نسبتا وسیع و پایدار است مرکب از زنان، مردان و کودکان که از لحاظ تولید اجتماعی و مالکیت ابزارهای تولید، دارای وضعی کمابیش یکسان اند، از این رو هر طبقه با وجود تعارضات داخلی خود، با طبقه های دیگر در اختلاف و کشمکش است و مطابق پایگاهی که از لحاظ تولید اقتصادی دارا است از اهمیت و قدرت معینی برخوردار می شود و نیز مطابق اهمیت و قدرت خود به جهان می نگرد و به فرهنگ خاصی دست می یابد.” (آگ برن، نیم کوف، ۱۳۵۳،ص ۲۰۲)
از دیدگاه جوزف روسک و رولند وارن طبقه اجتماعی “ گروه سازمان یافته ای است که از طریق اصل و نسب یا بعدها بر اثر پیوستن به آن گروه عضو آن می شوند و با یکدیگر تقریبا به عنوان همتا و برابر رفتار می کنند، حشر و نشرشان با یکدیگر صمیمانه تر است تا با اشخاص دیگر و از حیث ارتباط فرمانروایی و فرمانبرداری در قبال اشخاصی که در سایر گروههای اجتماعی جای دارند، وضع تقریبا یکسان دارند” . (روسک و وارن، ۱۳۵۰،ص ۱۰۱)
منوچهر محسنی نیز در کتاب “مقدمات جامعه شناسی “ اینگونه می نگارد:
“طبقه اجتماعی را می توان گروهی از افراد دانست که دارای طبقه اجتماعی نسبتاً مشابه هستند و از لحاظ عواملی مانند، امتیازهای خانوادگی و شرایط “حرفه ای- آموزشی- درآمد” با هم تقریبا مساوی باشند. این تعریف آنچه در نظر می آورد مجموعه ای از سلسله مراتب از نظر طبقه بندی اجتماعی است.” (منوچهر محسنی، ۱۳۷۵، ص۱۷۷)
در نهایت،طبقه می تواند رفتار را تعیین، تفسیر یا تحت تاثیر قرار دهد،بدون اینکه فرد بفهمد که چنین نیرویی بر او وارد می شود، چیزی که برای فرد ناشناخته است و او به طور کامل به موقعیت طبقاتی خود آگاه نیست.مارکس نخستین کسی بود که به آگاهی طبقاتی جایگاه وسیعی در تئوری طبقاتی داد .”موقعیت طبقاتی”که مارکس آن را بر اساس نیاز تاریخی و پیدایش آن تحلیل کرد،نیروی اصلی است که به نوبه خود رفتار انسان را هدایت و تعیین می کند. وی معتقد بود عوامل مادی تولید و معیشت،اصول اولیه اندو نشان داد که چطور این نیروها عقاید را تغییر می دهند و نه برعکس.(لئونارد ریزمن،۱۳۸۳،ص ۲۱۳)

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت tinoz.ir مراجعه کنید.

عکس مرتبط با اقتصاد

 

قشربندی اجتماعی:

 

مردم در مناسـبات متقـابل خود با دیگران، آنان را از نظر پایگـاه اجـتماعی در موقـعـیت های بالا و یا پایین طبقه بندی می کنند، به همین لحاظ جامعه دارای بخـش های متفـاوت و متشکل از قـشـرهای گوناگون می شود که با نظام سـلسله مـراتبی موجود مطابقـت دارد. آن هایی که توانا و قـدرتمـنـد هـسـتند در لایه بالای جـامعه و دیگـران در لایه هـای پایین قرار می گیرند، قـشربندی اجتماعی نیز از کـنـش مـتقابل میان افراد جامعه به وجـود می آیـد .زمانی که افـراد جـامعه طی مدتی طولانی با هـم کـنـش متقابل داشـته باشـند، تمایـل دارند که افـراد و گروه هایی که با هم تفـاوت دارند را با یکـدیگر مقایسه و رتبه بندی کنند، از اینجـاست که بحـث از قـشـربـندی اجـتماعی، عـلل و عوامل موثر بر آن و قشربندی اجتماعی در جـوامع به میان می آید.
در واقع قشربندی اجتماعی مفهوم جامعه شناختی عامی است که بیانگر سلسله مراتب اجتماعی در نظام ها و ساخت های مختلف اجتماعی در جامعه می باشد.اصطلاح قشربندی از زمین شناسی گرفته شده و عبارت است از دسته بندی ترتیبی انسانها بر اساس تمایز در وضعیت های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و یا رتبه بندی افراد بر اساس مجموعه ی کیفیت های مطلوبی که این افراد به طور مشترک دارا هستند. لنسکی (۱۹۶۶) معتقد است که اصطلاح قشربندی برای سازمان بندی نابرابری در جامعه به کار می رود. پارسونز (۱۹۵۱) قشربندی اجتماعی را عبارت از طبقه بندی افرادی که نظام اجتماعی معینی تشکیل می دهند، می داند و همیلیتون (۱۹۸۷) قشربندی اجتماعی را عبارت از گروه بندی ترتیبی انسان ها بر پایه تفاوت ها در وضعیت اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی می داند و همچنین تروزی(۱۹۷۱) قشربندی اجتماعی را عبارت از نابرابری در توزیع حقوق (منظور حقی که افراد دارند) و امتیازها، تکالیف، مسئولیت ها، مرتبه ها، محرومیت ها، قدرت اجتماعی و نفوذ میان اعضاء جامعه می داند. بنابراین قشر بندی اجتماعی بر تقسیم جامعه به طبقاتی که افراد آن دسترسی نابرابر به فرصت ها و پاداش های اجتماعی دارند دلالت می کند، افرادی که در رده های بالا هستند از مزایایی که برای دیگر اعضای جامعه و افرادی که در رده های پایین هستند، وجود ندارد استفاده می کنند.
به عبارت دیگر “قشر بندی اجتماعی از جمله مفاهیمی است که شباهت زیادی به پایگاه اجتماعی اقتصادی دارد. هنگامی که صحبت از قشر اجتماعی است منظور جای دادن اشیا یا گروهها در یک خط ممتد است. قشر بندی در دانش اجتماعی رده بندی گروهها و افراد بر حسب سهم آنان از دستاوردهای مطلوب و حائز ارزش اجتماعی است. ماهیت این دستاوردها در همه جوامع یکسان نیست اما معمولا قدرت، ثروت و پایگاه مطمح نظرند.”(ساروخانی،۱۳۷۱، ص۷۱)
در واقع منظور از قشر بندی اجتماعی، توزیع افراد هر گروه اجتماعی یا جامعه بر روی یک «مقیاس موقعیت» است. مراتب این موقعیت بر چهار معیار مبتنی است که عبارتند از قدرت، مالکیت، ارزیابی اجتماعی و پاداش روانی:

 

 

    • قدرت، توانایی رسیدن به هدف خود در زندگی به رغم برخورد با مخالفت احتمالی است.

 

    • مالکیت معرف امکان تصرفی است که یک شخص بر اموال و بر خدمات دارد.

 

    • ارزیابی اجتماعی قضاوتی است که به موجب آن جامعه حیثیت، اهمیت یا محبوبیت بیشتری به فلان پایگاه اجتماعی می دهد، و به طور کلی آنها را، به هر دلیلی به موقعیت ها و به پایگاه های اجتماعی دیگر ترجیح می دهد.

 

  • پاداش روانی شامل آن عایدی لذت و رضایت خاطری است که از شمول عایدات قدرت و مالکیت و ارزیابی اجتماعی خارج است. (تامین، ۱۳۸۳،ص ۲۱)

 

همان طور که پیشتر اشاره شد عوامل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کارکردی خارج از کنترل فرد دارند، لذا تعیین کننده وضعیت اجتماعی هستند و به عنوان یک واقعیت زندگی اجتماعی، با کل ساختار نهادی یک جامعه عجین شده است. هر گستره ی نهادی اعم از خانواده، آموزش، مذهب، اقتصاد و امور سیاسی در تعیین طبقه افراد به میزانی تاثیر گذار است.
بر اساس نظریه مارکسی، نهاد اقتصادی تعیین کننده ی تمامی روابط اجتماعی دیگر اعم از سیاست، مذهب و آموزش است اما به عنوان مثال امور سیاسی نمی تواند فقط از دیدگاه اقتصادی فهم و درک شود. گرچه ممکن است قدرت سیاسی قویاً به موقعیت بازار بستگی داشته باشد، درعین حال می تواند مستقل از آن باشد. صاحب کار، چنانچه وبر می گوید، کسی است که فاقد جایگاه اجتماعی بوده و غالبا بدون ثروت می باشد، ولی درعین حال در قلمرو ماموریتش قدرتی به حساب می آید یا پرستیژ ارتش ناشی از مهارت و دانش آن است نه از طریق مجاری اقتصادی. همین طور نخبگان دینی به موقعیت های اجتماعی ای سلطه دارند که کمتر تفسیر اقتصادی می شود.
طبقات اجتماعی برای مارکس پی آمد اجتناب ناپذیر نیروهای اجتماعی و اقتصادی اند که توسط نظام غالب تولید در جامعه فعال می شوند، از این رو دیدگاه مارکس برچسب جبرگرایی اقتصادی می خورد ولی طبقات به نظر مارکس انتزاع های عملی صرف و مقولات ساده ای نیستند، بلکه یک واقعیت اند طبقه افراد را به دسته های اجتماعی به شکل بنیادی تقسیم کرده به طوری که روابط و شکل زندگی و سرنوشتشان توسط آن تعیین می شود. طبقه فقط ابزاری برای تحلیل اجتماعی نیست، بلکه مجموعه ای از شرایط مادی است که زندگی واقعی انسان را احاطه کرده و حال و هوا و الگوی زندگی آنها را تثبیت می کند.(لئونارد ریزمن، ۱۳۸۳،ص ۲۶)
در نظر مارکس سیستم تولیدی، لزوما جوامع را به دو طبقه ی متعارض، با منافع و نیازهای مخصوص به خود تقسیم می کند یک طبقه ابزار تولید ضروریات زندگی را تصاحب کرده در حالیکه طبقه دیگر صاحب چیزی غیر از کارش نبود.علاوه بر این مارکس مبنای تعارض طبیعی سیاسی را در روابط طبقاتی باز شناخت که این تعارض آنها را بسیار فراتر از موقعیت های اقتصادی قرار می داد.
بیشترین سهم مارکس در مطالعه قشربندی اجتماعی ملهم از تحلیل پرحرارتش از ابعاد طبقه است. طبقه از نظر مارکس یک مفهوم محوری برای شناخت فرایند اقتصادی مثل ارزش اضافی و همچنین برای فهم و درک فرایند اجتماعی اعم از سلطه ایدئولوژی،نهادهای اجتماعی و روابط بین اشخاص لازم بود.
در سوی دیگر نظریه قشربندی وبر وجود دارد که حول دو محور اصلی شکل گرفته بود. نخست اینکه قشربندی تجسم توزیع نابرابر قدرت است به بیان دیگر وضعیت در هر یک از مراتب اجتماعی به وسیله قدرت تثبیت می شود، که این وضعیت تثبیت شده می تواند در مقایسه با دیگر وضعیت ها قرار گیرد. وبر قدرت را به عنوان شانس یک فرد یا تعدادی از افراد در اعمال خواسته های خود در کنش جمعی با وجود مقاومت دیگران تعریف می کند. برای وبر طبقه مفهومی خاص داشت که هدف از آن توصیف روابط بازار بود. به علاوه وبر دو بعد دیگر یعنی منزلت و حزب را نیز تعریف کرد. (لئو نارد ریزمن، ۱۳۸۳،ص ۴۰)
به نظر وارنر قشربندی ناشی از قضاوت های جامعه در مورد فرد است. این ارزشیابی مبتنی بر عواملی چون شغل،مشارکت اجتماعی، پیشینه ی خانوادگی و سبک زندگی است. وی معتقد است منزلت یک مقوله واقعی است که روی تمام روابط بین افراد در جامعه اثر می گذارد. وارنر معتقد است که عوامل اقتصادی در زندگی اجتماعی تاثیر زیادی نداشته و آن را عامل فرعی در توجیه های خود از طبقه به کار برده است. او با تاکید بر عامل حیثیت و احترام به عنوان زمینه اصلی در ساخت طبقاتی به نظر می رسد که بیش از حد تحت تاثیر عامل ذهنی قرار گرفته باشد.به هر حال وارنر از اولین جامعه شناسان امریکایی بود که در بررسی قشربندی اجتماعی توجه دیگر جامعه شناسان را به اهمیت معیارهای شهرت جلب کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *