ی این پژوهش مورد استفاده قرار گرفته است.

 

وست (۲۰۰۷) در اثر برجسته ی خود ، اسطوره های هند و اروپایی و ادبیات آن ها رابه طور مفصل مورد بررسی قرار داده است و به شخصیت های “جم” و “منو” در ایران و هند اشاره کرده است.

 

کلمن (۲۰۰۷) واژه های کلیدی مربوط به اسطوره های تمدن های مختلف را به طور جداگانه توضیح داده و بررسی کرده است

 

هینلز(۲۰۰۷) در مورد ادیان باستانی مطالبی را بیان کرده است و به اساطیر یونانی نیز پرداخته است.

 

همان گونه که از منابع فارسی و لاتین مورد استفاده در این پژوهش آشکار است، مبحث پالایش جهان در آن ها تنها مطرح شده اما مورد تجزیه و تحلیل قرار نگرفته است. این منابع تنها به فرآیند پالایش، آن هم نه تحت این عنوان، بلکه با عناوینی مانند، اسطوره ی سیل و توفان بزرگ پرداخته اند و رویکردی مانند این پژوهش نسبت به این موضوع نداشته اند. در این تحقیق تلاش بر این بوده است که فرآیند پلایش جهان با رویکردی نو و البته براساس منابع موجود بررسی شود و عناصر دخیل در این رویداد بزرگ به صورت جداگانه، ابتدا مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرند و در نهایت از طریق بررسی مقایسه ای، شباهت ها و تفاوت های موجود در رابطه با این موضوع بیان شود.

 

فصل سوم

 

تجزیه و تحلیل

 

۳-۱ بررسی فرایند پالایش جهان در اساطیر ایرانی

 

 

 

در اساطیر ایرانی، موضوع پالایش جهان و چگونگی انجام آن و دیگر جزئیات این داستان در فرگرد دوم وندیداد، یکی از بخش های پنج گانه ی اوستا و نیز متون فارسی میانه ای مانند: بندهشن، دادستان دینیگ، دینکرد هفتم و مینوی خرد، مورد بحث قرار گرفته است.

 

براساس متن فرگرد دوم وندیداد، پس از گستراندن زمین برای بار سوم توسط جم، دادار اهورامزدا همراه با ایزدان مینوی در ایرانویجِ نامی (va§¬ah- Av. airiiana.) ، در کنار رودخانه ی وِه داییتیAv.d¦itii¦-) )، انجمنی را فراز می برد و جم درخشانِ خوب رمه نیز با بهترین مردمان در ایرانویج مشهور در کرانه‌ی رود داییتی انجمنی بر پا می دارد و آن گاه اهورامزدا، جم را از تازش زمستان هایی سخت همراه با سرمای سهمِ مرگبار بر جهان استومند آگاه می کند و از او می خواهد که برای جلوگیری از نابودی و ویرانیِ کل هستی و موجودات “وَر”،(-Av.vara)، را بسازد.

 

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت abisho.ir مراجعه نمایید.

 

۳-۱-۱ ترجمه ی متن باستانی (وندیداد۲)فرایند پالایش در اساطیر ایرانی

 

زرتشت [از] اهورامزدا پرسید: ای اهورا مزدا، ای سودمند ترین مینو، ای دادار جهان های استومند، ای اَشو، با چه کسی [در میان] مردمان توی اهورا مزدا، به جز من زرتشت همپرسگی کردی، به چه کسی دین اهورایی زرتشتی را آموختی ؟

 

آنگاه اهورامزدا فرمود: ای زرتشت اشو ! نخستین بار من اهورامزدا [در میان] مردمان با او همپرسگی کردم. با جم زیبای خوب رمه. به جز تو ای زرتشت، نخست به او دین اهورایی زرتشتی را آموختم.

 

آنگاه ای زتشت، من اهورامزدا او را گفتم : خود را آماده ساز، ای جم زیبا [ پسر] ویونگهای، برای بازخواننده بودن (باز خوانندگی ) و نگهبان دین بودن. پس ای زرتشت، جم زیبا به من این پاسخ داد؛ « نه آفرید. شده و نه آموخته شده ام برای بازخوانی و نگهبانی دین »

 

آنگاه ای زرتشت، من اهورمزدا به او گفتم : ای جم ! از من نپذیری آموختن و بردن دین را. آنگاه جهان مرا فراخ کن، آنگاه جهان مرا ببالان. آنگاه پاسداری و سالاری جهان مرا برای نگاهداری جهانیان بپذیر.

 

آنگاه مرا چنین پاسخ داد جم زیبا، ای زرتشت. من جهان تو را گسترش دهم. من جهان تو را ببالانم. من خود را آماده بسازم [که] نگهبان و نگهدار و حامی آفریدگان جهان [باشم]. در شهریاری من نه باد سرد بُوَد نه [باد] گرم، نه بیماری و نه مرگ .

 

آنگاه به او دو ابزار اعطا کردم من اهورامزدا : سوفارِ (شیپور ) زرین و نیز اَشترایِ (چو بدست) زرنشان را.

 

جم است دارندۀ دو خِشَثرَ (نیرو).

 

آنگاه به شهریاری جم سیصد زمستان سپری شد. آنگاه برای او این زمین پر شد [از ] چارپایان و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتش های سرخ سوزان [در] این [زمین] جای نمی یافتند چارپایان و ستوران و مردمان.

 

آنگاه جم را آگاه کردم. ای جم زیبای ویونگهان، پر [شده ] این زمین، چارپایان، ستوران، مردمان، سگان، پرندگان و آتش های سرخ سوزان به هم برآمده [اند]. چارپایان و ستوران و مردمان در آن [زمین ] جا پیدا نمی کنند.

 

آن گاه جم فراز رفت به سوی روشنی [در] نیمروز به راه خورشید. او این زمین را با سوفار (شیپور) زرین فراخواند [و] با اَشترا(چوبدست ) بنواخت، چنین گویان :” ای سپندارمذ محبوب! فرازرو [و] گسترده شو برای بردنِ چارپایان و ستوران و مردمان.

 

آن گاه جم این زمین را گسترد، یک سوم بزرگتر از قبل [و] این جا خانمان بر ساختند.چارپایان و ستوران و مردمان. بنا به دلخواه و رضایتمندی خویش، به هر شیوه ای [که آن ها را] دلپذیر [بود].

 

آن گاه به شهریاری جم ششصد زمستان سپری شد. آن گاه برای او این زمین پر شد [از ] چارپایان و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتش های سرخ سوزان [در] این [زمین ] جای نمی یافتند چارپایان و ستوران و مردمان.

 

آنگاه جم را آگاه کردم. ای جم زیبای ویونگهان! پر [شده ] این زمین، چارپایان، ستوران، مردمان، سگان، پرندگان و آتش های سرخ سوزان به هم برآمده [اند]. چارپایان و ستوران و مردمان در آن [زمین ] جا پیدا نمی کنند.

 

آن گاه جم فراز رفت به سوی روشنی [در] نیمروز به راه خورشید. او این زمین را با سوفار (شیپور) زرین فراخواند [و] با اَشترا(چوبدست ) بنواخت، چنین گویان :” ای سپندارمذ محبوب! فرازرو [و] گسترده شو برای بردن چارپایان و ستوران و مردمان.

 

آن گاه جم این زمین را گسترد، دو سوم بزرگتر از پیش [و] این جا خانمان بر ساختند.چارپایان و ستوران و مردمان. بنا به دلخواه و رضایتمندی خویش، به هر شیوه ای [که آن ها را] دلپذیر [بود].

 

آن گاه به شهریاری جم نه صد زمستان سپری شد. آن گاه برای او این زمین پر شد [از ] چارپایان و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتش های سرخ سوزان [در] این [زمین ] جای نمی یافتند چارپایان و ستوران و مردمان.

 

آنگاه جم را آگاه کردم. ای جم زیبای ویونگهان! پر [شده ] این زمین، چارپایان، ستوران، مردمان، سگان، پرندگان و آتش های سرخ سوزان به هم برآمده [اند]. چارپایان و ستوران و مردمان در آن [زمین ] جا پیدا نمی کنند.

 

آن گاه جم فراز رفت به سوی روشنی [در] نیمروز به راه خورشید .برخاست [مادر] زمین [برای] بردن سرزمین با گفتارهای مقدس [و] زیبای ستایش. او این زمین را با سوفار (شیپور) زرین فراخواند [و] با اَشترا(چوبدست ) بنواخت، چنین گویان :” ای سپندارمند محبوب! فرازرو [و] گسترده شو برای بردن چارپایان و ستوران و مردمان.

 

آن گاه جم این زمین را گسترد، سه سوم بزرگتر از پیش [و] این جا خانمان بر ساختند.چارپایان و ستوران و مردمان. بنا به دلخواه و رضایتمندی خویش، به هر شیوه ای [که آن ها را] دلپذیر [بود].

 

انجمنی را فراز برد، دادار اهورا مزدا همراه با ایزدان مینوی در ایرانویج مشهور[در جوار رودخانۀ] دائیتیِ نیک.

 

آن گاه جمِ درخشانِ خوب رمه، با بهترین مردمان در ایرانویج مشهور [درکرانه ی رودخانه ی ] دائیتیِ نیک، انجمن فراز برد.

 

آن گاه اهورا مزدا به جم گفت: “ای جم زیبایِ ویونگهان! بر جهانِ استومند، زمستان هایِ زشت بتازند [و] همراه آن سرمایِ سهمِ مرگبار [رسد] بر جهان استومند زمستان هایُ زشت بتازند [از] ابر برف ها به فراوانی ببارد.

 

از بلندترین کوه ها [تا] ژرفای اَردوی”.

 

و [تنها] از سه جا، ای جم چارپایان بگریزند، که هست در سهمگین ترین جاها که هست بربلندای کوه ها، که [هست] در ژرفای رودخانه ها، در خانه های استوار .

 

پیش از زمستان این سرزمین در بر دارنده ی چراگاه بود [سپس] این آب به فراوانی روان شد [و] در پی آن با ذوب شدن برف این جا، ای جم برای هستی استومند شگفت انگیز به نظر می رسد که این جا، جای پای گوسفند دیده بشود.

 

آن گاه این وَر را بساز، آن را به درازای یک چرتو به هریک از چهار سوی[بساز].بدان جا تخمه ی چارپایان و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتش های سرخ سوزان [را] فرا ببر. آنگاه این وَر را بساز. آن را به درازای یک چرتو به هریک از چهار سوی برای خانمان بودن مردمان [بساز]. آن را به درازای یک چرتو به هریک از چهار سوی [برای ] اصطبل چارپایان.

 

بدان جا آب را جاری می کنی [در ] مسیری به درازای یک هاسَر. بدان جا مرغزارها [را] برپا می سازی با [خوراک های ] همیشه زرگون همیشه خورده می شوند، تمام ناشدنی. آن جا خانمان را برپا می سازی و انبار را و ایوان ستون دار و حصار را (فروار را) و با روی دیوار دار را.

 

بدان جا تخمه ی همه ی مردان و زنان [را] فرا می بری که بزرگترین و بهترین و زیبا ترین این زمین هستند. بدان جا تخمه ی همه ی چارپایان [را] فرا می بری که بزرگترین و بهترین و زیباترین این زمین هستند.

 

بدان جا تخمه ی همه ی گیاهان [را] فرا می بری که بلندترین و خوشبوترین این زمین هستند.بدان جا تخمه ی همه ی خوردنی ها [را] فرا می بری که خوشمزه ترین و خوشبوترین این زمین هستند. این ها [را] جفت جفت کن تمام ناشدنی، همه را ؛ تا زمانی که این مردمان در وَرها (بخش های مختلف وَر)باشند.

 

بدان جا نه گوژ سینه، نه گوژ پشت، نه تنگ نفس، نه دیوانه، نه دریوک، نه کسویش، نه خمیده پشت، نه تباه دندان، نه پیس دور داشته شده از دیگران، نه هیچ یک از دیگر نشانه هایی که هستند اهریمن را داغ، برنهاده شده برمردمان .

 

فرازترین جای را نه گذرگاه بساز، میانی [را] شش [و] فرودین[را] سه. گذرگاه فرازین [را] هزار تخمه مردان و نیز زنان را فرا ببر، میانی [را] شش صد [و] فرودین [را] سیصد. آن [گذرگاه ها را ] با سوفار زرین در وَرها (بخش های مختلف وَر ) نشان کن. [پس از آن ] این وَر را دری می نشانی روشنی بخش خود روشن از اندرون.

 

آن گاه جم با خود اندیشید :« چگونه من وَری را که اهورا مزدا به من گفت بسازم ؟» آن گاه اهورامزدا به جم گفت :«ای جم زیبا [پسر] ویونگهان این زمین را با پاشنه ها بسپر و با دست ها خمیر کن همانگونه که اکنون مردمان زمین خیس را به روش می آورند (می گسترند).

 

آن گاه جم آن چنان کرد [که] او را خواسته بود اهورا مزدا. این زمین را با دو پاشنه بسپرد و با دو دست خمیر کرد. همان گونه که اکنون مردمان زمین خیس را به روش می آورند(می گسترند.)

 

پس جم وَر را بساخت.آن را به درازای یک چَرتو به هریک از چهار سوی.بدان جا تخمه ی چارپایان وستوران ومردمان وسگان وپرندگان وآتش های سرخ سوزان فرا برد. آن گاه جم آن وَر را بساخت.آن را به درازای یک چرتو به هریک از چهارسوی برای خانمان بودن مردمان .آن را به درازای یک چرتو به هریک از چهارسوی [برای] اصطبل چارپایان .

 

بدان جا آب را جاری کرد [در]مسیری به درازای یک هاسَر. بدان جا مرغزارها [را]برپا ساخت با [خوراک های ] همیشه زرگون همیشه خورده می شوند،تمام ناشدنی .آن جا خانمان را برپا ساخت و انبار را و ایوان ستون دار وحصار (فروار) را و باروی دیواردار را.

 

بدان جا تخمه ی همه ی مردان وزنان [را] فرا بٌرد که بزرگترین وبهترین وزیبا ترین این زمین هستند. بدان جا تخمه ی همه ی چارپایان [را] فرا برد که بزرگترین و بهترین و زیبا ترین این زمین هستند.

 

بدان جا تخمه ی همه ی گیاهان [را] فرا بٌرد که بلندترین وخوشبوترین این زمین هستند. بدان جا تخمه ی همه ی خوردنی ها [را] فرا برد که خوشمزه ترین وخوشبوترین این زمین هستند.این ها [را]جفت جفت کرد تمام ناشدنی، همه را؛ تا زمانی که این مردمان در وَرها (بخش های مختلف ور) هستند.

 

بدان جا نه گوژسینه، نه گوژ پشت، نه تنگ نفس، نه دیوانه، نه دریوک، نه کسویش، نه خمیده پشت، نه تباه دندان، نه پیسِ دور داشته شده از دیگران، نه هیچ یک از دیگر نشانه هایی که هستند اهریمن را داغ، برنهاده شده بر مردمان.

 

فرازترین جای را نه گذرگاه ساخت، میانی [را]شش [و] فرودین [را] سه گذرگاه فرازین [را] هزار تخمه ی مردان و نیز زنان را فرا برد، میانی [را]شش صد [و] فرودین [را] سیصد. آن [گذرگاه هارا] با سوفار زرین در وَرها (بخش های مختلف وَر]نشان کرد.[پس از آن ] این وَر را دری نشاند روشنی بخش،خود روشن از اندرون.

 

ای دادار جهان استومند،ای اَشو! چه باشند این نورها ای اهورا مزدا، ای اشو،که آن جا می درخشند درآن وَرها که جَم ساخت؟

 

آن گاه اهورا مزدا گفت :”روشنی های خود آفریده (طبیعی ) و نیز هستی آفریده در واقع [تنها] یکبار، پنهان شدن ونیز پیدا شدنِ ستارگان وماه و خورشید دیده می شود.

 

ایشان روز [را] به مانند سالی پندارند. [هر] چهل سال از هر جفت مردم دو انسان زاده می شوند. جفتی مادینه و نیز نرینه [و] همینگونه [است] آن گونه های چهار پایان. این مردمان زیباترین زندگی ها [را] زیند؛ در این ورها که جم ساخت.

 

«ای دادار جهانهای استومند، ای اشو! چه کسی بدانجا دین مزدیسنا را رواج دهد در این ورها که جم ساخت؟» آنگاه گفت اهورامزدا: «مرغ کرشیپ تر ای زردشت اسپیتمان».

 

«ای دادار جهانهای استومند؛ ای اشو! چه کسی آنها [را] داور و سرور است؟» آنگاه اهورامزدا فرمود: «اروتت نر، ای زردشت و نیز توِ زردشت!»

 

۳-۱-۲ فرد نجات دهنده ی نسل بشر در اساطیر ایرانی (جمشید)

 

جمشید که نام او در اوستا به صورت Yima-) ) و در فارسی میانه به صورت (Jam) آمده است در میان شاهان سلسله ی پیشدادی در ایران برترین است (رضایی راد، ۱۳۸۹: ۱۷۸).

 

او قهرمان افسانه ای بسیار شایان توجهی است، به این دلیل که در افسانه های هند و ایرانی تا کنون زنده مانده است (کریستین سن، ۱۳۸۶: ۲۷۹). در واقع جم، به مجموعه عقاید دوران هند و ایرانی تعلق دارد (هینلز، ۱۳۸۶: ۵۵).

 

جم پسر ویونگهان (-Av. v¨uua¥hana)، است. در اوستا، ویونگهان نخستین کسی است که گیاه هوم (Av. haoma-) ، را می فشارد و در نتیجه این آیفت به او می رسد که فرزندی چون جم درخشان داشته باشد. شایان ذکر است که در روایت های زرتشتی جم برادر تهمورث شمرده می شود (آموزگار، ۱۳۸۶: ۵۳).

 

به موضوع فشردن آیینی هوم توسط ویونگهان در یسنه ی ۹، بند ۴ اشاره شده است. به جز ویونگهان، آبتین (اثفیان)، ثریت (اثرط) و پوروشسب نیز، گیاه هوم را مطابق آیین فشرده اند و به ترتیب صاحب فرزندانی چون، فریدون، گرشاسب و زرتشت شده اند.

 

جمشید به واسطه ی فشردن گیاه هوم توسط پدرش زاده شده است، در متون از مادرش سخنی به میان نیامده است و چنین به نظر می رسد که او حاصل باروری یک مادر نیست و در واقع فرزند بیولوژیک پدرش نیز نمی تواند باشد، بلکه می توان گفت که او به یکباره در فضای مراسم آیینی به پیدایی آمده است (نجاری ، ۱۳۸۷ : ۳).

 

در اسطوره های ایرانی، جم دارای صفت «شید» به معنی “درخشان” است. در اوستا و متون پهلوی او دارای صفات «زیبا» ،(Av. sr¨ra-)و «خوب رمه» (Av. huuµýÖa-) و «خورشید وَش» یا «هور چهره» (Av. ãarÆ.darÆs©-) ، است که این صفت تنها برای جم به کار رفته است (آموزگار، ۱۳۸۶ : ۵۳).

 

همان طور که پیش تر ذکر شد، جم یکی از مهمترین شخصیت های اساطیر محسوب می شود. شهرت او از اساطیر ی زرتشتی فراتر می رود و تا اساطیر مشترک هند و ایرانی را شامل می شود، چنان که می توان نام او را در میان خدایان پر اهمیت هندی وریگ ودا یافت (ثمینی، ۱۳۸۸: ۹۸).

 

نام yima-) ) اوستایی را در وادها، کهن ترین متون هندی، می توان به صورت یَمَه،(yamÿ-)، دید. این دو در حقیقت یک نام هستند، زیرا زبان اوستایی و سنسکریت دو گویش متفاوت از یک زبان بوده اند و تنها تلفظ بعضی از واج ها در این دو زبان متفاوت بوده است (وکیلی، ۱۳۸۹ : ۲۹).

 

ویژگی برجسته ی (yamÿ-)، در وادها این است که او نخستین فرد از بی مرگان است که مرگ را برگزید. او مرگ را انتخاب کرد تا خدایان را خشنود سازد. او بی مرگی را برنگزید تا فرزندان خود را خشنود سازد. ((Yamÿ- راه مرگ را گشود تا راه جاودانان را به مردم نشان دهد و مردمان همراه با او در خانه سرود به سر برند. از آن جایی که او شاه مردگان بود، مرگ را، راه (yamÿ-) می دانند (هینلز، ۱۳۸۶ : ۵۵).

 

یَمَه، در متون ودایی موجودی ایزد گونه و الهی است که جاویدان و نامیرا آفریده شد و توانست راه ورود به جهان مردگان را بیابد (وکیلی، ۱۳۸۹: ۳۰).

 

در اساطیر ودایی (yamÿ-)، فرمانروای بهشت برین است. او به خصوص با خدایانی مانند «ورونه» و «اَگنی» در ارتباط است. یَمَه و ورونه، دو پادشاهی هستند که در بهشت به پذیره مردگان می آیند نام پدر (yamÿ-) در متون هندی «ویوَسوَنت» (-vivasvaðt) ، (خدای خورشید) است که با آسمان و سومه (Somÿ-) ارتباط نزدیکی دارد.

 

مادر یَمَه، سَرَنیو، (Saraðyª-) است. بنابر اساطیر هندی، ویوسونت، پس از یَمَه، دو پسر دیگر به نام های «مَنو» ((mÿnu- و «تریته» (trita-) ، داشته است. در متون ودایی و پهلوی، جم خواهری به نام «یَمی» Skt. yam¨-)) ، (Mp. Jam¨g-) دارد که با او هم بستر می شود و یا این که خواهرش او را به این کار تحریک می کند و هندو ایرانیان عقیده داشتند که آنها نخستین پدر و مادر جهانیان هستند، که البته این عمل برای یَمَه ی هندی گناهی بزرگ محسوب می شد (بهار، ۱۳۸۷: ۲۲۵).

 

شایان ذکر است که نام (yam¨-) در اوستا نیامده است.

 

بایستی توجه داشت که یَمی به روشنی به اندازه برادرش، چه در هند و چه در ایران، اهمیت ندارد و عنصری دست دوم محسوب می شود. اسطوره جم در اصل درباره یک جفت همسان نبوده است، بلکه موضوع آن موجودی مستقل و دارای ویژگی های نرینگی و مادگی توامان بوده است که توانایی تولید مثل را به تنهایی دارا بوده است (وِست، ۲۰۰۷: ۳۵۷).

 

براساس متون ودایی، وجود انسان را به طور کامل از انسان نخستین می دانند که او را فرزند ویوسونت می شمارند و «مَنو» می خوانند. به غیر از «منو»، پسر دیگر ویوسونت یعنی یَمَه، نیز پدر مردم شمرده می شود که همراه با خواهرش یَمی، نژاد انسان را به وجود آورده است (بهار، ۱۳۸۶ : ۱۴۹).

 

کریستین سن مَنوی هندیان را برابر نهاد جمِ ایرانی و کامل کننده ی اسطوره ی او می داند به عقیده ی وی، در میان هندیان جم با ویژگی نخستین انسان بیش از پیش جای خود را به مَنو می دهد و خود فرمانروای قلمرو مردگان می گردد که در «هادِس» (Hades) در ناحیه جنوب، اقامت دارد (کریستین سن، ۱۳۸۶: ۳۲۸).

 

در مَنو، نیز جنبه قربانی کنندگی است که غلبه دارد اما در مورد جم، چنین به نظر می رسد که بیشتر اندیشه شهریار نخستین است که جلوه می نماید (همان : ۳۳۰).

 

داستان مربوط به جم که در وندیداد بیان شده، از قرن نوزدهم، افزون بر نخستین پادشاه بودن، نخستین انسان بودنِ جم را نیز القاء کرده است. این موضوع که جم، نخستین پادشاه بوده است از واژه هایی چون xøaýra-) ) “نیروی پادشاهی” و (xøiia-) “پادشاهی کردن” مشخص است. اما این که جم نخستین انسان نیز بوده است، به طور عمده براساس ((yamÿ- هندی قطعی نیست و در منابع ایرانی به ندرت از آن بحث شده است. براساس اوستا، پدر جم، ویونگهان، نخستین انسان میرا است که هوم را می فشارد و پسری برایش زاده می شود. در حالی که در وندیداد (۲)، yima-))، نخستین میرایی است که توسط اهورامزدا مخاطب قرار داده می شود.

 

از آن جایی که ((yima- ایرانی، هیچ یک از ویژگی های انسان نخستین را در اساطیر ایرانی به طور مشخص ندارد، پژوهشگران معتقدند که این بخش هند و اروپایی افسانه است که در هند حفظ شده است، اما در ایران توسط زرتشت توصیف شده، که این موضوع منجر به جابه جایی (yima-) با کیومرث (Av. gaii©.marÆtan-) شده است (شروو،۲۰۰۸ :۲۳).

 

اسطوره جم را باید روایتی عام در میان قبایل آریایی دانست که در هزاره دوم پ. م، در بخش های شمالی اوراسیا سکونت داشتند.

 

می توان گفت زمان پیدایش این اسطوره به میانه ی هزاره دوم مربوط می شود. زیرا نخستین موج بزرگ از مهاجرت آریایی ها در این هنگام آغاز شد و جم نیز ویژگی های رهبر سازمان دهنده و پیشوای مهاجرت را در خود نگه داشته است.

 

می توان این گونه بیان کرد که تفاوت میان روایت بازمانده در متون هندی و ایرانی آن است که جم، در ایران یک شاه- پهلوان کاملاً انسانی است، پدرش نیز صورتی کاملاً انسانی دارد، اما در متون ودایی او همچون موجودی ایزد گونه و الهی باز نموده شده که برایش قربانی می کردند (وکیلی، ۱۳۸۹ : ۲۹).

 

خویشکاری های پدر جم، ویونگهان و پدر یَمَه هندی، ویوسونت نیز در جزئیات متفاوت است.

 

اگر چه هر دوی آنها به عنوان نخستین قربانی کننده در نظر گرفته شده اند، ویوسونت آتش وابسته به قربانی را برای انسان ها فرستاد، در حالی که ویونگهان اولین قربانی (فشردن آیینی هوم) را انجام داد (شروو،۲۰۰۸ :۱۸).

 

می توان چنین دریافت که شاه- پهلوانی مانند جمشید در صورت نخستین ایزدی بوده است که در گذر زمان در ایران، پس از ظهور زرتشت به مرتبه ی انسانی تابع فرمان های اورمزد نزول مقام داشته است (وکیلی، ۱۳۸۹: ۲۹).

 

در هر صورت نمی توان دریافت که کدام حالت نخستین اسطوره ی جم و کدام دگرگونی بعدی، اساطیر هند و ایران را به دو عقیده کاملاً متضاد درباره ارتباط این قهرمان نخستین مشترک شان (yima-) با مرگ هدایت کرده است. تنها می توان چنین پنداشت که کشف قلمرو yamÿ-))، که در آن روان های مردگان را به خود می پذیرد و ساختن ور جمکرد، که جم انواع موجودات زنده را در آن از زمستانی هراس انگیز محافظت می کند، هر دو از یک بن مایه اصلی برگرفته شده است (کلنز، ۱۳۸۶: ۱۱۹).

 

کلنز بر این باور است که معنای پل چینود (Av. cinuuat©.pÆrÆtu-) ، “پل چیننده” است و این صفت (چیننده) بر شخصی دلالت دارد که با چیدن سنگ ها بر روی یکدیگر پلی ساخته و دور از ذهن است که این شخص، کسی به جز جم باشد. بدین صورت مشخص می شود که در سنت ایرانی هم جم، نقشی در گشایش اقامتگاه مردگان بر عهده داشته است و به مرور زمان این نقش از جم گرفته شده است.

 

می توان گفت که جم به عنوان سازنده، در مهیا کردن تمهیدات جهان دیگر نقش داشته است. او سازنده ی واقعی راه بهشت برین است که آن را به تن خویش ساخته است، همان طور که بعدها وَرِجمکرد را ساخت (همان: ۱۲۲).

 

آگاهی ما از جم در متون اوستایی به طور عمده، از طریق اوستای متاخر یعنی متونی چون زامیادیشت (کیان یشت)، بندهای ۴۴-۳۰ و به ویژه وندیداد ۲ بندهای ۴۳-۱، که به طور کامل مباحث آن مربوط به جم است، صورت می پذیرد.

 

درگاهان، کهن ترین بخش اوستا نیز به جم اشاره شده است. اما تنها یک بار، آن هم در یسنه ی ۳۲ بند ۸ و در واقع می توان گفت که این بخش از اوستا قدیمی ترین سندی محسوب می‌شود که از جم سخن گفته است. در یسنه ی ۹ (H©m st©m) بندهای ۳-۵، نیز چنان که پیش تر بیان شد از جم صحبت به میان آمده است.

 

البته، در اوستای متاخر نام جم را در یشت های دیگری نیز می توان دید اما این متون آگاهی های شایان ذکری را از جم ارائه نمی دهند. به عنوان مثال در آبان یشت (۵ . (Yt بند ۲۵، آمده است که جم دارنده ی رمه های خوب برای اردویسورا آناهیتا در بالای کوه هوکئیریه (hªkairria-)، صد اسب نر، هزار گاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد (کریستین سن، ۱۳۸۶: ۲۹۸).

 

جم از آناهیتا ایزد بانوی آب ها، می خواهد تا برترین شهریار در تمام سرزمین ها شود و بر همه ی دیوان و مردمان و جادوان و پریان و کوی ها و کرپان ها چیره شود و آناهیتا نیز این خواهش او را برآورده می سازد (وکیلی، ۱۳۸۹: ۳۴).

 

افزون بر این ، در درواسپ یشت (۹ .(Yt بند ۸، نیز آمده است که جم دارنده ی رمه های خوب در بالای کوه هوکئیریه، صد اسب، هزار گاو و ده هزار گوسفند برای ایزد درواسپ قربانی کرد (کریستین سن، ۱۳۸۶: ۲۹۹).

 

جم از درواسپ می خواهد تا آفریده های اهورامزدا را در شهریاری خویش جاودانه و بی مرگ سازد (وکیلی، ۱۳۸۹: ۳۴).

 

در رام یشت (۱۵ . (Yt بند ۱۵، چنین بیان شده که جم دارنده ی رمه های خوب در بالای کوه هوکئیریه برای ایزد بادها (وایو)، صد اسب، هزار گاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد (کریستین سن، ۱۳۸۶: ۲۹۹).

 

این بار خواست جم در مقابل قربانی برای خدای کهن سال و مرموز بادها، این بود که در میان آفریدگان اهورامزدا فره مندترین شود (وکیلی، ۱۳۸۹: ۳۴).

 

در اَرد یشت (۱۷ .(Yt ، که در ستایش اَشی وَ نگوهی (اَشیِ نیک) سروده شده، در بند ۲۸، آمده است که جم دارای رمه های خوب در بالای کوه هوکئیریه، صد اسب، هزار گاو و ده هزار گوسفند برای ایزد اشی قربانی کرد (کریستین سن، ۱۳۸۶: ۳۰۰).

 

قربانی های جم این بار برای به دست آوردن جاودانگی و فناناپذیری برای مدت هزار سال برای آفریده های اهورامزدا بود که در نهایت، اَشی، این آرزوی او را برآورده ساخت (نجاری، ۱۳۸۷: ۳).

 

در فروردین یشت )۱۳٫(Yt نیز که در ستایش فروهرهاست و در واقع مفصل ترین یشت اوستا است، نام جم در سرآغاز فهرست نام شهریاران نخستین آمده است (کریستین سن، ۱۳۸۶: ۳۳۲). و نیز در بند ۱۳۰، فروهر جم برای پایداری در برابر فقری که دیوان به وجود آوردند و خشکسالی ستایش شده است (همان: ۲۹۹).

 

در متون پهلوی (فارسی میانه) نیز از جم بسیار سخن گفته شده است. از مهمترین این متون می توان به بند هشن، روایت پهلوی، مینوی خرد، دینکرد هفتم، دادستان دینیگ و جاماسب نامه اشاره کرد.

 

در آیین مانوی نیز از جم به صورت “Yam”، صحبت شده است. کتاب غولان (کوان) که از آثار مشهور مانی است دارای دو بخش از داستانی درباره ی جم می شود که در یکی از آن ها جم با پنج دیهیم ظاهر می شود و در داستان دیگر جم به عنوان پادشاه جهان توصیف شده است.

 

شروو (۱۹۹۵) بر این باور است که شباهت های بسیاری میان جم افسانه ای و رِکس هونوریس (Rex Honoris) در متون مانوی وجود دارد. پسر دوم از میان پنج پسر روح زنده که در آسمان هفتم بر روی تخت می نشیند پادشاه همه ی ده آسمان است (Sm¦n- XøeÛ) و بر آسمان ها و زمین نظارت می کند (شروو،۲۰۰۸ :۱۶). در میان پادشاهان باستانی و پهلوانان افسانه ای، تنها از جم است که در اوستای کهن (گاهان) سخن به میان آمده است (کریستین سن، ۱۳۸۶: ۲۷۹).

 

همان طور که پیش تر بیان شد، او همچنین نخستین کسی است که در نتیجه ی فشردن آیینی گیاه مقدس هوم پا به عرصه ی هستی می گذارد.

 

افزون بر موارد ذکر شده، جم نخستین انسانی است که به مقام همپرسگی با اهورامزدا دست می یابد و حتی اشو زرتشت نیز پس از جم به این مقام نایل می شود. بنابر دلایل ذکر شده و بسیاری دلایل دیگر، جم در اسطوره های نخستین ایرانی از مقام و منزلت ویژه ای برخودار است. در ایران زمین، مهمترین ویژگی جم خصلت شاهانه ی اوست. او هموراه همچون شهریاری پر عظمت و نامدار و مقتدر به تصویر کشیده شده است که مردم را به سوی خوشبختی و شادی رهنمون می شود (وکیلی، ۱۳۸۹: ۳۴).

 

در متون دینی آمده است که هرمزد، نخست به جم پیشنهاد می کند که دین بهی (زرتشتی) را برای جهانیان ببرد. اما او (شاید بنا به تقدیر از پیش تعیین شده) از انجام این کار اظهار ناتوانی می کند و آن را نمی پذیرد.

 

سپس اورمزد از او می خواهد که اقدام دیگری انجام دهد و آن بالاندن و گسترش دادن جهان مادی است. این بار جم پیشنهاد اورمزدا می پذیرد و به او قول می دهد که جهان او را رشد دهد و از آن نگاهداری کند.

 

پس از پذیرفتن پیشنهاد اورمزد مبنی بر بالاندن و گسترش گیتی، در واقع پادشاهی آرمانی جم آغاز می شود. جم، در اساطیر ایرانی نخستین شهریاری است که بیش از سی سال پادشاهی می کند. بنابر متون پهلوی طول مدت پادشاهی جم ششصد سال است، اما در اوستا دو مورد ذکر شده است. دوران پادشاهی آرمانی جم در وندیداد نه صد سال بیان شده است، اما در درواسپ یشت (۹٫ (Yt بند ۱۰، این مدت هزار زمستان دانسته شده است.

 

براساس متون اوستایی، در شهریاری جم که کاملاً آرمانی بود، نه باد گرم بوده و نه باد سرد. نه بیماری و نه مرگ و نه رشک دیو آفریده. به گونه ای می توان گفت جهان در زمان حکومت جم آبادان و سرشار از سعادت بوده است. در فرمانروایی او آرامش وجود دارد و نعمت فراون است (آموزگار، ۱۳۸۶: ۵۳).

 

این دوران طلایی و بهشت آسا، تصویری از سعادت بهشتی را به تصویر می کشد، زیرا جاودانگی و نبودن باد گرم و سرد و پیری و ضعف و بیماری، خاص مکان های ایزدی و الهی است (رضایی راد، ۱۳۸۹: ۱۷۹).

 

در مورد وجود شرایط آرمانی در دوره ی شهریاری جم در متون مختلف مطالبی بیان شده است. از جمله در دینکرد هفتم (۲۰-۱-۷) بیان شده که قدرت پیمان، که توسط دیوان دزدیده شده بود و جم آن را به میان مردم بازگرداند، باعث شده که در دوران جم بی مرگی و نامیرایی حاکم باشد (راشد محصل، ۱۳۸۵ : ۱۲۱ ).

 

در بند هشن، دلیل برقراری شرایط آرمانی در دوره ی جم، کمک گرفتن از سه آتش اصلی و پر اهمیت یعنی آذرفرنبغ، آذر گشنسب و آذر برزین مهر دانسته شده است (بهار، ۱۳۷۸: ۹۱).

 

در ادبیات هندی نیز از دوران آرمانی مربوط به yamÿ-))، سخن به میان می آید. بنا به روایت مهابهاراته، در دوران او سرما و گرما و درد و بیماری و مرگ و پیری نبود. در نتیجه جهان بیش از ظرفیت خود از موجودات پر شد و زمین تاب این بار را نیاورد و فرو رفت و دست به دامان خدایان شد. سرانجام ویشنو (viønu-) یکی از خدایان دوران ودایی هند، به صورت گرازی درآمد و زمین را با دندان خود گرفت و بالا کشید (آموزگار، ۱۳۸۵: ۳۳۹).

 

اگرچه این مورد به وضوح بیان نشده، اما این امکان وجود دارد که فره ی جم او را قادر به نگهداری جهان در شرایط آرمانی کرده باشد (شروو، ۲۰۰۸ :۴).

 

به دلیل وجود شرایط آرمانی، مردمان و چهار پایان جهان را پر می کنند و اهورامزدا از جم می خواهد که زمین را بگستراند و او نیز در سه نوبت، که هر یک سی صد سال به طور می انجامد، زمین را،در هر بار یک سوم بزرگتر از پیش می گستراند و از سپندار مذ محبوب ، ایزد زمین می خواهد که فراخ تر شود (آموزگار، ۱۳۸۶: ۵۳).

 

برای انجام این کار (گستراندن زمین)، اورمزد دو ابزار به جم اعطا می کند که در وندیداد نام آن ها به صورت «اَشترا» (Av.aøtr¦-) و «سوورا» (Av.suÖr¦-) آمده است. در مورد معنی دقیق این دو واژه، مباحث زیادی مطرح شده است، اما اغلب “اَشترا” را “چوبدست” و “سوورا” را “شیپور” دانسته اند.

 

بهار بر این باور است که واژه سوورا را شاید بتوان از ریشه ی sª- به معنای “صدا زدن و آواز دادن” در نظر گرفت اما در مورد واژه ی اشترا، ابهام بیشتری وجود دارد. در پهلوی این واژه معنای تازیانه دارد، ممکن است این واژه در اصل به دو معنی به کار می رفته است، یکی “تازیانه” و دیگری آلتی برای نواختن سازی خاص (بهار، ۱۳۸۶: ۲۲۹).

 

چنین تصویری می تواند نشان دهنده ی مهاجرت آریایی ها در طول زمان باشد. زیرا همان طور که بیان شد، جم سه بار این کار را تکرار می کند و شاید به همین علت جم را پادشاهی می دانند که مهاجرت بزرگ اقوام آریایی در زمان او رخ داده است (ثمینی، ۱۳۸۸: ۹۹).

 

کلنز عقیده دارد که «سوورای جم» می بایست نقشی در اداره ی اجتماع روان ها به دست او داشته باشد. این موضوع می تواند صحت داشته باشد، زیرا «سوورای» جم درست بین نی (n¦Ùi-) یَمَه در ریگ ودا و «صور اسرافیل» در اسلام، که هم نام آن و هم معنای آن برگرفته از سوورای جم است قرار می گیرد (کلنز، ۱۳۸۶: ۱۱۹).

 

در جای دیگر چنین آمده است که «اَشترا» و «سوورا»، دو ابزار چوپانی هستند که به جم نیروی مشهورش یعنی (xøaýra-)، را می بخشند و این (xøaýra-) به او قدرتی شگفت انگیز می دهد و او را قادر به انجام کارهای غیر ممکن و شگفت می کند (نجاری ، ۱۳۸۷: ۴).

 

برجسته ترین ویژگی جم آن است که او شاه- پهلوانی فره مند است. او نخستین و تنها پادشاهی است که فره ی همه ی طبقه ها یعنی، شهریاری، موبدی و پهلوانی را دارا بوده است (وکیلی، ۱۳۸۹: ۳۶).

 

و از آن جایی که داشتن فره، عاملی برای موفقیت و کامیابی محسوب می شده است، جم به واسطه دارا بودن آن نیرویی خارق العاده داشت و همان طور که پیش تر بیان شد شاید یکی از دلایل شهریاری آرمانی او در دوران طلایی حکومتش همین دارا بودن فر بوده است.

 

براساس متن زامیاد یشت، جم به واسطه ی در اختیار داشتن فر، بر هفت کشور پادشاهی می‌کرد و بر دیوها و مردمان و جادوان و پویان و ساستارها و کوی ها و کرپان ها فرمانروایی کرده است.

 

اما در نهایت جم که از جاودانان بود و فناناپذیر آفریده شده بود، مرتکب گناه شد و فر در سه نوبت به شکل مرغ وُارغنه، (Av.v¦rÆßna-)، از او جدا شد. فر پادشاهی او به فریدون رسید. فر موبدی او نصیب ایزد مهر شد و فر پهلوانی و جنگاوری او به گرشاسب نرمنش پیوست (بهار، ۱۳۸۷: ۲۲۶).

 

سه گانه بودن فر جم که افزون بر برکت بخشی، معرف ریاست او بر حکومت دین و پهلوانان بوده است، می تواند نشان دهنده ی ساختمان ابتدایی قبایل هند و اروپایی باشد که در آن ها ظاهراً رئیس قبیله خود جادوگر قبیله و پهلوان نیز بوده است (همان: ۲۲۷).

 

در مورد گناه جم نیز مطالب گوناگونی وجود دارد و مباحث مختلفی مطرح شده است. در گاهان، یسنه ی ۳۲، بند ۸، گناه جم آموختن خوردن گوشت به مردمان دانسته شده است (پورداوود،۱۳۴۷ :۳۱۶ ).

 

در وندیداد (۲)، در مورد گناهکار شدن جم سخنی به میان نیامده است، اما در زامیاد یشت بند ۳۳، پیش از توصیف جدا شدن فره از او، گناه جم را دروغ گویی بیان می کند.

 

بیشتر متون پهلوی گناه جم را دروغ گویی و ادعای خدایی کردن دانسته اند. از آن جمله در متن فاری میانه ی جاماسب نامه، گناه جم، خودستایی و غرور دانسته شده است (همان: ۳۱۴).

 

و نیز در روایت پهلوی، این گونه بیان شده است که جم، گسترش دین اهورامزدا را نپذیرفته و نیز به راه دیوان رفته و ادعای خدایی کرده است (میرفخرایی، ۱۳۶۷: ۴۲).

 

در کتاب فارسی میانه ی «مینوی خرد» نیز آمده است که جم از بی مرگان بود، اما اهریمن او را فریب داد و جم ادعای خدایی کرد و بدین سبب میرا شد (تفضلی، ۱۳۸۵: ۳۲).

 

در اوستا خبری از توبه ی جم و بخشیده شدن او توسط اهورامزدا نیست، اما در متون پهلوی، جم از ادعای خدایی توبه می کند و نپذیرفتن دین بهی را اشتباهی بزرگ بر می شمارد و از زرتشت می خواهد که آن را بپذیرد و به راه دیوان نرود، به سبب این توبه و پشیمانی و کارهای نیکی از جمله، بازداشتن مردمان از کشتن گوسفندان در ازای گرفتن پیل از دیوان، اهورامزدا و امشا سپندان و دیگر ایزدان او را می آمرزند و او را از دوزخ به «همیستگان» می فرستند و جم به مقام پادشاهی همیستگان دست می یابد (میرفخرایی، ۱۳۶۷: ۴۲).

 

بنا بر نظر آموزگار، جم با وجود این که مرتکب گناه می شود، در سنت ایرانی همواره شخصیتی در خور ستایش باقی می ماند. سقوط او در واقع به سر رسیدن دوران طلایی است و این اندیشه که جم خود را خدا فرض می کند، اندیشه ی نسبتاً متاخری است (آموزگار، ۱۳۸۶ : ۵۶).

 

در مورد پایان زندگی جم می توان گفت که مطالب بیان شده در اوستا و متون پهلوی در یک راستا قرار دارند. در زامیاد یشت این گونه آمده است که جم، پس از دروغ گویی و جدا شدن فر از او، ناشاد و سرگردان شد و در برابر دشمنی در زمین پنهان شد و نیز در بند ۴۶ از «سپیتور»، (-(Av.sp¨tiiura، به همراه «اژی دهاک» به عنوان پیک اهریمن واره کننده ی جم نام برده شده است.

 

در متون پهلوی نیز روایت مشابهی وجود دارد از جمله در بند هشن آورده شده است که جم، تهمورث و سپیتور و نرسه با هم برادر بودند و دهاک و سپیتور در به دو نیم کردن جم همکاری کردند (بهار، ۱۳۸۵: ۱۴۹).

 

در «روایت پهلوی» به دو نیم شدن جم، نتیجه ی امتنای او از گسترش دین بهی دانسته شده است و نیز بیان شده است که جم به مدت هزار سال در «همیستگان» ماند و سپس اجازه ی ورود به «گرودمان» (بهشت برین) به او داده شد.

 

آبادانی های بسیار، اموزش هنرهای گوناگون، ساختن ابزار جنگی، نرم کردن آهن، تهیه ی لباس، رشتن و بافتن و دوختن و برقراری طبقات اجتماعی، ساختن خانه و برقراری مدنیت و خوشبختی های بسیار دیگری را به جم و دوران طلایی حکومت او نسبت داده اند (آموزگار، ۱۳۸۶: ۵۴).
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی

 

۳-۱-۳ عامل به وجود آورنده ی فرایند پالایش در اساطیر ایرانی

 

در اساطیر ایرانی و نیز در متون اوستایی و پهلوی، عامل پالایش جهان اهریمنی دانسته شده است. نام این دیو یا موجود اهریمنی به صورت “مهرکوشا” Av.mahrkªøa-)) از ریشه (marc) به معنای “مرگ و نابودی” تنها یک بار در یکی از جزوات اوستایی آمده است و در متون فارسی میانه نیز به صورت “ملکوس”، “ملکوش” و “مرکوس” بیان شده است (اوشیدری، ۱۳۷۱ : ۴۴۳).

 

در فرگرد دوم وندیداد، نه نام زمستان و نه نام جادوگر و یا دیوی که آن را به وجود می آورد برده شده، اما تفسیر پهلوی وندیداد، از زمستان ملکوسان سخن می گوید (کریستین سن،۱۳۸۶ : ۳۵۷). در بند هشن نیز آمده است که ملکوس، از تبار نابودی، از تخمه ی “تور برادر رش” Mp.tªr-¨-br¦dar-r§ø)) است که زرتشت را از میان برده است. این دیو جادوگری و پری پرستی را رواج می دهد و با برف و تگرگ بی پایان همه ی موجودات جهان را نابود می کند (همان، : ۳۱۴).

 

معظمی در مقاله ی خود چنین بیان می کند که زمستان، یکی از نزدیکان و همراهان کِمار دیوِ آز، نزدیک ترین همراه و یاور اهریمن، می باشد (معظمی،۲۰۰۲ : ۵۶).

 

براساس متن دادستان دینیگ از دیگر متون فارسی میانه، تباهی سختی با باران مرکوس می رسد، و بیشتر مردمان به دنبال برف ها و سرمای بیرون از اندازه و بی حاصلی جهان می میرند و حتی چیزهایی که مردمان می توانند به دست آورند، در خطر نایابی قرار می گیرد (رضایی راد،۱۳۸۹ : ۱۸۳).

 

شایان ذکر است که در بعضی از منابع از جمله در کتاب “Indo- European poetry and myth” بیان شده است که اهورامزدا، خود زمستانی سخت و کشنده ایجاد می کند (وست، ۲۰۰۷: ۳۷۷). البته این موضوع که دادار اهورامزدا، عامل این بلا دانسته شده، به نظر نمی تواند درست باشد، زیرا اگر اورمزد خود عامل به وجود آورنده ی این زمستان سهمگین است، چه دلیلی وجود دارد که به جم بیاموزد که “وَر” را بسازد و نژاد همه ی موجودات را به آن جا ببرد و آن ها را از نابودی نجات دهد و نیز این که در سنت ایرانی تخریب عملی دیوی و شرارت آمیز تلقی می شود (کریستین سن،۱۳۸۶ : ۳۶۱).

 

در هر حال، در متون باستانی ایرانی، عامل ایجاد زمستان ملکوسان اهریمنی دانسته شده، زیرا اصولاً ویرانگری و نابودی اعمالی اهریمنی هستند که با ذات پاک اهورامزدا که سراسر پاکی و کمال گرایی است، مغایرت دارد.

 

ملکوسان به نظر نمی تواند توجیه چندان مناسبی باشد زیرا در بیشتر سایر تمدن هایی که پالایش در آن ها رخ داده عامل به وجود آورنده خدایان بوده اند که البته نحوه ی ساختن وسیله ی نجات را به فرد نجات دهنده آموخته اند و اغلب از او خواسته اند که موجودات دیگری را نیز با خود نجات دهد. و نیز این که در نتیجه فرایند پالایش فرض بر آن است که گروهی خاص و مورد التفات رستگار شوند و رهایی یابند نه همه ی موجودات.

 

در مورد نابودی دیوملکوس و پایان زمستان ملکوسان نیز در متون اوستایی سخنی به میان نیامده است اما براساس متون فارسی میانه با نیایش هایی که مزدیسنان به جای می آورند، ایزد دهمان آفرین، این دیو را از بین می برد و زمستان ملکوسان بدین ترتیب پایان می یابد (کرباسیان، ۱۳۸۴: ۴۹).

 

۳-۱-۴ علت وقوع فرایند پالایش در اساطیر ایرانی

 

کریستین سن بر این باور است که براساس بند ۲۲ از فصل دوم وندیداد، شرارت جهان استومند سبب می شود که دیو ملکوس، طی زمستانی سهمگین دست به ویرانگری هستی مادی بزند (کریستین سن،۱۳۸۶ : ۳۶۱).

 

در جایی دیگر نیز چنین بیان شده است که پس از گستراندن زمین برای بار سوم، توسط جمشید، در ظاهر تکرار چنین عملی غیر ممکن به نظر می رسید. بنابراین اهورامزدا و جم انجمنی از ایزدان و انسان ها بر پا کردند که در آن تصمیم گرفته شد که جمعیت زمین کاهش یابد و این اقدام می بایست از طریق ایجاد زمستانی سهمگین، زمستانی خاص که پس از ذوب شدن برف ها با سیل ادامه پیدا می کند، تحقق می یافت (شروو،۲۰۰۸ :۸).

 

بر خلاف مطالبی که در مورد علت فرآیند پالایش در ایران ذکر شد و با توجه به مطالعات صورت گرفته، در فرگرد دوم وندیداد و نیز در متون فارسی میانه، علت واضح و روشنی برای ایجاد زمستان ملکوسان بیان نشده است.

 

پس تنها این مورد باقی می ماند که همان طور که پیش تر عنوان شد، تخریب و ویرانی و از نظم خارج کردن جهان، اقدامی شرارت آمیز و اهریمنی است و البته این که در اساطیر ایرانی اهریمن جایگاه ویژه ی خود را دارد و می تواند به نظم جهان و موجودات آن آسیب برساند. ملکوس نیز دیوی است که توسط اهریمن برای نابودی موجودات گماشته شده، بنابراین علت به وجود آمدن زمستان ملکوسان را می توان تلاش اهریمن برای نابودی نظم هستی و موجودات آفرینده ی اورمزد دانست. همچنین این زمستان در وندیداد با صفاتی مانند زشت و بد (Av.aßa-) و مرگبار Av.mrªra-)) از سوی اورمزد توصیف شده است و به طور یقین چنین عاملی نمی تواند اهریمنی و بدیمن نباشد.

 

۳-۱-۵ ابزار نجات نسل بشر در اساطیر ایرانی

 

در اساطیر ایرانی، وسیله ای که باعث نجات و بقای نجات دهنده ی نسل بشر و تعدادی از موجودات و جانداران جهان می شود و در واقع آن ها را از خطر نابودی حفظ می کند “وَر جمکرد” است.

 

روایت ساخت “وَر” (Av.vara-)، توسط جم، در منابع گوناگون اوستایی و پهلوی بیان شده است. از میان این منابع می توان به فصل دوم وندیداد، در میان متون اوستایی و متون فارسی میانه ای مانند: بندهشن، دادستان دینیگ، دینکرد هفتم و مینوی خرد اشاره کرد.

 

براساس متن فرگرد دوم وندیداد، پس از گسترداندن زمین برای بار سوم توسط جم، اهورامزدا پس از برپایی انجمنی جم را از تازش زمستان هایی همراه با سرمای سهم مرگبار آگاه می کند و از او می خواهد که برای جلوگیری از نابودی و ویرانی کل گیتی استومند و موجودات “ور” را بسازد.

 

در کتاب وزیدگی های زادِ سپَرم نیز از “ور جمکرد” (Mp.war-¨-¬am-kard) ، نام برده شده است. بدین صورت که سه پسر زرتشت به مانند بهمن، اردیبهشت و شهریور هستند و به وسیله ی زرتشت سروری سه سرزمین میان آن ها تقسیم شده است که این سه سرزمین عبارتند از زمین، وَرجمکرد و کنگ دژ (راشد محصل،۱۳۸۵ : ۱۰۱).

 

براساس بند ۲۵ وندیداد، این اهورامزد است که شیوه ی ساختن “وَر” را به جم می آموزد. “وَر” در واقع سه طبقه دارد که هر طبقه از چهار سو به اندازه ی میدان اسب دوانی (اَسپریس) است و سکونت گاه هایی با بالاخانه و زیر زمین دارد و دور تا دور آن حصار کشیده شده است. بخش بالایی وَر، نه گذر، بخش میانی شش و پایین ترین بخش آن سه گذر دارد (کرباسیان، ۱۳۸۴: ۱۲۲).

 

اورمزد از جم می خواهد که بزرگترین و بهترین و نیکوترین تخمه های نر نیکان و مادینگان روی زمین و بزرگترین و بهترین و نیکوترین تخمه های چارپایان گوناگون روی زمین و نیز تخمه ی همه خوردنی هایی که در این زمین خوردنی ترین و خوشبوترین هستند را جفت جفت به وَر فراز ببرد (رضایی،۱۳۸۹ : ۱۸۱).

 

در ادامه اورمزد از جم می خواهد که تنها موجودات اهورایی و بی نقص را با خود به وَر ببرد و موجوداتی را که دارای نقصی هستند و داغ اهریمن بر آن ها خورده است را به ور نبرد و بدین ترتیب هر گونه عیب و نقصی را از ور دور دارد.

 

براساس بند ۳۱ وندیداد، جم خود را در ساختن وَری که اهورامزدا ساختنش را از او خواسته، ناتوان و عاجز می بیند، اما اهورامزدا او را راهنمایی می کند و شیوه ساختن وَر مورد نظرش را به جم می آموزد و بدین ترتیب جم، وَر را می سازد.

 

وکیلی عقیده دارد که وَر شکلی کهن از ساخت خانه های مسکونی مربوط به خانواده های گسترده تر بوده و از بنایی تشکیل می شده با حیاط مرکزی و اتاق هایی در اطراف، که خانواده های مختلف یک طایفه در آن سکونت می کرده اند و الگوی آن در معماری سنتی ایرانی تا همین اواخر برقرار بوده است. بنا بر نظر او وَرجمکرد مربع شکل بوده و هر یک از ضلع هایش یک اَسپریس، طول داشته است. هر اَسپریس برابر با دو هاسَر بوده و هرهاسَر، یک فرسنگ طول داشته است (وکیلی،۱۳۸۹ : ۴۱).

 

جمعیت اولیه ی وَر، هزار و نهصد خانواده ی دو نفره، یعنی سه هزار و هشتصد نفر بوده است که در بخش بالایی هزار خانوار، در بخش میانی ششصد خانوار در بخش زیرین سیصد خانوار ساکن شده بودند (همان: ۴۲).

 

در کتاب متون مقدس بنیادین از سراسر جهان، در مورد وَر این گونه آمده است که به جم، اولین انسان و نخستین شهریار، پس از آگاهی از تازش زمستانی سخت توصیه می شود تا محوطه ای حصار کشی شده و مستحکم بسازد و در واقع در این کتاب وَر یک محوطه حصار کشی شده دانسته شده است و نه مانند بسیاری از منابع یک دژ یا بنایی با ویژگی های یک خانه یا ساختمان (الیاده،۱۳۸۸ : ۱۵۵).

 

بناها و گذرگاه های تمام این شهر (وَر)، به دستور اورمزد بنا شده اند، پس جلوه ای قدسی و با ثبات دارند. نورهایی که در این شهر می درخشند، روشنایی های طبیعی (Av.¸aÛ¦ta-) و روشنایی های مصنوعی (-Av.stiÛ¦ta) هستند، که حتی در آن ها هم نظم الهی به کار رفته است (رضایی راد،۱۳۸۹ : ۱۸۱).

 

واژه ی وَر به نوعی محصور کردن و پوشانندگی دلالت دارد. واژه ی انگلیسی (wall) به معنی دیوار نیز مشتق از واژه ی لاتین (vallum) است. این واژه (وَر)، با واژه ی هندی باستان (O.I.valÿ-) هم ریشه است.

 

شایان ذکر است که در کتاب روایت پهلوی، وَر به معنی “دریاچه” به کار برده شده است، در حالی که واژه ی فارسی میانه “”war به معنای دریاچه از واژه ی اوستایی (vairi-) که کلمه ای متفاوت است برگرفته شده است (شروو، ۲۰۰۸: ۸).

 

متن باستانی ریگ ودا، وَر را به عنوان پناه گاهی برای انسان ها و حیوانات معرفی می کند. افسانه ای ودایی در مورد (vala<*vara-) وجود دارد که آن را محوطه ای محصور معنی کرده است، جایی که مردمانی خاص، پانی ها (panis) که نسبت به خدیانی چون “Bñhaspati”، “Indra” و “Angirases” دشمنی می ورزند، گاوها و رمه هایشان را در آن نگهداری می کنند.

 

اختصاصی ترین معنی (valÿ-)، در ریگ ودا، محل نگهداری دام است. این مکان معمولاً به عنوان یک فرو رفتگی (غار) سنگی به تصویر کشیده می شود.

 

خدایان با نیروی جادویی خود، این محوطه ی محصور را نابود می کنند و گاوهایی که پانی ها دزدید بودند آزاد می کنند. افزون بر گاوها، ((valÿ-، خورشید و ستاره ها ((Skt.rocan¦- را نیز در خود دارد. بسیار دشوار و دور از ذهن است که این گونه پنداشت که این موضوع با حضور خورشید و ماه و ستارگان Av.raoc†-)) در وَر جم ارتباطی نداشته باشند، اگرچه که این ارتباط مبهم و نامشخص است (ملاندرا،۱۹۸۳ : ۱۷۸).

 

در بند ۴۲ از فرگرد دوم وندیداد، در مورد این که دین مزدیسنا را چه کسی به “وَر” می برد، اهورامزدا از مرغ کرشیپ تر (Av.karøiptar-)، نام می برد. نام این پرنده در متون فارسی میانه به صورت به چخرواک (Mp.caxrw¦k) نیز آمده است. این پرنده نقش مهمی بر عهده دارد. براساس متون پهلوی، این مرغ می تواند سخن بگوید و انتشار دهنده ی آیین بهی در “وَر” می باشد و نیز این کرشیپ تر، رَد (سرور) پرندگان نیز دانسته شده است. شایان ذکر است که در اساطیر سامی، بابلی و سومری نیز پرندگان نقشی مهم در حادثه ی توفان و فرآیند پالایش جهان داشته اند (رضی،۱۳۷۶ : ۳۴۸).

 

در مورد رهبری و پیشوایی دینی در “وَر” نیز، اهورامزدا از اوروَتَت نَرَ ((Av.Uruuatatnara- و خودِ اشو زرتشت به عنوان “اَهوورَتو” نام می برد. براساس متون، زرتشت سه پسر داشته است که اوروتت نر، دومین پسر او و سرور و مهتر کشاورزان می باشد و در “وَر” سرور و پیشوا است (همان: ۳۵۲).

 

۳-۱-۶ زمان وقوع فرایند پالایش در اساطیر ایرانی

 

در متون اوستایی اشاره ای به زمان وقوع زمستان و ساخته شدن “ور” نشده است. تنها بر اساس متن فرگرد دوم وندیداد، می توان گفت که این رویداد نُه صد سال پس از شهریاری جم رخ داده است، یعنی پس از گستراندان زمین برای بار سوم به دلیل افزایش جمعیتِ آفریده هایِ اورمزد.

 

اما در بعضی از متون فارسی میانه، اشاراتی به زمان وقوع زمستان ملکوسان شده است. از جمله در بند هشن آمده است که هنگامی که هزاره ی هوشیدر فرا می رسد، ملکوسِ دیو از تبار نابودی، زمستان هایی سخت همراه با برف و تگرگ های بی پایان به وجود می آورد که به مدت سه سال به طور می انجامد و همه ی مردمان و موجودات را نابود می کند (کریستین سن،۱۳۸۶ : ۳۱۴).

 

در صد در بند هشن نیز این گونه بیان شده است که هنگامی که سی صد سال از روزگار هوشیدر سپری می شود، دیوی پدید می آید که ملکوس نام دارد، او به مردم می گوید که پادشاهی عالم را به او بدهند و مردمان نیز از او می خواهند که دین بهی را بپذیرد تا خواسته اش را برآورده سازند. ملکوس این پیشنهاد را نمی پذیرد و سه سال به جادویی برف و تگرگ پدید می آورد (عفیفی،۱۳۷۵ : ۶۲۲).

 

مینوی خرد نیز یکی از رخدادهای دوره ی هوشیدر را رسیدن دیو ملکوس بیان می کند که در پایان هزاره ی هوشیدر سرما و باران ایجاد می کند (تفضلی،۱۳۷۹ : ۷۷).

 

در متن فارسی میانه ی دینکرد هفتم، چنین آمده است که در سده ی پنجم هزاره ی هوشیدر، زمستان ملکوسان رخ می دهد که به واسطه ی آن مردمان و گوسفندان بسیاری، طی چهار زمستان نابود می شوند (راشد محصل،۱۳۸۹ : ۲۷۳).

 

بنابراین می توان نتیجه گرفت که متون پهلوی بر وقوع زمستان ملکوسان در هزاره ی هوشیدر اتفاق نظر دارند.

 

شایان ذکر است که متون اوستایی عمر جهان هستی را دوازده هزار سال می دانند که می توان آن را به چهار دوره ی سه هزار ساله تقسیم کرد و هزاره ی هوشیدر اولین هزاره از سه هزار سال پایانی جهان هستی محسوب می شود.

 

در مورد زمان ساخته شدن وَر نیز اطلاع دقیقی در دست نیست. هینلز در کتاب شناخت اساطیر ایران بیان می کند که روایت ساخت وَر اسطوره ای را در بر دارد که تاریخ آن به هزاران سال پیش، یعنی به زمان هند و اروپاییان باز می گردد (هینلز،۱۳۸۶ : ۵۶).

 

آموزگار نیز عقیده دارد که این اسطوره (ساختن وَر) احتمالاً به دوران پیش از ظهور زرتشت تعلق داشته و سپس در تلفیق های بعدی جزء داستان های دینی درآمده است (آموزگار،۱۳۸۶: ۵۴)

 

همان طور که پیش تر بیان شد، متون پهلوی و اوستایی ساختن وَر را به جم نسبت می دهند و بنابر گاه شماری زرتشتی، جم از نخستین پادشاهان پیشدادی است که در اوایل هزاره ی اول از سه هزار سال سوم عمر گیتی شهریاری می کرده است پس حدود زمان اسطوره ای ساخته شدن وَر را می توان بر این اساس مشخص کرد.

 

در مورد زمان گشوده شدن وَر، دیدگاه های متعددی وجود دارد. برخی آن را حادثه ای مربوط به گذشته می دانند و برخی بازگشایی وَر را متعلق به آینده و در آغاز جهان نوین، پس از پایان جهان دانسته اند (همان: ۳۴۳).

 

براساس کتاب نمونه های نخستین انسان و نخستین شهریار، زمستان ملکوسان و گشایش وَر، به آینده تعلق دارد. بنابر نوشته های اوستا و نظر نویسندگان متون پهلوی در آن جاست که حوادث آینده رخ می دهد (کریستین سن،۱۳۸۶ : ۳۵۸).

 

بنابر گاه شماری زرتشتیان، همان طور که بیان شد، طول هستی دوازده هزار سال است، در پنجمین سده از یازدهمین هزار، یعنی هزاره ی هوشیدر، زمستان ملکوسان فرا می رسد. هزاره ی هوشیدر می بایست در دوره ی فرمانروایی ساسانیان آغاز می شد، در اوایل شاهنشاهی ساسانی به دلخواه دوره ی میان ظهور زرتشت و به حکومت رسیدن نخستین شاه ساسانی را کاهش دادند به طوری که پایان هزاره چند قرنی به عقب افتاد. ظهور هوشیدر که با توقف حرکت خورشید به مدت ده روز مشخص می شود هنوز رخ نداده است. بدین صورت، زمستان ملکوسان و گشایش وَر موضوعاتی هستند که در آینده رخ خواهند داد (همان: ۳۵۹).

 

بنابر نظر ملاندرا، بندهای ۴۱-۴۳ فرگرد دوم وندیداد، اگرچه تا حدی ابهام و پیچیدگی دارند، با وجود این بر این موضوع دلالت می کنند که طول مدت اقامت موجودات در وَر بسیار طولانی بوده است و در واقع به نحوی هنوز اقامت در وَر به پایان نرسیده است و ساکنان وَر هنوز در آن به سر می برند و این موضوع به خوبی با مباحث فرجام شناختی دوره ی ساسانی در مورد وَر، که بعدها به مطالب پیشین اضافه شده است، هماهنگی کامل دارد (ملاندرا،۱۹۸۳ : ۱۷۷).

 

مینوی خرد نیز، بازگشایی وَر را موضوعی مربوط به آینده می داند، بدین صورت که با فرا رسیدن ملکوسان، مردمان و آفریدگان دیگر اورمزد خدای نابود می شوند. آن گاه وَرجمکرد گشوده می شود و مردمان و گوسفندان و آفریدگان دیگر اورمزد از آن بیرون می آیند و جهان را باز می آرایند (تفضلی،۱۳۷۹ : ۴۵).

 

در متن اوستایی وندیداد دو، به موجب صرف فعل ها که همه در زمان حال ساده صرف شده اند نه ماضی و گذشته، مغان بر این باور بوده اند که در زمان تدوین کتاب مقدس شان اعتقاد بر این بوده است که وَرجمکرد هنوز وجود داشته و تا آخر دنیا نیز با همه ی ساکنانش باقی خواهد بود (رضی،۱۳۷۶ : ۳۴۸).

 

۳-۱-۷ جغرافیای اسطوره ای فرایند پالایش در اساطیر ایرانی

 

همان گونه که عنوان شد، زمستان ملکوسان بنا بر اساطیر و متون باستانی رویدادی است که در آینده رخ خواهد داد با این وجود حیطه ی جغرافیایی خاصی در متون اوستایی و پهلوی برای آن در نظر گرفته نشده است. تنها در مورد مکان ساخته شدن “وَر” آن هم فقط در چند متن فارسی میانه سخن به میان آمده است.

 

از جمله در بند هشن آمده است که “وَر” که جم آن را ساخته است، در میان پارس در “سَرواگ” (Mp.sarw¦g) و در زیر کوهُ چَمگان (Mp.camag¦n) قرار دارد (بهار،۱۳۸۵ : ۱۲۸).

 

در متن فارسی میانه ی دادستان دینیگ بیان شده است که “وَرجمکرد” در ایرانویج، در زیر زمین ساخته شده است. متن پهلوی مینوی خرد نیز، مکان “وَر” را در ایرانویج و در زیرِ زمین می داند (تفضلی،۱۳۷۹ : ۶۹).

 

 

 

۳-۱-۸ سرانجام فرایند پالایش در اساطیر ایرانی

 

جمشید تنها خوشبختی و سعادت را برای مردمان به ارمغان نیاورد، بلکه حامی و نگهدارنده ی این صلح و آرامش نیز بود. این صفت جم از آن جایی ناشی می شود که او را نخستین پایه گذار آرمان شهر مینوی (ورجمکرد)، در ایران زمین دانسته اند (وکیلی،۱۳۸۹ : ۴۰).

 

از توصیف وَرجمکرد در متون پهلوی و نیز به خصوص در فرگرد دوم وندیداد چنین استنباط می شود که این مکان تنها دژی زیرزمینی برای نجات جان موجودات و مردمان نبوده، بلکه باید آن را نخستین نمونه ی آرمان شهر در اساطیر ایرانی به شمار آورد. در ادبیات متاخر زرتشتی، ماهیتی فرجام شناختی برای ور در نظر گرفته اند. بدین صورت که وَر با همه ی ساکنانش تا روز قیامت باقی می مانند تا این که در آن روز به همراه پسر زرتشت، اوروَتَت نَرَ، که از جاویدانان است از وَر خارج می شوند و در نبرد نهایی با اهریمن شرکت می کنند (همان: ۴۳).

 

شرایط آرمانی “وَر” تا حدی است که، دار مستتر، آن را اقامتگاهی الهی و مقدس دانسته است که در اصل با “گرودمان” Av.gar©.dÆm¦na-))، (بهشت آیین مزدیسنا) یکسان بوده است. اما این دو (وَر و گرودمان) هنگامی که کیومرث، نخستین انسان شد و عنوان واقعی جم به فراموشی سپرده شد از یکدیگر جدا شدند (شروو،۲۰۰۸ :۲۶).

 

کریستین سن بر این باور است که زمستان ملکوسان و گشایش “وَر” نقش مهمی در معاد ایرانیان دارند. زمستان ملکوسان پایان جهان است و گشایش وَر آغاز جهانی نو که در آن سعادتی جاودانه به دور از آمیختگی حاکم است (کریستین سن،۱۳۸۶ :۳۶۰).

 

وری که جم می سازد، مدلی از دوران طلایی خودِ اوست. سرزمین در خرد سیاسی مزدایی متناسب با مفهوم آرمان شهر است. برجسته ترین جلوه های آرمان شهری در وَرجمکرد نمودار است. البته باید عنوان کرد که در اساطیر ایرانی مکان های دیگری از جمله سیاوشگرد، بهشت کنگ و کاخ کیکاووس نیز وجود دارند که نشانه هایی از آرمان شهر و شرایط آرمانی در آن ها نیز تا حدی وجود دارد. اما با این وجود وَرجمکرد از همه ی آن ها با اهمیت تر و آرمانی تر است (رضایی راد،۱۳۸۹ : ۱۶۷).

 

در حقیقت “وَرجمکرد” نمونه ی کامل و عینی “اَشه” (نظم جهانی) است. مردمانی که در “وَر” زندگی می کنند انسان هایی پارسا هستند که در بازآرایی جهان هستی نقشی مهم دارند (همان: ۱۸۲).

 

روشی که جم، “وَر” را مطابق آن ساخت، یعنی در هم آمیختن خاک و آب، با تصور همه ی هند و اروپاییان درباره ی اساس بهشت سازگاری دارد (کلنز،۱۳۸۶ : ۱۲۰).

 

افسانه ی “وَر جم”، از بن مایه های متفاوتی تشکیل می شود. نخست تصور وجود اِلیزه (Elys‚e) باغ خدایان، که در آن نخستین انسان که به صورت خدا درآمده در مصاحبت دیگر قهرمانان نامیرا و خود خدایان زندگی می کند. این تصور که از تصور عامیانه ی دیگری، یعنی تصور وجود سرزمین مردگان مستقر در زیر زمین تاثیرگذار است، با سنت مربوط به پایان جهان که زمستانی هولناک آن را پیش می آورد، آمیخته شده و بدین ترتیب در حوادث پایان جهانی جای گرفته است.

 

افزون بر آن ،این اسطوره رنگی به ویژه زرتشتی پیدا کرده است. کرشفت، یکی از پرندگان افسانه ای که به باورهای عامه تعلق دارد، دین بهی را به “وَر” می برد و پسر زرتشت به همراه خود او در “وَر” حضور می یابند. این افسانه پیش از آن که شکلی را به خود بگیرد که در فرگرد دوم وندیداد دارد، از افسانه ی سامی توفان تاثیر ادبی پذیرفته است (کریستین سن،۱۳۸۶ : ۳۶۴).

 

چنان که پیش تر بیان شد زمستان ملکوسان بر ساخته ی دیوان است و جنبه ی اهریمنی دارد، اما اهریمن ناخواسته به پالایش جهان کمک می کند و زمستان ملکوسان جنبه ی اهورایی پیدا می کند و آن فرآیند پالایش جهان است و در واقع اهریمن آن چه که در جهان زشت و ناخوب است را از میان می برد.

 

درست است که زیاد شدن جمعیت عامل اصلی فرآیند پالایش در اساطیر ایرانی نبوده، اما به هر حال دشواری هایی را برای جهان اَستومند ایجاد کرده بوده یعنی همان چیزی که در متون زرتشتی از آن به عنوان “آمیختگی” که امری اهریمنی است، یاد می شود. با رخ دادن زمستان ملکوسان این آمیختگی اهریمنی از میان می رود و هر چیز در جای خود قرار می گیرد (نجاری،۱۳۸۷ : ۴)

 

همان گونه که ذکر شد پالایش جهان و بازگشایی “وَر” با فرشگرد در پایان جهان نیز می تواند مرتبط باشد. زمستان ملکوسان در هزاره ی هوشیدر رخ می دهد که در واقع هنوز پایان جهان نیست اما بازگشایی “وَر” در پایان جهان خواهد بود همان هنگامی که فرشگرد و پالایش نهایی رخ خواهد داد.

 

زمستان ملکوسان در نهایت منجر به پاکی جهان استومند از عناصر اهریمنی می شود و آمیختگی و بی نظمی از جهان مادی به گونه ای رخت برمی بندد و همه ی کاینات به حالت پاک و به دور از آمیختگی ازلی خود در آغاز خلقت باز می گردند.

 

براساس مطالعات انجام شده و بررسی کتاب ها و منابع گوناگون، از جمله آیین مزدک و میترائیسم و آیین مانی اشاره ای به پالایش جهان به صورت ادواری و یا در مقطعی خاص نشده است و تنها در آیین مانی به پالایش جهان هستی در پایان جهان اشاره شده است که طی این فرآیند، آتش سوزی بزرگی رخ خواهد داد و روان های نجات یافته به شکل ذرات نور آزاد می شوند و به آسمان صعود می کنند و به “بهشت نو” وارد می شوند. ماده و تاریکی در گودالی ژرف زندانی می شوند و آن گودال با سنگی بزرگ مسدود می شود و در نهایت “بهشت نو” به “بهشت روشنی” می پیوندد و بدین صورت پالایشی صورت می گیرد که طی آن روشنی از ماده و تاریکی جدا می شود و در این حالت جهان هستی به وضع زمان نخستین و پیش از آمیختگیِ روشنی و تاریکی باز می گردد (اسماعیل پور ،۱۳۸۳ :۷۶).

 

۳-۲ بررسی فرایند پالایش جهان در اساطیر بین النهرینی

 

در اساطیر بین النهرینی، فرآیند پالایش و تصفیه ی جهان مادی به صورت وقوع سیل و توفانی بزرگ توصیف شده است و از آن جایی که اقوام سومری و بابلی (اکدی)، از جمله اقوامی بودند که در بین النهرین سکونت داشتند، روایت توفان بزرگ و پالایش در قالب سه اسطوره، که یکی از آن ها روایت سومری و دو روایت دیگر بابلی هستند، بیان شده است. شایان ذکر است که این روایت در کلیات کاملاً با هم همخوانی و تطابق دارند و اسطوره ای مشابه را بیان می کنند و تنها در جزئیات تفاوت های ناچیزی به چشم می خورد.

 

روایت پالایش جهان، در اساطیر بین النهرینی در کتیبه ی یازدهم که کتیبه ی توفان نامیده می شود، از حماسه ی مشهور گیل گمش، پادشاه افسانه ای اوروک ((Uruk، به تصویر کشیده شده است. این کتیبه در حفاری های شهر نیپور(Nipur)، یکی از کهن ترین شهرهای جنوب سومر، به دست آمده است.

 

در اساطیر بین النهرینی چنین آمده است که ایزدان بزرگ روزی به این نتیجه رسیدند که باید نسل بشر آفریده ی خود را از روی زمین، از طریق فرو فرستادن سیل و توفانی مهیب، محو سازند. به این دلیل که آن ها ناسپاس و طغیان گر شده اند و هیاهوی آن ها بیش از اندازه شده و آرامش ایزدان را بر هم زده است. اما در این میان یکی از ایزدان حس ترحم و دلسوزی اش نسبت به انسان ها برانگیخته می شود و تصمیم می گیرد، بهترینِ آن ها را از این رخداد آگاه سازد تا نسل بشر و موجودات به کلی نابود نشود. در اساطیر سومری، انسانی که نجات دهنده ی نسل بشر است، “زیوسودرا” (Ziusudra) نام دارد، اما در اساطیر بابلی (اکدی) از “اوتناپیشتیم”(Uta-napishtim) و “آتراهاسیس” (Athrahasis) نام برده می شود. ایزدان از این نجات دهنده می خواهند که برای نجات نسل خود و موجودات دیگر یک کشتی بسازد و نحوه ی ساختن این کشتی را نیز به او آموزش می دهند.

 

 

 

۳-۲-۱ ترجمه ی متن باستانی فرایند پالایش در اساطیر بین النهرین (روایت توفان از حماسه ی گیل گمش)

 

“سخنانم را بشنو ای کلبه ی پوشالی! سخنانم را انعکاس بده دیواره!

 

ای مرد اهل شر و پاک، ای پسر اوبار توتو(Ubar-tu tu)،

 

این خانه را در هم شکن، یک کشتی بساز!

 

ثروت و دارایی هایت را رها کن، جانت را نجات بده.

 

مال و اموال را حقیر و ناچیز بدار و روح را زنده نگهدار.

 

تخم همه ی موجودات زنده را به کشتی ببر.

 

همان کشتی که خواهی ساخت.

 

ابعاد آن کشتی، درست به اندازه خواهد بود.

 

طول و عرض آن مساوی خواهد بود.

 

آن را همچون آپسو (Apsu) “آبهای زیر زمین” مسقف خواهی ساخت.

 

من (اوتناپیشتیم) سخنانش را فهمیدم و به خداوندگارم “اِآ” (Ea) گفتم:

 

«اینک ای خداوندگار من، آن چه فرمان داده ای،

 

در کمال افتخار اجرا خواهم کرد.

 

اما به مردم شهر و بزرگترها چه پاسخی بدهم؟»

 

“اِآ” لب به سخن گشود،

 

و به من که خادم و مریدش بودم، گفت:

 

در آن موقع، باید به آن ها بگویی:

 

«من فهمیده ام که “انلیل” (Enlil) با من دشمن شده است،

 

پس نمی توانم در شهر شما سکونت کنم،

 

و نمی توانم پای خود را در قلمرو انلیل بگذارم.

 

بنابراین به اعماق «ورطه» فرو خواهم رفت،

 

تا با سرورم اِآ زندگی کنم.

 

اما او [انلیل]، بارانِ نعمت و فراوانی را بر شما نازل خواهد کرد،

 

عالی ترین پرندگان، کمیاب ترین ماهی ها.

 

زمین بهترین و فراوان ترین محصول را خواهد داشت.

 

آن کسی که در تاریکیِ شب، دانه های نارس را دسته بندی می کند،

 

بارانی از گندم بر شما فرو می بارد.»

 

با اولین پرتو سپیده دم،

 

[اهالیِ] آن دیار، دور من جمع شدند.

 

[در این بخش از داستان، قمستی از لوح اصلی شکسته در غیر قابل ترجمه است].

 

کوچکترها قیرها را حمل می کردند،

 

در حالی که بزرگترها بقیه ی چیزهای مورد نیاز را می آوردند.

 

در پنجمین روز چهارچوب [کشتی] را نصب کردم.

 

وسعت کف کشتی یک جریب تمام بود،

 

و ارتفاع هر یک از دیواره ها، ده دوجین [صد و بیست] ذراع.

 

ترکیب پهلوهای کشتی را طرح ریزی کردم و به هم اتصال دادم.

 

شش عرشه برای آن تهیه و تجهیز کردم،

 

و بدین ترتیب، آن را به هفت قسمت تقسیم کردم.

 

هر طبقه را به نُه قسمت تقسیم کردم.

 

آب بندهای کشتی را محکم کوبیدم.

 

دیرک ها و دکل ها را وارسی کردم و آذوقه و ملزومات را تهیه کردم.

 

شش “سار” (یک سار تقریباً برابر با هشت هزار گالون و هر گالون برابر با ۸/۳ لیتر است).

 

قیر در کوره ی کشتی ریختم،

 

ضمناً سه سار قیر معدنی هم در آن ریختم.

 

باربران سه سار [روغن] را [به کشتی] منتقل کردند،

 

غیر از یک سار روغنی که برای عایق بندی مصرف شد،

 

و دو سار روغنی که کرجی ران دزدید و برد.

 

گاوهای نر را برای [خوراک] مردم، سر بریدم،

 

و گوسفندها را هر روز ذبح می کردم.

 

آب انگور، شراب قرمز، روغن و شراب سفید،

 

به کارگران می دادم که بنوشند، انگار که آب رودخانه است،

 

تا بتوانند در روز سال نو، جشن بگیرند…

 

در هفتمین روز [کارِ ساختن] کشتی تکمیل شد.

 

به آب انداختن کشتی، کار خیلی سختی بود،

 

برای همین، مجبور شدند تخته های کف کشتی را بالا و پایین کنند،

 

تا این که دو سوم بدنه ی کشتی در آب فرو رفت،

 

هر چه داشتم بار کشتی کردم؛

 

هر چه نقره داشتم بار کشتی کردم؛

 

هر چه طلا داشتم بار کشتی کردم؛

 

هر چه از موجودات زنده داشتم بار کشتی کردم.

 

همه ی آشنایان و بستگانم را مجبور کردم سوار کشتی شوند.

 

حیوانات [اهلی] زمین، مخلوقاتِ وحشی زمین،

 

و همه ی صنعتگران را وادار کردم سوار شوند.

 

شَمش (shamash) زمان معینی را برایم تعیین کرده بود [او گفت]:

 

«وقتی آن کسی که فرمان به آشفتگی و اضطراب در شب می دهد،

 

بارانی از شته فرو می بارد،

 

سوار کشتی شو و دریچه ی ورودی را تخته کوب کن!»

 

آن زمان معین فرا رسیده بود:

 

«آن کسی که فرمان به آشفتگی و اضطراب در شب می دهد، بارانی از شته فرو می باراند.»

 

من آسمان را تماشا می کردم و مراقب بودم.

 

آسمان بسیار مهیب و ترسناک به نظر می رسید.

 

سوار کشتی شدم و دریچه ی ورودی را تخته کوب کردم.

 

و تخته کوب کردن کل کشتی را بر عهده ی پُوزور آموریِ (Puzur Amurri)، کرجی ران نهادم.

 

با اولین پرتو سپیده دم،

 

ابر سیاهی در افق پدیدار گشت.

 

درونِ آن، “اَدَد” (Adad) غرش می کند.

 

در حالی که “شالات” (Shallat) و “هانیش” (Hanish) (جلوداران و چاووشانِ اَدَد)

 

پیشاپیش می روند،

 

همچون جلوداران و چاووشان در کوه و دشت حرکت می کنند.

 

“اِراگال” (Erragal) (نام دیگر نِرگال (Nerrgal)، خدای دنیای زیرین) تیرها و ستون ها [یِ سدِ آبهای جهان] را در هم می شکند.

 

“نینورتا” (Ninurta) جلو می آید و نهرها و آب گذرها را دنبال خود می کشاند.

 

آنوناکی ها (Anunnaki) (مجمع خدایان بزرگ سومری) مشعل ها را بلند می کنند،

 

و این زمین را با درخشش برق شان به آتش می کشند.

 

حیرت و آشفتگی از [کارهای] “اَدَد” به آسمان می رسد،

 

[زیرا او] هر آن چه را که روشن بوده، به تاریکی و سیاهی تبدیل می کند.

 

این زمین پهناور، مانند کوزه ای سفالین تکه تکه شد!

 

زیرا یک روز، باد و توفانِ جنوبی وزیردن گرفت،

 

هر لحظه بر سرعتش افزوده می شود؛ کوه ها را در آب غرق می کند،

 

همچون نبردی، مردم را گیر می اندازد و گرفتار می کند.

 

هیچکس نمی تواند دوست و همراهش را ببیند،

 

و مردم را نمی توان از آسمان دید و تشخیص داد.

 

خودِ خدایان از این توفان و سیل وحشت کردند،

 

و خود را عقب کشیدند و به آسمانِ “آنو” (Anu) صعود کردند.

 

خدایان از شدت ترس و وحشت، مثل سگ ها قوز کرده،

 

و کنار دیوار بیرونی، چمباتمه زدند.

 

“ایشتر” (Ishtar) “ایزد بانوی بامداد و شامگاه”، مثل زنی در حال زایمان، فریاد می کشید،

 

آن بانوی خوش آواز خدایان، با صدای بلند ناله می کرد و می گفت:

 

«روزهای [خوشِ] قدیم، افسوس که خاک شد،

 

زیرا من در انجمن خدایان، مصیبت و بلا درخواست کرده بودم،

 

چگونه توانستم در انجمن خدایان، مصیبت و بلا درخواست کنم،

 

و فرمان نبرد هم برای نابودی مردمِ خودم،

 

وقتی خودِ من هستم که آن ها را متولد می کنم و به دنیا می آورم!

 

مانند تخم ماهی ها! همه ی دریا را پر کرده اند!»

 

خدایان “آنوناکی” هم با او می گریند،

 

آن ها در کمال عجز و درماندگی نشسته اند و گریه می کنند،

 

لب هایشان محکم به هم فشرده، … همه با هم.

 

شش روز و شش شب،

 

بادِ باران زا می وزد و توفانِ جنوبی زمین را درمی نوردد.

 

با فرا رسیدن هفتمین روز،

 

توفانِ جنوبی باران زا فروکش می کند در نبردی،

 

که همچون سیاهی در آن جنگیده بود.

 

دریا آرام گرفت، توفان از جوش و خروش افتاد، باران بند آمد.

 

من به هوا نگاه کردم: آرامش و سکوت برقرار شده بود.

 

و همه ی انسان ها به خاک بازگشته بودند (یعنی زیر خاک مدفون و نابود شده بودند)

 

چشم انداز روبرویم همچون سقفی مسطح، هموار بود.

 

دریچه ای را گشودم و نور بر چهره ام افتاد.

 

سر فرو آوردم، نشستم و گریستم،

 

اشک بر چهره ام جاری بود.

 

در آن پهنه ی دریا، در جستجوی خط ساحلی به هر طرف نگاه می کردم:

 

در هر یک از چهارده ناحیه،

 

یک ناحیه ی کوهستانی سربرآورده بود.

 

کشتیِ من، بر کوه “نیسیر” (Nisir) پهلو گرفت.

 

کوه “نیسیر” کشتی من را محکم نگه داشت،

 

و به هیچ وجه اجازه ی حرکت نداد.

 

(کشتی به مدت شش روز توسط کوه “نیسیر” محکم نگه داشته می شود.)

 

وقتی هفتمین روز فرا رسید،

 

کبوتری را رها کردم و بیرون فرستادم.

 

کبوتر بیرون رفت، اما بازگشت؛

 

جایی برای فرود آمدن او نبود؛ پس دور زده و برگشته بود.

 

آن گاه پرستویی را رها کردم و بیرون فرستادم.

 

پرستو بیرون رفت اما بازگشت؛

 

جایی برای فرود آمدن او نبود؛ پس دور زده و برگشته بود.

 

آن گاه کلاغی را رها کردم و بیرون فرستادم.

 

کلاغ بیرون رفت و با دیدن تحلیل رفتن و کم شدن آبها،

 

شروع می کند به خوردن، چرخ زدن و قار قار کردن و بر نمی گردد.

 

آن گاه همه را در جهت بادهای چهارگانه رها کردم که بروند،

 

و قربانی ای تقدیم کردم.

 

شراب پیشکشی را بر قله ی کوه ریختم.

 

هفت و هفت ظرف آیینی مهیا کردم،

 

بر جا بشقابی آن ها، تکه های خیزران، چوب سرو و مورد را روی هم انباشتم.

 

بوی خوش به مشام خدایان رسید،

 

بوی خوش دلپذیر به مشام خدایان رسید،

 

خدایان مثل مگس ها دور قربانی کننده جمع شدند.

 

به محض این که ایزد بانوی بزرگ (ایشتر) از راه رسید،

 

گوهرهای درخشانی را که “آنو” مطابق میل او ساخته بود، بلند کرد [و گفت]:

 

«ای خدایانی که این جا هستید، همان طور که این لاجورد را که برگردنم

 

آویخته ام، هرگز فراموش نخواهم کرد،

 

این روزها به یادم خواهد ماند و هرگز فراموش نخواهد شد.

 

بگذارید خدایان به این [مراسم] قربانی بیایند،

 

اما “انلیل” را به این [مراسم] قربانی راه ندهید،

 

زیرا او به ناحق باعث وقوع این توفان و سیل شد،

 

و مردمِ مرا تسلیم مرگ و نابودی کرد.»

 

به محض این که “انلیل” از راه رسید،

 

و کشتی را دیده بسیار خشمگین شد.

 

خشم شدید بر ضد خدایانِ “ایگی گی” (Igigi) “خدایان آسمانی” همه ی وجود او را فرا گرفت [و گفت]:

 

«آیا فرد زنده ای، جان سالم به در برده است؟

 

قرار نبود هیچ انسانی از مرگ و نابودی نجات پیدا کند!»

 

“نینورتا” (Ninurta) لب به سخن گشود،

 

و به “انلیل” دلاور گفت:

 

«غیر از “اِآ” چه کسی می تواند نقشه ها را طرح ریزی کند؟

 

فقط “اِآ” (Ea) است که همه چیز را می داند.»

 

“اِآ” لب به سخن گشود،

 

و به “انلیل” گفت:

 

«تو ای خردمندترین خدایان، تو ای قهرمان،

 

چگونه توانستی بی دلیل و به ناحق این توفان و سیل را ایجاد کنی!

 

بر گناهکار، گناهش را تحمیل کن،

 

بر متجاوز و خطاکار، خطایش را تحمیل کن!

 

اما سخت نگیر و مدارا کن تا مبادا او ناامید شود،

 

با حوصله و صبور باش تا مبادا او از جا در رود!

 

به جای این که تو این توفان و سیل را ایجاد کنی،

 

ای کاش شیری به پا خاسته بود تا بشریت را از بین ببرد!

 

به جای این که تو این توفان وسیل را ایجاد کنی،

 

ای کاش گرگی به پا خاسته بود تا بشریت را از بین ببرد!

 

به جای این که تو این توفان وسیل را ایجاد کنی،

 

ای کاش قحطی آمده بود تا بشریت را بر خاک اندازد!

 

به جای آن که تو این توفان و سیل را ایجاد کنی؛

 

ای کاش طاعون آمده بود تا بشریت را هلاک کند!

 

آن که راز خدایان بزرگ را افشا کرد، من نبودم.

 

من فقط گذاشتم که “آتراهاسیس” (از القاب “اوتناپیشتیم”)

 

خوابی ببیند،

 

و او راز خدایان را فهمید.

 

پس اکنون درباره ی او نظر خواهی و مشورت کن!

 

پس از آن “انلیل” وارد کشتی شد

 

او دست مرا گرفت و با خود به داخل کشتی برد.

 

او همسر مرا هم به کشتی آورد و وادارش کرد در کنار من زانو بزند.

 

خود “انلیل” در میان ما ایستاد و دست بر پیشانی ما گذاشت،

 

و ما را برکت داد [و گفت]:

 

«”اوتناپیشتیم” تا کنون تنها یک انسان بوده است.

 

از این پس “اوتناپیشتیم” و همسرش مانند ما خدایان می شوند.

 

“اوتناپیشتیم” در آن دوردست ها، در دهانه ی روخانه ها سکونت خواهد کرد!»

 

بدین ترتیب آن ها مرا بردند و در دور دست ها سکونت دادند،

 

در دهانه ی رودخانه ها (الیاده، ۱۳۸۸ :۲۵۸ – ۲۶۶).

 

روایت سامی توفان بزرگ براساس اسطوره ی بابلی آن قرار دارد و روایت بابلی خود برگرفته شده از اصل سومری داستان است (هوک، ۱۳۸۱: ۳۲).

 

در سال ۱۹۱۴، آرنوپوبل (Arnopobel)، پژوهشگر آمریکایی، بخشی از یک لوح سومری را ترجمه و منتشر کرد. این قسمت از لوح مذکور، شامل بخش سوم پایینی از یک لوح شش ستونی سومری، در مجموعه ی نیپور موزه ی دانشگاه می شود که عمده ی مطالب آن به اسطوره سیل بزرگ اختصاص داده شده است.

 

مطالب بخش اول شامل خلقت و آفرینش انسان و حیوانات و پایه گذاری پنج شهر کهن (پیش از توفان) است که این پنج شهر عبارتند از: اِریدو (Eridu)، بادتیبیرا (Badtibira)، لارک (Larak)، سیپار (Sippar) و شروپاک (Shuruppak).

 

بنا به دلایلی ادامه ی لوح به طور کامل از بین رفته است و در ادامه چنین بیان شده است که سیلی بزرگ در راه بود تا بشر را به کلی نابود کند، اما دست کم بعضی از خدایان به نظر می رسید که از این تصمیم پشیمان شدند. این “خدای آب”، “اِنکی” (Enki)، بود که چاره اندیشی کرد تا نسل بشر را نجات دهد، او “زیوسودرا” را از تصمیم خدایان آگاه کرد و به او توصیه کرد خود را با ساختن قایقی بسیار بزرگ نجات دهد. متن طولانی که جزئیاتی را از نحوه ی ساختن قایق به دست می دهد از بین رفته است و هنگامی که متن از نو آغاز می شود در میانه ی توصیف سیل است.

 

همه ی بادهای توفان زا، با نیروی بی حد، چون تنی واحد یورش می آورند،

 

در همان زمان، سیلاب، کشتزارها را در می نوردد،

 

سیل بزرگ بر سطح زمین می غرید،

 

پس هفت روز و هفت شب،

 

سیلاب زمین را در نوردیده بود،

 

[و] کشتی بزرگ در اثر توفان به این سو و آن سو بر آب های بزرگ پرتاب شده بود،

 

“اوتو” (Utu) پیش آمد، کسی که بر آسمان و زمین نور می پاشد،

 

“زیوسودرا” دریچه ای از کشتی بزرگ را گشود،

 

“اوتوی” قهرمان انوار خود را به درون کشتی بزرگ آورد،

 

شاه “زیوسودرا”

 

در مقابل “اوتو” بر خاک افتاد،

 

شاه ورزایی را می کشد، گوسفندی را قربانی می کند (کرامر، ۱۹۴۴: ۹۷)

 

دوباره فاصله ای زیاد ایجاد می شود و هنگامی که متن بار دیگر قابل خواندن می شود به توصیف بی مرگ و جاودانه شدن “زیوسودرا” می پردازد:

 

“شاه زیوسودرا”

 

در مقابل او “آنو” و “انلیل” تعظیم می کردند،

 

آن ها حیاتی همچون [حیات] خدایان به او بخشیدند.

 

آن گاه شاه “زیوسودرا”،

 

نگاه دارنده ی نام رستنی ها [و] تخمه ی انسان، را

 

در سرزمین «گذر» سرزمین “دیلمون” (Dilmun) -آنجا که خورشید بر می آید-، سکونت دادند،

 

سپس چند سطری به زبان اصلی آورده شده است:

 

۱٫tu1-bul-tul-bul-ni-gur-gur-gÿl-d—-a-bi-ur-bi i-s£g-gi-eø

 

۲٫a-ma-ru ugu-kab-dug-ga ba-an-da-ab-—r- —r

 

۳٫u-7-…m gi-7-…m

 

۴٫a-ma-ru kalam-ma ba-—r- ra-ta

 

۵٫giø mÿ-gur-gur-a-gal-la tu-bul-bul-bul-a-ta

 

۶٫utu im-ma-ra-Š an-ki-a u-g…-gÿ

 

(کرامر، ۱۹۴۴: ۹۸).

 

 

 

۳-۲-۲ فرد نجات دهنده ی نسل بشر در اساطیر بین النهرینی

 

همان گونه که پیش تر بیان شد در اساطیر بین النهرینی از سه ناجی نام برده می شود که دو نفر از آن ها متعلق به روایات بابلی هستند “اوتناپیشتیم”- “آتراهاسیس” و دیگری به روایات سومری تعلق دارد یعنی “زیوسودرا”.

 

یکی از گونه های روایی داستان توفان در بخشی از حماسه ی “گیل گمش” آمده است گیل گمش خود شخصاً در ارتباط با توفان بزرگ نبوده است، بلکه پیش از او توفانی در گرفته بود و او آن را از زبان یکی از نیاکان جاودانه اش، “اوتناپیشتیم” شنیده بود (وارنر،۱۳۸۷ : ۴۵).

 

وقتی “گیل گمش” از “اوتناپیشتیم” در مورد دست یافتن او به زندگی جاوید می پرسد، “اوتناپیشتیم” از توفان بزرگ و این که چگونه نامیرا شد، سخن می گوید. و بدین ترتیب افسانه ی “گیل گمش” به گونه ای با روایت کهن توفان بزرگ در بین النهرین پیوند می خورد (گری، ۱۳۷۷: ۸۰).

 

حماسه ی “گیل گمش”، کهن ترین منظومه ی پهلوانی است. این اسطوره پر آوازه ترین حماسه ی بین النهرین در دوران باستان نیز بوده است. قهرمان این روایت با آن که حاکم اوروک، شهری در سومر بوده است، این داستان به صورت روایتی به زبان بابلی و اکدی (از جمله روایاتی به زبان های حِتّی و هوریایی که نشانه ای از وسعت گسترده ی این حماسه در دوران باستان بوده) باقی مانده است (شالیان، ۱۳۷۷: ۵۵).

 

“گیل گمش”، شاه اوروک، مظهر زیاده خواهی و سیری ناپذیری است. این زیاده خواهی زیر دستانش را به وحشت می اندازد و آن ها از خدایان کمک می خواهند و آن ها برای یاری انسان های ستم دیده، موجودی هیولا گونه را از خاک می آفرینند تا با “گیل گمش” روبرو شود. این موجود “انکیدو” نام دارد که پس از نبردی طولانی، شکست می خورد اما با “گیل گمش” پیمان دوستی می بندد. “گیل گمش” به رغم این که شاهی مستبد است، انسانی خردمند نیز هست که او را به شناخت اسرار آفرینش و راز جاودانگی وا می دارد. او پس از مرگ “انکیدو” در می یابد که از مرگ گریزی نیست (ستاری، ۱۳۸۰: ۱۲).

 

پیش از مرگ “انکیدو”، “گیل گمش” تنها به دنبال شهرت بود و پس از مرگ دوستش “انکیدو” بود که میل به جاودانگی توجه او را جلب کرد.

 

سپس “گیل گمش” در پی دستیابی به راز جاودانگی با “اوتناپیشتیم” دیدار می کند. این ملاقات در کتیبه ی یازدهم (کتیبه ی توفان) بیان شده است. کتیبه در حالی آغاز می شود که “گیل گمش” در حیرت است که چگونه “اوتناپیشتیم” که کاملاً به او شباهت دارد، جاودانه شده است در حالی که او میراست. “اوتناپیشتیم” در پاسخ او از توفان بزرگ صحبت می کند و می گوید که نامیرایی او هدیه ی خدایان است و “اوتناپیشتیم” به “گیل گمش” می گوید که خدایان خواسته اند که تنها او و همسرش زنده بمانند تا درباره ی دوران پیش از وقوع توفان بزرگ که همه ی انسان ها را از بین برد گواهی دهند (مک کال،۱۳۷۳ : ۶۵).

 

به طور کلی در اساطیر بین النهرینی از سه نفر در رابطه با سیل و توفان و نجات نسل بشر نام برده شده است. یکی “اوتناپیشتیم” که نام او به معنای “کسی که زندگی یافت” است و از اهالی “شر و پاک” بود. دیگری “آتراهاسیس” است که او نیز از اهالی شر و پاک بوده و نامش به معنی “خرد بیش از حد” است. البته در بعضی از روایات، “آتراهاسیس” پدر “اوتناپیشتیم” قلمداد شده و نیز در جایی دیگر نام آتراهاسیس، به عنوان صفتی برای “اوتناپیشتیم” در نظر گرفته شده است. و در نهایت “زیوسودرا” ی سومری که نام او به معنای “زندگی طولانی” است و پادشاه پرهیزکار شهر “سیپار” بوده است.

 

۳-۲-۳ عامل به وجود آورنده ی فرایند پالایش در اساطیر بین النهرینی

 

در اساطیر بین النهرینی، در روایت های مختلف بابلی و سومری عامل فرآیند پالایش به طور کلی خدایان و ایزدان دانسته شده اند. در نتیجه عامل فرایند پالایش، بر خلاف اساطیر ایرانی که اهریمنی و بدیمن است، عاملی الهی و مقدس است.

 

براساس اساطیر بین النهرینی، ایزدان روزی به این نتیجه رسیدند که باید نژاد بشر آفریده ی خود را بنا به دلایلی که در بخش بعدی ذکر خواهد شد، از میان بردارند.

 

ایزدان بزرگ و مهم بین النهرینی یعنی “آنو” (ایزد آسمان)، “انلیل” (ایزد زمین) و “نینورتا” (ایزد کشت، شکار و جنگ) در شهر “شروپاک” که در سواحل رود فرات واقع است، انجمنی تشکیل دادند و بر آن شدند که زمین را طی توفانی غرقه سازند (ژیران، ۱۳۸۲ :۸۵).

 

“آنو” (Anu) : ایزد آسمان

 

نامش به معنی آسمان است. او بر همه ی آسمان ها فرمانروایی داشت. “آنو” به معنی دقیق کلمه خدای متعال بین النهرینی بود (همان : ۶۵).

 

نام “آنو” در اساطیر بابلی به صورت “آن” (An) در روایات سومری به چشم می خورد. در اساطیر سومری او، خدای آسمان، پدر خدایان، فرزند “نامو” (Namu) و همسر “کی” (Ki) است.

 

ایزد “آنو” معمولاً به هیات گاو نر به تصویر کشیده می شود (کُلمن، ۲۰۰۷: ۶۳).

 

“اِنلیل” (Enlil) : ایزد زمین

 

“اِنلیل” یا “بعل” (Baal)، ایزد مسئول رویدادهای زمینی بود، او در سرزمین سومر، و به ویژه در نیپور، “خداوندگار هوا” بود. او ایزد باد و توفان نیز نامیده می شود. اِنلیل همانند زئوس یونانیان، نماد نیروهای طبیعت بود و مانند او صاحب سرنوش آدمیان محسوب می شد. هنگامی که بابلیان ایزادان سومری را از آنِ خود کردند، “انلیل” را نادیده گرفته، و او را دومین ایزد تثلیث خویش نمودند. آن ها “انلیل” را با “مردوک” (Marduk) ، فرزند “اِآ” (Ea) ، همانند کردند و نام “بعل” را بر او نهادند که به معنای “خداوندگار” بود.

 

“اِنلیل” بود که خشمگینانه، توفان را بر زمین فرو فرستاد و نژاد انسان را در معرض نابودی قرار داد (ژیران، ۱۳۸۲: ۶۶).

 

“اِنلیل” یکی از ایزدانی است که انسان را از خاک رس به عنوان بنده و خدمتکار خدایان آفرید. او پس از برآشفتن از هیاهوی بی حد انسان ها، ابتدا طاعون را برای نابودی نسل بشر فرو فرستاد، سپس خشکسالی را و پس از آن محدودیت در زاد و ولد و در نهایت سیل و توفان که همه ی موجودات را به جز “زیوسودرا” یا “اوتناپیشتیم” را نابود کرد.

 

“اِنلیل” به صورت هیاتی که نیم بدنش ماهی و نیم دیگر انسان است و یا به صورت نیمه بز و نیمه ماهی مجسم می شود (کُلمن، ۲۰۰۷: ۳۳۵).

 

“نینورتا” (Ninurta) : ایزد جنگ

 

“نینورتا” خدای دیگری که در فرو فرستادن سیل و توفان نقش مهمی داشت، ایزد سومریِ جنگ و کشاورزی و سیل و باد بود. و خدای بابلیِ جنگ و شکار. او دو سلاح به نام های “Sarur” و “Sargaz” دارد که گردبادهایی هستند که “نینورتا” آن ها را کنترل می کند (همان: ۷۵۴).

 

۳-۲-۴ علت وقوع فرایند پالایش در اساطیر بین النهرینی

 

در اساطیر بین النهرینی دلیل و هدف فرو فرستادن سیل و توفان بزرگ عوامل مختلفی دانسته شده و به صورت های گوناگون بیان شده است. در یکی از روایات این گونه آمده است که خدایان کارهای سخت زیادی را انجام می دادند از جمله به کندن کانال ها و تمیز کردن آن ها می پرداختند در حالی که تمایلی به انجام چنین کارهایی نداشتند. پس از گذشت سه هزار و ششصد سال به این نتیجه می رسند که به اندازه ی کافی کار کرده اند بنابراین به بزرگ ایزدان “اِنلیل” اعتراض می کنند. او خدایان بزرگ را فرا می خواند تا حرف های آن ها را بشنود و در نهایت تصمیم می گیرند که “بیلیت- ایلی” (Bilit-ili)، الهه ی زهدان، میرندگان را بیافریند، و از آن پس آن ها کارهای سخت را انجام دهند. او این کار را می کند و هفت مرد و هفت زن را می آفریند. از این گروه کوچک جمعیت زیادی به وجود می آید که از نظر “اِنلیل” بیش از اندازه است.

 

شش صد سال و یا کمتر از شش صد سال سپری شد، سرزمین بسیار پهنارو و مردم بسیار زیاد شدند. هیاهوی آن ها آرامش خدایان را بیش از پیش بر هم زد. بنابراین “اِنلیل” ایزدان بزرگ را فرا خواند و به آن ها گفت که هیاهوی انسان ها زیاد شده است و خواب را از چشمان من ربوده است.

 

پس “انلیل” برای نابودی بشر چاره اندیشی می کند. او ابتدا طاعون را فرو می فرستد. سپس خشکسالی و قحطی را آزمایش می کند و در نهایت تصمیم به فرو فرستادن سیل می گیرد (مک کال، ۱۳۷۳ : ۶۹).

 

در اسطوره شناسی بین النهرینی، توفان نشانه ی وجود بحرانی در روابط میان انسان ها و خدایان دانسته شده است. در اسطوره ی “آتراهاسیس” که بلندترین اشعار بین النهرینی در رابطه با توفان بزرگ است خدایان نیز مانند انسان ها به ساختن شهرها می پردازند. خدایان کم اهمیت تر که از کار پایان ناپذیر خسته شده اند، دست به اعتصاب می زنند. به همین دلیل الهه ی مادر، انسان ها را خلق می کند تا به جای آن ها این قبیل کارهای پست را انجام دهند. اما انسان ها بیش از حد پر شمار می شوند و خواب “انلیل” خدای توفان را بر هم می زنند و او تصمیم می گیرد برای کنترل جمعیت بشر، آن ها را توسط سیلی بزرگ از میان ببرد (آرمسترانگ، ۱۳۹۰: ۴۶).

 

در جایی دیگر چنین ذکر شده است که هنگامی که هم شهر “شر و پاک” و هم مردمانِ آن به سالخوردگی رسیدند، خدایان تصمیم گرفتند سیلی عظیم به راه بیندازند (روزنبرگ، ۱۳۸۶: ۳۸۲).

 

برخی از منابع نیز از جمله شناخت اساطیر خاور نزدیک و اساطیر آشور و بابل دلیل خاص و موجهی را برای این اقدام خدایان متصور نمی شوند و انگیزه ی این کار آن ها را نامعلوم می دانند. (گری، ۱۳۷۷: ۸۰).

 

براساس مطالب موجود در منابع ذکر شده در مورد علت تصمیم خدایان بین النهرینی برای نابودی بشر می توان به این نتیجه که در اکثر آن ها مشترک است رسید که ایزدان از جمعیت زیاد و هیاهوی انسان ها آزرده شده بودند و می خواستند از شر آن ها رهایی یابند و به این دلیل اقدام به نابودی انسان ها از طریق سیل و توفان کردند.

 

۳-۲-۵ ابزار نجات نسل بشر در اساطیر بین النهرینی

 

درباره ی وسیله ای که برای نجات نسل بشر در اساطیر بین النهرینی در نظر گرفته شده است، در همه ی روایات داستان سیل و توفان بزرگ اتفاق نظر وجود دارد.

 

بدین صورت که در روایات بابلی “اِآ” خدای آب ها و خرد که با کمک “اِنلیل” انسان ها را آفریدند و تمثال او به صورت موجودی که نیمی انسان و نیمی ماهی است و گاهی نیز به صورت مار به تصویر کشیده می شود، “اوتناپیشتیم” را از وقوع سیل آگاه می کند و از او می خواهد که برای نجات جان خود و موجودات دیگر یک کشتی بسازد و نحوه ی ساختن و اندازه ی کشتی مورد نظر را نیز به او می آموزد.

 

“اوتناپیشتیم” به پند “اِآ” گوش فرا داد و بی درنگ دست به کار ساختن کشتی بزرگی شد که صد و بیست ذراع بلندی داشت (ژیران،۱۳۸۲ : ۸۶).

 

در جایی دیگر آمده است که “اوتناپیشتیم” کشتی بزرگی از چوب ساخت و جداره هایش را از درون و بیرون با قیر اندود و شش طبقه در آن ساخت که در هر طبقه نُه اتاقک وجود داشت و صنعتگران، خویشاوندان، رمه ها و حیوانات را وارد کشتی کرد و بذر گیاهان و طلا و نقره را جمع کرد و چون زمان مقرر فرا رسید با خود به داخل کشتی برد و در ورودی را از پشت بست (وارنر، ۱۳۸۷: ۴۵).

 

روزنبرگ نیز این گونه داستان را نقل می کند که “اِآ” از “اوتناپیشتیم” می خواهد که یک کشتی عظیم بسازد. و مواظب باشد که درازا و پهنای کشتی به یک اندازه باشد. اما “اوتناپیشتیم” به او پاسخ می دهد که “ای خداوندگار من، من تا کنون کشتی نساخته ام، نقشه ی این کشتی را بر زمین بکشید تا من بر پایه ی آن بتوانم کشتی ام را بنا کنم.” پس “اوتناپیشتیم” چنین بیان می کند که پس از پنج روز تلاش توانستم چارچوب کشتی را بسازم و استوار کنم. بلندی کشتی را طوری تقسیم کردم که هفت طبقه در آن به وجود آمد و هر طبقه را به نُه قسمت تقسیم کردم. در روز هفتم همه چیز را کاملاً آماده کردم و کشتی را به آب انداختم (روزنبرگ، ۱۳۸۶: ۳۸۳).

 

در روایت دیگری که فرد مورد توجه خدایان در آن “آتراهاسیس” است چنین بیان شده است که “اِنکی”، خدای آفریننده و خدای عدالت و جادو و خرد که در “دیلمون”، بهشت زمینی، زندگی می کرد (کُلمن، ۲۰۰۷: ۳۳۴). می خواهد که “آتراهاسیس” که انسان بسیار خردمندی از اهالی “شر و پاک” است را نجات دهد زیرا با او روابط دوستانه ی ویژه ای دارد. “اِنکی” به “آتراهاسیس” توصیه می کند که قایقی بسازد و خانواده ی خود و بذر همه ی گونه ها را نجات دهد (آرمسترانگ، ۱۳۹۰: ۴۶).

 

در روایت سومری نیز “اِنکی” (Enki) ، ایزد عدالت و جادو و خرد، پریستار دیناور خود، “زیوسودرا” (Ziusudra)، را از وقوع توفان بزرگ آگاه می کند او نیز مانند “اِآ” (Ea) این کار را بی واسطه انجام می دهد و به کاهن خود فرمان می دهد که بیرون دیواری بایستد و پیامی را که خطاب به دیوار نازل می شد با گوش خود بشنود. “اِنکی” از “زیوسودرا” می خواهد که یک کشتی بسازد. به سبب شکسته شدن لوح در این بخش، نحوه ی ساخته شدن کشتی و مقیاس آن و نیز این موضوع که چه کسانی با “زیوسودرا” وارد کشتی شدند مشخص نیست (وارنر،۱۳۸۷ : ۴۶).

 

البته از آن جایی که نسخه ی بابلی برگرفته از اصل سومری داستان است می توان نحوه ی ساختن کشتی و افراد وارد شده به آن را در روایت سومری تا حدودی مشخص کرد.

 

از آن جایی که فرآیند پالایش در اساطیر بین النهرینی از طریق فرو فرستادن سیل و توفان رخ داده است طبیعی به نظر می رسد که وسیله ی نجات فرد مورد توجه خدایان و موجودات یک قایق یا کشتی باشد.

 

۳-۲-۶ زمان وقوع فرایند پالایش در اساطیر بین النهرینی

 

در اساطیر بین النهرینی زمان دقیق و روشنی برای رخداد پالایش و توفان بزرگ ذکر نشده است. با این وجود براساس متون و روایات گوناگون موجود می توان به نتایجی تقریبی دست یافت.

 

همان گونه که در بخش های پیشین بیان شد، حماسه ی گیل گمش، کهن ترین منظومه ی پهلوانی مربوط به آغاز هزاره ی دوم پیش از میلاد است. و هنگامی که “گیل گمش”، “اوتناپیشتیم” را ملاقات می کند و راز جاودانگی او را جویا می شود در واقع توفان و سیل بزرگ مدت ها پیش از آن رخ داده بوده است (شالیان، ۱۳۷۷: ۵۵).

 

در جایی دیگر چنین آمده است که، “گیل گمش” شاه نیمه اسطوره ای اوروک (Uruk)،در اصل شخصیتی تاریخی است که در فهرست پادشان سومری، پنجمین پادشاه از شاهان سلسله ی اوروک به شمار می رود، که گفته می شود میان سال های ۲۸۰۰ تا ۲۴۰۰ پیش از میلاد، صد و بیست سال پادشاهی کرد و سلسله ی اوروک، دومین سلسله پس از وقوع توفان بزرگ است (ستاری، ۱۳۸۰: ۵).

 

ستاری در جای دیگر این گونه بیان می کند که سومریان (غیر سامی) در پایان هزاره ی چهارم پیش از میلاد، از شرق و از راه دریا به بین النهرین وارد شده اند و بر ساکنین سامی آن چیره شده اند و کهن ترین تمدن تاریخ را رقم زده اند (همان: ۴).

 

پس می توان زمان اسطوره ای وقوع سیل بزرگ را بین چهار هزار تا دو هزار پیش از میلاد در بین النهرین دانست.

 

در دانشنامه ی اساطیر جهان نیز چنین ذکر شده است که کهن ترین روایت داستان توفان بزرگ بر لوحه ای نقش بسته که در حفاری های شهر نیپور، یکی از قدیمی ترین شهرهای جنوب سومر، به دست آمده است که این لوحه ظاهراً در حدود ۲۱۰۰ پ. م به زبان سومری نوشته شده است (وارنر،۱۳۸۷ : ۴۶).

 

در فهرست پادشاهان سومری نیز، آنجا که نام فرمانروایان و حاکمان این سرزمین از دورترین روزگار برشمرده می شود، از توفان بزرگ یاد شده است. بدین صورت که پس از آن که نام برخی از شهریاران ذکر می شود، در متن آمده است که: “آن گاه توفان فرا رسید. پس از توفان، سلسله ی شهریاران دوباره از آسمان نازل شدند.”

 

و نیز این که در سال ۱۹۲۹، سرلئونارد وولی، هنگام کاوش های باستان شناسی شهر اور، به مدرکی مستدل برخورد که بر سیلی عظیم دلالت داشت و بسیار گسترده تر از رخدادی بود که در اسطوره های بین النهرینی توصیف شده بود. این توفان چنان وسیع و عظیم بوده که عملاً کل منطقه ی جنوبی بین النهرین را فرا گرفته بوده است (همان : ۴۶).

 

۳-۲-۷ جغرافیای اسطوره ای فرایند پالایش در اساطیر بین النهرینی

 

از مکان اسطوره ای وقوع سیل و توفان بزرگ نیز در اسطوره های بین النهرینی به وضوح مطلبی بیان نشده است. اما در متون باستانی بین النهرینی چنین آمده است که روزی خدایان که از هیاهوی انسان ها برآشفته و آزرده شده اند تصمیم به نابودی نسل بشر می گیرند.

 

به منظور نیل به چنین هدفی، ایزدان می بایست کل جهان مادی را با فرو فرستادن سیل و توفان نابود می کردند ولی در واقع چنین نبوده است و ساکنان بین النهرین در دوران باستان به گونه ای محل زندگی و سکونت و قلمرو خود را کل هستی می دانستند و بنابر آن چه در اساطیر بین النهرینی ذکر شده است خدایان تنها بخش هایی از بین النهرین یعنی محل سکونت “اوتناپیشتیم” و “آتراهاسیس” یعنی “شروپاک” و محل زندگی “زیوسودرا” یعنی “سیپار” را با سیل و توفان غرقه ساختند.

 

شایان ذکر است در بین النهرین که طغیان رودهای دجله و فرات اغلب پیش بینی ناپذیر و مخرب بود، باران سیلابی می توانست خاک را به باتلاق تبدیل کند. ناامنی و هراس ساکنان بین النهرین به ویژه در اسطوره های توفان آن ها هویدا است. در بین النهرین پیوسته، امکان تغییر مسیر رودخانه ها وجود داشت، زیرا هیچ مانعی طبیعی در برابر آن ها وجود نداشت به همین دلیل موارد وقوع سیل های ویرانگر فراوان بود (آرمسترانگ، ۱۳۹۰: ۴۵).

 

در حماسه ی “گیل گمش”، “اوتناپیشتیم” چنین می گوید:

 

شر و پاک را تو خود نیک می شناسی، شهری کهن بود،

 

شهری که بر کناره ی رود فرات نشسته بود.

 

شر و پاک شهری کهن بود وخدایان را از دیرباز در او به مهر نظر بود،

 

تا بدان گاه که خدایان، مهر از شر و پاک برگرفتند و بر آن شدند تا توفانی سهمگین فرو فرستند… (گری، ۱۳۷۷: ۷۸).

 

۳-۲-۸ سرانجام فرایند پالایش در اساطیر بین النهرینی

 

در اسطوره های بین النهرینی، خدایان که از هیاهوی انسان ها و پر جمعیت شدن زمین، به ستوه آمده اند تصمیم به نابودی نسل بشر می گیرند و به گونه ای در پی تنبیه انسان ها هستند تا جهان مادی را به نوعی پاک سازی و نو کنند. اما از سویی دیگر بنده های نیک و برگزیده ی خود را زندگی جاویدان می بخشند و در نهایت از نابودی کلی هستی پشیمان می شوند و تصمیم می گیرند که این اقدام را هرگز تکرار نکنند.

 

در اساطیر بین النهرینی، رویداد وقوع توفان و سیل بزرگ، جهانی و بدون تکرار تلقی می شود که سنت های انسانی آشنای به خصوصی مانند زندگی شهری، ساختن معابد و حکومت پادشاهان پیش از آن نیز وجود داشته است. در عین حال مردمان بین النهرین باور داشتند که ارتباط و وابستگی تقویمی و زیست شناختی پیش و پس از وقوع سیل بزرگ متفاوت بوده است. پیش از این رخداد انسان ها فقط عمر طولانی داشتند. سیل بزرگ به وسیله ی خدایان فرستاده شد تا جمعیت انسان ها را کم کند، آن زمان که سر و صدا و نافرمانی آن ها برای “اِنلیل” خدای زمین غیر قابل تحمل شده بود.

 

این سیل بزرگ آن قدر گسترده بود که تقریباً نژاد بشر را نابود کرد و تنها قهرمان سیل یعنی آتراهاسیس و اوتنایشتیم در نسخه ی بابلی و زیوسودرا در روایت سومری نجات پیدا کردند و از فاجعه رهایی یافتند.

 

خدایان خیلی زود از این اقدام خود پشیمان شدند، بنابراین به انسان ها اجازه ی زاد و ولد دادند، اما تحت کنترل و شرایط خاص تولید مثل و نیز یک دوره ی طبیعی تا هشتاد سال. در نهایت به قهرمان سیل بی مرگی و جاودانگی بخشیده شد و به مکانی بسیار دورتر از وجود انسان در سرچشمه ی رودخانه ها فرستاده شد (هینلز، ۲۰۰۷: ۱۸۷).

 

مردمان بین النهرین جهانی را که در آن زندگی می کردند، متفاوت از جهان دوران بسیار کهن می دیدند، که در واقع این دو جهان، در گذشته ای نه چندان دور، به وسیله ی سیلی بزرگ، از هم جدا شده بود. ساکنان بین النهرین بر این باور بودند که سیل بزرگ، هرگز دوباره رخ نخواهد داد، بنابراین وقایع و رویدادهای مربوط به پایان جهان از پیش رخ داده است.

 

از آن جایی که وقوع سیل بزرگ نشان داده بود که انسان ها می بایست استانداردها و معیارهای زندگی را بر طبق میل و خواسته ی خدایان رعایت کنند، مردمان بین النهرین بر این باور بودند که خدایان ممکن است جمعیت انسان ها را به وسیله ی شیوع طاعون یا قحطی و خشکسالی کاهش دهند اما هرگز سعی نخواهند کرد که نسل بشر را به طول کامل از میان ببرند (همان: ۱۸۴)

 

همان گونه که پیش تر بیان شد در نسخه ی بابلی داستان، خدایان پس از ارائه ی قربانی از سوی اوتناپیشتیم یا آتراهاسیس، از کار خود پشیمان می شوند و او و همسرش را که تا آن زمان انسان های عادی بوده اند مانند خدایان زندگی جاوید می بخشند و در دهانه ی رودخانه‌ها ساکن می کنند (الیاده، ۱۳۸۷: ۲۶۶).

 

در نسخه ی سومری داستان نیز، خدایان، زیوسودرا را که به آن ها قربانی پیشکش کرده است، زندگی جاوید بخشیده و به او لقب “نگه دارنده ی نژاد انسان” می دهند و او را به “دیلمون” جایی که خورشید برمی آید می فرستند (وارنر، ۱۳۸۷: ۴۶).

 

چنین می توان نتیجه گرفت که در اساطیر بین النهرینی خدایان با فرو فرستادن توفان و سیل بزرگ جهان هستی آفریده ی خود را از جمعیت زیاد و هیاهو که در نظر آن ها عواملی ناخوشایند هستند، پاک سازی می کنند و هستی و جهانی نو و پاک را که مطابق خواسته و میل خدایان است را به وجود می آورند.

 

۳-۳ بررسی فرایند پالایش جهان در اساطیر یونانی

 

 

 

برای درک اهمیت اساطیر یونانی و دقت و ظرافتی که در آن ها به کار رفته باید متوجه بود که یونانیان تا قرون متمادی به حقیقت اساطیر ایمان داشتند و آن ها را در زمره ی حکایات ساده و داستان ها نمی انگاشتند. مراجع مکتوب اصلی اساطیر یونان، در درجه ی اول آثار هومر “”Homer ، و هزیود “Hesiod” و سپس شاعران متاخر یونانی است.

 

دنیای پیچیده و پر از ابهام اساطیری یونانی از آن چه در داستان های کلاسیک اساطیر بیان شده، کاملاً جداست. هر چند داستان های اساطیری یونان جالب و لذت بخش هستند، با این وجود اطلاعاتی در مورد شیوه ی زندگی نخستین انسان ها که محصور در محیط اطراف خود بودند به دست نمی دهند.

 

در مورد یونانیان باستان این نکته شایان توجه است که، آن ها خدایان خود را مطابق تصوراتشان می ساختند چیزی که پیش از آن سابقه نداشت. مجسمه ی خدایان و بت های پیشین در ظاهرشان نشانی از واقعیت نداشتند و می توان گفت شبیه هیچ موجود زنده ای نبودند (همیلتون، ۱۳۸۷: ۱۹).

 

در اسطوره های یونانی، آن جایی که به مبحث فرآیند پالایش جهان اشاره شده است، چنین آمده است که روزی «زئوس» (Zeus) خدای بزرگ یونانی، خداوند آذرخش، از رفتار انسان ها خشمگین می شود و تصمیم می گیرد که نسل بشر را طی سیلی بزرگ از میان بردارد. اما در این میان «پرومتئوس» (Prometheus)، فرزند خود «دیوکالیون» (Deucalion) را به طور پنهانی آگاه می سازد و از او می خواهد قایقی بسازد و زندگی خود و همسرش «پیرا» (Pyrrha) را نجات دهد.

 

۳-۳-۱ ترجمه ی متن باستانی فرایند پالایش جهان در اساطیر یونانی

 

تا هنگامی که “ونوس” (venus)، فرمانروایی می کرد، ایزدان و آدمیان با تفاهم متقابل می زیستند. در آن روزها خوراک، مشترک بود. انسان ها و ایزدان نامیرا کنار هم می نشستند. با فراز آمدن ایزدان، المپ تغییر کرد، “زئوس”، اقتدار ایزدی اش را بر انسان تحمیل کرد.

 

نشست ایزدان و آدمیان در سیسیون (sicyon)، برگزار شد تا معلوم کنند که کدام بهره از قربانی ها از آن ایزدان بوده است. “پرومتئوس”، که مسئول تقسیم بود، ورزای تنومندی برگرفت و به شیوه ی ویژه ی خویش آن را قطعه قطعه کرد. گوشت، رگ و پی و پوست را از هم جدا کرد و هر بخش را به کناری نهاد؛ استخوان های بی گوشت را در طرف دیگر چید و لایه های فربه چربی روی آن استخوان ها گذارد. سپس “زئوس” را فرا خواند تا سهم خویش را بر گیرد و او استخوان ها را برگزید، اما هنگامی که چربی سپید و درخشان را کنار زد، دریافت که تنها استخوان نصیبش شده و خشمناک گشت. توفید و چون آتش غران بر نسل تیره بخت انسان زمینی خشم گرفت. و اما “پرومتئوس” زیرک به جزیره ی لمنوس (Lemnos)، گریخت که در آن جا، “هفا نیستوس” (Hephaestus) ، خدای آتش ، کوره های آهنگری داشت . پرومتئوس بارقه ای از آتش مقدس را ربود و در دودکشی پنهان کرد، و آن را برای آدمیان برد، از روایت دیگر این داستان چنین برمی آید که وی مشعل خویش را در گردونه ی خورشید برافروخت، “زئوس”، که از این دزدی خشمگین شده بود، آدمیان را به فلاکتی نو در انداخت و خواست تبار انسان را از ریشه برکند و آن ها را زیر امواج توفانی سهمناک مدفون کند.

 

اما بار دیگر “پرومتئوس” زیناوند گشت. او به فرزندش، “دیوکالیون”، که با همسرش “پیرا”، دختر “اپیمته” (Epimetheus) و “پاندورا” (Pandora)، به سر می برد، هشدار داد و آن گاه در “تسالی” (Thessaly) فرمانرو شد. دیوکالیون به توصیه ی پدرش کشتی ای ساخت و سپس با همسرش به کشتی نشست و آن دو نُه شبانه روز در دریا راه پیمودند. در روز دهم باران باز ایستاد و دو بازمانده بر سینه ی کوه “اُتریس” (Othrys)، یا کوه پارناسوس (Parnassus) فرود آمدند.

 

“دیوکالیون”، بر درگاه “زئوس” و فیکسیوس (Phyxius)، نگهبان گریختگان، قربانی کرد و ایزد مزبور دست نوازش بر سر نیایشگر خویش نهاد و بدو قول داد که نخستین آرزویش را بر آورد.

 

دیوکالیون از زئوس خواست که نژاد انسان را دوباره بیافریند. از افسانه ای دیگر بر می آید که “دیوکالیون” و “پیرا” به معبد دلفی رفته و به درگاه “تمیس” (Themis) نیایش بردند. ایزد بانو تمیس پاسخ داد: رو بنده بر سر نهید، بنده جامه هایتان را بردارید و استخوان های نخستین نیاکان خویش را به پشت سرافکنید. دیوکالیون و پیرا نخست شگفت زده شدند، آن گاه راز این فرمان ابهام آمیز را فاش کردند. رو بنده بر سر نهادند و در دشت به راه افتادند، پاره سنگ های روی زمین را از روی شانه های خویش به پشت سر پرتاب کردند. مگر نه آن که آن ها فرزندان “گایا” (Gaya)، ایزد زمین، بودند و طبعاً سنگ ها، نیز استخوان های او به شمار می رفتند. سنگ هایی که دیوکالیون به پشت سرانداخته بود، به مردان و سنگ هایی که پیرا، به پشت سر پرتاب کرده بود به زنان مبدل گشت. بدین گونه، تبار انسان تجدید گشت و خشم زئوس فرونشست. (ژیران،۱۳۷۵ : ۳۱)

 

۳-۳-۲ فرد نجات دهنده ی نسل بشر در اساطیر یونانی

 

همان گونه که در روایت سیل بزرگ در اساطیر یونانی بیان شد، رفتار انسان ها در چشم خدایان بدتر و بدتر شد، تا جایی که “زئوس”، خدای خدایان و آسمان ها، بر آن شد تا نژاد انسان را به وسیله ی سیلی بزرگ نابود کند. اما “پرومتئوس”، به طور پنهانی فرزند انسانی خود “دیوکالیون” را از این تصمیم آگاه کرد و از او خواست تا قایقی بسازد و با وسایل لازم پر کند و با همسرش “پیرا” بر آن سوار شود (هانسن، ۲۰۰۴: ۷۳).

 

“دیوکالیون”، در افسانه های یونانی، پسر “پرومتئوس”، همسر “پیرا” و نیای “هلن ها”، جد افسانه ای نژاد هلنی (یونانی) است.

 

در واقع دیوکالیون نخستین کالبدی بود که به دست پرومتئوس نقش زده شد و سپس با دم زئوس جان یافت و با پیرا ازدواج کرد.

 

پیرا به نوبه ی خود دختر اپی متئوس و پاندورا بود که سرگذشت جالبی دارند. اپی متئوس برادر پرومتئوس و طبعاً از گروه ایزدان موسوم به تایتان (Titan) بود. زمانی که پرومتئوس آتش را برای نوع بشر از خدایان دزدید، زئوس برای تنبیه انسان ها تصمیم گرفت بلاهایی را بر آنان نازل کند و یکی از این مصائب که بر انسان فرود آورد خلقت زنی بود به نام پاندورا که زیبایی و نیز صفات بی وفایی و خیانت و دروغ گویی را یک جا بدو داد و اپی متئوس را که بر خلاف برادرش ، پرومتئوس ساده لوح و بی خرد بود توسط پاندورا فریفت و آن دو با هم ازدواج کردند و بدین صورت با ورود نخستین زن بدبختی در جهان آشکار شد (حسین پور، ۱۳۷۶: ۲۶۱).

 

دیوکالیون، پادشاه “فتیا” (Phthia) واقع در “تسالی” (Thessaly) بود. “پیرا”، همسر دیوکالیون، دختر عموی او یعنی دختر “اپیمتئوس” (Epimetheus) برادر “پرومتئوس” و “پاندورا” (Pandora)، بود (کندی، ۱۳۸۵: ۲۴۴).

 

فرزندان “دیوکالیون” و “پیرا”، “هلن” (Hellen)، “آمفیکتیون” (Amphiktyon) و “پروتوژنیا” (Protogeneia) بودند.

 

باید از فرزند “پرومتئوس” و “آنیمف” (Anymph) یعنی دیوکالیون انتظار داشت که از موقعیت و مقام الهی و مقدس خود خشنود باشد اما هنگامی که او با “پیرا” ازدواج می کند، آن دو ظاهراً در اساطیر یونانی اولین زوج بشری می شوند از آن جایی که فرزندان آن ها به طور کامل انسان هستند. هر چند که حد و مرز میان خدایان و انسان ها در اساطیر یونانی، اغلب مبهم و نامشخص است به خصوص در دوران نخستین (هانسن، ۲۰۰۴: ۱۰۴).

 

در ادامه ی داستان نجات نسل بشر توسط “دیوکالیون” چنین آمده است که “زئوس”، خدای بزرگ یونانی، توفان و سیل را به هم آمیخت و بر پهنه ی زمین گسیل داشت. او توفان را فرستاد و برادر خود دریا را به کمک طلبید و با هم سیلاب و باران را از بهشت سرازیر کردند. آب رودها سرازیر شد و زمین را فرا گرفت و هر چه بود در خود غرقه ساخت. سیلاب با تمام نیرو زمین تاریک را در می نوردید. آب، قله های بلند همه ی کوه ها را پوشاند به جز پارناسوس (Parnasus) استوار را.

 

کوه پارناسوس کاملاً در زیر آب فرو نرفت و تکه ای زمین خشک بر فراز بلندترین قله اش باقی ماند تا پناه گاهی برای نجات بشر از نابودی کامل شود. پس از آن که نُه شبانه روز پی در پی باران بارید، آب همه جای گیتی را فرا گرفت و تنها کشتی “دیوکالیون” و “پیرا” از توفان نجات پیدا کرد. “زئوس” از نجات یافتن این زوج آزرده نشد، زیرا آن ها افرادی پرهیزگار بودند و همیشه با وفاداری خدایان را پرستش می کردند.

 

هنگامی که کشتی آن ها –دیوکالیون و پیرا- بر قله ی “پارناسوس” آرام گرفت، آن دو از کشتی خارج شدند، اما در هیچ کجای زمین اثری از حیات نیافتند. فقط آب های خروشان بود که همه جا را در اطراف فرا گرفته بود. “زئوس” نسبت به دیوکالیون و پیرا ترحم کرد و سیلاب را فرو نشاند. آب آهسته آهسته خود را عقب کشید و رودها کم عمق تر شدند و زمین دوباره به خشکی گرایید. دیوکالیون و پیرا از قله ی “پارناسوس” به زیر آمدند. اکنون آن دو تنها موجودات زنده ی روی کره ی زمین بودند.

 

آن ها معبدی نیمه ویران را که پوشیده از خزه ها بود یافتند و به داخل آن رفته و با خلوص به نیایش پرداختند. و از خدایان به خاطر نجات از مرگ سپاسگزاری و قدردانی کردند و دعا کردند تا در آن تنهایی وحشتناک یارشان باشند. در این هنگام ناگهان صدایی توجه دیوکالیون و پیرا را جلب کرد صدایی که از آن دو می خواست تا استخوان های مادرشان را پشت سرشان بیندازند. با شنیدن این فرمان آن ها وحشت زده شدند زیرا معنای این سخن را درک نکرده بودند اما ناگهان متوجه معنی حقیقی این ندا شدند. منظور از مادر، زمین بود، زمین بود که مادر همه چیز بود. بدین ترتیب دیوکالیون و پیرا شادمان شدند. هر دو سنگ هایی را برداشته و به پشت سرخویش پرتاب کردند. سنگ هایی را که دیوکالیون پرتاب کرده بود تبدیل به مرد و سنگ هایی را که همسرش، پیرا به پشت سر پرتاب کرده بود تبدیل به زن شدند و مقاوم ترین نژاد بشری را پدید آوردند. آنان باید قوی و نیرومند می بودند تا بتوانند با زحمت فراوان زمین را از باتلاق ها و لجن های حاصل از توفان و سیل پاک کنند (همیلتون، ۱۳۸۷: ۱۱۲).

 

شایان ذکر است نه تنها در اساطیر یونانی بلکه در اسطوره های هند و اروپایی نیز، انسان ها به همان اندازه که فرزندان و اخلاف نخستین زوج بشری دانسته شده اند، فرزندان زوج مقدس و الهی مادر زمین و پدر آسمان نیز بر شمرده شده اند (وست، ۲۰۰۷: ۳۵۸).

 

و نیز بیان این مطلب خالی از لطف نیست که واژه ی سنگ در زبان یونانی باستان به صورت (Pebble) به کار می رفته است و واژه ی لاتین (People) به معنی انسان یا مردم از همین واژه ی یونانی مشتق شده است (هانسن، ۲۰۰۴: ۷۳).

 

۳-۳-۳ عامل به وجود آورنده ی فرایند پالایش جهان در اساطیر یونانی

 

همان گونه که ذکر شد در اساطیر یونانی این “زئوس” خدای بزرگ یونانی است که بر انسان ها خشم می گیرد و درصدد نابودی نسل بشر از طریق فرو فرستادن سیل و توفانی عظیم، برمی آید.

 

نام زئوس در زبان یونانی باستان به معنی “آسمان درخشان” است. او آذرخش به دست و شاه خدایان است. نام زئوس شبیه به واژه ی لاتین (Deus-)، به معنی “خدا” و واژه ی سنسکریت دیائوس، (Skt. Dyaus-) ، که یکی از خدایان باستانی آسمان در هند می باشد، است (بیرلین، ۱۳۸۹: ۳۵).

 

زئوس، در اساطیر یونانی، ایزد آسمان است. او خداوندگار بادها، ابرها، تندرها و باران به شمار می رفته است (ژیران، ۱۳۷۵: ۴۱).

 

خدایان یونان باستان مانند مردم عادی تلقی می شدند. یونانیان به سادگی می توانستند تصاویر ذهنی خود را به دیگران نیز منتقل کنند. مردم یونان تنها آن چه را می دیدند واقعیت می انگاشتند و با مشاهده ی چیزهای قابل لمس و دیدنی در اطرافشان راضی بودند و آن ها را باور می کردند.

 

این را می توان نقطه ی قوت اساطیر یونان دانست که در دوران باستان که انسان ها در شگفتی و ترس نسبت به خدایان می زیستند، چنین طرز فکری داشتند و مظاهر وهم انگیز و ترسناکی را که در تمدن های دیگر پرستش می شدند از سوی یونانیان باستان تحریم شده بودند.

 

تعداد خدایان یونان باستان بی شمار است. در عین حال نباید این موضوع را نمودی از مذهب آن ها بر شمرد. بلکه می توان آن را تعبیر و تفسیر یونانیان بر ناشناخته های طبیعی دانست.

 

زئوس خدای باران است. او بر خدای خورشید غلبه می کند زیرا سرزمین یونان به باران بیش از آفتاب نیازمند است. بنابراین خدای باران آن است که آب ارزشمند را به نیایش گران خویش پیشکش می کند (همیلتون، ۱۳۸۷: ۲۶). یونانیان بر این باور بودند که خدایان جهان را نیافریده اند بلکه جهان را آفریننده ی خدایان می پنداشتند. بر طبق باور یونانیان باستان غول ها ، تایتان ها، که “خدایان کهن” نیز نام دارند، زندگی اسطوره ای و رمز آمیزی دارند و سرور جهان به شمار می روند و نیرویی ماورایی دارند.

 

مهمترین آن ها “کرونوس” است. او تا هنگامی که زئوس، فرزندش، پادشاهی را از او گرفت فرمانروای غول ها بود.

 

با به قدرت رسیدن زئوس، غول ها از میان نرفتند اما به مرتبه ای پایین تر نزول کردند. “اُلمپ” (Olympus)، دژی بزرگ بود که بر بلندای کوهی در شمال یونان واقع شده بود و یونانیان باستان آن را بلندترین کوه جهان تصور می کردند. درون این دژ، کاخ خدایان واقع شده بود. خدایان ساکن “المپ” با رضایت و شادی در کاخ های خود به سر می بردند.

 

خدایان ساکن المپ عبارتند از:

 

    1. زئوس (zeus) خدای آسمان ها

 

    1. پوسیدون (Posedon) خدای دریا، برادر زئوس

 

    1. هادس (Hades) خدای مرگ، برادر زئوس

 

    1. هستیا (Hestia) ایزد بانوی شعر، خواهر زئوس

 

    1. هرا (Hera) ایزد بانوی زایش و تولد، همسر زئوس

 

    1. آرس (Ares) خدای جنگ، فرزند زئوس و هرا

 

    1. آتنا (Athena) ایزد بانوی سرزمین ها، دختر زئوس

 

    1. آپولو (Apollon) خدای پیشگویی، موسیقی و شبانی، پسر زئوس

 

  1. آفرودیت (Aphrodite) ایزد بانوی عشق و زیبایی، دختر زئوس

۱۰-هرمس (Hermes) خدای منطق و تجارت، پسر زئوس

 

۱۱-آرتمیس (Artemis) خدای جوانی، پسر هرا

 

۱۲-هفایستوس (Hephaestus) خدای آتش، پسر زئوس و هرا (همیلتون، ۱۳۸۷: ۳۶).

 

زئوس و بردارانش، خدایان قسمت عمده ای از جهان بوده اند. زئوس رهبر آسمان، خدای باران، گرد آورنده ی ابرها و مهار کننده ی آذرخش های نیرومند است. نیروی زئوس به تنهایی با نیروی تمامی خدایان برابری می کند. با این وجود زئوس دانای کل و مقتدرترین نیست زیرا بارها مورد هجوم و اغفال دیگر خدایان قرار می گیرد (همان :۴۰).

 

زئوس، فرمانروای آذرخش و ابرهای تیره و تار پس از تصمیم به نابودی کل نژاد انسان، به کوه المپ باز می گردد. او مصمم است که انسان ها را به خاطر رفتار و سلوک پلیدشان به کیفر برساند. اگر چه دیگر خدایان نامیرا با این تصمیم زئوس برای نابودی بشر فناپذیر موافق بودند اما نگران آینده ی خود نیز بودند. اگر انسان های فناپذیر نابود می شدند، چه کسی می توانست قربانی های خوشبو را به خدایان پیشکش کند. زئوس با این وعده که نژاد انسانی بهتری را خواهد آفرید، نگرانی و ترس را از دل خدایان زدود. زئوس به کمک آذرخش خود درصدد ویران کردن هستی بر آمد اما بی درنگ دریافت که حتی کوه المپ نیز از شعله های آتش آن در امان نخواهد ماند و به آتش کشیده خواهد شد، بنابراین از این نقشه صرف نظر کرد.

 

در عوض تصمیم گرفت که ابرهای سیاه توفان زا را رها کند و با به راه انداختن سیلابی عظیم در دنیا انسان ها را از بین ببرد. پس از آن، زئوس ،هرمس (Hermes) که نام او به معنای “ستون” است و فرزند زئوس و “پیک خدایان” نیز هست را به سوی “آئولوس” (Aolus) فرمانروای باد و توفان، فرستاد و به او امر کرد که ابرهای خشک کننده ی دنیا را در غار خویش محبوس کند و به جای آن ابرهای توفان زا را رها کند. در این هنگام باد جنوب هراس انگیز که ابرهای تیره و تار با خود به همراه داشت وزیدن آغاز کرد. باران شدیدی شروع به باریدن کرد. فرشی از آب بر سطح زمین جاری شد و تمامی صحراها و کشتزارها و جنگل ها و حتی پرستش گاه های خدایان را هم در برگرفته بود. آب پیوسته بالاتر می آمد و حتی بلندترین نقاط را نیز در برگرفت. آن گونه که سرانجام جهان به صورت دریایی پهناور و عظیم و بی پایان درآمد که کاملاً بی کران بود.

 

هنگامی که زئوس از فراز “کوه المپ” به پایین نگریست و دریافت که سیل بزرگ همه ی مردان و زنان را به استثنای “دیوکالیون” و “پیرا” همسرش که انسان هایی بی گناه و پرهیزگار بودند در کام خود فرو برده و نابود کرده است، باد شمال “آدس” (Ades)، را آزاد کرد، زیرا او ابرهای توفان زا را پراکنده و دریاها را خشک می کرد (روزنبرگ،۱۳۸۶ : ۶۹).

 

بدین ترتیب زئوس که قصد داشت نژاد بشر را به کلی نابود کند با فرو فرستادن سیل و توفانی مهیب تمامی هستی را از میان برد و در این میان تنها “دیوکالیون” و همسرش “پیرا” نجات یافتند و نسل بشر را از نابودی محافظت کردند.

 

۳-۳-۴ علت وقوع فرایند پالایش در اساطیر یونانی

 

در اساطیر و متون باستانی یونانی، دلیل فرو فرستادن سیل بزرگ توسط خدایان، بی حرمتی انسان ها نسبت به خدایان و نیز ظلم و ستم و رفتار بد انسان ها دانسته شده و نیز در برخی از منابع دیگر علت خشم زئوس، خدای بزرگ یونانی و نابودی نسل بشر توسط او فریب خوردن او توسط پرومتئوس و نیز دزدین آتش به وسیله ی او محسوب شده است.

 

در مورد روایت نخست، در اساطیر یونانی چنین بیان شده است که رفتار انسان ها در چشم خدایان بدتر و بدتر شد، تا جایی که زئوس، تصمیم گرفت نژاد انسان را به وسیله ی سیلی بزرگ و مهیب نابود کند. اما پرومتئوس، به طور پنهانی، فرزند خود، دیوکالیون را آگاه کرد. او قایقی ساخت و آن را با وسایل لازم پر کرد و با همسرش، پیرا، بر آن سوار شدند. زئوس بیشتر سطح زمین را با آب پوشاند و تقریباً تمام هستی نابود شد (هانسن، ۲۰۰۴: ۷۳).

 

در جایی دیگر نیز چنین بیان شده است که سیل بزرگ آخرین ابزار و چاره ی دشمنی الهی با انسان ها بود. خدایان رفتارهای خصمانه ی پیشین خود، مانند پس گرفتن انرژی حیاتی طبیعت، پنهان کردن آتش، آفرینش زن، و شیوع بیماری های مرگ بار در جهان را حتی این بار در مورد انسان ها بیشتر و گسترده تر کردند. زیرا در مورد آخر، خدایان تلاش کردند، نژاد بشر را با غرقه ساختن همه ی آن ها نابود کنند.

 

برای نسل ها ی متمادی، خدایان دیگر تلاش نکردند نژاد انسان را در مقیاسی وسیع نابود کنند و به طور مثال زئوس، نبردی عظیم را در تروی، (Troy) به راه انداخت تا جمعیت بشر را تا حدی کم کند نه این که آن را به طور کامل نابود کند (همان : ۷۴).

 

نیز در روایتی دیگر آمده است که، افسانه ای که در آن بشر به نژاد سنگ تنزل کرد، با توفانی سهمگین آغاز می شود. به تدریج بشر در همه ی سرزمین ها چنان ضعیف شد که زئوس تصمیم به نابودی آن گرفت. لذا توفان و سیل را به هم آمیخت و بر پهنای زمین گسیل داشت، و پایان بشر فانی را سبب شد (همیلتون، ۱۳۸۷ : ۱۱۱).

 

روزنبرگ بر این باور است که سیل اساطیری یونانی، به مانند سیلی که در کتاب مقدس انجیل، در موردش سخن به میان آمده است، ظاهراً کیفر و جزایی است که برای تنبیه انسان ها فرو فرستاده می شود. و نیز این که در نخستین سالیان فرمانروایی زئوس در مقام فرمانروای مطلق کوه المپ، انسان هایی بر روی زمین می زیستند که فقط به خودشان می اندیشیدند. هنگامی که به زئوس خبر دادند که این آدمیان به هیچ کس حرمت نمی گذارند، نه به انسان های دیگر و نه به خدایان آفریننده ی خود، بر آن شد که خود شخصاً برود و ببیند که این موضوع صحت دارد یا نه. او در صدد برآمد که در هیات مبدل و به صورت یک مسافر ساده در زمین به سیر و سیاحت بپردازد تا از خلقیات و رفتار و کردار انسان ها آگاه شود. زئوس شگفت زده دریافت که این آدمیان فناپذیر شرورتر و پلید اندیش تر از آن هستند که درباره ی شان شنیده است. زئوس به هر کجا که می رفت انسان ها را در حال ارتکاب جنایات گوناگون می یافت.

 

زیرا آن ها فهم و درک درستی از انسانیت و روابط بشری نداشتند. انسان ها به یکدیگر ستم روا می داشتند و حتی پاس حرمت خدایان جاودانه و نامیرا را هم نگه نمی داشتند (روزنبرگ، ۱۳۸۶: ۶۴).

 

در متنی دیگر این گونه نقل شده است که، آن هنگام که زئوس از تباه کاری و ظلم و ستم بشر خسته شد، تصمیم گرفت زمین را با سیلی بزرگ غرقه سازد (کندی، ۱۳۸۵: ۲۴۴).

 

و اما در روایت دوم علت فرو فروستادن سیل و توفان بزرگ توسط زئوس، پرومتئوس دانسته شده است. پرومتئوس فرزند “کلیمنه” (Kelimene) و یکی از تاتیان ها به نام “اپاپتوس” (Epapethus) بود. نام او، پرومتئوس، به معنی “پیش اندیشی” است و او با رساندن خبر وقوع سیل و توفان به فرزند خویش دیوکالیون، به نام خود معنا می بخشد (بیرلین، ۱۳۸۹: ۱۷۱).

 

پرومتئوس، در اساطیر یونانی، آتش را از بهشت دزدید و آن را به انسان ها داد و براساس متون متاخرتر، او در واقع هیزم را برای درست کردن آتش به وجود آورد و نیز این که او نسل بشر را از گل به وجود آورد (وست، ۲۰۰۷: ۲۷۳).

 

پرومتئوس پس از ساختن قالب انسان از خاک و پس از آن که آن ها دم زندگی را از زئوس دریافت کردند بر آن شد که انسان ها را برتر از آن گرداند که تنها بازیچه های جاندار دست خدایان باشند. زیرا بشر در ابتدای آفرینش، فقط اندکی برتر از جانوران دیگر بود. او نمی دانست چگونه بیندیشد یا اشیاء را به کار گیرد.

 

پرومتئوس مهربان، صنعت ها و فنون را به انسان ها آموخت. این گونه ذکر شده است که قدرت سخن گفتن و طرز نوشتن و خواندن را نیز پرومتئوس به آدمیان آموخت.

 

اما با این وجود هنوز جای بزرگترین موهبت انسان- یعنی آتش- خالی بود و به همین دلیل انسان ها خیلی از کارها را نمی توانستند انجام دهند.

 

پرومتئوس، برادری به نام اپی متئوس داشت. همان اندازه که او دانا و خردمند و دور اندیش بود، برادرش کم خرد و نادان بود. با این حال روزی پرومتئوس برادرش را پیش خواند و گفت برادر، تو همیشه مرا یاری کرده ای، اکنون نیز کارهایم را به تو می سپارم. تو می دانی که من چقدر انسان ها را دوست دارم زیرا خود آن ها را ساخته ام و به آن ها تعلیم داده ام. و در ادامه به اپی متئوس می گوید که باید آتش را به انسان بدهد و نیک آگاه است که در صورت انجام چنین کاری به غضب زئوس دچار خواهد شد. پرومتئوس از برادرش درخواست می کند که در نبود او از نوع بشر محافظت کند.

 

در این هنگام خشم زئوس بالا گرفت و فرمان داد تا هفایستوس، خدای آتش، پرومتئوس را به کرانه ی شرقی جهان ببرد و او را با زنجیر در کوه قاف ببندد (لنسلین گرین، ۱۳۶۶: ۴۶).

 

در متنی دیگر نیز این گونه آمده است که در نزاع میان خدایان نرینه و مادینه ی یونان که صدها و هزاران سال به طول می انجامد، پرومتئوس که یک تن از تاتیان هاست، جانب زئوس را می گیرد و زئوس به دلیل نیرویی که پرومتئوس دارد و او خود ندارد بر همه چیره می شود. این نیرو همان حیله گری یعنی آمیزه ای از ذکاوت و دغلکاری است.

 

پرومتئوس چاره گر و پرمکر است. پس بیهوده نیست که زئوس را بر می گزیند تا چگونگی مناسبات میان خدایان و انسان ها را قاعده مند کند. پرومتئوس را تایتان می خوانند در حالی که پدرش یک تایتان است و نه خودش و به همین جهت از المپ نشینان محسوب نمی شود زیرا به تبار آن ها تعلق ندارد.

 

از سوی دیگر زئوس برای آن که مردمان همواره به او نیازمند باشند، آتش و گندم را که در اختیار انسان ها بود ربود و پنهان کرد و مردم را به رنج و سختی دچار کرد. این وضع پرومتئوس را به چاره جویی واداشت و بدین سبب چون گردشگری به آسمان رفت و با شاخه ای از گیاه رازیانه به گردش پرداخت و بذری از آتش زئوس را درون گیاه نهاد و به زمین فرود آمد و آن آتش را به مردم بخشید. زئوس که در بلندای آسمان غنوده بود، ناگهان درخشش آتش را در همه ی خانه ها دید و با مشاهده ی آن سخت به خشم آمد. پس پرومتئوس باید برای گناهی که مرتکب شده بود عقوبت می شد. زئوس ، پرومتئوس را میان آسمان و زمین در میانه ی کوه قاف به زنجیر بست سپس به عقاب درنده ای دستور داد که هر بامداد جگر او را پاره کند و ببلعد و هر شب جگر او دوباره ترمیم شود تا تکرار این عمل در روز بعد امکان پذیر باشد و این شکنجه ی پرومتئوس تا زمانی که هراکلس (Heracles) ، پرومتئوس را به اذن و رضایت زئوس، از بند می رهاند ادامه پیدا می کند (ستاری، ۱۳۸۸: ۷).
 تصویر درباره گردشگری

 

از طرف دیگر انسان از گرمای آتشی که پرومتئوس ربوده بود، برکت و رفاه یافت و شرور شد. این موضوع خشم زئوس را برانگیخت و او تصمیم گرفت با توفانی بزرگ نسل بشر را نابود کند (کندی،۱۳۸۵ : ۲۵۹).

 

در مورد دلیل خشم گرفتن زئوس بر پرومتئوس و انسان ها چنین آمده است که زمانی خوراک انسان ها و ایزدان نامیرا مشترک بود. اما با قدرتمندتر شدن خدایان آن ها انتظار داشتند بهره ی شان از خوراک ها و قربانی ها بهتر و بیشتر باشد. روزی پرومتئوس، برای به رخ کشیدن قدرت خود در مقابل زئوس استخوان های بدون گوشت قربانی را در چربی اغوا کننده ای پیچید سپس زئوس را فرا خواند و او استخوان ها را برگزید و بدین صورت فریب خورد و بر پرومتئوس خشم گرفت زیرا او یکی از خدایان را مورد آزمایش قرار داده بود بنابراین پرومتئوس به سختی مجازات شد و به آخر زمین فرستاده شد اما خشم زئوس دامن نسل بشر را نیز گرفت و او در صدد از میان بردن انسان ها نیز برآمد (هینلز، ۲۰۰۷: ۲۸۹)

 

۳-۳-۵ ابزار نجات نسل بشر در اساطیر یونانی

 

در اساطیر یونانی در مورد ابزار نجات نسل بشر به کشتی و صندوق چوبی اشاره شده است. در یکی از روایات پالایش جهان چنین آمده است که پرومتئوس که می توانست رویدادهای آینده را پیشگویی و پیش بینی کند، آن زمان که آگاه شد که زئوس بزرگ، صاحب آذرخش، درصدد برآمده است که انسان هایی را که پرومتئوس آفریده به وسیله ی فرو فرستادن سیل و توفانی بزرگ از میان ببرد، فرزند فناپذیرش دیوکالیون را فرا خواند. دیوکالیون در خواب صدای پدرش را شنید که از او می خواست صندوقی بسیار بزرگ بسازد و آن را از همه گونه خوراک و پوشاک و ابزار پر کند. هنگامی که سیلاب عظیم به راه افتاد. دیوکالیون و همسرش پیرا، در آن صندوق بزرگ نشستند و نُه شبانه روز بر سینه ی آب های خروشان روان بودند (روزنبرگ، ۱۳۸۶: ۶۹).

 

در کتاب دانشنامه ی اساطیر جهان، نیز این گونه بیان شده است که در روایت یونانی توفان بزرگ آمده است که همه ی موجودات زنده، به استثنای دیوکالیون و همسرش نابود شدند. آن دو طی نُه شبانه روز توفان سهمگین، در کشتی که دیوکالیون ساخته بود، نشسته و از توفان رستند. هنگامی که کشتی آن ها بر کوه پارناسوس آرام گرفت و توفان فروکش کرد، دیوکالیون و پیرا از کوه پایین آمدند و نسل جدید بشر را به وجود آوردند. در این روایت نیامده است که چگونه حیوانات جان سالم به در بردند یا از نو خلق شدند، اما در روایتی متاخر که به روایت بابلی توفان نزدیک تر است و ممکن است تحت تاثیر آن قرار گرفته باشد، آمده است که دیو کالیون از هر حیوانی چه موزی یا بی آزار یک جفت با خود به کشتی برده بود و آن ها هم به فرمان ایزدان در نهایت آرامش با هم به سر بردند (وارنر، ۱۳۸۷: ۴۷).

 

اما در جایی دیگر این گونه عنوان شده است که، زمانی که دیوکالیون و پیرا با انداختن سنگ هایی به پشت سر خود، نسل جدید مردان و زنان را به وجود آوردند، زئوس که مشتاق بود یونان را سرزمین محبوب قهرمانان سازد، فرمانی برای زمین صادر کرد به این مضمون، جنبندگان را پدید آر! زیرا زندگی همه ی جانداران در سیل بزرگ، تباه شده بود و فقط پرندگان و خزندگان توانسته بودند نجات پیدا کنند. زمین مطابق فرمان زئوس عمل کرد. و انواع جانوران سر بر آوردند و از میان سنگ ها و صخره ها بیرون جستند. (لنسلین گرین، ۱۳۶۶: ۶۲ ).

 

ویلیام هانسن نیز چنین اظهار می دارد که پس از خشمگین شدن زئوس نسبت به انسان ها و تصمیم او مبنی بر نابودسازی کل هستی به وسیله ی سیل و توفان، پرومتئوس، فرزند خود را از این موضوع آگاه ساخت و دیوکالیون قایقی ساخت و آن را با وسایل لازم پر کرد و با همسرش پیرا بر آن سوار شدند و در نهایت قایق آن ها به سلامت و در امنیت بر قله ی کوه پارناسوس کناره گرفت (هانسن، ۲۰۰۴: ۷۳).

 

در کتاب افسانه های بی زمان این گونه ذکر شده است که پرومته بسیار خردمند بود و آینده ی خانواده ی خویش را پیش بینی کرده بود. او می دانست که به زودی طغیان سیل و توفانی بزرگ فرا می رسد به همین سبب فرزند خویش، دیوکالیون را مجبور کرد تا صندوقی از چوب بسازد و آذوقه ی کافی در آن جای دهد و با همسرش درون صندوق چوبی بماند تا از سیل نجات یابند. خوشبختانه زئوس از این خودرائی آزرده خاطر نشد، چون دیوکالیون و همسرش انسان هایی پرهیزگار بودند و همیشه با وفاداری خدایان را پرستش می کردند (همیلتون، ۱۳۸۷: ۱۱۱ ).

 

و در متنی دیگر نیز آمده است که به تایتان آفریننده ی بشر هشدار داده شد که توفانی مهیب در شرف وقوع است و او نیز این خبر را به گوش پسر انسانی خود، دیوکالیون رساند. پرومتئوس هردوی آن ها را در یک صندوق چوبی بزرگ قرار داد. سرانجام صندوق چوبی بر قله ی کوه پارناسوس به خشکی نشست (بیرلین، ۱۳۸۹: ۱۷۰).

 

۳-۳-۶ زمان وقوع فرایند پالایش در اساطیر یونانی

 

در اسطوره ها و متون باستانی یونانی مبحث فرایند پالایش جهان توسط خدایان زمان و تاریخ مشخصی ذکر نگردیده است ولی در بعضی از متون اشاراتی به زمان شده است.

 

برای مثال چنین بیان شده است که زئوس که از انسان های عصر مفرغ ناخشنود و ناراضی بود با پدید آوردن توفانی بزرگ انسان ها را از میان برد و تنها دو تن از آن ها را رهایی داد این دو نفر دیوکالیون و پیرا بودند که توسط پرومتئوس آگاه شدند و نجات یافتند (پین سنت، ۱۳۸۰: ۶۷).

 

بیرلین نیز این گونه عنوان می کند که در اوایل تاریخ و شاید حتی قبل از پایان دوران طلایی، انسان ها بسیار شرور و سرکش شدند، آن ها بیش از پیش مایه ی دردسر شده بودند و سرانجام زئوس تصمیم گرفت همه ی آن ها را از میان بردارد. پرومتئوس پس از آگاهی از این موضوع فرزند خود را مطلع ساخت و از او خواست با همسرش به درون یک صندوق چوبی بزرگ بروند تا از خشم زئوس در امان بمانند (بیرلین،۱۳۸۹ : ۱۷۰).

 

شایان ذکر است که در روایات یونانی چنین آمده است که توفان دیوکالیون، تنها توفان بزرگ در تاریخ یونان نبوده است بلکه دو توفان بزرگ دیگر نیز رخ داده است. یکی پیش از روزگار پادشاهی “اژیگوی” Ogyges))، شهریار شهر تب (Teb) و دیگری پس از آن، هنگامی که داردانوس (Dardanus)، در پی توفانی مهیب از زادگاهش رانده شد و به یاری کنده ای شناور که بر کوهی نشست، نجات یافت او سپس از کوه پایین آمد و شهر تروا را بنیان گذارد (وارنر، ۱۳۸۷: ۴۷).

 

۳-۳-۷ جغرافیای اسطوره ای فرایند پالایش جهان در اساطیر یونانی

 

در اساطیر یونانی نیز مانند اسطوره های دیگر سیل بزرگ و توفان، پهنه ی گیتی، عرصه ی وقوع این رخداد دانسته شده است و به همین دلیل به آن سیل بزرگ گفته می شود. اما با این وجود این برداشتی است که مردمان دوران باستان یونان نسبت به محیط زندگی و پیرامون خود داشته اند. و قلمرو زندگی خود را کل هستی می دانستند. اما به هر حال این اسطوره در بخشی از یونان باستان رخ داده است. با این وجود از مطالبی که در منابع گوناگون بیان شده است تا حد بسیار اندکی می توان جغرافیای اسطوره ای این رویداد را مشخص کرد.

 

به عنوان مثال این که دیوکالیون در “فتیا”((Phtia واقع در تسالی زندگی می کرد. با آگاهی از خبر وقوع سیل پرومتئوس از دیوکالیون خواست تا صندوقی بسازد و این صندوق پس از نُه شبانه روز بر قله ی کوه “پارناسوس” و در روایتی دیگر بر قله ی کوه “آتوس” Athos)) کناره می گیرد (پین سنت، ۱۳۸۰، ص ۶۹).

 

و نیز این که هنگامی که زئوس از تباه کاری بشر خسته شد، تصمیم گرفت زمین را با سیلی بزرگ بپوشاند، سیلی که در بلندی های کوه های مرکز یونان رخ داد (کندی، ۱۳۸۵: ۲۴۴).

 

در کتاب اسطوره های موازی نیز چنین عنوان شده است که در پی خشم زئوس، توفان و سیل بزرگ سراسر گیتی را فرا گرفت و به جز دو قله ی کوه در یونان که یکی کوه پارناسوس (کوهی دارای دو ستیغ و بلند در مرکز یونان) و دیگری کوه المپ که ماوای خدایان بزرگ بود و سرانجام صندوق چوبی که دیوکالیون و پیرا در آن بودند بر قله ی کوه پارناسوس پهلو گرفت و آن دو نجات یافتند (بیرلین،۱۳۸۹ : ۱۷۰).

 

۳-۳-۸ سرانجام فرایند پالایش در اسطوره های یونانی

 

در اساطیر و متون باستانی یونانی، چنان که پیش تر عنوان شد، خدایان و به ویژه خدای بزرگ یونانی، زئوس، از رفتار بد و شرارت انسان های آفریده ی خویش، خشمگین و آزرده خاطر می شوند و درصدد نابودی نسل بشر و جهان هستی بر می آیند.

 

البته خدایان نمی خواستند برای همیشه نسل بشر را از میان ببرند زیرا در نهایت پس از نجات یافتن دیوکالیون و همسرش پیرا، و پیشکش قربانی از سوی ایشان به درگاه خدایان و سپاسگزای به خاطر فرصت ادامه ی زندگی که به آن ها داده شد، زئوس در پی درخواست دیوکالیون و پیرا، نسل جدید بشر را از سنگ و خاک آفرید.

 

در متنی چنین آمده است که سیل و توفان بزرگ نمادی از هرج و مرج است که نیاز به یک کیهان شناسی و انسان شناسی جدید دارد. بدین صورت که زمین سطحی پر از آب می شود و سپس آب ها فروکش می کنند و به آب ها و خشکی اجازه داده می شود تا قلمرو جداگانه ی خود را مشخص کنند و در نهایت انسان های جدید آفریده می شوند.

 

در متون باستانی یونانی چنین عنوان شده است که هنگامی که خدایان از تصمیم زئوس مبنی بر نابودی انسان ها به وسیله ی سیل، نگران و بیمناک می شوند، زئوس به ایشان قول می دهد که نژاد انسانی بهتری را، که از این انسان هایی که می خواهد نابود کند بهتر و برتر خواهند بود، بیافریند و با این سخن نگرانی و بیم را از دل خدایان دیگر می زداید.

 

از بررسی متون و اساطیر یونانی چنین استنباط می شود که، خدایان تنها در پی پالایش جهان هستی و زدودن بدی ها و آلودگی هایی که انسان های طغیان گر، به وجود آورده بودند، بوده اند. آن ها قصد داشتند دست به آفرینشی نو بزنند و هرج و مرج و آشوب را از جهان هستی بزدایند.

 

۳-۴ بررسی فرایند پالایش جهان در اساطیر هندی

 

تاریخ برای هندیان جنبه ای اساطیری دارد، انسان دوران ودایی میان این دنیا و عالم بالا فاصله و مرز قاطع و مشخصی نمی بیند. آن چه در این دنیا واقع می شود انعکاسی از جهان دیگر است و آنچه در عالم بالا رخ می دهد، مانند حماسه ی خدایان و کشمکش موجودات اسطوره ای رخدادهایی نیستند که در گذشته ی تاریخی اتفاق افتاده باشد، بلکه وقایعی هستند کاملاً واقعی که دیدگاه انسان ها را تعیین می کنند (شایگان، ۱۳۷۵: ۴۱).

 

در اساطیر هندی جهان مادی در یک سیکل یا چرخش مسلسل وار و مکرر جاودانه آفریده می شود، از بین می رود و دوباره تجدید حیات می یابد و پیوسته از یک “ماهایوگا”، (دوران بزرگ) به ماهایوگای دیگری انتقال می یابد (روزنبرگ، ۱۳۸۶: ۶۲۸).

 

در اسطوره های هندی، در مورد پالایش جهان مادی، روایت ها و داستان های گوناگونی وجود دارد. بدین صورت که جهان ابتدا به وسیله ی آتش سوزی بزرگ و در پی آن توفان بزرگ از بین می رود و از نو پاکسازی و آفریده می شود.

 

یکی از کهن ترین و معروف ترین روایت های مربوط به توفان بزرگ دراساطیر هندی، در یکی از رسالات کهن به نام “سَتَه پا تَه برهمنه” (Sata pata brahmana) آمده است. قهرمان این داستان یعنی “مَنو” (M…nu-) نخست از توفان، از طریق “ویشنوی” (Viønu-) ، بزرگ آگاهی می یابد و او در هیات یک ماهی به یاری اش می شتابد. تنها “مَنو” است که از توفان نجات می یابد. وقتی توفان بزرگ به پایان می رسد، جهان خالی و تهی می شود و چون “مَنو” آرزوی فرزندی در سر می پروراند، دست به نیایش بر می دارد و کره، شیر ترش و ماست و آب پنیر را به ایزدان پیشکش می کند. ناگهان از میان این هدایای پیشکش شده، به نحوی معجزه آسا، زنی پدیدار می شود. که از پیوند این زن و مَنو، نسل جدید انسان، یعنی نژاد “مَنو” پدید می آید (وارنر،۱۳۸۷ : ۴۶).

 

۳-۴-۱ ترجمه متن باستانی فرایند پالایش در اساطیر هندی

 

هنگام صبح، آب شستشو را برای “مَنو”،(M…nu-) آوردند. درست همان طور که امروز هم عادت به آوردن آب برای شستشوی دست ها دارند. وقتی “مَنو” مشغول شستشوی خود بود، ماهی ای به دست او آمد.

 

[ماهی] این سخن را به او (مَنو) گفت: «از من نگهداری کن، تو را نجات خواهم داد!»

 

[منو پرسید:] «از چه چیزی مرا نجات خواهی داد؟» [ماهی گفت:] سیل بزرگی همه ی این مخلوقات را از بین خواهد برد؛ تو را از آن سیل نجات خواهم داد!» [منو پرسید:] «چگونه باید از تو نگهداری کنم؟»

 

آن [ماهی] گفت: «تا وقتی کوچک هستیم، شدیداً در معرض مرگ و نابودی قرار داریم. ماهی ها، ماهی های دیگر را می خورند. تو ابتدا مرا در کوزه ای نگه دار. وقتی بزرگ تر از اندازه ی کوزه شدم، گودالی حفر کن و مرا در آن نگهداری کن. وقتی از آن گودال هم بزرگتر شدم، مرا به دریا ببر، زیرا در آن هنگام، از مرگ و نابودی رهایی یافته ام.»

 

آن [ماهی] در مدت کوتاهی به یک “گاشا” (Gaøa)، (ماهی بزرگ) تبدیل شد که بزرگترین ماهی ها است. پس از آن گفت: «در سالِ فلان و فلان، آن سیل بزرگ می آید. در آن هنگام، تو باید به توصیه ی من به دقت عمل نمایی و یک کشتی مهیا سازی؛ وقتی باران و سیل شدت گرفت، سوار بر آن کشتی شوی و من تو را از خطر سیل و نابودی حفظ خواهم کرد.»

 

“منو” پس از آن که بدین ترتیب آن [ماهی] را پرورش داد و بزرگ کرد، آن را به دریا انداخت. در همان سالی که ماهی به او گفته بود، با آماده ساختن یک کشتی، توصیه ی ماهی را به کار بست و آن هنگام که باران و سیل شدت گرفت، قدم به داخل کشتی گذاشت. سپس آن ماهی، شنا کنان نزد او (مَنو) رفت و مَنو طناب کشتی را به شاخک ماهی بست و بدین وسیله به سرعت خود را به کوه شمالی رساند.

 

آن گاه ماهی به او (مَنو) گفت: «تو را نجات داده ام، کشتی را به درختی ببند اما در مدتی که روی کوه هستی، نگذار آب تو را احاطه کند و [از کشتی] جدایت کند. هنگامی که آب فروکش کرد، می توانی آهسته آهسته [از کوه] پایین بروی!».

 

بدین ترتیب “منو” کم کم از کوه پایین رفت و به همین دلیل است که آن سراشیبی کوهِ شمالی را «سراشیبیِ مَنو» می خوانند. در آن زمان سیل همه ی این مخلوقات را نابود کرد و به کلی از بین برد و تنها “منو” بود که در این جا باقی ماند و نجات یافت (الیاده،۱۳۸۸: ۲۶۶- ۲۶۷).

 

۳-۴-۲-فرد نجات دهنده ی نسل بشر در اساطیر هندی

 

این گونه بیان شده است که “منو” M…nu-) Skt.) در اساطیر هندی، نخستین انسان بوده است. در صورتی که این فرضیه ی متداول درست باشد که این “مَنو”، همان نخستین انسانِ ژرمن ها یعنی “مَنوس” Manus)) پسر خدای “تویسکو”، پسر زمین است، در واقع “مَنو” شخصیت هند و اروپایی کهنی است و بنابراین چه بسا وی اساساً قدیمی ترین نمونه ی نخستین انسان باشد که نشان او را در قلمرو هند و اروپاییان می توان یافت.

 

در هند، “مَنو” را همچون “یَمَه” (Yamÿ)، پسر “ویوسونت” به شمار آورده اند. در مورد “مَنو”، همان گونه که در مورد “ویوسونت” بر جنبه ی قربانی کنندگی نخستین انسان تاکید شده است، “مَنو” نخستین قربانی کننده است، قربانیِ او پیش نمونه ی قربانی هایی است که اکنون انجام می گیرد.

 

افسانه ی توفان هندی، با “مَنو” پیوستگی دارد. نقشی که ماهی شگفت انگیز، “ویشنو” (Viønu-) ، در این روایت بر عهده دارد، حاکی از این است که هندیان این افسانه را از بابلی ها گرفته اند که با آن ها از دیرگاه از راه های دریایی به داد و ستد پرداخته اند (منظور شباهت این ماهی در هند با “اِآ” (Ea) ،خدای آب ها، در بین النهرین است که در لباس فلس ماهی تجسم می یابد).

 

“مَنو” نخستین پدر بشر است، اما اغلب به ویژه نیای قوم آریایی محسوب می شود (کریستین سن، ۱۳۸۶: ۵۰۵). در جایی دیگر چنین بیان شده است که “مَنو” نخستین انسان عارف و فرزانه ای است که بعد از انحلال بزرگ (در پایان عصر بزرگ) زنده می ماند تا بار دیگر جهان را هستی بخشد. در آیین برهمنی و قانون “مَنو” فرزانگانِ عارف و ریاضت کشیده می توانند قدرتی برتر از خدایان که در پایان هر عصر مجذوب روح جهان می شوند، به دست آورند. بر این اساس “مَنو” روح خود آفریده ای است که با آرزوی آفرینندگی، آفریینده می شود. “مَنو” با آرزوی آفرینش نخست، “نارا” (Nara) ،یا “اقیانوس آغازین” را از تن خود هستی بخشید. او در اقیانوس آغازین دانه ای افشاند و از این دانه، تخمی زرین و درخشان مانند خورشید پدید آمد. پس “روح خود آفریده” که او را “نارایانا” (Narayana)می نامند، در دورن تخم جای گرفت. پس از این سال “برهما” تن خود را به دو نیم تقسیم کرد، نیمه ای نر و نیمه ای ماده. از نیمه ی ماده، موجودی نر موسوم به “ویراج” (Vira¬) و از “ویراج”، “مَنو” به وجود آمد و “مَنو” جهان را آفرید (ایونس، ۱۳۸۱: ۵۰).

 

“مَنو” پس از ده هزار سال ریاضت، در شکوهمندی به مقامی همانند “برهما” دست یافت. وِست نیز چنین ذکر می کند که در سنسکریت “مَنو” به معنی انسان است و در واقع “مَنو” در اساطیر هندی، نیای مقدس اسطوره ای نسل بشر است. اما، او نماینده ی فرهنگ آریایی می شود. “مَنو” به عنوان نخستین قربانی کننده و بنیان گذار آیین آتش قلمداد می شود. از طریق مقایسه و سنجش ممکن است بتوان “مَنو” را فرزند یَمَه، دانست، در حالی که چنین نیست. با این وجود این دو یعنی “مَنو” و “یَمه” با هم در ارتباط هستند، بدین معنی که آن ها هر دو فرزندان “ویوسونت” هستند (وست، ۲۰۰۷: ۳۵۷)

 

“مَنو”ها، آموزگاران جهان و سرپرست “مَنو انتاره ها” (Manvantara-) ، یا چهار ده بخش “هرکالپه” هستند. بر طبق قوانین “مَنو”، در آغاز هر عصر به فرمان برهما، خدایان، اهریمن ها، ارواح و حوریان، دیگر بار آفریده می شوند و به عبارت دیگر هر “کالپه” (Kalpa) ، به چهارده “منو انتاره” یا عصر “مَنو” تقسیم می شود و هر “منو انتاره” برابر با هفتاد و یک “ماهایوگا” (Mah¦yuga) است.

 

۳-۴-۳ عامل به وجود آورنده ی فرایند پالایش جهان در اساطیر هندی

 

در اساطیر هندی توافق نظر در مورد عامل به وجود آورنده ی سیل و توفان وجود ندارد و می توان گفت در بیشتر متون عامل آن به وضوح و به طور قطع ذکر نشده است. اما در بعضی از متون باستانی از “ویشنو” (Viønu-) ، به عنوان عامل ایجاد سیل و توفان و از بین بردن موجودات صحبت به میان آمده است. “ویشنو”، دلیل پیوستگی و ارتباط حیات و ماده و هستی است. او از انحلال و فروپاشی عناصر ممانعت می کند و در همه ی امور گیتی اثر و رد پای او حس می شود. “ویشنو” اصل بقا و دوام هستی است. او محور خلل ناپذیری است که دور آن کائنات مطابق حرکت منظمی می گردد و از حمایت و عنایت “ویشنو” بهره مند است. بیشتر تمثال ها، این خدای هندی را در حالت خواب به تصویر می کشند. ویشنو به هنگام فروپاشی دنیا بر تخت مارشکل خود که “شِشا” (Skt.s’e÷a-) نامیده می شود می آرامد. این مار حلقه های متعددی دارد و این حلقه ها می توانند نمایانگر ادوار جهانی باشند. ویشنو کائناتی را که طی ادوار جهانی، در آینده به وجود می آیند را در ذهن متفکر و خلاق خود پرورش می دهد و در هنگام آفرینش آن را عملی می کند (شایگان، ۱۳۷۵: ۲۶۲).

 

تریمورتی (تندیس سه گانه)، یا تثلیث خدایان بزرگ هندی از برهمای (Brahma) ، آفریننده، ویشنوی نگهدارنده و شیوای (Shiva) ویرانگر، تشکیل می شود. اما هر سه ی این خدایان، صرفاً جلوه های وجودی “برهمن” (Brahman)، خدای مطلق جاودانی و خدایانی مذکر هستند که همتایانی مونث دارند (بیرلین، ۱۳۸۹: ۴۳).

 

“ویشنو” (به معنای همه جا گیر)، که به نگهدارنده نیز معروف است، نماد ثبات، نظم و قانون محسوب می شود. او معمولاً به هیات پادشاهی آسمانی مجسم می شود که به صورت ادواری با چهره های مختلف به زمین می آید تا تعادل میان نیروهای خیر و شر را برقرار سازد (دالاپیکولا،۱۳۸۵ : ۱۳).

 

“ویشنو” یکی از خدایان “ریگ ودا” است. از خصوصیات مهم این خدا،این بوده که می توانسته با برداشتن سه گام، تمام فضای دنیا را بپیماید. ممکن است سه گام “ویشنو” مظهر سه درجه‌ی هستی یعنی زمین و فضای میانه و آسمان باشد. “ویشنو” را گرداننده ی کائنات نیز می گویند. او در کلیه ی شئون حیات منتشر است. در آیین متاخر هندو، “ویشنو” تبدیل به اصل حفظ کننده ی کائنات می گردد. یعنی نیرویی که به واسطه ی آن عناصر و کائنات به هم می پیوندد و هیات کیهان استوار می شود (شایگان، ۱۳۷۵: ۲۶۱).

 

مظاهر وجودی “ویشنو” دَه است. هر گاه بحران و خللی در هیات عالم پدید می آید “ویشنو” متجلی می شود و به صورت اعجاز آمیز جهان را از پرتگاه نیستی نجات می دهد و پلیدی را از عرصه ی گیتی می زداید. در بها گاواتا پورانا (Bhagavata purana) ، چنین آمده است که، برای نگاهداری از عالم و موبدان، خدایان و قدیسین، کتب مقدس و برای این که هر کس بتواند به تکمیل و تعالی باطنی و خارجی وجود خویش، تحقق بخشد، “ویشنو” به صورت پیکر زنده تجسم می پذیرد (همان: ۲۶۵).

 

با آن که “ویشنو” از خدایان معتبر ریگ ودا نیست، ولی نقش با اهمیتی در نیک خواهی نسبت به مردمان بر عهده دارد و از توانایی وی، در تاثیرگذاری های بسیار یاد شده است. در برهماناها (Brahmana)، قدرتش در گسترش زمین، در اسطوره ی کوتوله ظاهر می شود که این یکی از ده تجسم کهن ویشنو یا تجلی انسانی اوست (کاوندیش، ۱۳۸۷: ۴۳).

 

مظاهر ده گانه ی ویشنو عبارتند از:

 

    1. ماهی (matsya-)

 

    1. لاک پشت (kªrma-)

 

    1. گراز (var¦ha)

 

    1. موجودی نیمه انسان و نیمه شیر (nara- simha-)

 

    1. کوتوله (v¦mana-)

 

    1. رامای تبر به دست (paraöur¦ma-)

 

    1. راما، قهرمان رامایانا (r¦m¦-)

 

    1. کریشنا (kr÷na-)

 

  1. بودا (Buddha-)

۱۰-کالکی (k¦lki)

 

دهمین ظهور “ویشنو” در آینده خواهد بود. در پایان عصر تاریکی که همان عصر فعلی است، “ویشنو” به صورت “کالکی” ظاهر خواهد شد. او سوار بر اسب سفیدی خواهد شد و شمشیر درخشانی در دست خواهد گرفت. کائنات از بین خواهد رفت و بشریتی تازه و جهانی نو، بنیان خواهد یافت و عصر طلایی از نو آغاز خواهد شد (شایگان، ۱۳۷۵: ۲۶۶)

 

تجسم های دیگر “ویشنو” به جز “کوتوله”، در برهماناها، در اصل در رابطه با “ویشنو” نیست، بلکه در ارتباط با باروری و نجات بخشی است. آن ماهی که “مَنو” را از سیل نجات می دهد، در آغاز بی نام است و فقط بعدها آن را با عنوان “ویشنو” می شناسند. او سپس به صورت گراز نجات بخش زمین تجلی می یابد. یعنی در زمانی که زمین تحت فشار قرار می گیرد، او به زیر آب های کیهانی که در آغاز، یار و یاور دیوان بودند، فرو می رود و “ایندرا” (Indra) را متقاعد می کند که او را بکشد. سپس “پرجاپتی” در قالب یک گراز، زمین را می آفریند و با او می آمیزد و صاحب فرزند می شود. هنگامی که “پرجاپتی” به عنوان “ویشنو” مشخص می گردد، انجام این عمل و سایر پیچیدگی های دیگر، به “ویشنو” نسبت داده می شود.

 

تجسم لاک پشت نیز، در آغاز به شکل “ویشنو” نبود، بلکه صورتی انتزاعی از کیهان به شمار می رفت که لاک آن آسمان و زمین را تشکیل می داد. “ویشنو” شکل لاک پشت به خود می گیرد تا بتواند همان وظایفی را که در تجسم های دیگر خود دارد، و درست به مانند سایر تجسم های جانور گونه اش، که برای حمایت زمین به هنگام سیل کیهانی بوده است، به انجام برساند. دلیل تجسم “ویشنو” به شکل لاک پشت، جنگ میان دیوان و خدایان است که اغلب به خاطر اکسیر جاودانگی صورت می گیرد.

 

۳-۴-۴ علت وقوع فرایند پالایش در اساطیر هندی

 

در اساطیر هندی و متونی که به فرآیند پالایش جهان در هند، اشاره کرده اند علت و هدف خاص و معینی برای این رخداد بیان نشده است. همان گونه که پیش تر ذکر شد تنها چنین بیان شده است که در اسطوره های هندی از بین رفتن گیتی و موجودات آن فرآیندی طبیعی و بخشی از یک چرخش مسلسل و دورانی جاودانه است. شایان ذکر است که اسطوره ی توفان و سیل در هند نیز بخشی از این رویداد تلقی می شود که در زمانی خاص به وقوع پیوسته است.

 

طبیعت دورانی یا چرخشیِ بی پایان زمان و زندگی یک اندیشه ی هندویی است. آفرینش همیشه تجدید حیات است، بخشی از چرخش یا گردشی است که نه آغاز دارد و نه پایان (روزنبرگ، ۱۳۸۶: ۶۲۷).

 

جهان هستی سیری را از زایش تا تکامل یا بلوغ و تا مرگ و تا زایش مجدد طی می کند و این دور را پیوسته ادامه می دهد. چهار مرحله ی زندگی در زمین از دوران آرمانی طلایی تا دوران سیاه و بعد بازگشت دوباره به دوران طلایی و ادامه ی این سیکل یا چرخش را طی می کند.

 

“ویشنو” با آن صورت یا تغییر شکل سه گانه اش، چرخش زندگی جهان هستی را، از آفرینش تا تجزیه و انحلال و آفرینش مجدد و ادامه ی این چرخش رهنمون می کند. در واقع می توان گفت که “ویشنو” می آفریند و نگه می دارد و نابود می کند (همان :۶۲۸).

 

البته در بعضی از متون نیز دلیل و علت این گردش دورانی و تجدید حیات مداوم کم اهمیت شدن دین و مقدسات و آلودگی های نفسانی دانسته شده است. بدین صورت که مفهوم گردش دورانی زمان در اساطیر هندی در فرضیه ی چهار عصر ادوار جهانی بازتاب یافته است. یک دوره ی جهانی را به ترتیب، عصر طلایی یا کمال (kñta-)، عصر سوم (treta-) و عصر ثنویت (dv¦para-) و عصر تاریکی (kali-) می نامند.

 

این چهار عصر از هر لحاظ از یکدیگر مجزا هستند و نسبت آن ها به یکدیگر چهار به یک است. در عصر طلایی یا کمال واقعیات ودایی نیازی به تفسیر نداشتند. انسان ها حقایق آن ها را از طریق مکاشفه درک می کردند و در اثر گردش دائمی گیتی و پیدایش ادوار بعدی در حکم سقوط و کم رنگ شدن تدریجی معنویت بوده است، علوم شهودی رو به زوال رفتند و پلیدی های گوناگون نفسانی، انسان را از درک واقعیاتی که نیاکان او در عصر طلایی از آن آگاهی داشتند، بازداشت (شایگان، ۱۳۷۵: ۴۰).

 

شایان ذکر است در روایت سیل و توفان که در ظاهر بخشی از چرخش دورانی و دائمی زمان است، نیز تنها چنین آمده است که “ویشنو” در هیات ماهی، (متسیه)، “مَنو” را از وقوع سیل و توفانی عظیم آگاه می سازد و هرگز اشاره ای به دلیل و علت این رخداد نشده است.

 

۳-۴-۵ ابزار نجات نسل بشر در اساطیر هندی

 

در اسطوره های هندی در مبحث فرآیند پالایش جهان، در آن قسمتی که از سیل و توفان صحبت به میان می آید، ابزار نجات نسل بشر از این رویداد، کشتی دانسته شده است.

 

در متون باستانی، چنین آمده است که، “مَنو” (M…nu-) پس از هزاران سال ریاضت، در شکوهمندی به مقامی همانند “برهما”ی (Brahma) آفریننده دست یافت. وقتی “مَنو” روزی بر ساحل رودی در تامل بود، ماهی ای سر از آب برآورد و از او خواست او را پناه دهد و در برابر ماهی ای که او را دنبال می کرد حمایت کند.

 

“مَنو”، ماهی را در کوزه ای نهاد و او را نجات داد. ماهی بزرگ شد و کوزه را کوچک یافت و از “مَنو” خواست او را به رود گنگ بیندازد. “مَنو” چنان کرد و ماهی بزرگ شد و رود گنگ را کوچک یافت. “مَنو”، ماهی را به اقیانوس انداخت و او در اقیانوس آرام یافت. سپس، ماهی از توفانی که فرا می رسید خبر داد و از “مَنو” خواست تا کشتی بزرگی بسازد و خود و دانه ای از آنچه بود با خود به کشتی برد و خود را نجات دهد و “مَنو” چنان کرد. توفانی ویرانگر آغاز شد و جز کشتی و آنچه در آن بود، همه چیز ویران شد. کشتی بر امواج سهمگین قرار گرفت و ماهی بزرگ آن را به قله ی هیمالیا رساند و در آنجا “مَنو” طناب کشتی را به تنه ی درختی بست. پس از سال ها توفان فرونشست و “مَنو” به آفرینش گیتی پرداخت. “مَنو” پس از نیایش ماهی و پرداختن به ریاضت، روح هستی را با هدایایی از روغن، ماست و آبِ پنیر شادمان کرد. پس از یک سال از میان پیشکش های او، زنی زیبا پدیدار شد و از “مَنو” خواست قربانی دهد و او نیز چنان کرد و بدین ترتیب صاحب فرزندان و گاوهای بسیار شد و آرزوهایش برآورده شد (ایونس، ۱۳۸۱: ۵۱).

 

همان طور که ذکر شد، سیل و توفان بزرگ در اسطوره های هندی که قهرمان آن “مَنو”، است بخشی از فرآیند دورانی و جاودانی پالایش است بدین صورت در جایی دیگر چنین آمده است ک هنگامی که آتش بزرگ، زندگی را در هر سه دنیا، نابود کرد، “شیوارودرا” (Shiva rudra) که همان صورت ویرانگر”ویشنو” است، ابرهای توفان زای شوم و وحشت انگیزی ایجاد می کند و بارانی سیل آسا می بارد و این باریدن آن قدر ادامه می یابد تا تمامی سطح زمین در دریایی ژرف قرار گیرد. غیر از این دریای بی کران تنها “ویشنو” باقی می ماند زیرا آتش و سیل ، خدایان دیگر و همه ی هستی را از میان برده است.

 

درست در همان زمان که سیلی بزرگ تمامی آثار زندگی را از بین می برد، تخم مرغ طلایی بزرگی پدیدار می شود. در این تخم، بذر صورت های گوناگون زندگی، که پیش از آمدن سیل و توفان در دنیا وجود داشته است، نهفته شده است. هنگامی که دنیای مادی در زیر آب پنهان شد، آن تخم مرغ روی آب اقیانوس بی کران حاصل از سیل شناور می شود.

 

زمانی که این اقیانوس تمامی هستی را در برگرفت، “ویشنو” با فرستادن بادی خشک بر گیتی، ابرهای توفان زا را پراکنده می سازد. سپس “ویشنو” در هیات “برهما”، تجلی می یابد و آن هنگام که در می یابد که سیل و توفان، تمامی آثار حیات را از زمین زدوده است. آن تخم مرغ را می شکند و سیر تکاملی آفرینش دوباره ی زندگی در دنیای مادی را آغاز می کند و بدین صورت “ویشنو” در هیات برهمای آفریننده، یک دوران هزار ساله ی “ماهایوگای” دیگر را شکل می دهد (رزنبرگ،۱۳۸۶ : ۶۳۲).

 

۳-۴-۶ زمان وقوع فرایند پالایش جهان در اساطیر هندی

 

از زمان دقیق توفان و سیل بزرگ در اساطیر هندی صحبت به میان نیامده است. در متون چنین بیان شده است که در روزگاران گذشته، “مَنو” می خواست خود را شستشو دهد. هنگامی که کوزه ای آب برداشت تا دست های خود را با آن بشوید یک ماهی به دست او افتاد و ماهی بدو چنین گفت که اگر از من نگهداری کنی تا کاملاً بزرگ شوم تو را از رویداد هولناکی می رهانم (بیرلین، ۱۳۸۹: ۱۶۵).

 

هندوان بر این باورند که زمان به صورت ادوار منظمی جلوه می کند. شایان ذکر است که مبحث ادوار جهانی در “وداها”، منعکس نیست و از فرضیه های متاخر آیین هندو است.

 

چهار عنصر خلقت که در “پوراناها” عنوان شده است در حکم دوری تدریجی از اصل و ریشه ی معنویت است و طی این دوره ها، اخلاقیات و معنویت سیر نزولی خود را طی می کند (شایگان، ۱۳۷۵: ۳۹).

 

شایان ذکر است که “پوراناها” (purana) شامل ادبیات مقدسی است که به زبان سنسکریت نوشته شده و با اعتقادات و باورهای گوناگون دینی و آداب و رسوم مختلف در هم آمیخته است و آراسته به اساطیر و افسانه های متنوعی است. پوراناها، پنج موضوع مهم را شامل می شوند که عبارتند از: حدیث آفرینش (sarga-)، انحلال و خلقت نو (pratisarga-)، ادوار جهانی یا ادوار مَنو (manvantara-)، شجره نامه ی پادشاهان و فرزانگان کهن (vams’a) و در نهایت شرح احوال قهرمانان این شجره نامه (vams’y¦nucharit¦)بنابر پوراناها، هر دوره ی جهانی یا “ماهایوگا” به چهار عصر تقسیم شده است که عبارتند از: “کرتایوگا” (krta) یعنی عصر کمال یا دوران طلایی، ترتایوگا (treta) یعنی عصر سوم، دواپَرَیوگا (dv¦para-) یعنی عصر ثنویت و کالی یوگا (kali) یعنی عصر تاریکی.

 

هزار ماهایوگا، برابر با یک “کالپه”، (kalpa) یا یک روز برهمن است و هر روز برهمن با آفرینش آغاز می شود و با انحلال جهان (pralaya)، پایان می پذیرد.

 

هر “کالپه” را به چهارده “مَنوانترا” یا عصر “مَنو” تقسیم می کنند.

 

هر عصر جهانی میانه یا “مَنوانترا” با توفانی بزرگ پایان می یابد (همان : ۲۸۴).

 

سال ۱۷۲۸۰۰۰= krta

 

عصر جهانی عادی سال ۱۲۹۶۰۰۰= treta Mah¦yuga

 

سال ۴۸۶۰۰۰= dv¦para

 

سال ۴۳۲۰۰۰= kali

 

۷۱ mah¦yuga=Manvantara عصر جهانی میانه

 

هر منوانترا با توفانی بزرگ پایان می یابد.

 

سال ۴۳۲۰۰۰۰۰۰۰= manvantara 14

 

عصر جهانی بزرگ یا

 

Kalpa = mah¦yuga 1000

 

 

 

سال ۳۱۱۰۴۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ صد سال عمر

 

عصر جهانی کبری

 

برهمن = ۷۳۰۰ کالپه یا ۷۳۰۰۰ شب و روز برهمن

 

همان طور که بیان شد، سنت هند باستان به فرضیه ی ادوار جهانی معتقد بوده است و آن را به صورت دوران منظم انحلال و خلقت مستمر می دانسته که به واسطه ی آن آفرینش در آغاز زمان به وقوع می پیوندد و دوره های انحطاط و زوال خود را طی می کند و بر اثر انحلال، کائنات و موجودات آن به اصل باز می گردند و از نو بنیان می شوند. این سیر خلقت و انحلال آفرینش بنابر اساطیر هندی و متون باستانی تا ابد ادامه دارد (همان :۲۵).

 

۳-۴-۷ جغرافیای اسطوره ای فرایند پالایش در اساطیر هندی

 

در اساطیر هندی، مبحث پالایش جهان که داستان “مَنو” و نجات اوتوسط ماهی (ویشنو) بیان شده است، اشاره ی دقیقی به جغرافیای اسطوره ای سیل و توفان نشده است. تنها در بعضی از متون آمده است که در نهایت کشتی “مَنو” توسط ماهی بزرگ (ویشنو) به قله ی هیمالیا برده شد (ایونس، ۱۳۸۱: ۵۱).

 

اما در متون چنین نیز آمده است که “ویشنو” به هیات “متسیه”، “مَنو” را از توفانی بزرگ آگاه می کند. توفانی که همه ی موجودات و هستی را نابود خواهد کرد (بیرلین، ۱۳۸۹: ۱۶۵).

 

در نهایت می توان چنین نتیجه گرفت که از آن جایی که اسطوره ها و متون کهن هندی، معتقد به سنت ادوار جهانی، یعنی آفرینش و انحلال کائنات به صورت منظم و جاودان هستند، همه ی پهنه ی گیتی و کائنات را عرصه ی سیل و زوال هستی و آفرینش مجدد به حساب می آورند نه یک منطقه و ناحیه ی به خصوص را.

 

۳-۴-۸ سرانجام فرایند پالایش جهان در اساطیر هندی

 

سنت هندو معتقد به چرخش بی پایان زمان و زندگی است بدین صورت که آفرینش همیشه تجدید حیات است. جهان هستی سیری را از آفرینش تا تکامل و انحطاط طی می کند و این دور پیوسته ادامه دارد. همان گونه که پیش تر عنوان شد هر “ماهایوگا” از چهار “یوگا” یا دوران کوتاه تر تشکیل شده است که هر یک از این دوره ها در انتها و در انتقال به دوره ی بعدی از نظر اخلاقی بدتر و از نظر زمانی کوتاه تر از دوران قبل از خود است.

 

و نیز می توان چنین اظهار داشت که سنت هندو و خدایان ودایی از این تکرار دائمی آفرینش طی چرخه ای دورانی در پی پالایش کائنات و جهان مادی و جلوگیری از یکنواختی هستی بوده اند.

 

۳-۵ بررسی فرایند پالایش جهان در اساطیر سامی

 

در سنت بسیاری از اقوام بزرگ و گوناگون، افسانه هایی پیرامون توفانی بزرگ و پالایش جهان مادی آمده است. پر آوازه ترین این روایات کهن، اگرچه که قدیمی ترین آن ها نیست، در “سفر پیدایش” (بخشی از کتاب مقدس تورات) آمده است.

 

از این روایت بیان شده در کتاب مقدس تورات، چنین برمی آید که هنگامی که ده نسل از تبار حضرت آدم گذشت، “یهوه” (نام خاص خداوند در تورات) دید که جهان آفریده ی او فاسد و تباه گشته و سرشار از شرارت و بدی شده است. پس بر آن شد که نسل بشر و دیگر آفریده های خود را به وسیله ی فرو فرستادن سیل و توفانی عظیم نابود کند. اما “یهوه” خواست که “نوح” نجات پیدا کند زیرا او انسانی درستکار بود و شایستگی به وجود آوردن نسلی نو و تباری پاک را داشت.

 

“یهوه” به “نوح” فرمان داد تا کشتی بزرگی بسازد و پس از ساخته شدن کشتی، با خانواده ای خویش به داخل آن رود و از همه ی آفریده های جهان، از هر نوع حیوان اهلی و پاک به تعداد هفت و از هر یک از حیوانات وحشی، یک جفت با خود به کشتی برد (وارنر،۱۳۸۷ : ۴۳)

 

شایان ذکر است که در قرآن کریم و روایات اسلامی نیز به زندگانی حضرت نوح (ع) و توفان و سیلی که در زمان پیامبری او به وقوع پیوسته است در چند سوره، پرداخته شده است. اما از آن جایی که در این پژوهش بررسی فرآیند پالایش جهان در اساطیر سامی مورد نظر بوده است تنها به بیان خلاصه ای از آن چه در قرآن آمده است، بسنده می شود.

 

نوح (ع) در قرآن کریم پیامبری معرفی شده است که نه صد و پنجاه سال زندگی کرد و برای هدایت قوم خویش و دعوت آن ها به پرستش پروردگار یکتا، از طرف خداوند بزرگ برگزیده شده است. او با مخالفت و عناد قوم خود برای پرستش خداوند روبرو می شود و مردم قومش او را دیوانه و مجنون می خوانند و او و رسالتش را تکذیب می کنند. در این هنگام نوح (ع) به درگاه پروردگار یکتا استغاثه می کند و از کفر و سرکشی قومش شکوه می کند . خداوند، حضرت نوح (ع) ، را مامور ساختن کشتی بزرگ تحت نظر خویش می کند تا پس از ساخته شدن آن، عذاب سختی که همان فرو فرستادن سیل و توفان است را بر مردم ناسپاس و کافر نازل کند. حضرت نوح (ع) به فرمان خداوند به ساختن کشتی از چوب چنار می پردازد و از سوی پروردگار به او وحی می شود که از کفر و عصیان قوم خویش غمگین و محزون نباشد و از نوح (ع) خواسته می شود تا با زن و فرزندانش، جز آن ها که سرکشی کردند به کشتی سوار شوند و گرویدگان به نوح (ع) در جهان عده ی کمی بودند و نیز خداوند به نوح (ع) فرمان می دهد که از هر نوع حیوان یک جفت، نر و ماده را با خود به کشتی ببرد و بدین ترتیب انسان هایی که به نوح و رسالتش ایمان آورده بودند به کشتی نجات و هدایت وارد شدند و از هلاک شدن رهایی یافتند و رستگار شدند و کشتی نوح (ع) نیز پس از فرونشستن سیل و توفان بزرگ فرو فرستاده شده توسط خداوند یکتا، بر بلندای کوه جودی آرام گرفت (رهبر، ۱۳۸۹: ۲۷۳).

 

۳-۵-۱ توفان نوح و فرایند پالایش جهان به روایت تورات

 

 

 

باب ششم

 

و واقع شد که چون آدمیان شروع کردند به زیاد شدن بر روی زمین و دختران برای ایشان متولد گردیدند.

 

پسران خدا، دختران آدمیان را دیدند که نیکو منظرند و از هر کدام که خواستند، زنان برای خویش می گرفتند. …

 

و در آن ایام، مردان تنومند در زمین بودند و بعد از هنگامی که پسران خدا به دختران آدمیان در آمدند و آن ها برای ایشان اولاد زاییدند، ایشان جبارانی بودند که در زمان سلف مردان نامور شدند.

 

و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیال های دل وی دائماً محض شرارت است.

 

و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته بود و در دل خود محزون گشت.

 

و خداوند گفت، انسان را که آفریده ام، از روی زمین محو سازم. انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را چون که متاسف شدم از ساختن ایشان.

 

اما نوح در نظر خداوند التفات یافت.

 

این است پیدایش نوح؛ نوح، مردی عادل بود و در عصر خود کامل و نوح با خدا راه می رفت.

 

و نوح سه پسر آورد: سام، حام، یافث.

 

و زمین نیز به نظر خدا فاسد گردید و زمین از ظلم پر شده بود.

 

و خدا زمین را دید که اینک فاسد شده است، زیرا که تمامی بشر راه خود را بر زمین فاسد کرده بودند.

 

و خداوند به نوح گفت: … و اینک من ایشان را با زمین هلاک خواهم ساخت.

 

پس برای خود کشتی ای از چوب کوفر بساز و حجرات در کشتی بنا کن و درون و بیرونش را به قیر بیندا.

 

و آن را بدین ترکیب بساز که طول کشتی سیصد ذراع باشد و عرضش پنجاه ذراع و ارتفاع آن سی ذراع.

 

و روشنی ای برای کشتی بساز و آن را به ذراعی از بالا تمام کن و در کشتی را در جنب آن بگذار و طبقات تحتانی و وسطی و فوقانی بساز.

 

زیرا اینک من توفان آب را بر زمین می آورم تا هر جسدی را که روح حیات درآن باشد، از زیر آسمان هلاک گردانم و هر چه بر زمین است خواهد مرد.

 

لیکن عهد خود را با تو استوار می سازم و به کشتی درخواهی آمد تو و پسرانت و زوجه ات و ازواج پسرانت با تو

 

و از جمیع حیوانات از هر ذی جسدی، جفتی از همه به کشتی در خواهی آورد تا با خویشتن زنده نگاه داری، نر و ماده باشند.

 

از پرندگان به اجناس آن ها و از همه ی حشرات زمین به اجناس آن ها دو دو از همه نزد تو آیند تا زنده نگاه داری.

 

و از هر آذوقه ای که خرده شود بگیر و نزد خود ذخیره نما تا برای تو و آن ها خوراک باشد.

 

پس نوح، چنین کرد و به هر چه خداوند او را امر فرمود عمل نمود.

 

باب هفتم

 

و خداوند به نوح گفت: تو و تمامی اهل خانه ات به کشتی درآیید، زیرا تو را در این عصر به حضور خود عادل دیدم.

 

و از همه ی بهایم پاک هفت هفت نر و ماده با خود بگیر و از بهایم ناپاک دو دو نر و ماده.

 

و از پرندگان آسمان نیز هفت هفت نر و ماده، را تا نسلی بر روی زمین نگاه داری.

 

زیرا که من بعد از هفت روز دیگر چهل روز و شب باران می بارانم و هر موجودی را که ساخته ام از روی زمین محو می سازم.

 

پس نوح موافق آن چه خداوند امر فرموده بود عمل نمود.

 

و نوح ششصد ساله بود، چون توفان آب بر زمین آمد.

 

و نوح و پسرانش و زنش و زنان پسرانش با وی از آب توفان به کشتی در آمدند.

 

از بهایم پاک و بهایم ناپاک و از پرندگان و از همه ی حشرات زمین

 

دو دو نر و ماده نزد نوح به کشتی درآمدند، چنان که خداوند امر کرده بود.

 

و واقع شد پس از هفت روز که آب توفان بر زمین آمد.

 

و در سال ششصد از زندگی نوح در روز هفدهم از ماه دوم در همان روز چشمه های لجه ی عظیم شکافته شدند و روزنه های آسمان گشوده شد.

 

و باران چهل شب بر روی زمین می بارید.

 

در همان روز نوح و پسرانش سام و حام و یافث و زوجه ی نوح و سه زوجه ی پسرانش با ایشان داخل کشتی شدند. …

 

دو دو از هر ذی جسدی که روح حیات دارد نزد نوح به کشتی در آمدند. …

 

و توفان چهل روز بر زمین می آمد و آب همی افزود و کشتی را برداشت که از زمین بلند شد.

 

و آب غلبه یافته بر زمین همی افزود و کشتی بر سطح آب می رفت.

 

و آب بر زمین زیاد و زیاد، غلبه یافت تا آن که همه ی کوه های بلند که زیر تمامی آسمان ها بود مستور شد. …

 

و هر ذی جسدی که بر زمین حرکت می کرد از پرندگان و بهایم و حیوانات و کل حشرات خزنده ی بر زمین و جمیع آدمیان مردند. …

 

و خداوند محو کرد هر موجودی را که بر زمین بود از آدمیان و بهایم و حشرات و پرندگان آسمان، پس ، از زمین محو شدند و نوح با آن چه همراه وی در کشتی بود فقط باقی ماند.

 

و آب بر زمین صد و پنجاه روز غلبه می یافت.

 

باب هشتم

 

 

 

و خداوند نوح و همه ی بهایمی را که باوی در کشتی بودند به یاد آورد و خداوند بادی بر زمین و زانید و آب ساکن گردید.

 

و چشمه های لجه و روزنه های آسمان بسته شد و باران از آسمان باز ایستاد.

 

و آب رفته رفته از روی زمین برگشت و بعد از انقضای صد و پنجاه روز آب کم شد.

 

و روز هفدهم از ماه هفتم، کشتی بر کوه های آرارات قرار گرفت. …

 

و واقع شد بعد از چهل روز که نوح دریچه ی کشتی را باز کرد.

 

و زاغ را رها کرد، او بیرون رفته در تردد می بود تا آب از زمین خشک شد.

 

سپس کبوتر را از نزد خود رها کرد تا ببیند که آیا آب از روی زمین کم شده است.

 

اما کبوتر چون نشیمنی برای پای خود نیافت زیرا که آب در تمام روی زمین بود نزد وی به کشتی برگشت.

 

و هفت روز دیگر نیز درنگ کرده باز کبوتر را از کشتی رها کرد.

 

و به هنگام عصر کبوتر نزد وی برگشت و اینک برگ زیتون تازه ای در منقار وی است. پس نوح دانست که آب از روی زمین کم شده است.

 

و هفت روز دیگر توقف نموده، کبوتر را رها کرد و او دیگر نزد وی بازنگشت….

 

و روز بیست و هفتم از ماه دوم زمین خشک شد.

 

آن گاه خداوند نوح را مخاطب ساخته گفت،

 

از کشتی بیرون شو تو و زوجه ات و پسرانت و ازواج پسرانت با تو.

 

و همه ی حیواناتی را که نزد خود داری، هر ذی جسدی را از پرندگان و بهایم و کل حشرات خزنده ی بر زمین با خود بیرون آور تا بر زمین منتشر شده در جهان بارور و کثیر شوند.

 

پس نوح و پسران او و زنش و زنان پسرانش با وی بیرون آمدند. …

 

و نوح مذبحی برای خداوند بنا کرد و از هر بهیمه ای و از هر پرنده ی پاک گرفته، قربانی های سوختنی بر مذبح گذرانید.

 

و خداوند بوی خوش بویید و خداوند در دل خود گفت: بعد از این دیگر زمین را به سبب انسان لعنت نکنم زیرا که خیال دل انسان از طفولیت بد است و بار دیگر همه ی حیوانات را هلاک نکنم، چنان که کردم.

 

مادامی که جهان باقی است زرع و سرما و گرما و زمستان و تابستان و روز و شب متوقف نخواهد شد (الیاده، ۱۳۸۷: ۲۶۹- ۲۷۳).

 

۳-۵-۲ فرد نجات دهنده ی نسل بشر در اساطیر سامی

 

همان گونه که در بخش پیشین عنوان شد، در اسطوره های سامی این نوح است که مورد توجه و عنایت خداوند قرار می گیرد و مسئولیت نجات نسل بشر به عهده ی او گذاشته می شود.

 

نوح پسر “لمک” یکی از پیامبران و از نسل آدم بود. بنابر متون او حدود هزار سال زیست. او درچهل سالگی به پیامبری برگزیده شد و نیز نخستین پیامبری بود که در زمان وی عذاب نازل گردید (حسین پور، ۱۳۷۶: ۲۳۵).

 

در کتاب اسطوره های موازی چنین آمده است که نوح انسانی عادل و پرهیزگار بود و سه پسر به نام های سام و حام و یافث داشت (بیرلن، ۱۳۸۹: ۱۶۱).

 

بنابر روایتی که در سفر پیدایش آمده است، پس از آن که “یهوه”، جهان آفریده ی خویش را سرشار از پلیدی و شرارت دید، تصمیم به نابودی نسل بشر گرفت و نوح را که انسانی درستکار بود شایسته ی آن دانست که نیای نژاد و تباری نو گردد و نسلی نو به وجود آورد. نوح به فرمان یهوه کشتی بزرگ ساخت و خود و خانواده اش و تعدادی از جانداران دیگر بر آن کشتی سوار شدند.

 

پس از فرو نشستن سیل و توفان، نوح از کشتی بیرون آمد و بر فراز کوه پرستش گاهی ساخت و به شکرانه ی زنده ماندنش قربانی نثار کرد. پس یهوه با او پیمان بست و به او قول داد که نسلش را افزون گرداند و زمین را از آن ها پر کند و جهان هستی، دیگر هرگز بر اثر توفان و سیل از میان نرود (ورانر، ۱۳۸۷: ۴۴).

 

۳-۵-۳ عامل به وجود آورنده ی فرایند پالایش جهان در اساطیر سامی

 

چنان که در سفر پیدایش عنوان شده است عامل به وجود آورنده ی توفان و سیل بزرگ “یهوه” خدای بزرگ عبرانی است. خدای عبرانیان، خدایی بسیار مقتدر و مسلط بر آفریده های خویش است. خدایی که بسیار مقدس است و به خاطر تقدس بسیارش نمی توان نام او را عنوان کرد، و به صورت (YHWH)، از او نام برده می شود که معمولاً به صورت (yahwah)، ترجمه می شود. این نام به معنی “بودن و وجود داشتن” است (لیمینگ، ۲۰۰۴: ۹۱).

 

۳-۵-۴ علت وقوع فرایند پالایش در اساطیر سامی

 

در متون باستانی و سفر پیدایش علت فرو فرستادن سیل و توفان توسط “یهوه” شرارت انسان ها و آلوده شدن جهانی هستی بیان شده است.

 

عبرانیان نیز مانند بسیاری از مردمان باستانی، در اساطیر دوران اولیه ی وجود انسان، روایت سیل و توفان بزرگ را بیان کرده اند. سیلی که در اساطیر سامی خداوند بلند مرتبه، یهوه، به وسیله ی آن دنیای پر از گناه را می پالاید. روایت سیل بزرگ که در سفر پیدایش عنوان شده است، بسیار از داستان سیل بزرگ در اساطیر بابلی و سومری تاثیر پذیرفته است که در آن قهرمان سیل یعنی نوح، اوتناپشتیم و زیوسودرا هستند. در روایت عبرانی یهوه از انسان ها آزرده می شود و تصمیم به نابودی نسل بشر و موجودات می گیرد. (لیمینگ، ۲۰۰۴: ۱۰۰).

 

هنگامی که یهوه، جهان آفریده ی خویش را فاسد و تباه گشته و سرشار از شرارت دید، پس بر آن شد که همه ی انسان ها و دیگر آفریده های خود را به وسیله ی توفان و سیلی عظیم نابود کند (وارنر، ۱۳۸۷: ۴۳).

 

و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیال های دل وی دائماً محض شرارت است. و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته بود و در دل خود محزون گشت و خداوند گفت، انسان را که آفریده ام از روی زمین محو سازم و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را، چون که متاسف شدم از ساختن ایشان (بیرلین، ۱۳۸۹: ۱۶۱).

 

در تمامی متون بررسی شده، از آن جایی که همه ی آنها روایت سیل بزرگ را از سفر پیدایش از کتاب مقدس تورات، بیان کرده اند، علت اصلی فرو فرستادن سیل خشم خداوند نسبت به شرارت و گناه کار شدن انسان ها دانسته شده است.

 

۳-۵-۵ ابزار نجات نسل بشر از توفان و سیل بزرگ در اساطیر سامی

 

در سفر پیدایش، هنگامی که داستان سیل بزرگ بیان می شود، آنجایی که “یهوه” به نجات تعدادی از انسان ها و موجودات می اندیشد از کشتی سخن گفته شده است. کشتی ای بزرگ که نحوه ی درست کردن آن و اندازه های دقیق آن به نوح آموزش داده می شود.

 

… پس به نوح، انسانی پارسا و عادل، گفته می شود که کشتی ای بسازد برای خود و خانواده و اقوام نزدیکش تا از سیل ویران گر رهایی یابد (لیمینگ، ۲۰۰۴: ۱۰۰).

 

و خداوند به نوح گفت،

 

“انتهای تمامی بشر به حضورم رسیده است، زیرا که زمین به سبب ایشان پر از ظلم شده است و اینک من ایشان را هلاک خواهم ساخت.

 

پس برای خود کشتی ای از چوب کوفر بساز و حجرات در کشتی بنا کن و درون و بیرونش را به قیر بیندا. و آن را بدین ترکیب بساز که طول کشتی سی صد ذراع باشد و عرض آن پنجاه ذراع و ارتفاع آن سی ذراع و روشنی ای برای کشتی بساز و آن را به ذراعی از بالا تمام کن و در کشتی را در جنب آن بگذار و طبقات تحتانی و وسطی و فوقانی بساز. زیرا من اکنون توفان آب را بر زمین می آورم تا هر جسدی را که روح حیات در آن باشد هلاک گردانم و هر چه بر زمین است خواهد مرد. لیکن عهد خود را با تو استوار می سازم و به کشتی در خواهی آمد. تو و پسرانت و زوجه ات و ازواج پسرانت با تو.”

 

 

 

و در ادامه “یهوه” از نوح می خواهد که از همه ی انواع حیوانات جفتی نر و ماده را با خود به کشتی ببرد و همچنین از همه ی پرندگان و حشرات جفتی را به کشتی سوار کند و نوح مطابق دستور یهوه عمل نمود و با پسرانش و همسرش و همسران پسرانش به کشتی سوار شدند. و یهوه توفان و سیل را به مدت چهل شبانه روز فرو فرستاد. تا این که همه ی انسان ها و موجودات به جز آن هایی که در کشتی نوح بودند از میان رفتند و در نهایت یهوه دستور به باز ایستادن توفان و سیل داد و کشتی نوح بر بالای کوه های آرارات آرام گرفت (بیرلین، ۱۳۸۹: ۱۶۲).

 

 

 

۳-۵-۶ زمان وقوع فرایند پالایش در اساطیر سامی

 

در مورد زمان وقوع توفان و سیل بزرگ در توران در فصل سفر پیدایش چنین بیان شده است که نوح ششصد ساله بود هنگامی که توفان و سیل بر زمین جاری شد (بیرلین، ۱۳۸۹: ۱۶۲).

 

و در متنی دیگر چنین عنوان شده است که هنگامی که ده نسل از تبار آدم گذشت، یهوه دید که جهان هستی تباه و سرشار از شرارت شده پس تصمیم به نابودی آن گرفت (وارنر، ۱۳۸۷: ۴۳).

 

و نیز این که در سال ششصد از زندگانی نوح، در روز هفدهم از ماه دوم در همان روز، همه ی چشمه های لجه ی عظیم شکافته شد و روزنه های آسمان گشوده شد. و باران چهل روز و چهل شب بر روی زمین می بارید و توفان چهل روز بر زمین می وزید و آب افزون می گشت و کشتی بر سطح آب قرار گرفت. و آب همچنان بر زمین غلبه می یافت تا جایی که همه کوه های بلند در زیر آب قرار گرفتند (بیرلین،۱۳۸۹ : ۱۶۳).

 

۳-۵-۷ جغرافیای اسطوره ای فرایند پالایش جهان در اساطیر سامی

 

برای آگاهی از جغرافیای وقوع سیل و پالایش نیز اطلاعات بیان شده در کتاب مقدس تورات تنها دستاویز است. بنابر متن سفر پیدایش، “یهوه”، پس از آزرده شدن از شرارت و پلیدی انسان ها بر آن می شود که همه ی جهان هستی را غرقه سازد و به جز نوح به سبب پارسا بودنش و آن تعدادی که به صلاح دید یهوه بر کشتی سوار می شوند، همه ی انسان ها و موجودات دیگر را طی توفان و سیلی بزرگ از میان می برد.

 

یهوه دید که جهان آفریده ی او فاسد و تباه گشته و سرشار از شرارت شده است پس تصمیم گرفت که همه ی ابناء بشر و دیگر آفریده های خود را با فرو فرستادن سیلی بزرگ از میان ببرد (وارنر، ۱۳۸۷: ۴۳).

 

و نیز در بخشی دیگر از سفر پیدایش چنین آمده است که یهوه به نوح فرمان می دهد که کشتی ای برای نجات خود بسازد زیرا او قصد دارد سیلی فرو فرستد تا هر جسدی را که روح حیات در آن باشد در زیر آسمان هلاک گرداند و او چنین ادامه می دهد که هر چه بر زمین است خواهد مرد (الیاده،۱۳۸۸ : ۲۷۰).

 

و همچنین در ادامه ذکر شده است که یهوه، هر موجودی را که بر روی زمین بود از آدمیان و بهایم و حشرات و پرندگان آسمان از بین برد و تنها نوح با آن چه همراه وی در کشتی بود نجات یافتند (همان: ۲۷۲).

 

۳-۵-۸ سرانجام فرایند پالایش جهان در اساطیر سامی

 

در سفر پیدایش و اساطیر سامی، همان گونه که ذکر شد، “یهوه”، خدای بزرگ به دلیل آزردگی و خشم از شرارت و پلیدی انسان های آفریده ی خویش، چنین تصمیم می گیرد که جهان هستی را که از دید او آلوده و غیر قابل تحمل شده، را توسط سیلی بزرگ از میان ببرد.

 

اما او تصمیم ندارد که همه ی انسان ها و جانداران را غرقه سازد، بلکه می خواهد انسان هایی پاک و پارسا (نوح و همراهانش) در جهان مادی باقی بمانند تا از آن ها نسلی نو و پاک به وجود آید. “یهوه” در واقع از طریق فرو فرستادن توفان و سیل جهان مادی را می پالاید و بدی ها و ناپاکی هایش را می زداید و هستی و آفرینشی نو ایجاد می کند.

 

در سفر پیدایش چنین عنوان شده است که پس از پایان توفان و سیل و پهلو گرفتن کشتی بر کوه های آرارات، نوح و همسر و فرزندانش از کشتی پایین آمدند و نوح مذبحی برای خداوند بنا کرد و از هر بهیمه ای و از هر پرنده ی پاک، قربانی هایی به درگاه یهوه پیشکش کرد (الیاده، ۱۳۸۸: ۲۷۳).

 

در سفر پیدایش (۹: ۹-۲۱)، این گونه بیان شده است که پس از فرو نشستن سیل و توفان بزرگ و قربانی پیشکش کردن توسط نوح، یهوه، عهد خود را با نوح و همراهانش و با همه ی جانوران و بهایم و پرندگان و حیوانات زمین و هر چه از کشتی بیرون آمد، استوار می سازد. او عهد می کند که دیگر به وسیله ی سیل و توفان هر ذی جسدی هلاک نشود و پس از این توفانی فرو نفرستد تا جهان هستی را ویران کند.

 

و یهوه، خدای بزرگ نشانه ی عهد خویش را با انسان ها و جانداران که قرار است نسلی به نسل بعد ادامه یابد تا همیشه رنگین کمانی قرار می دهد که در ابرها می گذارد و چنین اظهار می دارد که مادامی که این ابرها را بر بالای زمین می گستراند و رنگین کمان در ابرها خود نمایی می کند عهد خویش را با انسان ها و موجودات دیگر آفریده ی خویش به یاد خواهد آورد و تاکید می کند که دیگر بار آب و توفان نخواهد بود تا هر موجودی را نابود کند و این رنگین کمان در ابرها همچنان خواهد بود و یهوه به آن خواهد نگریست تا همواره عهد خویش را با انسان ها و جانداران دیگر به یاد آورد و نابودی نسل بشر و دیگر آفریده های خویش را آرزو نکند (گری، ۱۳۷۷: ۸۶).

 

فصل چهارم

 

نتیجه گیری

 

۴-۱ نتیجه گیری

 

پس از مطالعه و بررسی منابع گوناگون در ارتباط با فرایند پالایش جهان مادی در تمدن های مورد نظر این پژوهش، تفاوت ها و شباهت هایی در شاخصه های مختلف این فرایند، مشخص شد که در این بخش به آن ها پرداخته خواهد شد.

 

در تمامی اساطیر مورد بحث در این تحقیق، خدایان، فرد مورد التفات خود را از به وقوع پیوستن رویدادی عظیم که همانا سیل و توفان و یا زمستان است آگاه کرده اند و از وی درخواست کرده اند تا ابزار نجاتی بسازد و خود را از این رخداد بزرگ برهاند.

 

پس از پایان یافتن رویداد پالایش، فرد نجات یافته برای خدایان قربانی می کند و هدایایی پیشکش می کند تا بدین صورت قدردانی خود را از توجه خدایان به خود نشان داده باشد البته شایان ذکر است که در اساطیر ایرانی از پیشکش قربانی توسط جم سخنی به میان نیامده است.

 

ابزار نجات در فرایند پالایش یک قایق بزرگ یا کشتی است که خدایان نحوه ی ساختن آن را به فرد مورد نظرشان می آموزند. تنها در اساطیر ایرانی از “ور” (دژی زیرزمینی) صحبت شده است که به مانند شهری است و قواعد زندگی شهری در آن حکمفرما است و از توصیفات آن در متون چنین بر می آید که “ور” برای اقامت افراد و موجودات مورد نظر برای مدتی بسیار طولانی ساخته شده است .همانگونه که عنوان شد در اساطیر ایرانی “ور”، کاملاً توصیف شده است و نیز در اساطیر سامی و بین النهرینی کشتی به خوبی توصیف شده است اما در اساطیر یونانی و هندی چنین نیست و ابزار پالایش توصیف نشده است.

 

در همه ی اساطیر مورد نظر در این پژوهش، خدایان می خواهند نسل بشر و موجودات را از طریق فرو فرستادن سیل و توفانی عظیم از میان ببرند، اما در اساطیر ایرانی از زمستان هایی مهیب و یخبندان صحبت شده است.

 

بیان این نکته خالی از لطف نیست که در اساطیر یونانی و هندی و سامی و بین النهرینی، این خدایان هستند که تصمیم به نابودی نسل بشر می گیرند و می خواهند انسان ها را با فروفرستادن بلایی از میان ببرند، حال آن که درایران این اهورامزدا، خدای بزرگ ایران باستان ، نیست که می خواهد چنین اقدامی انجام دهد، بلکه اهریمن است که می خواهد برای از میان بردن نظم جهان و آفریده های اهورامزدا، از طریق دیوی که از گماشتگان اوست (ملکوس) با اهورامزدا مبارزه کند و او را از دید خود مغلوب سازد.

 

به گونه ای می توان چنین استنباط کرد که اهریمن پلید ناخواسته موجب پالایش جهان هستی و زدودن آمیختگی از آن می شود.

 

در اساطیر بین النهرینی طول مدت فرایند پالایش جهان “هفت” روز بیان شده است . در حالی که در اساطیر یونانی این مدت “نه” شبانه روز است و در اساطیر سامی این مدت “چهل” روز عنوان شده است در اساطیر هندی به طول مدت این فرایند اشاره ای نشده است و در اساطیر ایرانی طول مدت زمستان ملکوسان سه سال ذکر شده است اما در متون اوستایی وبه ویژه فرگرد دوم وندیداد از زمستان های زشت و سرمای شدید نام برده شده است و به مدت دقیق این فرایند اشاره ای نشده است اما می توان چنین استنباط کرد چون زمستان به صورت جمع به کار برده شده به هر حال این فرایند از یک سال بیش تر طول خواهد کشید.

 

از دیگر نکات جالب توجه این است که براساس مطالعات صورت گرفته، در هر سه کتاب مقدس (قرآن- تورات- انجیل) به فرایند پالایش جهان و داستان سیل و توفان بزرگ اشاره شده است.

 

نکته ی قابل توجه دیگر این که اغلب در بحث پالایش جهان و داستان توفان و سیل بزرگ در اساطیر بین النهرینی از “گیل گمش” نام برده می شود و او را قهرمان سیل و این ماجرا می دانند این در حالی است که در اساطیر بین النهرینی “گیل گمش” زمانی فرمانروایی می کند که سیل بزرگ اتفاق افتاده است و او با اوتناپیشتیم که قهرمان حقیقی این داستان است دیدار می کند و از راز جاودانگی او می پرسد.

 

در اساطیر یونانی فرد مورد التفات خدایان “دیوکالیون” است که به همراه همسرش “پیرا” به کشتی سوار می شود و چیز دیگری را با خود به کشتی نمی برد در اساطیر هندی نیز تنها “منو” نجات می یابد اما در اساطیر سامی و بین النهرینی “نوح” و “اوتناپیشتیم”، افراد خانواده ی خود و تعداد مشخصی از جانداران دیگر را نیز با خود به کشتی سوار می کنند. نکته ی جالب این که بنا بر اساطیر ایرانی جم تخمه ی بهترین انسان ها و جانوران و حتی گیاهان و خوراک ها را با خود به “ور” می برد ، هر چند که ممکن است بهترین نژادها مورد نظر بوده باشد .

 

در اساطیر ایرانی و سامی و بین النهرینی طبیعتاً به دلیل همراه بردن افراد و جانداران دیگر و نجات آن ها نسل بشر و موجودات حفظ می شده است اما در اساطیر هندی که تنها “منو” به کشتی سوار میشود پس از نجات یافتن از سیل و توفان او هدایایی را به پیشگاه خدایان تقدیم می کند که یکی از این هدایا به زنی زیبا تبدیل می شود و از پیوند این دو نسل بشر ادامه می یابد و اما دراساطیر یونانی نیز “دیوکالیون” و همسرش “پیرا” که تنها نجات یافتگان از سیل بزرگ هستند با پرت کردن سنگ هایی به پشت سر خود آن گونه که “زئوس” به آن ها آموزش داده بود نسل جدید بشر را به وجود می آورند بدین ترتیب که سنگ هایی راکه دیوکالیون پرتاب کرده بود به مردان و سنگ هایی را که پیرا پرتاب کرده بود به زنان تبدیل می شوند.

 

در اساطیر ایرانی و سامی در رابطه با فرایند پالایش از یک خدا “اهورامزدا” و “یهوه” نام برده می شود در حالی که دراساطیر هندی، یونانی و بین النهرینی خدایان گوناگون و متعددی دست اندرکار این فرایند هستند.

 

در اساطیر بین النهرینی پس از این رویداد، قهرمانان توفان یعنی “اوتناپیشیم” در اساطیر بابلی و “زیوسودرا” در اساطیر سومری به زندگی جاوید دست پیدا می کنند اما در اساطیر سایر تمدن های مورد بحث چنین نیست و آن هاجم ، دیوکالیون ، منو و نوح مانند انسان های عادی میرا هستند.

 

از نکات جالب توجه دیگر این که در اساطیر هندی فرضیه ی ادوار جهانی مطرح است. بدین معنی که پالایش جهان در اساطیر هندی رویدادی دورانی و همیشگی است که طی دوره های زمانی مشخص (کالپه) اتفاق می افتد و این دور هرگز متوقف نمی شود.

 

در اساطیر بین النهرینی دو روایت از داستان سیل بزرگ وتوفان وجود دارد نسخه ی سومری که قدیمی تر است و ظاهراً داستان سیل و پالایش جهان در تمدن های دیگر از آن سرچشمه گرفته است و نسخه ی بابلی که گاهی خود نیز به دو روایت تقسیم می شود که این روایات بسیار شبیه به یکدیگرند و الگویی عمومی دارند و تنها در برخی جزئیات متفاوت هستند.

 

شایان ذکر است که فرایند پالایش جهان و داستان سیل بزرگ و توفان در اساطیر یونانی، بین النهرینی و سامی در گذشته ای دور رخ داده است و به پایان رسیده است اما همان گونه که ذکر شد بنابر اساطیر هندی این فرایند سیری دورانی و همیشگی را طی می کند . جالب این که بنابر اساطیر ایرانی تنها ساختن “ور”، موضوعی است که در گذشته رخ داده است د رحالی که زمستان ملکوسان هنوز اتفاق نیفتاده است و رخدادی است که بنابر گاهشماری زرتشتیان در پایان هزاره ی هوشیدر روی می دهد و ماهیتی فرجام شناختی دارد گشایش ور جمکرد نیز امری است که بنا بر اساطیر ایرانی در پایان جهان رخ خواهد داد و ساکنان “ور” در هنگام “فرشگرد” در واقع بازآرایندگان جهان هستی خواهند بود. به گونه ای می توان چنین گفت که فرایند پالایش جهان در اساطیر ایرانی بسیار متفاوت با سایر اساطیر مشابه است و فرایندی تدریجی است که از زمان زرتشت شروع می شود زیرا بنا برگاهشماری زرتشتی این دوره، سه هزار سال چهارم از تاریخ ۱۲۰۰۰ ساله ی عمر هستی را شا مل می شود و در واقع سه هزار سال از یورش اهریمن به گیتی گذشته و به ترتیب با فرا رسیدن هزاره های هوشیدر و هوشیدر ماه و سوشیانس در نهایت پالایش کامل صورت می گیرد.

 

در اساطیر ایرانی علت خاصی برای فرایند پالایش ذکر نشده است در برخی از متون از افزایش جمعیت سخن به میان آمده اما به هر حال می توان گفت که ملکوسان تلاش اهریمن برای نابودی نظم هستی و موجودات آفریده ی اهورامزدا است که ناخواسته به پالایش و عدم آمیختگی هستی منجر شده است در حالیکه در اساطیر بین النهرینی ، هیاهو و ازدیاد جمعیت انسان ها علت فروفرستادن سیل و توفان دانسته شده است. در اساطیر یونانی نیز رفتار بد انسان ها و بی حرمتی آنها نسبت به خدایان علت فروفرستادن سیل بوده است البته علت دیگری نیز بیان شده که همانا دزدیدن آتش توسط “پرومتئوس” برای انسان ها است که در نتیجه خدایان انسان ها را مورد تنبیه قرار می دهند. در اساطیر هندی نیز علت خاصی برای فرو فرستادن سیل و توفان بیان نشده و همان گونه که پیش تر عنوان شد بنا بر اساطیر هندی نابودی هستی طی دوره هایی خاص و منظم امری طبیعی به شمار می رود. اما در اسطوره های سامی شرارت و طغیان انسان ها علت فروفرستادن سیل و توفان بوده است.

 

۴-۲ محدودیت ها

 

از آنجایی که این پژوهش جنبه ای مقایسه ای داردو به جز اساطیر ایرانی می بایست اساطیر چهار تمدن دیگر نیز در رابطه با پالایش جهان تجزیه و تحلیل می شد، منابع پژوهشی زیادی باید موردبررسی قرار می گرفت که متأسفانه در مورد اساطیر دیگر منابع زیادی در دسترس نبود و یا اگر منابعی نیز وجود داشت تنها تحت عنوان داستان سیل و توفان بزرگ روایت باستانی را بیان کرده بودند و اطلاعات خاصی را ارائه نمی کردند. اما در پژوهش اخیر، سعی شده است که علاوه بر روایت داستان کهن سیل و توفان ، شاخصه های دخیل در فرایند پالایش جهان نیز به طور جداگانه مورد بررسی قرار گیرد.

 

۴-۳ پیشنهادها

 

در ادامه ی تحقیق انجام شده، به منظور افزایش دانش و آگاهی در زمینه ی مفهوم فرایند پالایش جهان دراساطیر موضوعات زیر در رابطه با پژوهش های آتی پیشنهاد می شود:

 

– مقایسه ی فرایند پالایش جهان در اساطیر تمدن های دیگر

 

– بررسی و مقایسه ی شاخصه های دیگر دخیل در فرایند پالایش جهان

 

– بررسی و مقایسه ی فرایند پالایش جهان در کتب مقدس

 

۴-۴ جدول تفاوت ها و شباهت های عناصر دخیل در فرایند پالایش جهان در اساطیر ایرانی ، بین النهرینی ،یونانی ،هندی و سامی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اساطیر ایرانی اساطیر بین النهرینی اساطیر یونانی اساطیر هندی اساطیر سامی
فرد نجات دهنده ی نسل بشر جم اوتناپیشتیم / آتراهاسیس 

 

زیوسودرا (سومری)

دیوکالیون منو نوح
عامل به وجود آورنده ی فرایند پالایش دیو ملکوس 

 

(گماشته ی اهریمن)

انلیل ، آنو ، نینورتا زئوس ویشنو یهوه
موقعیت اجتماعی فرد نجات دهنده ی نسل بشر پادشاه انسان عادی 

 

پادشاه

فرمانروا نخستین انسان در آغاز هرکالپه پس از انحلال دورانی پیامبر
طول مدت فرایند پالایش متون فارسی میانه : سه سال متون اوستایی : نامشخص هفت روز نه شبانه روز سالها (نامشخص) 

 

انحلال ادواری کائنات

چهل روز
پدیده ی فرو فرستاده شده برای نابودی نسل بشر زمستان و یخبندان توفان و سیل توفان و سیل آتش سوزی 

 

توفان و سیل

توفان و سیل

۴-۴ جدول تفاوت ها و شباهت های عناصر دخیل در فرایند پالایش جهان در اساطیر ایرانی ،بین النهرینی ،یونانی ،هندی و سامی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اساطیر ایرانی اساطیر بین النهرینی اساطیر یونانی اساطیر هندی اساطیر سامی
علت وقوع فرایند پالایش افزایش جمعیت / رویارویی اهریمن با اهورامزدا از طریق بر هم زدن نظم جهان و از بین بردن آفریده ها هیا هو و ازدیاد جمعیت انسان ها گناه کاری انسان ها و بی حرمتی نسبت به خدایان دزدیدن آتش و فریب زئوس توسط پرومتئوس نا مشخص 

 

یا

 

پدیده ای طبیعی به علت انحلال دورانی کائنات

شرارت و طغیانگری و پلیدی انسان ها
نجات یافتگان در فرایند پالایش جهان جم 

 

تخمه ی برترین انسان ها جاندران و گیاهان

اوتناپیشتیم /آتراهاسیس زیوسودرا ، خانواده اش و تعدادی از جاندران دیوکالیون و همسرش پیرا منو نوح و خانواده اش و جفتی از انواع جانداران
نحوه ی آگاهی از وقوع فرایند پالایش اهورا مزدا بی واسطه با جم سخن می گوید اآ / انکی از طریق کلبه نئین و دیوار با اوتناپیشتیم / زیوسودرا سخن می گوید پرومتئوس فرزندش ، دیوکالیون را در خواب آگاه می سازد ویشنو به هیات ماهی ، منو را آگاه می سازد یهوه بی واسطه با نوح سخن می گوید
ابزار نجات ور جمکرد کشتی کشتی/ صندوق کشتی / قایق کشتی
محل فرود آمدن 

 

ابزار نجات

———— کوه نیسیر کوه پارناسوس 

 

یا

 

کوه آتوس

کوه شمالی 

 

یا

 

کوه هیمالیا

کوه آرارات

فهرست منابع

 

منابع فارسی

 

    • آرمسترانگ ، کارن (۱۳۹۰ ) . تاریخ مختصر اسطوره . ترجمه عباس مخبر . چاپ اول. تهران : مرکز .

 

    • آموزگار، ژاله (۱۳۸۶) . تاریخ اسا طیری ایران . چاپ هفتم . تهران : سمت .

 

    • اسماعیل پور ، ابوالقاسم (۱۳۸۳) . اسطوره آفرینش در آیین مانی . چاپ دوم . تهران : کاروان .

 

    • الیاده ، میرچا (۱۳۸۷) . مقدس و نامقدس . ترجمه بهزاد سالکی . چاپ دوم . تهران : علمی و فرهنگی .

 

    • ———— (۱۳۸۸) . متون مقدس بنیادین از سراسر جهان . ترجمه مانی صالحی علامه . ج۱٫ چاپ دوم . تهران : فرا روان .

 

    • اوشیدری ، جهانگیر(۱۳۷۱) . دانشنامه مزدیسنا ( وازه نامه توضیحی آیین زرتشت ) . چاپ اول . تهران : مرکز .

 

    • ایونس ، ورونیکا ( ۱۳۸۱) . اساطیر هند . ترجمه باجلان فرخی . چاپ دوم . تهران : اساطیر .

 

    • بهار ، مهرداد (۱۳۸۷) . پژوهشی در اساطیر ایران . چاپ هفتم . تهران : آگاه .

 

    • ————- (۱۳۸۵) . بندهشن . چاپ سوم . تهران : توس .

 

    • بیرلین ، ج . ف . (۱۳۸۹) . اسطوره های موازی . ترجمه عباس مخبر. چاپ دوم . تهران : مرکز .

 

    • پورداوود ، ابراهیم (۱۳۴۷) . یشتها . به کوشش بهرام فره وشی . تهران : دانشگاه تهران.

 

    • پین سنت ، جان (۱۳۸۰) . اساطیر یونان . ترجمه باجلان فرخی . چاپ اول . تهران : اساطیر.

 

    • تفضلی، احمد (۱۳۷۹) . مینوی خرد . تهران : توس .

 

    • ثمینی، نغمه (۱۳۸۸) . تماشا خانه اساطیر : اسطوره و کهن نمونه در ادبیات نمایشی ایران . چاپ دوم . تهران : نی .

 

    • حسین پور، محبوبه (۱۳۷۶) . تطبیق اسطوره ایرانی جمشید با قهرمانان همتای وی در اساطیر سایر ملل . (پایان نامه کارشناسی ارشد، چاپ نشده) دانشگاه شیراز .

 

    • دالاپیکولا ، آنا ال (۱۳۸۵) . اسطوره های هندی . ترجمه عباس مخبر . چاپ اول . تهران : مرکز .

 

    • راشد محصل ، محمد تقی (۱۳۸۵) . وزیدگیهای زادسپرم . چاپ دوم . تهران : پزوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی .

 

    • ———————- (۱۳۸۹ ) . دینکرد هفتم . چاپ اول . تهران : پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی .

 

    • رضایی راد ، محمد (۱۳۸۹) . مبانی اندیشه سیاسی در خرد مزدایی . چاپ دوم . تهران: طرح نو .

 

    • رضی ، هاشم (۱۳۷۶) . وندیداد . ۴ج . چاپ اول . تهران : فکر روز .

 

    • روزنبرگ ، دونا (۱۳۸۶) . (اساطیر جهان ها داستان ها و حماسه ها ) . ترجمه عبد الحسین شریفیان . چاپ دوم . تهران : اساطیر .

 

    • رهبر، حمید (۱۳۸۹ ) “بررسی تطبیقی روایت وحیانی قرآن و روایت اسطوره ای سومری- بابلی از توفان نوح”. دانشگاه قم . شماره پیاپی ۴۳ و ۴۴ . صص ۲۶۱-۲۸۳ .

 

    • ژیران ، فلیکس (۱۳۷۵) . فرهنگ اساطیر یونان . ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور . تهران : فکر روز .

 

    • ژیران ، فلیکس . ل ، دلاپورت . گ ، لا کو ئه (۱۳۸۲) . اساطیر آشور و بابل . ترجمه ابو القاسم اسماعیل پور . چاپ سوم . تهران : کاروان .

 

    • ستاری ، جلال (۱۳۸۴) . پژوهشی در اسطوره گیل گمش و افسانه اسکندر . چاپ دوم . تهران : مرکز .

 

    • شالیان ، ژرار (۱۳۸۵) . گنجینه حماسه های جهان . ترجمه علی اصغر سعیدی . چاپ دوم . تهران : چشمه .

 

    • شایگان ، داریوش (۱۳۷۵) . ادیان و مکتبهای فلسفی هند . ج ۱ . چاپ چهارم . تهران: امیرکبیر .

 

    • عفیفی، رحیم (۱۳۸۳) . اساطیر و فرهنگ ایران در نوشته های پهلوی . چاپ دوم . تهران : توس .

 

    • کاوندیش، ریچارد (۱۳۸۷) . اسطوره شناسی، دایره المعارف مصور اساطیر و ادیان مشهور جهان . ترجمه رقیه بهزادی . چاپ اول . تهران : علم .

 

    • کرباسیان ، ملیحه (۱۳۸۴) . فرهنگ الفبایی- موضوعی اساطیر ایران باستان . چاپ اول . تهران : اختران .

 

    • کریستین سن ، آرتور (۱۳۸۶) . نمونه های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه ای ایرانیان . ترجمه ژاله آموزگار- احمد تفضلی . چاپ سوم . تهران : چشمه .

 

    • کلنز ، ژان (۱۳۸۶) . مقالاتی در مورد زرتشت و دین زرتشتی . ترجمه احمد رضا قائم مقامی . تهران : پژوهش فروزان روز .

 

    • کندی ، مایک دیکسون ( ۱۳۸۵ ) . دانشنامه اساطیر یونان و روم . ترجمه رقیه بهزادی. تهران : اساطیر .

 

    • گری ، جان (۱۳۷۷). شناخت اساطیر خاور نزدیک (بین النهرین). ترجمه باجلان فرخی. تهران : اساطیر .

 

    • لنسلین گرین ، راجر (۱۳۸۷) . اساطیر یونان . ترجمه عباس آقا جانی . چاپ پنجم . تهران : سروش .

 

    • مک کال ، هنریتا (۱۳۷۳) . اسطوره های بین النهرینی . ترجمه عباس مخبر . چاپ اول . تهران : مرکز .

 

    • میر فخرایی ، مهشید (۱۳۶۷) . روایت پهلوی . چاپ اول . تهران : موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی .

 

    • نجاری ، حسین ( ۱۳۸۷) . “داستان جم و جستاری بر عصر زرین و آرمان شهر ایرانی”. (سخنرانی ارائه شده در دانشگاه شیراز . دانشکده ادبیات و علوم انسانی ) .

 

    • وارنر ، رکس (۱۳۸۷) . دانشنامه اساطیر جهان . ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور . چاپ سوم . تهران : اسطوره .

 

    • وکیلی ، شروین (۱۳۸۹) . اسطوره شناسی پهلوانان ایرانی . چاپ اول . تهران : پازینه .

 

    • همیلتون ، ادیت (۱۳۷۶) . سیری در اساطیر یونان و روم . ترجمه عبد الحسین شریفیان . چاپ اول . تهران : اساطیر .

 

    • هوک ، ساموئل هنری (۱۳۸۱) . اساطیر خاور میانه . ترجمه علی اصغر بهرامی . فرنگیس مزدا پور . تهران : روشنگران و مطالعات زنان .

 

  • هینلز ، جان (۱۳۸۶) . شناخت اساطیر ایران . ترجمه ژاله آموزگار- احمد تفضلی . چاپ یازدهم . تهران : چشمه .

منابع انگلیسی

 

    • Coleman , J.A. (2007) . The Dictionary Of Mythology . The Publishing House , Bennets Close . Berkshire . England .

 

    • Hansen , W. (2004) . Handbook Of Classical Mythology . ABC- CLIO . Inc . Santa Barbara , California .

 

    • Hinnels , J. (2007) . A Handbook Of Ancient Religions . Cambridge University Press .

 

    • Kellens , J. (1988) . Yima et la mort“. Languages and cultures : studies in honor of Edgar C . Polome . edd . M . A Jazayery and W . Winter, Berlin- New York – Amsterdam , PP . 329-334.

 

    • Kramer , S.N. (1961) . Sumerian Mythology . University of Pensylvania Press . Philadelphia .

 

    • Leeming , D. (2004) . Jealous Gods and Chosen People . Oxford University Press , Inc .

 

    • Malandra , W. (1983) . An Introduction to Ancient Iranian Religion . Minnesota : University of Minnesota Press .

 

    • Moazami , M. (2002) . “The legend of the flood in Zoroastrian tradition“, Persica XV III . PP . 55-74 .

 

    • Philip , N. (2004) . Eyewitness Mythology . Dorling Kindersley , London , Penguin Group .

 

    • Skj rvø, P.O. (2008) . JAMøID i. Myth of Jamøid. Encyclop‘dia Iranica. [http://www. iranicaonline. org/articels/ jamøid-i]. ed.by:Ehsan Yarshater. Routledge and kegan paul Inc.pp.1-31.

 

  • West , M . L. (2007). Indo-European Poetry and Myth. New York: Oxford University Press.

Abstract

 

An Investigation into The Representation of The Concept of Purification in Iranian, Semitic, Greek, Indian and Mesopotamian Myths: A Comparative Study

 

By

 

Marjan Haseli

 

The process of purification of the world is a thinkable and debatable issue , which is narrated differently in all the ancient texts and myths of the big civilizations. This research , as the title implies, aims to be a comparative study and wants to find the similarities and differences regarding the process of purification in the Iranian, Semitic, Greek, Indian and Mesopotamian myths. In so doing , in each section the translation of the ancient texts are expressed first and after that the most important factors which could be compared and evaluated have been analyzed separately. It should be mentioned that most of the ancient narrations about the process of purification follow a similar pattern but, naturally may be different in details. Among the most important results achieved in this research , it can be mentioned that only in Iranian myths a devilish winter which is sent by a demon has caused the purification unwantedly and also according to the legends , the process of purification in India is an everlasting event which happens during certain time periods. Also it could be added that in Iranian myths , this great event (purification) , has not happened yet and is a phenomenon which will happen in future .

 

Key words: Purification of the world, Myth, Jam, Uta napishtim, Ziusudra, Deucalion, Manu, Noah .

 

IN THE NAME OF GOD

 

An Investigation into The Representation of The Concept of Purification in Iranian, Semitic, Greek, Indian and Mesopotamian Myths: A Comparative Study

 

By

 

Marjan Haseli

 

THESIS

 

SUBMITTED TO THE SCHOOL OF GRADUATE STUDIES IN PARTIAL FULFILLMENT OF THE REQUIREMENTS FOR THE DEGREE OF MASTER OF ARTS (M.A)

 

IN

 

Ancient Culture and Languages

 

SHIRAZ UNIVERSITY

 

SHIRAZ

 

ISLAMIC REPUBLIC OF IRAN

 

 

 

EVALUATED AND APPROVED BY THE THESIS COMMITTEE AS: EXCELLENT

 

………………….…H. NAJARI, Ph.D., ASSISTANT PROF. OF FOREIGN LANGUAGES AND LINGUISTICS (CHAIRMAN)

 

…………………….. G. GHALEKHANI, Ph.D., ASSISSTANT PROF. OF FOREIGN LANGUAGES AND LINGUISTICS

 

…………………..….F. HAJIANI, Ph.D., ASSOCIATE PROF. OF FOREIGN LANGUAGES AND LINGUISTICS

 

September 2013

 

Shiraz University

 

Faculty of Literature & Humanities

 

M.A. THESIS IN ANCIENT CULTURE AND LANGUAGES

 

An Investigation into The Representation of The Concept of Purification in Iranian, Semitic, Greek, Indian and Mesopotamian Myths: A Comparative Study

 

By

 

Marjan Haseli

 

Supervised by

 

Dr. H. Najari

 

September 2013

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *