بی سازمانی اجتماعی و هنجارهای اجتماعی

دانلود پایان نامه

2-2-3-نظریه جرم شناسی شیکاگو
شیکاگو، یکی از شهرهای ایالات متحده‌ی آمریکاست که با ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد خویش، بیشتر از هر شهر دیگر توجه جامعه‌شناسان را در بین سال‌های 1860 – 1930 به‌خود جلب کرده است. دانشگاه شیکاگو نقش اساسی را در این جریان بازی کرده و محل تجمع دانشمندانی زیادی از چهار گوشه‌ی دنیا در این شهر شد. یک روزنامه‌نگار شهر شیکاگو بنام رابرت پارک1 که 25 سال در این شهر به گزارشگری مصروف بود، با تکیه بر شناختی که از شهر شیکاگو در 25 سال عمرکاری‌اش به‌دست آورده بود، تلاشی را به هدف تحقیق در مورد شرایط اجتماعی در شهر شیکاگو آغاز کرد.
دانشگاه شیکاگو اولین دپارتمنت جامعه‌شناسی خود را در سال 1892 ایجاد کرد. نیروهای گردآمده در این دانشگاه و به خصوص دپارتمنت جامعه شناسی یکی از مهم‌ترین و مسلط ترین گروه در حوزه‌ی اندیشه و فکر در نیمه‌ی اول قرن بیستم محسوب می‌شد. در سال 1914 رابرت پارک به عنوان رئیس دپارتمنت جامعه‌شناسی این دانشگاه منصوب شد. او اولین تحقیق خود را با الگو گیری از زیست‌بوم شناسی وارمینگ؛ دانشمند و زیست‌بوم شناس دانمارکی با عنوان نظریه‌ی «زیست‌بوم انسانی» انجام داد. وارمینگ فرضیه‌ی را در زیست‌شناسی گیاهی تصویر کرد بود که در آن فرضیه به رقابت گیاهان متفاوت برای رشد در منطقه‌ی واحد، اشاره شده بود. بر اساس این فرضیه گیاهان که در یک محل روییده‌اند برای رشد خود و گرفتن انرژی آفتاب و مواد مورد نیاز رشد خویش از خاک، در رقابت تنگاتنگ و جدی با همدیگرند. و دراین رقابت تنها گیاهانی برنده خواهند بود که بتوانند از فرصت‌های خوب انرژی‌گیری از خاک و فضای محیط خویش استفاده کنند.
در دهه 1920 گروهی از جامعه شناسان که مقر آنها در شیکاگو بود و بعدها به اعضای مکتب شیکاگو (Shicago School) شهرت یافتند، روشی با عنوان «بوم شناسی» برای مطالعه زندگی اجتماعی ایجاد کردند که به مطالعه روابط بین گروه های انسانی و محیط آنان می پردازد. اعضای مکتب شیکاگو این مفهوم را درباره رشد شهرهای بزرگ به کار بردند و چنین استدلال کردند که رفتار انسان را می توان برحسب محیط شهری او تبیین کرد. به ویژه آنان مدعی شدند که در اثر توسعه شهرهای بزرگ، محله های مشخصی به وجود می آیند که هر کدام شیوه های خاص زندگی خود را دارند (ستوده، 1386: 152). دو تن از این جامعه شناسان به نام های پارک و برگس (Park & Bergs) که در زمینه جامعه شناسی شهری مطالعه می کردند، در تبیین انحرافات اجتماعی بر متغیرهایی که با پدیده شهرنشینی ارتباط داشت تمرکز کردند. برخی از این متغیرها عبارت بودند از: زبان، قومیت، مهاجرت، حوزه های سکونتگاهی و تراکم جمعیت. به اعتقاد پارک و برگس، محیط فیزیکی شهر با الگوهای فرهنگی – اجتماعی، جمعیت شهری و زندگی شهرنشنی در هم تنیده است. پارک بر این باور بود که نواحی شهری از انگیزه ها و غرایز ساکنان ممانعت می کند و باعث انحرافات اجتماعی می شود. بر اساس نظریه برگس نیز که «الگوی نوع آرمانی (Ideal – Typical Pattern)» نام دارد، برگس معتقد بود که در منطقه انتقالی، به دلایلی چون: سطح بالای تحرک جمعیت، نرح بالای مهاجرت، ویرانی خانه ها و تراکم جمعیت، بالاترین نرخ جرم و بزهکاری مشاهده می شود. عدم ثبات جمعیتی و بوم شناختی در منطقه انتقالی موجب تخریب توانایی کارکردی نهادهای اجتماعی از قبیل: خانواده و کنترل رفتار ساکنان می شود. از طرفی، ارزش های سنتی فرهنگ قومی توان متقاعدسازی نوجوانان و جوانان را نداشته و آنان به یک وضعیت حاشیه ای کشیده می شوند. در نتیجه، فاقد هویت های گروهی و مرجع هایی می شوند که آنان را به سمت رفتاری که در جامعه مورد پذیرش است سوق دهد. در چنین شرایطی، گروه های هم سال و گروه های هم سال بزهکار جای خالی را پر کرده و راه حل هایی برای خروج از این وجود حاشیه ای ارایه می دهند. در وضعیت هایی که هیچ گروهی به عنوان یک گروه مرجع در صحنه حاضر نباشد، تداوم انزوا و تنهایی موجب ارتکاب رفتارهای بزهکارانه ای نظیر: استفاده از مواد مخدر و انحرافات جنسی می شود (احمدی، 1384: 59-55). پارک و برگس بر این باور بودند چنان چه اقلیت های فرهنگی و نژادی مهاجران، از فرهنگ متجانس خود جدا شده و به عنوان یک خرده فرهنگ وارد مناطق شهری به ویژه سکونتگاه های فقیرنشین شوند؛ در شهرهای صنعتی این فرآیند تبدیل گروه های اقلیت به خرده فرهنگ، همراه با پایگاه اقتصادی – اجتماعی پایین ساکنان و سکونت در زاغه نشین های شهر منتهی به ایجاد یک خرده فرهنگ بزهکارانه و شیوع جرم و جنایت خواهد شد (احمدی، خواجه نوری و موسوی، 1388: 108). کلیفوارد شاو و هنری مک کِی (Clifordshaw & Henery Mc Kay) نیز با استفاده از همین نظریه، شهر شیکاگو را به 5 ناحیه تقسیم کردند. آنها میزان تبهکاری را برای هر یک از این نواحی بررسی کردند و با استفاده از آمار بزهکاران دریافتند که میزان بزهکاری به ترتیب از ناحیه 1 که مرکز تجارت است به سمت ناحیه 5 که در حاشیه خاری شهر قرار دارد کاهش می یابد (ستوده، 1386: 152). شاو و مک کی به این نتیجه رسیدند که تبهکاری در مناطق فقیرنشین و شلوغ به علت وجود خرده فرهنگ های جرم زا بیشتر از مناطق متوسط یا اعیان نشین می باشد (صارمی، 1380: 26). آنها نتیجه به دست آمده را این گونه تبیین کردند که ناحیه 1، به 2 دلیل محل تردد و جا به جایی زیاد جمعیت است؛ اول این که مهاجرانی که از روستا به شهر می آیند چون اغلب پول کافی ندارند و مخارج در ناحیه 1 کم تر است، معمولاً زندگی شهری خود را از این ناحیه آغاز می کنند. سپس بسیاری از مهاجران پس از تثبیت وضع خود به نواحی ثروتمند نقل مکان می کنند و جای خود را به افراد تازه وارد می دهند و دومین دلیل جابجایی جمعیت، گسترش مرکز تجاری در این ناحیه شهری است. هجوم به مناطق تجاری که قبلاً مناطق مسکونی بوده است، جابه جایی جمعیت را دامن می زند. شاو و مک کی استدلال کردند که این فرآیند شهری دلیل تمرکز جمعیت و بزهکاری در ناحیه انتقال جمعیت است. جابه جایی زیاد جمعیت از شکل گرفتن جامعه با ثبات جلوگیری می کند و به بی سازمانی اجتماعی منتهی می شود که نشانه های آن عبارتند از: بزهکاری، روسپی گری، قماربازی، مصرف غیر قانونی داروهای مخدر، مصرف مشروبات الکلی، پرخاشگری و خانواده های از هم گسیخته. این کجرفتاری ها به این دلیل در مرکز تجارت و بازرگانی رخ می دهند که در مراکز انتقال و جابه جایی جمعیت، کنترل اجتماعی وجود دارد و کنترل هایی از قبیل: افکار عمومی، نظارت همگانی و کنترل خانوادگی آنقدر قوی نیستند که از پیدایش ارزش ها و هنجارهای اجتماعی جلوگیری کنند (ستوده، 1386: 154-152). مطالعات دانشمندان دیگر نظیر: تراشر (Thrasher)، وایت (Whyte) و لَندر (Lander) نیز نتیجه گیری شاو و مک کی را تأیید کردند (صارمی، 1380: 33). اما با وجود اینکه تبیین های بوم شناختی با تأکید بر بی سازمانی اجتماعی در کلان شهرها، باعث شناسایی برخی از عوامل مؤثر بر رفتار انحرافی شدند، بر این دیدگاه نیز در بسیاری از جنبه ها انتقاداتی وارد شده است. به عنوان نمونه، برخلاف تحقیقات جامعه شناسان مکتب شیکاگو که بالاترین نرخ جرم و بزهکاری را در منطقه انتقالی شهر مشاهده کرده و کاهش میزان جرم و بزهکاری را از مرکز شهر به سمت پیرامون نشان داده اند؛ در بسیاری از کشورها این الگوی توزیع نرخ جرایم تأیید نشده است. مثلاً در آرژانتین نرخ جرایم در حاشیه ها و مناطق پیرامونی شهر بالاتر از سایر مناطق شهر است؛ زیرا بخش های فقیرتر شهر نزدیک به حومه های آن دیده شده است. به علاوه، در این رویکرد، جرایم طبقات پایین جامعه که در مناطق محروم شهر زندگی می کنند بررسی شده و کم تر به جرایم یقه سفیدان توجه شده است. از طرفی، استفاده از آمارهای رسمی که بیش تر جرایم و بزهکاری‌های طبقات محروم جامعه در آن ثبت شده و روش تحلیل این آمارها از کاستی های روش شناختی این دیدگاه است. (احمدی، 1384: 59-55).
2-2-4-نظریه یادگیری
در این قسمت به نقش یادگیری در به وجود آمدن رفتار مجرمانه توجه می شود هم چنین به نظریه های مربوط به ایده ها و رفتارهایی که می توانند یاد گرفته شوند از نقض ، قانون حمایت کنند و آن را تشویق نمایند و نیز نظریه های مربوط به فرآیندهای یادگیری و شناختی که در نتیجه تجربه های فرد به هنگام ورود به محیط و سازگاری با آن گسترش می یابد اشاره دارد.
ازکهن ترین فرمول بندی ها درباره ی سرشت یادگیری این است که یادگیری از طریق تداعی صورت می گیرد. ارسطو(384-322 پیش از میلاد) استدلال می کرد که تمامی شناخت از طریق تجربه به دست می آید و هیچ شناختی ارثی یا غریزی نیست و تجربه های حس اصلی در ذهن با یکدیگر ارتباط پیدامی کنند. یادگیری افراد از طریق تداعی به سه شیوه صورت می گیرد ساده ترین شیوه شرطی کردن کلاسیک است که ابتدا پاولف آن راتوصیف نمود(ولدجرج 1387، 24)
برخی از محرک ها به نحو اطمینان پذیری یک واکنش معین تولید می کنند . برای نمونه یک سگ با دیدن گوشت بزاق تولید می کند و پاولف گوشت را به همراه محرک های دیگرکه به تنهایی برای تولید بزاق کافی نبودبه کار برد مثل صدای زنگ و بعد ها با صدای زنگ هم سگ تولید بزاق می کرد. چگونگی یادگیری افراد را از راه تداعی نیز در نظریه ای به نام یادگیری اجتماعی بررسی می شود که در این نظریه بر این نکته تأکید می‌گردد که رفتار نه تنها از طریق پاداش ها و مجازات های واقعی بلکه از طریق انتظاراتی که به واسطه ی تماشای مسائلی رخ داده برای دیگران آموخته می شود نیز تقویت می گردد.
2-2-4-1-قوانین تقلید تارد
گابریل تارد این گونه استدلال می نمودکه مجرمان بیش از هر چیز مردمان عادی اند که به واسطه ی تولد در فضائی پرورش یافته اند که جرم را به عنوان یک شیوه ی زندگی در آنجا یاد می گیرند وی نظریه ی خود را با عنوان قوانین تقلید تارد مطرح نمود بر طبق نظریه ای که از ارسطو بیان کرده بود تارد هم بیان داشت که فرد ایده های خود را از طریق تداعی یادمی گیرد و بر طبق آن ایده ها رفتارمی نماید و تارد نظریه ی خود را در سه قانون مطرح نمود.
1 – اینکه مردم به تناسب میزان بر خورد که با هم دارند از یکدیگر تقلید می کنند از این رو تقلید را در شهرها شایع ترمی داند و از آن با عنوان «مد»توصیف می کند و به عکس در نواحی روستایی کم تراست و او بیان می دارد که جرم با مد شروع می شود و به عرف تبدیل می گردد؛
2 – اینکه فرودستان از فرادستان تقلید می کنند؛
3 – اینکه مدهای نوین جایگزین مدهای قدیمی می شوند (شجاعی پیشین، 250 )
به طور مثال در ابتدا با چاقو قتل عمدها صورت می گرفت ولی بعدا با تفنگ و سم و مواد دیگری که به وجودآمدصورت می پذیرفت .
افرادی که در این مناطق نزاع خیز زندگی می کنند به تدریج در طی زندگی روزانه خود در گوشه و کنار شهر و در انظار عموم مشاهده گر منازعین هستند . منازعینی که قباحت و بازدارندگی جرم از دیدگاه آنان از بین رفته است و هیچ ترس و ابایی در ارتکاب جرم ندارند . از سوی دیگر در محافل و مجالس نیز همیشه صحبت از همین موارد است مضافا بر اینکه گاهی اوقات دیگران از منازعین قهرمانانی می سازند و به عنوان الگویی والا از آنها یاد می نمایند . لذا موجب می شوند که به عنوان یک مد در جامعه مطرح گردند و افراد نیز این مواد را تقلید کنند.
2-2-4-2-نظریه ی معاشرت ترجیحی ساترلند
تئوری ساترلند مبتنی بر یادگیری و فراگیری است از نظر وی” کسی مرتکب جرم می شود ،که این امر را فرا گرفته باشد. همان طورکه کسی مکانیک یا نجارمی شود، که آن را فرا گرفته باشد ساترلند معتقد است که رفتارجنایی تولید و نتیجه ی معاشرت فرد در طول زمان است براین اساس وی توضیح می دهد که ارزش ها ، هنجارها ، انگیزه ها ، فنون و مهارت رفتار اعم از اینکه رفتار درست یا نادرست باشد به وسیله ی ارتباط و معاشرت افراد از یکدیگر آموخته می شوند.”
ساترلند خاطرنشان می کند که« این آموختن و یادگیری و یا به عبارتی معاشرت ترجیحی اغلب به نحوآسان تری در میان گروه های دوستانه بزهکاری یا گروه همسالان اتفاق می افتد جایی که تعاریف مجرمانه به وسیله ی گروه بیش تری از افراد مورد پذیرش قرارگرفته و هنجارغالب به شمارمی آید نظریه ی معاشرت ترجیحی ساترلند دارای ارکانی می باشدکه همگی حول مفهوم فرآیند یادگیری ، فراگیری مطرح می شوند و این ارکان عبارتنداز: ( نجفی ابرندآبادی 84-83)
مبنای این نظریه آن است که رفتار مجرمانه آموخته می شود پس ارثی نمی باشد بلکه اکتسابی است بدین ترتیب کسانی که این رفتار را نیاموخته باشند اقدام به ارتکاب آن نخواهند کرد
فراگیری رفتارمجرمانه در تماس با اشخاص دیگر صورت می گیرد و این فراگیری یک فرآیند وارد به دو طریق انجام می شود :
الف- ارتباط شفاهی وکلامی
ب- الگوبرداری
رفتار مجرمانه در درون گروهی محدود از انسان ها در درون یک گروه از روابط صمیمی بین اشخاص فراگرفته می شود مثل خانه – مدرسه
رفتار مجرمانه آموخته می شود و این آموختن هم شامل روش های ارتکاب جرم که گاهی خیلی ساده و گاهی خیلی پیچیده هستند می شود.
5 – جهت گیری انگیزه های مجرمانه که تابعی است از تعبیر و برداشت و تفسیر موافق یا ناموافق از قانون به این ترتیب که هرگاه الگوی تقلید فرد یا دوستان فرد نسبت به قوانین رویه ای مساعد و هم نوا داشته باشد او هم همنوا می شود اما اگرآن هم گروهان نقض قانون را مشروع بدانند فرد هم ازآن ها این امر را می آموزد پس در فرآیند یادگیری تعبیر و برداشت و استنباط قوانین و فضایی که احترام به قانون یا عدم توجه به آن را ترویج می دهد اهمیت دارد.
6 – یک فرد زمانی منحرف می شود که تعابیر و رویه ها و نگرش های نا موافق و نامساعد نسبت به قانون بر نگرش و رویه های مثبت غالب شود به عبارت دیگر نقض قانون سمبل مشروعیت و موفقیت بشود و اجرای قانون سمبل عقب ماندگی.