دانلود رایگان پایان نامه روانشناسی در مورد روابط اجتماعی

دانلود پایان نامه

بینگروهی را بیشتر برآورد کنند. این امر منجر به تأکید شناختی بر شباهت درونگروهی و تفاوت بینگروهی میشود. در واقع، فرآیند شناختی اساسی در نظریهی هویت اجتماعی دگرسانبینی خود یا “خودزدایی” است، بدین صورت که، فرد با عضویت در یک گروه و قائل شدن شباهت هرچه بیشتر بین خود و سایر اعضای گروه تفاوت خود را نادیده میگیرد و مطابق با هنجارهای آن گروه عمل میکند.

پایهی انگیزشی این نظریه نیاز به عزت نفس و برخورداری از هویت اجتماعی مثبت است که فرد را بر میانگیزد تا گروه خود را به سایر گروه ها ترجیح دهد و اگرچه این امر موجب رقابت بینگروهی میشود اما عزتنفس و ارزشمندی را نیز برای افراد فراهم میآورد (دسچامپس و دوس، 1998). نژاد، مذهب، قومیت، جنسیت و شغل از جمله گروههایی هستند که افراد با عضویت در آنها میتوانند به هویت اجتماعی دست یابند (دییوکس، 2001).
علاوه بر نظریه هویت اجتماعی، مارکوس و کیتایاما (1991) نیز بر اساس رویکرد محتوانگر و با توجه به تفاوتهای افراد در فرهنگهای شرقی و غربی و نحوهای که خود، دیگران و ارتباط بین خود و دیگران را تفسیر میکنند، دو نوع ساختار خود تحت عنوان “خود مستقل” و “خود همبسته” را معرفی کردند. مهمترین وجه تمایز این دو ساختار اهمیت و نقش دیگران در خود تعریفی است. در ساختار خود مستقل افراد دارای تعریف مستقل از خود بوده و در تعریف خود کمتر دیگران را مد نظر قرار میدهند و بیشتر به دنبال تمایز یافتن از دیگران میباشند. در مقابل، ساختار همبستهی خود در واقع تبیین خود در قالب دیدگاه شرقی است. مبنای تعریف خود در ساختار همبستهی خود، ارتباطات اجتماعی و روابط اجتماعی فرد با دیگران (دیگران خاص) است. در این ساختار، گروه تنها یک بافت اجتماعی نیست که در ارزیابیها به آن رجوع شود بلکه بخشی از هویت فرد است (میلر و پرینتیس، 1994، به نقل از جوکار و لطیفیان، 1385).
تریاندیس (1989) نیز به تأثیر فرهنگ بر ساختار خود توجه داشته است و با توجه به نقش فرهنگ در تعریف خود به دو بافت فرهنگی “جمعگرا” و “فردگرا” اشاره میکند. در فرهنگهای جمعگرا یک دیدگاه کلگرایی نسبت به دنیا وجود دارد و خود عنصری جدا از بقیه اجزاء نیست. فاصله بین خود و دیگران و طبیعت کم است و مردم نسبت به هم احساس وابستگی زیادی دارند. در این فرهنگها ارتباطات نقش مهمی داشته و “خود” از طریق تعاملات اجتماعی شکل میگیرد. هویت افراد نیز برمبنای جایگاه و تعلقات گروهی تعریف میشود. در مقابل در فرهنگهای فردگرا هویت افراد مستقل از دیگران و طبیعت بوده و بر پایه مجموع خصوصیات فردی میباشد.
2-1-3-2- ابعاد سهگانهی هویت چیک و همکاران
چیک، تروپ، چن و آندروود (1994) با توجه به رویکرد محتوانگر و با اقتباس از نظریههای موجود در این زمینه ابزاری جهت سنجش ابعاد و جنبههای مختلف هویت تهیه نمودند. آنها بر اساس جهتگیری افراد در تعریف خویشتن و میزان توجهی که در این خود تعریفی برای خصوصیات درونی و یا محیط بیرونی قائلند، سه جنبه از هویت شامل هویت فردی، هویت اجتماعی و هویت جمعی را مطرح ساختند.
در هویت شخصی افراد خود را بر اساس ویژگیهای درونی شامل احساسات، افکار، ایدهها، عقاید و اهداف شخصی خود توصیف میکنند. هویت شخصی معادل هویت شخصی در نظریهی هویت اجتماعی و ساختار خود مستقل در نظریهی مارکوس و کیتایاما میباشد.
در هویت اجتماعی افراد خود را بر اساس ویژگیهای بیرونی، تعامل با دیگران و واکنشهای آنان تعریف میکنند. افراد با چنین جهتگیری در تعریف خود بر این تمرکز میکنند که دیگران در مورد آنان چه میگویند و با آنها چگونه رفتار میکنند. بنابراین هویت اجتماعی بیشتر جنبهی عمومی احساس خود شخص را منعکس میکند و به حیطه های بینفردی مانند محبوبیت و شهرت فرد نزد دیگران و تأثیر رفتارهای فرد بر دیگران در تعامل با آنها مربوط می شود. لازم به ذکر است که هویت اجتماعی مطرح شده توسط چیک و همکاران با هویت اجتماعی در نظریهی تاجفل یکسان نیست و معادل ساختار خود همبسته در نظریهی مارکوس و کیتایاما میباشد.
هویت جمعی به احساس خودی در افراد مربوط میشود که بیشتر بر ویژگیهای اشتراکی و احساس تعلق به گروه اجتماعی بزرگتر تمرکز دارد. افراد با چنین هویتی هنگام توصیف خود بر میراث فرهنگی- قومی، وابستگیهای مذهبی، شغل، کشور و یا شهر خود تمرکز میکنند. هویت جمعی معادل هویت اجتماعی در نظریهی تاجفل است. لازم به ذکر است که این ابعاد سهگانه در تمام افراد وجود دارند اما برجستگی و اهمیت آنها در افراد مختلف، متفاوت است (چیک، بریجز، 1982).
این مقیاس توسط چیک، اسمیت و تروپ (2002) مورد بازنگری قرار گرفت و در ویرایش چهارم آن بعد دیگری تحت عنوان هویت ارتباطی به آن افزوده شد. در این بعد نقش ارتباط با افرادی چون دوستان، همسالان، همسر و … در شکلدهی شخصیت مورد تأکید است.
علاوه بر ابعاد مطرح شده، در سالهای اخیر با توجه به اهمیت معنویت به عنوان یکی از ابعاد وجودی انسان، بعد جدیدی از هویت تحت عنوان هویت معنوی مطرح شده است که در ادامه به توضیح آن خواهیم پرداخت.
2-1-4- هویت معنوی

چنانچه بیان شد، یکی از دشواریهای بررسی هویت معنوی به گستردگی حوزهی معنویت و عدم توافق محققان در تعریف معنویت مربوط است. لذا، به منظور ارائهی تصویر روشنی از هویت معنوی لازم است پیش از پرداختن به این سازه، معنویت به اختصار توضیح داده شود.

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

2-1-4-1- معنویت
معنویت به عنوان یکی از عالیترین و برجستهترین مؤلفه های زندگی بشر علیرغم اهمیت بسیار، جزء دشوارترین امور جهت سنجش در علوم رفتاری میباشد. یکی از دلایل این امر به ماهیت پدیدارشناختی و ذهنی معنویت مربوط است. این امر باعث شدهاست تا برای معنویت تعاریف متعددی ارائه شود و این حوزه با گستردگی مفهومی بسیاری مواجه شود.
از تعاریف ارائه شده در این زمینه، میتوان به تعریف معنویت به عنوان جستجوی معنا و هدف زندگی (مایرز، 1990) و تجربهی ذهنی مقدسات (وقان، 1991) اشاره کرد.
تورسون و پلانته (2005) نیز در تعریف معنویت به عواملی چون رابطه فرد با خدا و قدرت متعالی، رابطه متعالی و ایجاد وحدت با طبیعت، انسانها و رسیدن به یگانگی و اتحاد با هستی، جستجوی معنا و هدف در زندگی، فرا رفتن از خود، خودمحوری و تمایلات نفسانی، پرورش فضایل انسانی از قبیل عشق الهی، مهربانی، مودت و بخشایشگری، مواجهه با وجود متعالی و در نهایت قدسی پنداری طبیعت و هستی اشاره میکنند. الکینز و همکاران (1998) نیز معنویت را به عنوان ساختاری نه بعدی در نظر میگیرند. این ابعاد شامل بعد روحانی و فرامادی، معنا و هدف در زندگی، داشتن رسالت در زندگی، تقدس زندگی، اهمیت ندادن به ارزشهای مادی، نوع دوستی، آرمانگرایی، آگاهی از مصائب و ثمرات معنویت میباشد.
بک (1992) در تعریف معنویت به ویژگیهای معنوی تأکید دارد. از نظر او این ویژگیها عبارتند از: شهود و درک، ارتباط معنیدار با هستی و انسانها و گونه های دیگر هستی و ارتباط با خدا، تجربهی عرفانی، بهت و حیرت در مقابل عظمت ربوبی، جوانمردی و شکرگزاری. اهمیت این تعریف از آن جهت است که در آن علاوه بر ارتباط با خدا به ارتباط با افراد دیگر و در واقع بعد اخلاق نیز توجه شدهاست (غباری بناب، 1387).
چنانچه ملاحظه میشود معنویت دارای ابعاد بسیار گستردهای است اما برخی از این ابعاد در ادبیات مربوط به معنویت حمایت بیشتری را به خود اختصاص دادهاند. از جمله این ابعاد میتوان به دو بعد ارتباط و پیوند با نیرویی برتر (کنستانتین، لویس، کونر و سانچز، 2000؛ الیسون، 1983؛ هال و ادوارز، 1996؛ رویس- دیویس، 2000) و ارتباط و پیوند با دیگران (الیسون،1983؛ هال و ادواردز،1996؛ هاون، 1993؛ رویس- دیویس، 2000) اشاره کرد. لین (1987) از جمله افرادی است که معنویت را با توجه به این دو بعد تعریف مینماید. او برای معنویت دو بعد عمودی و افقی در نظر میگیرد. بعد عمودی منعکس کنندهی ارتباط با خدا و یک قدرت بینهایت است؛ بعد افقی نیز منعکس کنندهی ارتباط ما با دیگران، طبیعت و اتصال درونی ما است و توانایی ما را برای یکپارچه کردن ابعاد مختلف وجودمان و توانایی انتخاب‌های مختلف را در بر می‌گیرد. هینلزجان (1995، به نقل از فرهنگی و همکاران، 1385) نیز در تعریفی که از معنویت ارائه میدهد به این ابعاد اشاره میکند. او معنویت را به عنوان تلاش در جهت پرورش حساسیت نسبت به خویشتن، دیگران، موجودات غیر انسانی و خدا تعریف میکند. بدین ترتیب، همراستا با تعریف اخیر از معنویت، مراد از معنویت در پژوهش حاضر ارتباط با نیرویی برتر و دیگران (انسانها، طبیعت، حیوانات و همهی کائنات) و دستیابی به وحدت و یکپارچگی با کل هستی است.
اما علاوه بر گستردگی مفهومی معنویت، از چالشهای دیگری که حوزهی معنویت با آن مواجه است، چگونگی ارتباط آن با مذهب است. در این زمینه علی رغم اینکه عدهای معنویت و مذهب را به یک معنا و به جای یکدیگر به کار میبرند، بسیاری از محققان معنویت و مذهب را به عنوان دو سازهی مرتبط و در عین حال متفاوت از هم در نظر میگیرند. ریشه این تمایز به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم و تمایزی که ویلیام جیمز بین دین شخصی و دین نهادی قائل میشود بر میگردد (فرهنگی و رستگار، 1385). بر این اساس، تمایز بین مذهب و معنویت به میزان شخصی و تجربی بودن و یا اجتماعی و آموختنی بودن این دو سازه مربوط است (مکدونالد، 2009). به طور کلی مذهب به عنوان عامل مرتبط با اعتقادات، باورها، اعمال و تشریفات مربوط به عضویت در یک نهاد مذهبی در نظر گرفته میشود. در مقابل، معنویت به یک مؤلفهی ذهنی و تجربهی شخصی مربوط میشود که ماهیتی پدیدارشناختی دارد (والف،1997). بر این اساس، در حالیکه ممکن است مذهب عامل تسهیل کنندهی بروز معنویت در افراد باشد اما تنها مسیر برای بروز معنویت نیست و معنویت مفهومی وسیعتر از مذهب است (مکدونالد، 2009).
2-1-4-2- هویت و معنویت
چنانچه پیشتر گفته شد، ویلیام جیمز (1982) از جمله پیشگامان در نظریهپردازی “خود” و “توصیف من انسانی” است، علاوه بر این، او با قائل شدن بعد معنوی برای “خود” از اولین نظریهپردازانی نیز به شمار میرود که به ارتباط هویت و معنویت نظر داشته است.
او در مدل خود، به دو جنبه از “خود” تحت عنوان “خود فاعلی” و “خود مفعولی” اشاره کرد. خود فاعلی یادگیرنده است و شامل همهی توانمندی‌های خود در مشاهده کردن و به دست آوردن دانش مربوط به بدن، اجتماع و جنبه‌های مختلف زندگی می‌باشد. این دانش،
خود مفعولی است (دمتریو، 2003). او خود فاعلی را به گونهای در نظر گرفت که به صورت عینی و آگاهانه صورتهای مختلف خود مفعولی را خلق میکند و به یکپارچگی آنها و خود در طول زمان کمک میکند. در حالیکه خود فاعلی در خود تأمل می‌کند و از طبیعت خود باخبر است، خود مفعولی مجموعه‌ی آن چیزهایی است که شخص می‌تواند آن را از آن خود بنامد و شامل تواناییها، خصوصیات اجتماعی، شخصیتی و متعلقات مادی است. او از سه نوع خود مفعولی شامل “خود جسمانی”، “خود اجتماعی” و “خودمعنوی” یاد میکند.
در پایین سلسله مراتب حالتها، خودجسمانی است که بدن و کلیهی دارائیهای شخصی افراد را شامل میشود. در مرتبهی بعدی سلسله مراتب، خود اجتماعی است و فرد به تعداد اشخاصی که به او پاسخ میدهند و او را به رسمیت میشناسند دارای خود اجتماعی است. در قسمت بالای سلسله مراتب، خود معنوی قرار دارد. این خود از دو خود اول خصوصیتر است (لاندین، 1383). از نظر او خود معنوی که به عنوان زندگی درونی افراد توضیح داده شده است، یک خود حقیقی، صمیمی، نهایی، دائمی، بالاترین سطح خود ساماندهی و بسیار پیشرفتهتر از خود مادی و اجتماعی است. جمیز معتقد بود خود معنوی در تجارب معنوی و یا تجارب عرفانی آشکار میشود. این تجارب معنوی درونی میشوند و با هویت افراد یکپارچه میشوند تا اینکه افراد خودشان را به عنوان موجوداتی معنوی درک کنند (کلنک، 2007).
علاوه بر این، اریکسون نیز به ارتباط هویت و معنویت و بررسی تأثیر مذهب و معنویت در شکلگیری هویتی منسجم توجه داشته است. او معتقد است افراد در هر مرحله از مراحل تحول “من” با یک بحران مواجه میشوند. حل و فصل مثبت و موفقیت آمیز هر یک از بحرانها به شکلگیری ارزش خاصی مانند امید، هدف، وفاداری، عشق و خردمندی منجر میشود. اریکسون از این ارزشها تحت عنوان “فضیلت” یاد میکند و هر مرحله را فرصتی برای ایجاد یک فضیلت میداند. در واقع فضیلت، نقطهی قوت “من” است که “قوتی ذاتی و کیفیت فعال” است. از نظر وی فضایل مربوط به هر مرحله سبب میشود تا “خود” حول ارزشهای متعالی شامل امید، اراده، هدف، شایستگی، وفاداری، عشق و خردمندی شکل گیرد. از نظر اریکسون افراد معنوی افرادی هستند که از این فضایل برخوردارند و به بیانی این فضایل توصیفی است از افرادی که احساس خود معنوی دارند (کیسلینگ، 2002؛ کیسلینگ و سورل، 2009؛ رایکمن،1387).
گرچه در رویکردهای مذکور به ارتباط هویت و معنویت اشاره شده است، اما مطالعه و بررسی آن در قالب یک سازهی واحد تحت عنوان هویت معنوی تا سالهای اخیر مورد توجه واقع نشده است. در این زمینه، رویکردهای موجود با توجه به چگونگی مفهومسازی هویت و معنویت قابل تمایزند. رویکردهای موجود بر اساس تفاوت در مفهومسازی هویت به دو رویکرد سنتی روانی – اجتماعی (روانشناسی خود) و رویکرد فراشخصی و بر اساس تفاوت در مفهومسازی معنویت به دو رویکرد فردی و بافتی دستهبندی میشوند. در ادامه به توضیح هریک از این رویکردها خواهیم پرداخت.
2-1-4-3- رویکرد سنتی به هویت معنوی
در این رویکرد که تحت تأثیر افکار روانپویشی است هویت به عنوان “من” تعریف میشود. حسی از خود که به صورت محدود و همراه با مرزهای مشخص در نظر گرفته میشود. این حس خود بسیار شخصی و در بسیاری از بخشها کاملاً ذهنی است. این امر به نظریههای روانپویشی محدود نمیشود، بلکه در مورد بسیاری از رویکردهای فردی انسانگرایانه و وجودگرایانه نیز به کار برده میشود. از این منظر، هویت معنوی به عنوان نحوهای که “من” فرد به معنویت مربوط میشود و با حس خود شخصی یکپارچه میشود تعریف میگردد. به بیانی دیگر، از آنجا که معنویت بیانگر تعالی است، هویت معنوی نیز بیانگر نحوهای است که افراد احساس تعالی را تجربه و آن را با “من” خود یکپارچه میکنند. از این رو، هویت معنوی شناسایی خود با جنبههایی از تجارب معنوی و محتوای ویژهی تجاربی است که به عنوان معنویت تعریف میشوند. در این رویکرد عمدتاً مدل اریکسون در زمینهی هویت مبنا قرار گرفته است. اریکسون هویت را محصول تعامل فرد (هم تجارب و هم شخصیت) با تأثیرات تاریخی – اجتماعی میداند که به یکپارچگی حس خود فرد هم به صورت ذهنی و هم به صورت بینفردی منجر میشود (مکدونالد، 2009). در ادامه به مدلهایی که بر اساس این رویکرد شکل گرفتهاند اشاره میشود.
2-1-4-3-1- مدل کیسلینگ و همکاران
کیسلینگ و همکاران (2006) با انتقاد از تحقیقات اولیهای که بر عامل معنویت/ مذهب در شکلگیری هویت نوجوانان تمرکز داشتهاند، به بررسی هویت معنوی در بزرگسالان پرداختند. زیرا بنا به نظر آنان معنویت بیشتر در سالهای بعد از نوجوانی نشان داده میشود. آنها معتقدند که هویت معنوی یک جنبهی وابسته به نقش احساس خود کلی فرد است که با سئوالات مربوط به معنا، هدف غایی زندگی و وجود در ارتباط است و به رفتارهایی منجر میشود که با ارزشهای محوری فرد هماهنگ است.این تعریف از هویت معنوی بر ساخت فردگرایانهی ارتباط با مقدسات و معنای غایی متمرکز است. با این حال با پیروی از مید، فرض میشود، زمانی نمادهای مذهبی و محتوای معنوی فرهنگ سبب پدیدار شدن هویت معنوی میشود که برای افراد جنبهی شخصی پیدا کند و با بافت زندگی آنها متناسب شود. به بیانی دیگر، در این رویکرد اجتماع، مذهب و فرهنگ از عوامل اجتماعیاند که فرد از طریق آنها میتواند به خود معنوی شخصی دست یابد. بنابراین، محتوای خود معنوی، شخصی است در حالیکه ساختار آن اجتماعی است.
در این مدل، هویت معنوی به عنوان نقشی در نظر گرفته میشود که از طریق آن سئوالات غایی زندگی پاسخ داده

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   دانلود فایل پایان نامه روانشناسی سوء مصرف مواد

دیدگاهتان را بنویسید