دانلود رایگان پایان نامه روانشناسی در مورد مقابله با استرس-دانلود متن کامل

دانلود پایان نامه

میشوند. کیسلینگ و همکاران (2006) به منظور سنجش و بررسی این نقش با بهره گرفتن از مدل انطباقی وضعیت هویت مارسیا و در قالب یک مصاحبهی نمیه ساختار یافته، دو بعد اهمیت و برجستگی نقش و انعطافپذیری نقش را در 28 بزرگسال دارای معنویت مذهبی بررسی کردند. در مدل آنان برجستگی نقش به نوعی مشابه با مفهوم تعهد مارسیا و بیانگر اهمیت معنویت برای احساس خود افراد است و انعطافپذیری نقش شبیه مفهوم اکتشاف مارسیا و بیانگر میزان تغییری است که ممکن است در هویت معنوی افراد به وجود آید. افزون بر این، آنها اطلاعات گستردهای راجع به سایر نقشهای اجتماعی افراد (خانوادگی، شغلی، جنسی و…) به دست آوردند.

تحلیل محتوای داده های مصاحبهی کیسلینگ و همکاران سه تم اصلی برجستگی/ معنا، تأثیر/ سرمایهگذاری، قابلیت انعکاس/ دوام و تغییر را نشان داد. تم برجستگی/ معنا نشان دهندهی محوریت و اهمیت معنای هویت معنوی در ارتباط با هویت کلی شخصی است. تم تأثیر/ سرمایهگذاری بیانگر میزانی است که اظهارات انگیزشی و عاطفی افراد به تعهد آنان به هویت معنوی خود مربوط میشود و بر آن تأثیر میگذارد و در نهایت تم انعکاس/ تداوم و تغییر نشان دهندهی این است که آیا افراد بر اساس هویت معنوی خود انعکاس مییابند و هویت معنوی را به عنوان عاملی میدانند که در طول زمان یکسان میماند و یا اینکه معتقدند که تغییر میکند. شرکت کنندگان در این مطالعه بر اساس هویت معنوی خویش در یکی از چهار وضعیت هویت مارسیا قرار گرفتند. کیسلینگ و همکاران با مطالعه و بررسی نتایج به دست آمده به چند تفاوت مهم در این سه گروه (هیچ یک از افراد در وضعیت هویت گسیخته قرار نگرفتند) دست یافتند. آنها دریافتند که افراد در گروه با هویت زودرس، هویت معنوی را امری ارثی و بخشی از کودکی خود میدانند و برای تعریف این بعد از هویت خود به خانواده و سایر منابع قدرت تکیه دارند. درحالیکه، افراد با هویت تعویقی برای تعریف هویت معنوی به خانواده و سایر قدرتها تکیه نداشتند بلکه به دلیل منفعت روانی و یا در پاسخ به پارهای از ملاحظات اخلاقی و منطقی در پی دستیابی به هویت معنوی بودند. اما افرادی که در گروه هویت موفق قرار داشتند، هویت معنوی را به عنوان یک انتخاب در نظر میگرفتند و بالاترین سطح شدت انگیزش و عاطفه را نشان میدادند و برخلاف افراد با هویت زودرس که قادر نبودند رها کردن هویت معنوی خود را تصور کنند، افراد با هویت موفق میتوانستند عواقب از دست دادن این بعد از هویت شخصی خود را پیشبینی کنند. در نهایت، هویت معنوی در رفتار روزانه و ادراک خودارزشی افراد با هویت موفق و زودرس اثر قابل توجهی داشت، در حالیکه این اثر برای افرادی که در وضعیت هویت تعویقی قرار داشتند کمتر بود.

نتایج این مطالعه حاکی از آن بود که هویت معنوی بخش مهمی از هویت بزرگسالان است و معنویت در افراد سبب پرورش احساس ارتباط با نیرویی برتر، اجتماع معنوی و یا جنبههای با ارزش خود میشود. علاوه بر این، ارتباط با اشخاص مهم بر نحوهای که معنویت برای ایجاد معنا به کار میرود تأثیر میگذارد. بزرگسالان تلاش میکنند تا با پرورش صفات مثبت (دلسوزی، غمخواری) و کاستن از صفات منفی (حرص) ساختار هویت معنوی خود را پرورش دهند. از این رو، پرورش هویت معنوی نیازمند تلاش عمدی و هدفمند است و نهایتاً بر اساس این مدل، هویت معنوی الگوی تغییر و ثبات را به صورت مشابه با سایر جنبههای هویت نشان میدهد.
2-1-4-3-2- مدل پل و اسمیت

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

دومین مدل در رویکرد سنتی مدل پل و اسمیت (2003) است. آنها تلاش کردند از طریق تلفیق نظریههای هویتی موجود که با معنویت در ارتباطند، در رابطه با رشد و توسعهی هویت معنوی نظریهی جدیدی ارائه دهند. از این رو، با بهره گرفتن از فرضیه های خداجویانهی ریچارد و برگین (1997) که شامل اعتقاد به وجود روح و خدا میشود، هویت معنوی را به عنوان اعتقاد فرد مبنی بر این که او وجودی ازلی و ابدی است که با خدا ارتباط دارد، تعریف کردند. آنها بیان کردند مکانیزم اولیهای که در ظهور هویت معنوی دخیل است، تعامل با تجارب معنوی است که در طول زندگی برای فرد رخ میدهد و تلاش عمدی فرد برای اینکه این تجارب را با احساس خود ترکیب و یکپارچه سازد. از نظر پل و اسمیت تحول هویت معنوی ضرورتاً خطی نیست و همانگونه که ممکن است تحول معنوی در سالهای آغازین اتفاق افتد، این امکان نیز وجود دارد که هویت معنوی در بزرگسالی و به عنوان تولد دوم یا تولد مجدد پدیدار شود. از نظر آنان میزان تأثیر هویت معنوی بر عملکرد و بهزیستی افراد نتیجهی تلفیق و هماهنگی تجارب و رفتار فرد با ادراک او از خداست.
در این چهارچوب پل و اسمیت مدل چهار مرحلهای را برای رشد هویت معنوی پیشنهاد میکنند که با مرحلهی “پیشآگاهی” شروع میشود. در این مرحله فرد خود را به عنوان وجودی ازلی و ابدی در ارتباط با خدا نمیداند و خود را به عنوان موجودی معنوی نمیشناسد. در مرحلهی دوم که “بیداری” نامیده میشود یک دورهی بحرانی، افراد را برمیانگیزد تا به خودشان به عنوان وجودی معنوی فکر کنند. با این حال کیفیت این آگاهی از هم گسیخته، متناقض و در کل وابسته به موقعیت است. بدین صورت که افراد فقط در شرایط بحرانی به خدا فکر میکنند. طی مرحلهی سوم که “بازشناسی” نامیده میشود خاطرات تجارب مرحلهی اول با تجاربی که در مرحلهی بیداری حاصل شده است، مقایسه میشود و افراد به تعمیم این تجارب به سایر موقعیتها و ایجاد احساس هویت معنوی پایدارتری اقدام میکنند. با این حال اهمیت و برجستگی دستیابی به هویت معنوی هنوز به طور کامل برای فرد مشخص نشده است و ممکن است سایر جنبههای هویت از اهمیت بیشتری برخوردار باشند (برای مثال، جنبههایی بر اساس روابط و نقشهای اجتماعی مختلف). نهایتاً در مرحلهی آخر به نام “ادغام و یکپارچگی”، تجارب معنوی با احساس خود شخص در هم میآمیزد و به پدیدآیی هویت معنوی منسجم منجر میشود. در این مرحله معنویت در هویت کلی شخص جایگاهی محوری و اساسی را به خود اختصاص میدهد.
گرچه دو مدل مطرح شده باعث افزایش علاقه به بررسی ارتباط معنویت و هویت بر اساس نظریهی روانی- اجتماعی شدهاست، اما به لحاظ دقت مفهومی و روششناسی و به ویژه تعریف معنویت و هویت معنوی ایراداتی بر آنها وارد است. برای مثال، در مدل کیسلینگ و همکاران معنویت به عنوان یک سازهی تکبعدی در نظر گرفته شدهاست و هویت معنوی به یک نقش اجتماعی محض با مفهوم فرعی وجودگرایانه (جستجوی معنا و هدف) کاهش داده شده است. در رابطه با مدل پل و اسمیت نیز معنویت با توجه به مذهب تعریف شده است. همین امر سبب شده است این مدل به یک بافت فرهنگی- اجتماعی محدود شود که ممکن است برای افراد سایر مذاهب و سنتهای معنوی کاربرد نداشته باشد. اینگونه محدودیتها مکدونالد (1997،2000) را برانگیخت تا با ارائهی مدلی تجربی و قابل آزمون در رابطه با معنویت، ضمن انسجام بخشیدن به این حوزه و روشن ساختن مفهوم معنویت، با یکپارچه ساختن ابعاد معنویت گامی در جهت بررسی هویت معنوی بردارد. در ادامه مدل ساختاری مکدونالد توضیح داده خواهد شد.
2-1-4-3-3- مدل ساختاری معنویت و هویت معنوی
با توجه به محدودیتهای مطرح شده، مکدونالد (2000،1997) با بهره گرفتن از روش تجربی که در ابداع مدل طبقهبندی شخصیت به کار رفته است، با بررسی ابزارهای موجود در رابطه با معنویت (شامل 19 مقیاس مربوط به معنویت و سازه های مشابه) و بر اساس نتایج حاصل از تحلیل عوامل، معنویت را به عنوان یک سازهی چند بعدی و در قالب یک مدل توصیفی پنج عاملی مفهومسازی کرد. هر یک از ابعاد شامل جنبههای اساسی و منحصر به فرد معنویت میباشد که از طریق تحلیل عامل ابزارهای موجود در این زمینه حاصل شدهاست.
ابعاد این مدل شامل تجارب معنوی، مذهب، جهتگیری شناختی به معنویت، باورهای فراطبیعی و بهزیستی وجودی میباشد که بر اساس نظریهی هویت اریکسون در قالب یک مدل زیستی- روانی- اجتماعی یکپارچه شدهاند.
تجارب معنوی بعد تجربی و پدیدارشناسی این مدل است که بر اساس تصاویر گرفته شده از مغز به ساختار عصبی لوب فرونتال، تمپرال و پاریتال مربوط است. بنابراین میتوان چنین نتیجه گرفت که ساختار عصبی و زیستی انسان به گونهای است که تجارب معنوی را خلق میکند. بر این اساس، تجارب معنوی بخشی از پتانسیل تحولی ذاتی انسان و عامل علّی قوی در بروز معنویت در تمام اشکال خود است.
در حالیکه تجارب معنوی به عنوان بعد زیستی معنویت در نظر گرفته میشود، بعد مذهب با سازمانهای اجتماعی و فرآیند اجتماعی مربوط به معنویت در ارتباط است. مذهب به عنوان یک واسطهی اجتماعی در نظر گرفته میشود که نه تنها باعث میشود افراد زبان و اعمال خاص جهت فهم امور معنوی را بیاموزند، بلکه زمینهساز بروز تجارب معنوی بیشتری میشود. بنابراین، اگرچه تجارب معنوی به عنوان یک عامل زیستی در این مدل در نظر گرفته میشود، مذهب به عنوان یک عامل اجتماعی مطرح است و تعامل این دو بعد با یکدیگر بروز معنویت را تسهیل مینماید.
ابعاد دیگر این مدل جهتگیری شناختی به معنویت و عقاید فراطبیعی است و از آن جهت که هر دو بعد به باورها و نگرشهای افراد مربوطند به صورت مشابه در نظر گرفته میشوند. در جهتگیری شناختی، باورها به وجود و اهمیت معنویت برای زندگی و کارکرد روزانه مربوط است. در حالیکه، در باورهای فراطبیعی باورها به این فرض مربوط میشوند که انسانها قادر به انجام کارهایی هستند که از فرآیند و مکانیزمهای معمول و قوانین علّت و معلولی تبعیت نمیکنند (مانند جا به جا کردن اشیا از طریق ذهن). به طور کلی دو بعد جهتگیری شناختی به معنویت و باورهای فراطبیعی شامل عقاید و نگرشهای مرکزی “خود” افراد میشوند و بیانگر نحوهای هستند که معنویت از طریق رفتار و شناخت انسان نمود مییابد. این اعتقادات و نگرشها به عنوان طرحوارهی شناختی درونی در نظر گرفته میشود که به ادراک فرد در رابطه با اهمیت معنویت و بروز آن در زندگی روزانه شکل میدهد. در اینجا، اعتقاد در مورد خود فرد به عنوان وجودی معنوی، در بردارندهی مفهوم هویت معنوی است و بدین ترتیب، دو بعد جهتگیری شناختی به معنویت و باورهای فراطبیعی با یکدیگر ساختار من معنویی را تشکیل میدهند.
آخرین بعد این مدل بهزیستی وجودی است که مانند بعد جهتگیری شناختی به معنویت و باورهای فراطبیعی با ادراک افراد از خود سر و کار دارد. در حالیکه جهتگیری شناختی به معنویت، در بردارندهی عقاید کلی راجع به قرار گرفتن معنویت در طرحوارهی ادراکی کلی افراد است، بهزیستی وجودی به ارزیابی فرد از کارکرد خود مربوط میشود و در واقع بیانگر میزانی است که افراد خودشان را با استرسها و رویدادهای زندگی منطبق میسازند و با آن مقابله میکنند.
به طور کلی، مدل پنج عاملی معنویت را میتوان در سه سطح از معنویت سازماندهی کرد، این سه سطح عبارتند از معنویت اولیه، ساختار خود معنوی و ارزیابی خود معنوی.
معنویت اولیه به عنوان یک عامل زیستی- اجتماعی از تعامل تجارب معنوی و مذهب شکل میگیرد و در واقع، شامل عوامل علّی اصلی است که فراتر از احساس روانی خود گسترش مییابند اما نحوهی شکلگیری و کارکرد آن را تحت تأثیر قرار میدهد. ساختار خود معنوی نیز از ترکیب جهتگیری شناختی به معنویت و باورهای فراطبیعی تشکیل میشود که یک طرحوارهی شناختی است که حدود ساختار و کارکرد خود را تعریف میکند. ارزیابی خود معنوی نیز ارزیابی خود بر اساس تأثیرات دریافت شده از معنویت در مقابله با استرسها است که از بهزیستی وجودی تشکیل میشود.
مکدونالد در رابطه با ارتباط بین عوامل موجود در مدل پنج بعدی خود و هویت معنوی معتقد است که عوامل معنوی اولیه اثر مستقیمی بر هویت معنوی دارند. بدین نحو که مذهب و تجارب معنوی با یکدیگر تعامل میکنند تا معنا و بافت روانشناختی لازم برای بروز هویت معنوی را ایجاد کنند. علاوه بر این، او سه متغیر واسطهای خانواده و اجتماع، سبک زندگی و نفوذپذیری خود را در ارتباط بین مذهب و تجارب معنوی با هویت معنوی در نظر میگیرد.
چنانچه نظریههای تحولی هویت بیان میکنند، به میزانی که تجارب، اعتقادات، ارزشها و رفتارهای افراد با اعضای گروه های اجتماعی که فرد در آنها عضویت دارد همسان باشد، احساس خود و منطبق با آن نقش و جایگاه فرد در گروه نیز تحکیم مییابد. بنابراین خانواده به دلیل اثر آشکار آن بر تحول هویت افراد در مدل گنجانده شده است. اثر اجتماع نیز به دلیل برجسته ساختن اثری که جماعت و دسته های مذهبی بر اعضای خود دارند در مدل گنجانده شده است. سبک زندگی نیز به عنوان یک متغیر جدا به منظور گسترش اثر اجتماعی مذهبی بر
انتخابهای رفتاری در مدل گنجانده شده است. برای مثال فردی که عمیقاً به مذهب خود متعهد است بیشتر علاقمند است تا در فعالیتهای مذهبی خصوصی مانند نماز خواندن و مراقبه شرکت کند. این اعمال وقوع تجارب معنوی را تسهیل میکند و این تجارب نیز بر احساس هویت فرد به عنوان وجودی معنوی اثر میگذارد. نهایتاً نفوذپذیری خود بیانگر میزانی است که تجارب معنوی وارد هشیاری می شوند و بر هشیاری مداوم افراد نسبت به خودشان اثر میگذارد.
2-1-4-4- رویکرد فراشخصی به هویت معنوی
در مقابل رویکرد روانی- اجتماعی سنتی به هویت معنوی، رویکرد دیگری به هویت معنوی وجود دارد که بیشتر در ادبیات معنوی، فلسفی و صوفیانه مطرح است، اما در حال حاضر در نظریهی فراشخصی نیز به خوبی فرمولبندی شده است. طبق این رویکرد هویت به “من” و کارکرد آن محدود نمیشود، بلکه اساساً هویت در سرشت و طبیعت خود، معنوی است. از طرفی مرزهایی که حدود من را تعیین میکنند (خود از غیر خود) قطعی و تغییرناپذیر نیستند، بلکه این مرزها به صورت انعطافپذیر و حتی قراردادی ایجاد میشوند و تعدیلپذیر (بسط و قبض)، قابل ادغام و در آمیخته شدن با یکدیگر هستند. این رویکرد در ادبیات روانشناسی مدرن در هیچ کجا به خوبی سخنان مزلو بیان نشده است. او بعد از مطالعهی عملکردهای استثنایی بشر مانند ملاحظات مذهبی و معنوی چنین بیان کرد: “انسانگرایی را باید به عنوان نیروی سوم در روانشناسی لحاظ کنیم تا به نوعی، انتقالی باشد برای دست یافتن به نیروی چهارم و بالاتر در روانشناسی، که فراشخصی و فرابشری است و به جای اینکه بر نیازها و علائق بشری متمرکز باشد، بیشتر بر عالم و نظام عالی وجود متمرکز است که از انسانیت، هویت و خودشکوفایی پا فراتر میگذارد.”
از این دیدگاه هویت معنوی فقط به این معنا نیست که محتوای هویت خود با معنویت ساخته شود، بلکه هم ساختار (مرز خود از غیر خود) و هم فرآیندهایی (هویتیابی و هویتزدایی) که به وسیلهی آنها هویت ایجاد میشود معنویاند. از اینرو، هویت و معنویت به گونهای مشابه در نظر گرفته میشوند، زیرا هر دو ماهیت حقیقی واقعیتی یکسان را منعکس میکنند.
در این رویکرد دو مدل ارائه شده است، یکی مدل “توسعهی خود”فرایدمن (1983) است که در کل یک نظریهی فرا شخصی است و دیگری مدل کلونینگر و همکاران (1993) تحت عنوان مفهوم “تعالی خود” است که بخشی از مدل هفت عاملی خلق و شخصیت است. در ادامه به توضیح این دو مدل خواهیم پرداخت.
2-1-4-4-1- مدل توسعهی خود
فرایدمن (1983) تلاش کرد مدلی برای هویت ارائه دهد که رویکردهای مرسوم و سنتی پیرامون خودپنداره را با عقاید رایج معنوی تطبیق دهد. در این مدل،”خود” (عنوانی برای ماهیت اساسی هویت، هشیاری و واقعیت در تعدادی از عقاید رایج معنوی) به عنوان عاملی که ذاتاً در جهان وجود دارد ملاحظه میشود و رابطه خود با غیر خود اختیاری و نامحدود است. از این رو، هر آنچه که بخشی از جهان است ممکن است به عنوان عاملی در نظر گرفته شود که افراد هویت شخصی خود را با آن میشناسند. در حالیکه “خود” ثابت و غیرقابل اندازهگیری است، خودپنداره که به عنوان عامل شکلدهی به احساس هویت شخصی افراد تجربه میشود، قابل اندازهگیری است. فرایدمن (1983)مدل دو بعدی “توسعهی خودپنداره” را ارائه کرد. این ابعاد ترکیبی از مفهوم سمپسون (1978) از حالت فضایی هویت (محل هویت) و مفهوم شوستروم از خودپندارهی زمانی (درجهای از اکنون محوری در برابر جهتگیری گذشته و یا آینده به

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   منبع تحقیق با موضوع تحلیل استنادی-فروش و دانلود فایل

دیدگاهتان را بنویسید