شرایط اجتماعی و سیاسی و گروه های اجتماعی

دانلود پایان نامه

هاری آلپرت پژوهشگر دورکیمی، چهار کارکرد عمده دین را از نظر دورکیم به عنوان نیروهای اجتماعی انضباط بخشی، انسجام‌بخشی، حیات‌بخشی و خوشبختی بخشی طبقه‌بندی کرده است. (کورز، 1386: 200)
پیتربرگرنیز کارکردهای دین را در سه مقوله تقسیم‌بندی کرده است.
1ـ جلوگیری از بی هنجاری
2ـ جلوگیری از «از خودبیگانگی»
3ـ مشروعیت بخشی (آزاد ارمکی ، 1381: 117 ـ 147)
اما دین و دینداری در هر شرایطی منجر به انجام و هم شکلی افراد با جامعه نمی‌شود استارک می‌گوید: دین تنها در شرایطی می‌تواند باعث هم شکلی شود که توسط تعامل افراد تداوم پیدا کند و اکثریت آن را به عنوان اساس معتبری برای کنش داشته باشند یعنی در صورتی که هم اکثریت افراد جامعه معتقد به دین باشند و هم امکان تعامل ارتباط بین افراد وجود داشته باشد، آنان در حضور هم، و به خاطر هم دیگر، و ترش از بنیه‌های گرده و دریافت تشویق‌های دیگران، به دین و ارزشهای دینی پای‌بند می‌شوند و آنان را درونی می‌سازند (راسخی، 1385: 33).
آلستون در زمره صاحب نظرانی است تعریف خود از دین را موکول به شناخت ابعاد و خصایص دین می کند. او میگوید : هرچند نمی توان مرز مشخصی بین دین و غیر دین ترسیم کرد اما با اتکای به یک الگوی کاملاً مشخص دینی و تشریح ابعاد و خصوصیات آن می توان وجوه اشتراک و افتراق در مورد را با الگوی مورد نظر مشخص ساخت. وی بر این باور است که این شیوه دقیقترین توصیف برای طرز پیدایش مفهوم دین است.بر این مبنا الستون مجموعه ای از خصوصیات متمایز کننده دین از پدیده های دیگر به شرح زیر معرفی می کند:
اعتقاد به موجودات ماورای طبیعی
تمایزگذاری بین امر قدسی از امور دنیوی
اعمال و مناسکی که مبتنی بر امور مقدس و بر آن تکیه دارند.
مجموعه قواعد اخلاقی که اعتقاد بر این است که مورد تایید خدایان است.
احساسات خالص دینی ، مانند خشیت، خوف احساس گناه و پرستش که در حین انجام مناسک و در محضر امور مقدس پدیدار می شود.
عبادت و سایر شیوه های ارتباط با خدا
یک جهان بینی با تصویری خاص از جهان به عنوان یک کل و جایگاه انسان در آن
نظامی کم و بیش کامل در مورد حیات فردا ، که بر پایه جهان بینی است.
یک گروه اجتماعی که امور فوق آنها را به هم پیوند داده است.(الستون 1376 :25-25 به نقل از صابر، 1384).
چارلز گلاک برای انجام یک تحقیق تجربی با این سوال که «آیا آمریکا شاهد احیای دینی است؟» مبادرت به مفهوم سازی دین حول چهار بعد نمود. ابعاد چهارگانه مورد نظر او در این تحقیق عبارت اند از:
1) بعد تجربی: ناظر بر تجربیات زندگی معنوی است که افراد نایل شده به آن احساسی به ارمغان می آورد که با خدا ارتباط پیدا میکنند . البته این بعد خود دارای مراتبی است و از حس یک فرد نجات یافته، یا شفا یافته تا ارتباط عمیق با پروردگار و هیجان ناشی از تجلی الهی ( مکاشفه) را در بر می گیرد.
2) بعد ایدئولوژیکی : که شامل اعتقاد به واقعیت الوهیت و مفاهیم الحاقی به آن مانند خدا، شیطان دوزخ ، بهشت و…، همچنین محتوای شعائری است که انتظار می رود یک گروه مذهب از آن پیروی کند.
3) بعد مناسکی : که به اعمال و کنشهایی اطلاق می شود که در حیات دینی صورت می پذیرد مانند نماز ، دعا، زیارت، روزه و …
4) بعد استنتاجی(پیامدی): آمیزه ای است از اصول اخلاقی در قالب فرامین برای زندگی روزمره و تعیین تکلیف و راهکار در مواجه با وضعیتهایی که افراد در آن قرار می گیرند مانند رعایت امانت، درستکاری در داد و ستد، نحوه برخورد در خانواده، چگونگی گذران اوقات فراغت و … (Glock, 1959 )
در بحث دین، مفهوم ذاتی و اسمی این واژه به منظور بررسی تجربی ملاک قرار می‌گیرد که بر این اساس دین شامل یکسری باورها و عقاید و مناسک راجع به یک امر مقدس است، گفته می‌شود. با این تعریف از دین، تعریف دورکیم از دین به خاطر عدم در نظر گرفتن جنبه قدسی برای باورها ومناسک رد می‌شود. منظور از دینداری که صفت افراد جامعه و سطح خرد دین است، میزان پایبندی و تعهد یک فرد به باورها و مناسک دین خود است. در بحث دینداری نیز از میان ابعاد مختلف دینداری، بعد مناسکی دین که همان رفتارهای دینی است، مد نظر گرفته شده است. این بعد دینداری از میان ابعادی که گلارک برای دینداری در نظر گرفته است و اعتبار و روایی این ابعاد که به کرات از سوی تحقیقات مختلف مورد تایید قرار گرفته، انتخاب شده است.
چارچوب نظری این تحقیق را نقشی که دورکیم برای دین در هویت اجتماعی قائل است، تشکیل می‌دهد.
علاوه بر دینداری دورکیم معتقد است عمل به هنجارهای اجتماعی و احساس تعلق و تعهد اجتماعی نیز در رفتارهای نوع دوستانه موثر است.
پیشینه مساله هویت به آغاز تاریخ انسان باز می گردد. انسان ها از دیرباز، به دنبال تعریف و شناسایی خویش، قبیله، قوم و ملت و نیز کشف تمایزات خود از دیگران بوده اند. مفهوم هویت، در حقیقت پاسخی به سوال “چه کسی بودن” و “چگونه شناسایی شدن” است. پاسخ به این سوالات که یک فرد چگونه خود را از هم نوع خود متمایز می کند؛ ارزش های او را از ارزش های دیگری ممتاز می نماید؛ تعلق خود را به گروه خاصی نشان می دهد، و بالاخره هویت جمعی اش را تعریف می کند و نشان می دهد که او کیست و به چه جامعه ای تعلق دارد و دارای چه ارزش هایی است. سوال های پیش گفته در درون چارچوب های سیاسی و اجتماعی مختلف، پاسخ های متفاوتی را دریافت می کند. بر این اساس هویت فردی و جمعی انسان ها تا حد بسیاری محصول شرایط اجتماعی و سیاسی آنهاست و این همزیستی اجتماعی-سیاسی انسان هاست که پرسش ها و نیز پاسخ های آنان را درباره ی خودشان شکل می دهد. هویت اجتماعی در کلی ترین مفهوم آن به خودآگاهی یک شخص در رابطه با دیگری اشاره دارد؛ با این وجود در روان شناسی اجتماعی ، با یک مفهوم خاص تر؛ یعنی خود آگاهی در چارچوب عضویت یک فرد در گروه های اجتماعی مختلف، تداعی می شود. این مفهوم پردازی از واژه هویت بیشتر مرهون مطالعات “جی.اچ.مید” است که بر مفهوم اجتماعی “خود” تاکید می کند. به باور او “تجربه افراد از خودشان، از منظر اجتماعی است که به آن تعلق دارند. این مساله برای تشخیص جنبه عمومی (یا اجتماعی) هویت از جنبه خصوصی تر آن(یا شخصی)، اهمیت دارد”(احمدلو، ۱۳۸۱، .۸۳).
هر شخص از طریق محیط اجتماعی که بدان تعلق دارد یا رجوع می کند، هویت خود را می سازد و توسعه می دهد. از دیدگاه اریکسون، شرایط اجتماعی سومین عامل در شکل دادن و سامان دادن به شخصیت افراد می باشد. “هویت اجتماعی یک فرد به خصوصیات و مشخصات و تفکراتی اشاره می کند که فرد آنها را از طریق اشتراکات اجتماعی و عضویت در گروه ها و مقوله های اجتماعی کسب می کندآآآ”(احمدلو، ۱۳۸۱، .۸۳). با توجه به چنین تعریفی، هویت اجتماعی را می توان نوعی خودشناسی فرد در رابطه با دیگران دانست. این فرایند مشخص می کند که شخص از لحاظ روان شناختی و اجتماعی دارای چه ویژگی هایی است و چه جایگاهی دارد؟ به بیان دیگر، فرآیند هویت سازی این امکان را برای یک کنش گر اجتماعی فراهم می سازد تا برای پرسش های بنیادی معطوف به کیستی و چیستی خود، پاسخی مناسب و قانع کننده پیدا کند. در واقع، هویت معطوف به بازشناسی مرز میان خودی و بیگانه است که عمدتا از طریق همسنجی های اجتماعی و انفکاک درون گروه از برون گروه ها ممکن می شود.اهمیت تمایزات، تنش ها و ستیزهای گروهی، حتی در شرایط عدم تضاد منافع، از این جنبه هویت ناشی می شود(گل محمدی، ۱۳۸۰،. ۱۹۶). بنابراین هویت اجتماعی هویتی است که فرد در فرآیند اجتماعی شدن و ارتباط با گروه ها یا واحدهای اجتماعی موجود در جامعه، کسب می کند و مشخص ترین آنها، گروه یا واحد اجتماعی یا حوزه و قلمرویی است که “خود” با ضمیر “ما” به آن اشاره می کند و خود را از لحاظ عاطفی و تعهد و تکلیف، متعلق و منتسب و مدیون به آن می داند (عبداللهی، ۱۳۷۴ ، .۱۴۲).