شیوه فرزندپروری سهل گیرانه و شیوه فرزند پروری مقتدرانه

دانلود پایان نامه

رابطه جوان و والدین، هم چنان که این دو با یکدیگر کنش متقابل دارن رشد می کنند. رفتار فرزندان هم مانند رفتار و نگرش والدین به این کنش متقابل کمک می کند. هیچ پدر و مادری در پی آن نیست که زندگی فرزند خود را تباه کند و هیچ پدر و مادری قصد نمی کند که کودک خود را ترسو، کمرو، لجباز، سهل انگار یا بی حصوله بار آورد، با این حال اغلب این رفتارهای نامطلوب ، محصول روش های تربیتی و برخوردهای ناشیانه ی والدین با کودکان است(کیمینجانی و ماهر:1389، 94).
در حقیقت ابراز شخصیت فرزند نتیجه شدت و ضعف روابطی است که با افراد و اشخاص دارد. حال اگر این شبکه روابط ناسالم باشد، او دارای شخصیت سالم خواهد شد. روی همین اصل باید تصریح کرد که روابط پدر و مادر با کودک دارای اهمیتی است که ساختار اولیه شخصیت را شکل می دهد و مشخص می‌کند. یکی از راه های پی بردن به نفوذ متقابل والدین و فرزندان این است که در نظر داشته باشیم که والدین برای رفتار قابل قبول محدودیت هایی دارند. وقتی فرزند از این محدودیت ها بالاتر یا پایین تر رود، والدین سعی می کنند، رفتارشان را تغییر دهند. برای مثال جوانی که بسار پرخاشگر است ممکن است از حد قابل قبول پرخاشگری از نظر والدین فراتر رود و والدین هم ممکن است پرخاشگری او را سرکوب کنند و سعی کنند سائق های پرخاشگری او را کنترل کنند. همین والدین ممکن است جوانی را که بسیار خجالتی است تشویق کنند که بسیار پر جرات تر باشد. همان طور که خلق و خوی فرزند در والدین تاثیر می گذارد، خصوصیات فردی والدین نیز در واکنش های جوان تاثیر می گذارد. مادر و فرزند هر دو به روابط خود کیفیتی می بخشند که در طول زمان باهم در کنش متقابل خواهند بود(شریعتمداری:1391، 134).
روانشناسان رفتارهای والدین را با روش های متنوعی مثل مشاهده مستقیم، مصاحبه با والدین یا فرزندان، رتبه بندی از طریق مشاهده گران و پرسش نامه مطالعه کرده اند. از روش های مختلف فرزند پروری دو جنبه اهمیت بیشتری دارد: پذیرش در برابر طرد کردن و سخت گیری مناسب در برابر سهل گیری. گرمی و پذیرش از آن جا اهمیت دارد که برای تلاش های والدین در منضبط کردن فرزندانشان و آموختن ارزش هایی به آنان زمینه ای را فراهم می‌کند. به طور کلی والدین گرم و پذیرا بیش از دیگران در انتقال ارزش ها و هدف های خود به فرزندهایشان تاثیر می‌گذارند. طرد بیش از حد کودکان غالبا با رفتارهای مشکل برانگیز آنان ارتباط دارد. با توجه به روش‌های مختلفی که والدین در سخت گیری ها وکنترل کردن ها در کودکان می گذارد متفاوت است(گال و همکاران:1391، 23-24).
از آن جا که مادر نخستین مراقب فرزند است و مراحل اولیه رشد، تاثیر قطعی بر شخصیت انسان دارد و نیز بسیاری از مشکلات روان شناختی ریشه در این ارتباط دارد، تعامل بین مادر و فرزند مورد توجه خاص بوده است. تعامل مادر_فرزند از لحظه های بعد از تولد(در واقع حتی پیش از آن) شروع می شود. از همین زمان هم مادر هم فرزند به تماس بلافاصله نیاز دارند و مقدار این تماس می تواند در کیفیت رابطه آن ها بسیار موثر باشد. مادران معمولا واکنش های عاطفی گوناگونی نسبت به فرزندان خود نشان می دهند. برخی احساس بزرگ و برخی احساس بی تفاوتی می کنند. اگرچه این احساس بی تفاوتی بعد از گذشت چند روز از بین می رود ولی شکل گیری عشق و محبت مادر به رغم ژنتیکی و فطری بودن آن، مستلزم تماس با فرزند است، یعنی اگر مادر با فرزند خود تماس برقرار نکند این عشق و علاقه شکوفا نخواهد شد(باقری:1393، 80).
پی بردن به این نکته هراس آور است که سرکوبی فرزند بعضا از بدو تولد شروع می شود، شاید هم زودتر از آن. برای اغلب والدین دشوار و باور نکردنی است هنگامی که مادری سر خورده، نوزادی ناخواسته را به دنیا می آورد چه کسی می تواند بگوید سرخوردگی های مادر در زمان بارداری چه اثراتی بر نوزاد گذشته است. به فرزندی که بیش از حد به مادر خود وابسته است و این دلبستگی از مادر به فرزند سرایت کرده است نمی تواند خود را از دیگری متمایز کند. این وابستگی شدید مانع از خود فهمی و خودیاری او شده و باعث می شود که توانایی مواجهه با فشارهای روانی (حتی ضعیف) را نداشته باشد و سریع تر از جوانان همسال خود دچار آشفتگی و پیامدهای دیگری گردد(احمدی:1384، 78).
در ارائه الگوهای تربیتی باید زمینه ای فراهم کرد که فرزند به طور خود انگیخته به الگوهایی که موجب تعالی او می شود گرایش یابد و اگر الگویی از پیش تعیین شده رزا بدون میل و رغبت درونی او (هرچند الگویی مطلوب) به او تحمیل کنیم هیچ گاه همانند سازی رفتاری و اخلاقی با آن الگو انجام نمی دهد. جوانانی که در روابط بین فردی با خواهران و برادران خود درگیری داشته و دائما به رفتارهای پرخاشگرانه دست می زنند معمولا به 4 گروه تقسیم می شوند:
1. جوانانی که همیشه مورد بی مهری و بد رفتاری والدینشان قرار می گیرند.
2- جوانانی که ناخواسته از طرف والدین خود طرد می شوند.
3- جوانانی که از نظر ترتیب تولد فاصله های طولانی و نامتعادل با فرزندان دیگر دارند.
4- جوانانی که یا بیش از حد متوقع هستند یا نمی‌توانند با همسالان خود ارتبتط سازنده داشته باشند(احمدی:1384، 78).
برای تربیت فرزند لزوما به روش های پیچیده، شرایط به خصوص یا امکانات فوق العاده نیازی نیست بلکه تنها کافی است که والدین موقعیت مناسب را بشناسند و از کوچک ترین، غیر رسمی ترین و تصادفی ترین لحظات بهره لازم را ببرند. این فرصت ها به طور طبیعی و غیرعمدی از طرف جوان ایجاد می شود و باید به طور طبیعی از آن ها به بهترین نحو استفاده کنیم. آن چه که برای فرزند مهم است رفتار و عمل والدین است نه گفتار آن ها و آن چه که به فرزند گفته می شود و اهمیت کمتری دارد از رفتارهایی که کودک در والدین خود مشاهده می کند. جوانی که در خانواده دائما سرزنش و سرکوب می شود، فردی ترسو، خجالتی، مطیع و روان رنجور خواهد شد و از هر نوع اظهار نظر و انتقادی وحشت خواهد داشت. تمام چیزهایی را که به او آموزش می دهند بدون چون و چرا قبول کرده و به نوبه خود تمام عقده ها و سرخوردگی های خود را به افراد زیر دست یا فرزندان خود منتقل خواهد کرد. هم چنین وقتی پدر و مادر به جای خود جوان، نگران آینده او هستند و به جای او انتخاب می کنند، مانع فکر و تصمیم گیری کودک درباره آینده او می شوند و بنابراین تیشه به ریشه استقلال و خوداتکایی فرزندانشان می زنند(جیمز و زندن:1385، 86).
2-4-شخصیت و روابط والدین و فرزندان
نظام اعتقادی والدین، هم چنین تاریخچه زندگی پدر و مادر، تجربیاتشان و شخصیت آنان تاثیر بسزایی در رفتار و روابطشان با فرزندان دارد. این نظام اعتقادی حتی شیوه انضباطی آن هارا نیز تحت تاثیر قرار می دهد. اولین بار بندیکیت (1995) خاطرات کودکی و ظهور آن ها را، پس از آن ها مورد تحقیق قرار داد. بسیاری از این خاطرات به طور ناخوداگاه و ابهام آمیزی در ذهن ظهور پیدا می کنند و به طور اجتناب ناپذیری این احیای مجدد خاطرات کودکی، به شدت بر رفتارهای والدین نسبت به فرزند تاثیر می گذارد. مشاهدات نشان می دهد که الگوهای رفتاری والدین ریشه در ابتدایی ترین تجبیات دوران کودکی دارد، یعنی اطفال را به گونه ای که تربیت شده اند تربیت می کنند. با وجود اینکه بسیاری از دریافت‌ها و اطلاعات اجتماعی آنها نفی کننده این گونه رفتارها می باشد(آزاد:1389، 12).
زن و مرد با تاریخچه زندگی و ویژگی‌های شخصیتی خود وارد زندگی نوینی می‌شوند. اگر یکی از والدین شخصیتی افسرده داشته باشد، در کل نظام خانواده تاثیری عمیق می گذارد. خصوصا اگر مادر افسرده باشد، نه تنها یک دلبستگی ناایمن در فرزند به وجود می آید بلکه این گونه والدین در درک فرزندانشان دچار مشکلات زیادی خواهند بود. والدین پرخاشگر نیز در تربیت فرزند خود الگوی ناسازگارانه ای از تعاملات اجتماعی ارائه می کنند که منجر به بروز ویژگی های پرخاشگری و ضد اجتماعی در کودک می شود. این امر در مورد اضطراب نیز صادق است. بدین معنا که پدر و مادر مضطرب در حالت اضطراب فرزندانشان موثرند(آزاد:1389، 13).
البته نابسامانی عاطفی مادر بیشتر از پریشانی عاطفی پدر موجب اختلال در رفتار فرزندان آنان می شود. چنان چه مادری که دچار مشکلات عاطفی است، آگاهانه یا ناآگاهانه فرزند خود را برای حل مشکلات خود به خدمت می گیرد و از او وسیله ای برای براوردن نیازهای روانی خود می سازد، چنان که نه تنها به مصالح و حقوق کودک توجهی نداشته، بلکه به سدی در راه تکامل شخصیت وی تبدیل می شود(احدی و جمهری: 1386، 63).
2-5-انواع شیوه های فرزندپروری
تحقیقات نشان داده است که درصد فرزندان مبتلا به اختلالات رفتاری و روانی به خانواده های آشفته، از هم پاشیده و عصبی به مراتب بیش از خانواده های گرم و صمیمی است. نقش خانواده در نگرش اعتقادی و اجتماعی فرزندان نسبت به محیط خود تعیین کننده است. به طور کلی مراقبت های ناصحیح والدین، رعایت نکردن مسائل بهداشتی، رژیم غذایی نادرست، فقر فرهنگی و مالی، تعارض در روش های تربیتی از جمله مواردی است که در ابتلای جوانان به اختلال های روانی و عاطفی و رفتاری نقش موثری دارند. کاهش یا افزایش مشکلات و اختلالات رفتاری جوان ریشه در نحوه اصلاح و تربیت والدین دارد. مهمتر از همه باید اذعان کرد که تشدید مشکلات و اختلالات جوانان از هنگامی اوج می گیرد که درمان کودک توسط روش‌های ناشیانه بزرگسالان آغاز می شود( فیاضی:1392، 48).
همان طور که شیوه ناز پروردگی بر فرزندان تاثیر ناروا می گذارد، عکس آن نیز که خشونت و سخت گیری بیش از حد است اثر نامطلوب و تخریبی بر شخصیت جوان می گذارد. معمولا پایه تربیت سخت گیرانه و آمیخته با خشونت طوری استوار می شود که فاصله بین جوان و والدین را پیوسته زیاد و زیادتر می کند. از آن جا که جوان در قدم اول محتاج احساس محبت و امنیت در محیط خانواده است، وقتی دریابد پدر و مادر هدفی جز مطیع بار آوردن او ندارند دیگر پناهگاهی برای اتکا و برآوردن نیاز مهرورزی خویش نزد آنان نمی یابد و به تدریج می آموزد که از قدرت مهرورزی خود کمتر استفاده کند و بدین گونه احساس عمیق کناره گیری از محیط در او سربر می آورد و در آینه فردی بدبین، منفی گرا و بی اعتماد به خود و دیگران می شود. والدینی که فرزندانشان هر چه می خواهند در اختیارشان قرار می دهند معمولا کسانی هستند که به طور ناخودآگاه فرزندانشان را دوست ندارند ولی می خواهند به این ترتیب کمبود عشق و محبت پدر و مادری را با دادن پاداش و جایزه جبران کنند. هرقدر اطلاعات والدین از تغییرهای جسمی و روانی و رشد طبیعی جوان که در نتیجه تعامل و وراثت و محیط رخ می دهد بیشتر باشد، به همان میزان موفقیت آنان در راهنمایی و تربیت فرزندان بیشتر می‌گردد. این اطلاعات به والدین امکان درک واقعیت مراحل رشد و الزامات آن را فراهم می کند. کودکان و نوجوانانی که به خود و آینده خود امیدوار نیستند معمولا در بزرگسالی افرادی خودپرست، سودجو، ناامید و ترسو خواهند شد. شیوه‌های رایج تربیتی که می توان نام برد عبارتند از: شیوه فرزند پروری مقتدرانه، مستبدانه و سهل گیرانه.
2-5-1-شیوه فرزندپروری مقتدرانه
والدینی که این شیوه را به کار می برند هم برای رفتار خودمختار و هم برای رفتار منضبط، اعتبار قائلند. آنان روابط کلامی را تشویق می کنند و وقتی از اقتدار خود به عنوان والدین استفاده کرده و جوان را از چیزی منع می کنند یا از او انتظاری دارند برایش دلیل می آورند. چنین تلاش هایی، برای ثابت کردن حقانیت اقتدار والدین اهمیت زیادی دارد، زیرا باعث می شود جوان به بلوغ شناختی و اجتماعی نزدیک شود و خود را برای قبول مسئولیت زندگی آینده خود آماده کند. اقتداری که بر اساس نوع نگرانی منطقی برای رفاه فرزند باشد معمولا از طرف وی پذیرفته می‌شود. حال آن که اقتدار غیرمنطقی که بر اساس میل بزرگسال به تسلط به فرزندانش باشد احساس طردشدگی به جوان می‌دهد و گاهی خشم او را بر می‌انگیزد و گاهی هم به افسردگی او می انجامد(فیاضی :1392، 31).
به طور کلی والدین رابطه گرم و خوبی با جوانان خود دارند و احساس های خود را در مورد کارهای فرزندانشان ابراز می نمایند و آن ها را به بیان نظرها و مشکل های خود تشویق می کنند و با آن ها همدلی می نمایند، در تصمیم گیری ها آن ها را دخالت می دهند و در مورد پیامد و نتیجه کارشان به آن ها توضیح می دهند(شرفی:1386، 77).
2-5-2-شیوه فرزندپروری مستبدانه
والدین مستبد بر خلاف والدین با روش مقتدرانه لزومی نمی بینند که برای دستوراتی که می دهند دلیلی ارائه دهند و انتظار پیروی بی چون و چرا از دستورات خود را دارند این نوع والدین برای پیروی کردن آن چنان ارزش زیادی قائل هستند که جوانانشان دوست ندارند پیروی کنند. در این سبک اگر جوان اطاعت نکند والدین مستبد به فشار و تنبیه متوسل می شوند. در ضمن فرزندان این افراد، اعتماد به نفس و استقلال و خلاقیت کمتری دارند، ذهن کنجکاوی ندارند، از لحاظ رشد اخلاقی کمتر رشد یافته اند و در برخورد با مشکلات روزمره عملی، تحصیلی و ذهنی از انعطاف پذیری کمتری برخوردارند و معمولا والدین خود را نامهربان و سهل انگار می‌دانند و معتقدند که انتظارات و تقاضاهای آنان غیر منطقی و نادرست است. این گونه روش های تربیتی مانع بروز ابتکار و خلاقیت در جوان می شود. به طور کلی در این شیوه والدین به اعمال قدرت و انضباط اجباری تاکید دارند و دستورهای خود را با تحکیم و بدون دلیل منطقی ارائه می کنند و در صورت نافرمانی از انتقاد، سرزنش و تنبیه استفاده می نمایند(فضلی:1389، 52).
2-5-3-شیوه فرزندپروری سهل گیرانه
در این شیوه والدین کنترل خاصی بر رفتار فرزندان خود ندارند و انتظار انجام مقررات را از آن ها ندارند و در مقابل آن ها کوتاه آمده و فرزندان خود را لوس می کنند. والدینی که سهل گیر، بی اعتنا یا به حد افراط مساوات طلب هستند نیز نمی‌توانند آن طور که جوانان نیاز دارند حامی آن ها باشند. بعضی از والدین می گذارند که فرزندانشان هرکاری که می خواهند بکنند شاید به دلیل اینکه کاری به کار فرزندشان ندارند یا اینکه اهمیتی نمی دهند. بعضی دیگر از مسئولیت خود برداشت نادرستی دارند. دارلینگ در سال 1999 پی‌آمدهای شیوه های تربیتی در فرزندان را در پژوهش خود چنین عنوان می‌کند: