طرحواره های ناسازگار اولیه و راهبردهای تنظیم هیجان

دانلود پایان نامه

راهبردهای مقابله کارآمد 03/45 35/7 61/45 86/5
راهبردهای مقابله ناکارآمد 51/25 58/5 83/23 47/4
فصل پنجم:
نتیجه گیری و پیشنهادات

5-1- مقدمه
بیماری ام اس نوعی بیماری خودایمنی است که عوارض روانشناختی متعددی را فرد مبتلا تجربه می کند. در پژوهش حاضر به بررسی طرحواره های ناسازگار اولیه و راهبردهای تنظیم هیجان در این گروه بیماران پرداخته شد. در این فصل نتایج به دست آمده بررسی شده و تبیین ها به ترتیب فرضیه های بررسی شده، ذکر می گردد.
5-2- فرضیه اول
بین طرحواره های ناسازگار در دو گروه بیمار و سالم تفاوت معنادار وجود دارد.نتایج پژوهش نشان داد که بیماران مبتلا به MS از طرحواره های ناسازگار اولیه در حوزه بریدگی و طرد، خودگردانی و عملکرد مختل، محدودیت های مختل، و دیگر جهت مندی نسبت به گروه سالم بیشتر استفاده کرده اند. این نتایج با یافته های تحقیقات آخانی و همکاران1391، 7؛ شهامت 1389، 20؛ یوسف نژاد شیروانی و پیوسته گر 1390، 2؛ زرگر و همکاران 1390، 1؛ کاظمی و همکاران 1390، 2؛ لطفی و همکاران 1386، 4؛ رفیعی و همکاران 1390، 2؛ مولوی و همکاران 1389؛ احمدیان گرجی و همکاران 1387، 4؛ کالویت و همکاران 2005، 21همسو است. تبیین های احتمالی در مورد این نتایج توضیح داده شده است.
بر طبق نتایج به دست آمده بیماران MS دارای طرحواره های ناسازگار محرومیت هیجانی، نقص/ شرم، انزوای اجتماعی/ بیگانگی هستند که این طرحواره ها در حوزه بریدگی و طرد قرار دارند. طبق نظر یانگ و همکاران (1390، 1:15) فعال شدن طرحواره های حوزه بریدگی و طرد، یعنی عدم ارضاء مناسب نیازهای فرد به امنیت، محبت و همدلی و یا رشد یافتن در خانواده هایی که مضایقه گر و بدرفتارند. می توان گفت بیماری ام اس حاصل چنین طرحواره هایی است بدین معنا که این بیماران سخت می توانند با بیماری خود کنار بیایند و از پاسخ مقابله ای کارآمدی استفاده کنند.
در تبیین دیگر برای معنادار شدن طرحواره ها در بین بیماران مبتلا به ام اس می توان ذکر کرد که علایم افسردگی در رابطه با سه طرحواره محرومیت هیجانی، نقص/ شرم، انزوای اجتماعی/ بیگانگی قابل پیش بینی است. در پژوهش شهامت (1389، 20)، علایم افسردگی با طرحواره نقص/ شرم بیشترین رابطه را داشت که اشکال در طرحواره رفتار منصفانه راجع به خود را نشان می دهد. طرحواره نقص/ شرم نشان می دهد که فرد دیدگاه منفی نسبت به خود- کنترلی و تحمل ناکامی دارد که این نتیجه همسو با نتیجه کالویت و همکارانش (2005، 21) است و در پژوهش حاضر نیز می توان این استدلال را مطرح کرد که بیماران ام اس به دلیل تجربه یک بیماری مزمن جسمی علایم افسردگی از جمله تفسیرهای منفی را تجربه می کنند و این تجربه طرحواره های ناسازگار به کاربرده شده توسط بیماران را تایید می کند.
در قسمت تحلیل نتایج مربوط به طرحواره ها گزارش شد که بیماران ام اس از طرحواره های حوزه خودگردانی و عملکرد مختل، بیشتر دارای طرحواره وابستگی/ بی کفایتی و شکست هستند. برای تبیین این یافته براساس نظریه یانگ و همکارانش (1390، 1:16) می توان گفت که افرادی در طرحواره های حوزه خودگردانی و عملکرد مختل مشکل دارند که توانایی آن ها برای جدایی بقا و عملکرد مستقل یا انجام موفقیت آمیز کارها تداخل می کند. بنابراین تبیین این نتیجه این است که افراد مبتلا به ام اس کسانی را انتخاب می کنند که بیش از حد حامی آن ها بوده و مانند یک بچه از او مراقبت نماید و بدین طریق دیدگاه او در مورد خودش یعنی وابستگی تقویت می شود. عده ای از این بیماران سعی در جبران افراطی طرحواره شان می کنند و چه بسا استفاده از راهبرد مقابله ای ناکارآمد در راستای این مکانیسم باشد.
همچنین نتایج گویای این بود که افراد مبتلا بهام اس در حوزه محدودیت های مختل دارای هر دو طرحواره ناسازگار استحقاق/ بزرگ منشی و خویشتن- داری و خود انظباطی ناکافی بودند. به اعتقاد یانگ و همکاران (1390، 1:16) محدودیت های مختل به نقص در محدودیت های درونی، احساس مسئولیت یا جهت گیری نسبت به اهداف بلند مدت زندگی است که یکی از ابعاد محدودیت مختل خویشتن داری و خود انضباطی ناکافی است. افراد دارای این طرحواره نمی توانند هیجان ها و تکانه های خود را به شیوه ای مناسب تحمل کنند که هم در زندگی و هم در به تاخیر انداختن رضایت آنی برای دستیابی به اهداف بلند مدت آتی دچار مشکلاتی می شوند.
مطابق نظر یانگ و همکاران (1390، 1:17)، استحقاق/ بزرگ منشی در مقوله محدودیت های مختل می گنجد و در این مقوله مسایلی در رابطه با رعایت حقوق دیگران، همکاری با دیگران، تعهد یا هدف گزینی و رسیدن به اهداف واقع بینانه مطرح است. فردی که این طرحواره را دارد اعتقادش این است که نسبت به دیگران بالاتر بوده و حقوق ویژه ای برای خود باید داشته باشد. در تصدیق این مطلب می توان استنباط کرد که این افراد در ارضاء نیازهای هیجانی خود و در روابط عاطفی با افراد مهم زندگی شان مشکل دارند. آن ها گمان می کنند رابطه عاطفی مطلوبی ندارند یا حفظ و تداوم رابطه برایشان غیر قابل پیش بینی است. در واقع در خانواده هایی که کودکان، حمایت اجتماعی لازم را دریافت نمی کنند، یاد می گیرند که نسبت به روابط با دیگران و هنجارهای اجتماعی بی توجه باشند، که در این صورت وجود طرحواره هایی نظیر، استحقاق/ خود بزرگ بینی، خویشتن داری و خود انظباطی ناکافی در آن ها دور از انتظار نیست. همچنین این گروه افراد یاد می گیرند به خواسته های دیگران بیش از حد اهمیت دهند و در نتیجه نیازهای خود را نادیده بگیرند که از این جهت می توان در آن ها انتظار مشاهده طرحواره هایی مثل تنبیه، معیارهای سرسختانه/ عیب جویی، نقص/ شرم را داشت. پیامد کلی چنین خانواده هایی، محرومیت هیجانی و احساس بی ثباتی در روابط و عدم ارضاء نیازهای هیجانی است. این یافته با جنبه ای از پژوهش زرگر و همکاران (1390، 1)، نیز همسو است.
5-3- فرضیه دوم
بین راهبردهای تنظیم هیجان در دو گروه بیمار و سالم تفاوت معنادار وجود دارد. بر اساس یافته های حاصل از این تحقیق بین راهبردهای تنظیم هیجان (فرونشانی و ارزیابی مجدد) در بین دو گروه بیمار و سالم تفاوت معنادار وجود ندارد. این نتیجه با تحقیقاتی که در گروه های دیگر اجرا شده ازجمله پژوهش های زاهد و همکاران (1389)، حسنی و همکاران (1388، 13)، مشهدی و همکاران (1390، 3) و رضوان و همکاران (1384، 3) ناهمسو است. تغییرات شناختی و عاطفی بخش غیرقابل انکاری از تظاهرات بالینی ام اس هستند و براین اساس انتظار می رفت که تفاوت افراد مبتلا به ام اس و افراد سالم معنادار شود. تبیینی که برای این نتیجه می توان ذکر کرد این است که ممکن است عوامل محیطی و روانشناختی کیفیت زندگی بیماران را ارتقا داده و شرایط زندگی شان را شبیه افراد سالم کرده است بنابراین در موقعیت های استرس زا شبیه افراد سالم رفتار می کنند.
در تبیین دیگر می توان به تفسیرها و نشخوار فکری در ابراز هیجان پرداخت. افرادی که کوشش در پنهان کردن احساسات خود دارند همیشه در حال مقایسه رفتارهای خود در هنگام بروز هیجان با رفتارهای استاندارد هستند و می خواهند در هنگام روبرو شدن با هیجان مانند زمانی رفتار کنند که هیچ هیجانی رخ نداده است و نتیجه حاصل می تواند این فرایند را در بیماران نشان دهد.
5-4- فرضیه سوم
بین راهبردهای مقابله در دو گروه بیمار و سالم تفاوت معنادار وجود دارد.نتایج به دست آمده در این پژوهش نشان می دهد که بین دو گروه در راهبرد مقابله ناکارآمد تفاوت معنادار وجود دارد و در راهبردهای مقابله کارآمد تفاوت معنادار نبود. به این ترتیب که گروه بیمار از راهبرد مقابله ناکارآمد بیشتر از گروه سالم استفاده می کنند. یافته های این پژوهش همسو با یافته های غضنفری و قدمگاهی(1387، 37)؛ اکبری و همکاران (1388، 4)؛ بیرامی و نعمتی سوگلی تپه (1387، 12)؛ بشارتی و همکاران (1387، 1)؛ فرزین راد و همکاران (1389، 1)؛ عبدالهیان و همکاران (1385،29 و 30)؛ مسعودنیا (1386، 4)؛ صادقی موحد و همکاران (1389، 12)؛ علیپور و همکاران (1389، 18)؛ اسماعیل پور و همکاران (1390، 21)؛ قاسمی و همکاران (1390)؛ملازاده اسفنجانی و همکاران (1391، 4)؛ رینولدز و همکاران (2000، 10)؛ وینمن و همکاران (1994)؛ دنولت (2003، 77)؛ سیمونز و کاروی (2005)؛ مالن و همکاران (2006، 61) می باشد و با نتایج پژوهش های پتیکرو (2002)؛ بشارت و همکاران (1387، 1) ناهمسو است.
تبیین های احتمالی در مورد نتیجه حاصل به این شرح هستند: استفاده از راهبردهای هیجان مدار، فرد را از درگیری مستقیم و مؤثر با مشکل باز می دارد و توانمندی او را برای حل مشکل کاهش می دهد. این وضعیت باعث اختلال در انسجام فکری و آشفتگی هیجانی می شود. احساس کنترل ناپذیری که در بیماران MS وجود دارد در تضاد با ویژگی های اصلی راهبرد مقابله مسأله مدار و مقابله فعال قرار می گیرد و مانع بزرگی بر سر راه استفاده از راهبرد مقابله مسأله مدار محسوب می شود.
تبیین دیگر براساس تحقیق غضنفری و قدمگاهی (1387، 37) مطرح است. در پزوهش آنها، به این نتیجه رسیدند که راهبردهای مقابله ای هیجان مدار و مسأله مدار می توانند واریانس متغیرهای اضطراب؛ آسیب جسمانی، افسردگی و اختلال در عملکرد اجتماعی که از مؤلفه های سلامت روانی هستند را به صورت معنی داری تبیین کنند. به این صورت که افزایش استفاده از راهبرد هیجان مداری با افزایش اضطراب، آسیب جسمانی و افسردگی مطابقت می کند و کاهش استفاده از راهبرد مسأله مداری با افزایش اختلال در عملکرد اجتماعی مطابقت می کند. به این ترتیب شیوه هیجان مداری، بیشتر بر علایم جسمانی و خلقی مؤثر است در حالی که شیوه مسأله مداری بیشتر بر تعاملات فردی و عملکرد اجتماعی فرد تأثیر می گذارد.