مرد و زن هرهر به من خندیده‌اند/ طنز

سیدامیر سادات موسوی رفته سراغ جناب مولانا و کمی با اشعار ایشون گپ(!) زده…حاصل کار هم زیاد بد نشده فقط معلوم نیس از کجا به کجا رسیده!

 

با اجازه از جناب مولوی

می کنم پا توی کفش مثنوی
حرف نی رو بار ها بشنیده ای
در کتاب درسی ات هم دیده ای
حال بشنو حرف این غم دیده رو
این جراحت جای مرهم دیده رو
بشنو ازم چون حکایت می کنم
تازه خیلی هم رعایت می کنم
کز نیستان تا منو ببریده ان
مرد و زن هرهر به من خندیده ان
هر کسی کو دور موند از اصل خود
می شه اصلش همه دلبستگی ش
من ولی چون دور از اصلم شدم
در میان میوه ها شلغم شدم
من به هر جمعیتی نالان شدم
یه مدت شاگردِ بقالان شدم
من حدیث راه پرخون می کنم
شاخ بازی پیش مجنون می کنم
مرهم این هوش جز بی هوش نیس
راستی بی هوش اصلاً کوش؟ نیس!

در غم من روزا بیگاه شد
هر وزیری اومد استیضاح شد
روزا گر رفت، گو رو، باک نیس
تو بمون، موندن که وحشتناک نیس
هرکسی در چشم دریا شد کِنِف
می شه از رود بودن منصرف
این اینجور من برکه ای تنها شدم
بی خیال راه رفتن ها شدم

پس توئم اصلاً منو ول کن، رفیق
برکه ام، این آب رو گل کن، رفیق
تو ز دریایی و دریا می روی
راست باشی تا ثریا می روی
هرچند منو کرده دنیا آش و لاش
بی خیال من، تو اقیانوس باش
در دعاهایت ز من هم یاد کن
با اینجور کاری دلم رو خوشحال کن
هرچند محتاج دعا هستیم ما
خود دعاگوی شما هستیم ما
چون که یابد زود پخته حالِ خام
پس سخن کوتاه باید، والسلام

خبرآنلاین شعر طنز مثنوی مولوی