نگرانی درباره ی معنا و هدف زندگی یکی از ویژگی های بشر به عنوان یک موجود متفکر و کاوشگر است. دیگر موجودات عالم، مسیر طبیعی زندگی خود را از ابتدا تا انتها بدون پرسش و سوال و چون و چرا طی می کنند. این از شکوه یا شوربختی بشر است که در طول تاریخ، دم به دم این پرسش را برای خود و دیگران مطرح ساخته است و چرایی هستی را زیر سوال برده است. انسان همواره یک میل قوی برای درک خود و دنیای اطراف خود داشته و به منظور حمایت از این میل، فعالیتهای رفتاری وشناختی متعدد ومتنوعی انجام داده است (اپستین، ۱۹۸۵؛هین، پرولکس و ووهس، ۱۰۰۶؛ هگینس ، ۲۰۰۰؛ جانوف- بولمن ، ۱۹۹۲؛ ریف و ساینگر ، ۱۹۹۸). استیگر، کاشمن، سالیوان و لورنتز (۲۰۰۸)، بیان می کنند افراد زمانی که حضور معنا را در زندگی تجربه می کنند خود و جهان بیرونی را یگانه و منحصر به فرد یافته وهر آنچه را که سعی دارند در زندگی انجام دهند به خوبی میشناسند. به همین دلیل، انسانها در پی یافتن معنی زندگی خویش هستند ؛ اما این معنا را با درجات و میزان متفاوتی از فعالیت جست وجو میکنند. در واقع، تلاش برای یافتن معنایی در زندگی، نیرویی اولیه است نه نمودی ثانوی که از تحریک غرایز سرچشمه گرفته باشد . این معنا برای هر فرد ویژه و یکتا است و فقط اوست که باید و شاید آن را انجام می دهد؛ فقط در آن صورت است که این نیروی معناجویی یا معناخواهی وی را راضی خواهد کرد (فرانکل، ۱۳۸۶). بین سان، معناجویی را نه تنها میتوان تجلی واقعی انسان بودن بشر دانست، بلکه یک معیار برای بهداشت و سلامت روان نیز هست (فرانکل ،۱۳۷۵).
تحقیقات گونان نشان می دهد که هدف و جهت در زندگی به طور مثبت با کارکرد های روانشناختی و سلامت روان مرتبط است (فرانسیس و هیلز ۲۰۰۸).
دیدگاه های مختلف در زمینه ی چگونگی دستیابی به معنای زندگی ، تفاوتهای زیادی با هم دارند و به همین دلیل نمی توان یک معنای جامع و جهان شمول را یافت و زندگی اشخاص را با آن هماهنگ کرد. اما موضوع مسلم این است که همه ی دیدگاه ها علی رغم تفاوت ها ، بر ضرورت وجود معنا در زندگی تاکید می کنند (استیگر، فرایزر، ایشی و کالر،۲۰۰۶).
از این رو مسئله ی معنای زندگی به خودی خود قابل درک نیست ؛ این مسئله در دوران هایی طرح می شود که انسان دیگر به وضوح مضمون زندگی راکه محیط براو عرضه میدارد، تمیز نمی دهد و این عدم اطمینان و تزلزل خاطر، حکایت از آن دارد که مناسبات سنتی ، قدرت برابری با مقتضیات و نیازهایی را که حاصل ترقی زندگی است ، را ندارد (اوکن ،۱۳۵۳).
همان طور که می یالوم (۱۹۸۹) می گویند ، انسان ها به معنادار بودن زندگی نیاز دارند . معنادار بودن به اشخاص اجازه می دهد رویداد ها را تفسیر کنند و با توجه به نحوه زندگی و خواسته های انساندر زندگی ، برای خویشتن ارزش هایی تدارک ببینند. معناداری یعنی ارزش داری و ارزش گذاری و آنگاه که با زندگی همراه باشد، به ارزش داری و ارزش گذاری زندگی معنا میشود و اگرزندگی انسان برخوردار از ارزش واقعی مثبتی بود و یه خیر و صلاح او باشد ، معنادار است .
می توان گفت معناجویی در زندگی با سلامت روان رابطه مستقیم دارد و این دو در تعامل با هم میتواند از عواملی باشد که شخصیت فرد را شکل داده و راهبرد های زندگی بشر را تعیین میکنند. بنابراین دانستن و پی بردن به معنای زندگی و آماده نمودن افراد جهت دست یابی به معنا و مفهوم زندگی یکی از دغدغه های بشر امروزی می باشد که ریشه های آنرا می توان در نوع و سبک تربیت والدین دانست.
۲-۳-۱٫رابطه معنای زندگی و خوش بینی با بهزیستی ذهنی
یکی از سازههایی که در سالهای اخیر توسعه پیدا کرد و به عنوان شاخص بهزیستی مورد توجه قرار گرفت «معنای زندگی» است. تعریف معنای زندگی در حوزههای مختلف متفاوت است به دلیل این که تعریف جهانی از معنا که بتواند مناسب زندگی هر کس باشد وجود ندارد و هر کس باید خودش در زندگی معنایی داشته باشد. بامستیر (۱۹۹۱) بیان کرد احساس معنا از طریق برآوردهشدن نیازهای اولیه به هدفمندی کارآمدی و خودارزشمندی تحقق مییابد و دیگر پژوهشگران اشاره کردند که تحقق معنا بااهمیت عملی وتصمیمگیری روزانه ارتباط دارد. ویکتور فرانکل (۱۳۸۵) بر معناجویی افراد در زندگی باور داشت. او بیان کرد که رفتار انسانها نه بر پایه نظریه فروید و نه بر پایه نظریه قدرتطلبی آدلر است بلکه انسانها در زندگی به دنبال معنا و مفهومی برای زندگی خود میباشند. اگر فردی نتواند معنایی در زندگی خویش بیابد احساس پوچی به او دست میدهد و از زندگی نا امید میشود و ملامت و خستگی از زندگی تمام وجودش را فرا میگیرد. الزاماً این حس منجر به بیماری روانی نمیشود بلکه پیش آگهی بدی برای ابتلا به اختلافها است بنابراین فرانکل بهزیستی را در یافتن معنا و مفهوم زندگی میداند.
در دوره نوجوانی بیشتر از دوره کودکی کشمکش و تعارض وجود دارد. نوجوانان در تکاپو برای یافتن معنای خود هستند. بنابراین هدف داشتن یا معناداری زندگی میتواند بحران هویتی که یک شخص در این سن با آن روبرو می شود را حل کند. ونگ (۱۹۹۸) معنا را به عنوان شناختی تعریف میکند که دارای مبانی فرهنگی بوده و به صورت فردی تشکیل میشود. این نظام شناختی بر انتخاب فعالیتها و اهداف تأثیر میگذارد و به زندگی نوعی احساس هدفمندی ارزش شخصی و کمال اعطا میکند یک نوجوان ممکن است این معنا را از منابع متعددی کسب نماید. بر اساس نیم رخ معنای شخصی ونگ این منابع ممکن است شامل پیشرفت روابط دوستانه مذهب پذیرش خود صمیمیت و رفتار منصفانه باشد. بنابراین معناداری زندگی یک نوجوان میتواند نقطه عطفی برای انتقال موقعیتهای آن به دوره بزرگسالی باشد.
پژوهشگران متعددی نشان دادهاند معنای زندگی یا جست وجو برای معنای زندگی با سلامت روانی رضایت از زندگی بهزیستی ذهنی و امید در نمونههای مختلف اعم از جوان بزرگسال و سالمند رابطه معناداری دارد. یعنی با افزایش معناداری شاهد افزایش سلامت روانی و امید و کاهش نشانههای مرضی و اختلاف های روانی هستیم (ماسکار و روزن ۲۰۰۵). افرادی که اهداف معناداری در زندگی دارند و درگیر در فعالیتهای ایجاد معنا هستند خود هماهنگی بیشتری را تجربه میکنند (یعنی شناخت و با علاقه انجام دادن این فعالیتها). هر چه افراد بیشتر در این فعالیتها یا دستیابی به اهداف درگیر یاشند انتظارات وثبت بیشتری خواهند داشت (یعنی خوش بین تر هستند). در نهایت و شاید مهمتر از همه این که هر چه افراد انتظارات مثبت بیشتری داشته باشند از بهزیستی بیشتری برخوردار خواهند بود. به نظر میرسد که انتظارات مثبت (یعنی خوش بینی) نقش واسطهای میان اهداف معنیدار و پیامدهای مرتبط با آن را ایفا میکند (یهو، چونگ و چونگ ۲۰۱۰).
افرادی که معنای زندگی بیشتری را تجربه میکنند از لحاظ بهزیستی ذهنی در سطح بالاتری هستند و عواطف مثبت(شادی سرزندگی واراده) بیشتر وعواطف منفی (افسردگی و اضطراب) کمتری راتجربه میکنند. به عبارتی دیگر افرادی که زندگیشان از معناداری بیشتری برخوردار است توانایی بیشتری در تحمل شرایط ناگوار دارند که این باعث بهزیستی افراد میشود. در سالهای اخیر اسنایدر به عنوان یک عامل مهار خود مینگرد که به کمک آن انسان میتواند از حرمت خودش مراقبت نماید. اسنایدر تعریف ویژهای از مهار دارد و آن را سازهای روانشناختی میداند که افراد برای درک و فهم بهتر نتایج اعمال خود ورسیدن به پیامدهای مطلوب و پرهیز از پیامدهای نامطلوب از آن بهره میبرند. به این ترتیب زندگی هنگامی معنادار است که فرد امکان مهار زندگیش را داشته باشد و برای رسیدن به اهدافش تلاش نماید. به اعتقاد اسنایدر برگزیدن هدفهای مناسب و تلاش برای رسیدن به آنها همان چیزی است که میتوان به آن تفکر هدفمدار یا امید گفت (فلدمن و اسنایدر). بر اساس نظریه امید اسنایدر این یافتهها را میتوان اینگونه تبیین کرد که برخورداربودن از یک تفکر امیدوارانه و داشتن منابع کافی برای تفکر مدار و آشنایی با مسیرهای لازم برای رسیدن به اهداف سبب معناداری زندگی میشود.
به عبارت دیگر یعنی افزایش امید منجر به افزایش معنا میگردد و افزایش معنا هم سبب افزایش امید یا تفکر هدفمدار میگردد که بر اساس یافتههای این پژوهش و پژوهشهای اسنایدر و فلدمن (۲۰۰۵) و باور و همکاران (۱۹۹۸) افزایش معناداری منجر به افزایش شادی و عواطف مثبت (گینگ و همکاران۲۰۰۶) و رضایت از زندگی و کاهش هر دو یا یکی از این دو منجر به افزایش میزان اضطراب و افسردگی میگردند.
هنگامیکه افراد قادربه یافتن معنایی درزندگی خود نیستند در بحران وجودی خویش غوطه ور میشوند. زندگی آنها در واقع بهای تنش میان وجود و نیاز است برای همین در موقعیتهای نامناسب قربانی بی معنایی میشوند. آنها از ملال و غمزدگی مزمن و فقدان جهت گزینی هدفمند رنج میبرند. زندگی آنها بیهدف است و دائم خطر میکنند و آسیب میبینند. دستاوردهای مادی خلأ درونی آنها را پر نمیکند. در نتیجه در جستوجوی هیجان و ماجرا در زندگی هستند تا شاید از یکنواختی خارج شوند. آنها بیشتر با چیزی زندگی میکنند تا برای چیزی حال آنکه زندگی برای چیزی پر ارزش است. برخی از آنها در یک ساز و کار خود درمانگرانه به مواد یا الکل روی میآورند و یک هیجان زندگی روان آزرده تازه را تجربه میکنند. برخی دیگر هم ممکن است افسرده شده و پوچگرایی بیتفاوتی و یا بدگمانی را از خود نشان دهند.
روی بامستر(۱۹۹۱) معتقد است معناداری زندگی باعث میشود فرد احساس کار آمدی و مهار خودارزشمندی و هدفمندی در زندگی کند و وقتی افراد در زندگی هدفمند باشند و دارای احساس کارآمدی و مهار باشند دراین در این صورت قادرند دررویارویی باناکامیها، مصیبتها و تعارضهای زندگی و حتی رویدادهای مثبت پیشرفتها و مسئولیت بیشتر به تلاش ادامه دهند و برای دستیابی به موفقیت تلاش کنند. هر چه فرد معنای زندگی بیشتری را تجربه کند در زندگی هدفمندتر عمل میکند. هدفمندی و احساس جهت داشتن و رفتارهای هدفمند از طریق ثبات در رفتار و اصرار بر هدف تقویت میشوند. این عوامل باعث ایجاد شادکامی و همچنین عواطف مثبت شده و بهزیستی فرد را به دنبال دارد. افرادی که از احساس مهار فردی قوی برخوردارند از تنیدگیزای فشار آور زندگی کمترفرسوده میشوند. از سوی دیگر قرارگرفتن در موقعیتهایی که به شکست مکرر میانجامد و افراد مهاری در موقعیت ندارند موجب میشود آنها احساس درماندگی را بیاموزند. در نتیجه زمانیکه مردم مهار فردی ندارند احتمالاً ابتلا به افسردگی در آنها بیشتر است.
فرانکل بر معناجویی افراد در زندگی تاکید دارد. او معتقد است که رفتار انسانها نه بر پایه لذتگرایی نظریه روان تحلیلی و نه بر پایه قدرت طلبی آدلر است بلکه انسانها در زندگی به دنبال معنا و مفهومی برای زندگی خود میباشند. فرانکل (۱۹۹۵) اگ فردی نتواند مبنایی در زندگی خود بیابد احساس پوچی به او دست میدهد و راز زندگی ناامید میشود و ملالت و خستگی از زندگی تمام وجودش را فرا میگیرد. الزاماً این حس منجر به بیماری روانی نمیشود بلکه پیش آگهی بدی برای ابتلا به اختلافها است بنابراین فرانکل بهزیستی را در یافتن معنا و مفهوم زندگی میداند. معناداری زندگی و جایگاه اهمیت آن برای برخورداربودن از یک زندگی خوب و شاد امری انکار ناپذیر وغیرقابل کتمان است(ریف وسینگر ۱۹۹۸ به نقل از کینگ و همکاران ۲۰۰۶). برخی از مؤلفان با توجه به یافتههای موجود ادعا نمودهاند که وجود معنا در زندگی مانند کلیدی است که میتواند قفل و گره مشکلات زندگی را باز نماید و باعث شود تا افراد کنشهای مثبتی انجام دهند (فرانکل، ۱۹۸۴).
یافتههای پژوهشی نشان داده افرادی که سطوح بالای خوش بینی و معنای زندگی را دارا میباشند به صورت معنادار از بهزیستی بالاتری برخوردار بودند. نکته قابل توجهی که می توان از نتایج فهمید آن است که افراد خوشبین در واقع فعال، طراح و پر تلاش هستند. آنها دست به برنامهریزی میزنند فعالانه عمل میکنند و تلاش میکنند به بهترین شکل ممکن موقعیت تنیدگی زا را تغییر دهند و این امر موجب میشود که افراد خوشبین کمتر در معرض خطرهای بعدی قرار گیرند و فشار ناشی از حوادث تنیدگیزا نیز برای آنها کمتر باشد.
«معناداری زندگی» افراد ممکن است ناشی از ارزشهای فرهنگی هنجاری و مذهبی آنان باشد که این افراد را به سمت خوشبینبودن میکشاند. در جامعه ما که یک جامعه مذهبی است مذهب و ایمان به احتمال قوی از عناصر اصلی معناداری و خوشبینی به حساب میآیند. اینگونه افراد ایمان دارند که زندگی پر معناست. این باور معمولاً به وسیله ارزشهای آنها حمایت میشود که این معناداری زندگی و خوشبین بودن با افزایش حالات عاطفی مثبت و کاهش عواطف منفی موجب ارتقا بهزیستی میشود. در ارتباط با نقش تفاوتهای جنس در معنای زندگی خوش بینی و بهزیستی ذهنی افراد مورد مطالعه نتایج بدین صورت بود که پسران و دختران در معنای زندگی و خوشبینی تفاوتی وجود نداشت که این نتایج با نتایج یهو چونگ و چانگ (۲۰۱۰) همخوانی داشت.
۲-۴٫ یائسگی
یائسگی، بخشی از زندگی است که تمام زنان با آن مواجه خواهند شد . این فرایند بیولوژیک، با افت استرادیول و پروژسترون و افزایش هورمون محرک فولیکولی مشخص میشود و همچنین به عنوان یک مرحله از زندگی، با تغییراتی نظیر به پایان رسیدن قدرت باروری زنان همراه میباشد.
اگرچه یائسگی به عنوان یک مرحله طبیعی از زندگی زنان در نظر گرفته میشود، ولی تعداد قابل توجهی از زنان، مشکلات گوناگونی را قبل و بعد از آن تجربه میکنند. مطالعات اپیدمیولوژیک نشان دادهاند که نزدیک به ۸۵-۶۵ درصد زنان، نشانههای شروع یائسگی را تجربه میکنند. برخی از این علایم شامل گرگرفتگی، تعریق، تپش قلب، اختلال خواب، تحریکپذیری، بیحالی، خلق و خوی افسرده، فراموشی، کاهش میل جنسی، خشکی واژن، مقاربت دردناک و علایم ادراری میباشد. همچنین در این دوره، تغییرات تدریجی در متابولیسم استخوان رخ میدهد، در نتیجه خطر ابتلا به شکستگیهای استخوانی افزایش مییابد. همچنین به علت کاهش استروژن، بروز بیماریهای قلبی – عروقی بعد از دوران یائسگی به طور قابل توجهی بیشتر میشود.
دز مورد تأثیرات بیولوژیک یائسگی بر جسم زنان (مانند از دستدادن توده استخوانی)، مطالعات فروانی انجام شده است؛ اما به تأثیرات یائسگی بر عملکرد و رفاه زنان و یا بر کیفیت زندگی آنان، کمتر پرداخته شده است. کیفیت زندگی، یکی از پیامدهای مهم سلامتی به شمار میآید که در انجام و ارزیابی مداخلات بهداشتی نقش مهمی دارد. بنا به تعریف سازمان جهانی بهداشت کیفیت زندگی، درک افراد از موقعیت خود در زندگی از نظر فرهنگ، سیستم ارزشی که در آن زندگی میکنند، اهداف، انتظارات، استانداردها و اولویتهای آنان است. بنابراین کیفیت زندگی، موضوعی کاملاً فردی بوده، توسط دیگران قابل مشاهده نیست و بر درک افراد از جنبههای مختلف زندگی استوار است.
نتایج مطالعه چن و همکاران (۲۰۰۸) نشان داد که یائسگی با تأثیرات منفی بر کیفیت زندگی زنان چینی همراه است. مطالعه ویلیامز و همکاران (۲۰۰۹) در ایالات متحده نشان داد که ویژگیهای جمعیتشناختی زنان یائسه و همچنین علایم یائسگی تجریه شده توسط آنان، کیفیت زندگی دوران یائسگی را تحت تأثیر قرار میدهد. مطالعه چدرایی وهمکاران (۲۰۰۹) نشان داد که برخی ویژگیهای فردی زنان یائسه مانند سن، وضعیت هورمونی، سلامت همسر ورفتار جنسی بر کیفیت زندگی دوران یائسگی تأثیر دارد. دربرخی مطالعات، بین علایم یائسگی وکیفیت زندگی ارتباطی وجود نداشت. در مطالعه چنگ و همکاران (۲۰۰۷) بر روی زنان تایوانی، یائسگی با امتیاز کیفیت زندگی ارتباط معناداری نداشت. مطالعه مروری وسکو و همکاران (۲۰۰۷) نشان داد که هیچ الگوی شناخته شدهای بین یائسگی و خلق و خوی زنان میانسال وجود ندارد.
امروزه تغییر در طول عمر و افزایش امید به زندگی، باعث شده که زنان، سالهای بیشتری را در دوران بعد از یائسگی سپری کنند؛ لذا مشکلات و عوارض ناشی از آن ملموستر شده و از طرف اعضاء بهداشتی جامعه مورد توجه قرار گرفته است.
یائسگی یک واقعه فیزیولوژیک شبیه منارک است که به طور معمول در زنان بالای ۵۰ سال رخ می دهد و با علائم کاهش سطح استروژن همراه میباشد. یائسگی ممکن است کیفیت زندگی زنان را تحت تأثیر قرار داده و حتی سلامت آنان را به خطر بیندازد. یائسگی یکی از مراحل مهم زندگی و بخشی از سالمندی است که اگر با دید مثبتی به آن نگریسته شود میتواند الهام بخش و سودمند باشد، با این وجو یائسگی پدیدهای است که کسی تمایل به بحث در مورد آن نداشته و حتی در صورت بحث، با آن برخوردی ناامیدکننده و منفیگرایانه میشود. به نظر افراد جامعه ویژگیهایی نظیر جوانی، زیبایی و جذابیت در زنان با ارزش هستند و زنان یائسه، افرادی به غلط، غیرمنطقی، عصبی، خشن و فاقد نیروی جنسی معرفی و چون کمتر مورد توجه قرار میگیرند با گذشت زمان به تدریج در جامعه فراموش میشوند. یائسگی پایان دوره باروری است ؛ هنگامی که این دوران فرا میرسد زنان یائسه دچار درجاتی از شوک و ناباروری و احساس غم میشوند. این دوره با علائم جسمی مانند گرگرفتگی، تعریق شبانه، علایم ادراری تناسلی و علایم روان شناختی مثل تحریکپذیری، اختلال خلق، اضطراب، تنش، کاهش اعتماد به نفس، بیثباتی عاطفه، کمشدن حافظه که میتواند سلامت جسمی، روانی و جنسی زنان یائسه را تحت تأثیر قرار داد و بر کار، فعالیتهای اجتماعی، اوقات فراغت، خواب، خلقوخو، تمرکز، ارتباط با دیگران، لذت از زندگی و کیفیت زندگی فرد تأثیر گذارد. شیوع علایم عاطفی – روانی در یائسگی در یکی از مطالعات ۷۹ درصد و در مطالعه دیگر بیش از ۲۵-۲۰ درصد گزارش شد. در تحقیقی دیگر بیش از نیمی از زنان پس از یائسگی علایم فیزیکی – روانی را بروز دادند. البته برخی از این علایم به طور معمول با افزایش سن ظاهر میگردند و ممکن است نتوان در همه موارد علایم را تنها به پدیده یائسگی ربط داد، اما به نظر میرسد که تغییرات فیزیولوژیک یائسگی، خصوصاً علایم جسمی، میتوانند تشدیدکننده سایر علایم، خصوصاً تغییرات روانی باشند.
یائسگی ممکن است کیفیت زندگی زنان را تحت تأثیر قرار داده و حتی سلامت آنان را به خطر بیندازد. یائسگی یکی از مراحل مهم زندگی و بخشی از سالمندی است که اگر با دید مثبت به آن نگریسته شود میتواند الهامبخش و سودمند باشد. با این وجود یائسگی پدیدهایست که کسی تمایل به بحث در مورد آن نداشته و حتی در صورت بحث، با آن برخوردی ناامیدکننده و منفیگرایانه میشود. به نظر افراد جامعه ویژگیهایی نظیر جوانی، زیبایی و جذابیت در زنان با ارزش هستند و زنان یائسه، افرادی به غلط، غیرمنطقی، عصبی، خشن و فاقد نیروی جنسی معرفی و چون کمتر مورد توجه قرار میگیرند با گذشت زمان به تدریج در جامعه فراموش میشوند. یائسگی پایان دوره باروری است هنگامی که این دوره فرا میرسد زنان یائسه دچار درجاتی از شوک و ناباوری و احساس غم میشوند. این دوره با علائم جسمی مانند گرگرفتگی، تعریق شبانه، علایم ادراری تناسلی و علایم روانشناختی مثل تحریکپذیری، اختلال خلق، اضطراب، تنش، کاهش اعتماد به نفس، بیثباتی عاطفه، کمشدن حافظه که میتواند سلامت جسمی، روانی و جنسی زنان یائسه را تحت تأثیر قرار داده و بر کار، فعالیتهای اجتماعی، اوقات فراغت، خواب، خلق و خو، تمرکز، ارتباط با دیگران، لذت از زندگی و کیفیت زندگی فرد تأثیر میگذارد. شیوع علایم عاطفی – روانی در یائسگی در یکی از مطالعات ۷۹ درصد و در مطالعه دیگر بیش از ۲۰-۲۵ درصد گزارش شد. در تحقیقی دیگر بیش از نیمی از زنان پس یائسگی علایم فیزیکی– روانی را بروز دادند. البته برخی از این علایم به طور معمول با افزایش سن ظاهر میگردند و ممکن است نتوان در همه موارد علایم را تنها به یائسگی ربط داد، اما به نظر میرسد که تغییرات فیزیولوژیک یائسگی، خصوصاً علایم جسمی، میتوانند تشدید کننده سایر علایم، خصوصاً تغییرات روانی میباشد. به دنبال افول عملکرد تخمدان در طی دوران یائسگی، طیف وسیعی از علایم روانی – عاطفی در زنان بروز میکند. این علایم به چند دسته طبقهبندی میشود:
مشکلات روحی: زنان برخی تجارب روانی را نیز بعد از یائسگی مطرح نمودند. سیمون و همکارانش (۲۰۰۹) در طی پژوهشهای خود نتیجه گرفتند که ۷۹ درصد زنان یائسه دارای علایم روانی – عاطفی شاخصی میباشند که ۴۰ درصد آنها به حدی شدید بود که مبادرت به استفاده از داروهای آرامبخش و ضد اضطراب به صورت دائم نمودهاند. مطالعه حاظر نشان داد در دوران یائسگی در بعضی از زنان، تصور فرد از خود دچار اختلال می شود و این حالت در ایجاد علایم روانی مؤثر است. در عین حال اختلالات خواب تکرار شونده که به دنبال مشکلات روانی و جسمی از جمله گرگرفتگی شبانه ایجاد میشود، میتواند مزید بر علت بوده و علایم را تشدید کند. یائسگی با تغییر نقش زوجین همراه است که از نظر روانی آنها را تحت تأثیر قرار میدهد. برخی زنان توانایی بچهدار شدن و تربیت کودک را از شاخصهای اصلی هویت و اعتماد به نفس دانسته و با از بین رفتن باروری ممکن است دچا اضطراب شدیدی شوند. همچنین اکثر زنان نگران تعادل زندگی اجتماعی بوده و بعضی از آنها احساس پیری بیش از حد نموده و دچار اضطراب، نگرانی، بیقراری و بیزاری از خود شوند. بنابراین به نظر میرسد، بیش از آنکه خود یائسگی باعث ایجاد تغییرات روانی گردد، احساس پیری ناشی از آن، در ایجاد علایم یائسگی مؤثر بوده باشد و در مطالعاتی نشان داده شدهاند در زنانی که قبل از یائسگی دچار اضطراب و افسردگی بودند، یائسگی باعث تشدید این مشکلات شده است. همچنین علایم روانی از جمله افسردگی در دوران یائسگی افزایش یافته که ممکن است وابسته به کمبود استروژن در این دوران باشد.
تغییر تصویر ذهنی ازظاهر خود: به دنبال افزایش سن تغییرات فیزیولوژیک و احساس افسردگی باعث تغییر در تصویر ذهنی خود میشوند که میتواند در ایجاد علایم روانی مؤثر بوده و در واقع چنین به نظر میرسد که در روند مقوله پیری بیش از یائسگی تأثیرگذار باشد. با این وجود ممکن است زنان این تغییرات را به یائسگی ربط دهند. سیفسیلی و همکارانش (۲۰۰۹)به این نتیجه رسیدند تصویر ذهنی یک سوم زنانی که بیش از دوسال از یائسگی شان میگذرد تا حدودی مخدوش تا بطوریکه اذعان میدارند، دیگر جذابیتی ندارند.
واکنش منفی نسبت به یائسگی: تغییرات مختلف درزندگی زنان مثل تغییردرنقشها و مسئولیتها باعث تغییر خواستهها و انتظارات فرد یائسه از خود اطرافیان جامعه میشود به طوری در آنها نیاز به حمایت بیشتری را احساس کرده و در صورت عدم این حمایت نگرش منفی نسبت به این دوران در آنها ایجاد میشود. در بررسی ایون اوکی و همکارانش (۲۰۰۸)نیمی زنان از حمایت اجتماعی مطلوب برخوردار نبوده و احساس تنهایی میکردند. آرون و همکارانش (۲۰۰۲) در طی پژوهش خود به این نتیجه رسیدند که نگرش زنان نسبت به یائسگی واکنش آنان را تعیین میکند؛ به طوریکه زنان با نگرش منفی واکنشهایی نظیر بیقراری کاهش توانایی و نفرت از خود بروز میدهند و همچنین ۱۶ درصد زنان پس از یائسگی در مواجهه با مشکلات خانوادگی خصوصاً تجربه تنهایی هستند. لیا و همکارانش (۲۰۰۷) گزارش کردند که علایم زنان یائسه پس از بروز یائسگی به نگرش آنها از یائسگی و درک ماهیت آنها ارتباط مستقیم دارد. بعضی زنان به دلیل نگرش منفی حالت بهت ناباروری و بقراری را تجربه میکنند.
احساس پیری: برخی از زنان یائسگی را مساوی با پیری ناتوانی و بیماری میدانستند. در مطالعه ماهادین و همکارانش (۲۰۰۸) نیز بیش هفتاد درصدزنان شرکت کننده یائسگی را آغاز پیری میدانستد. اولارون و همکارانش (۲۰۰۰)گزارش کردند که واکنش زنان نسبت به یائسگی اکثراً به صورت احساس پیری بروز عوامل تمارض و بیماری و درگیری با خود ظاهر میشود و این واکنش به شدت یا علایم جسمی و روانی یائسگی ارتباط دارد. بسیاری از زنان یائسه را با تصور عقیمشدن و پایان زنانگی برداشت کرده که این امر می تواند نقش مهمی در تجارب و احساسات آنها ایفا کند. چنانکه رایت میگوید در برخی فرهنگها ارزش و جذابیت جنسی زنان تنها برای تولید مثل است. دنوس و همکارانش (۱۹۹۵) نیز معتقد هستند در دوران یائسگی به دلیل عدم تولید مثل زنان از نظر جنسی نسبت به افراد در سنین باروری کم اهمیتترند. به نظر میرسد این امر بیشتر به دلیل فرهنگ جامعه باشدتا عدم علاقه و توانایی که زنان یائسه از آن برخورداند.
عدم آمادگی برای یائسگی:عدم آگاهی دو مورد ماهیت یائسگی میتواند باعث بروز علایم روانی – عاطفی در مواجهه با آن شود. از یافتههای مطالعهی حاضر مشخص گردیدکه بعضی از زنان یائسه تمایلی به آگاهی همسرشان از یائسگی نداشته و به نظر میرسد دلیل آن بیشتر ترس از به هم خوردن روابط جنسی و در نهایت از هم گسیختگی روابط و ترک همسران باشد. اگر چه عده کمی هم کاهش تمایلات جنسی را مطرح میکردند ولی از سخنان آنها چنین استنباط گردید که این مسئله جنبه کم اهمیتی را دارست دارد به دلیل که دانبال مداوا نبوده و آن را امری طبیعی تصور میکردند. در تحقیق آلدر و همکارانش (۲۰۰۰) زنان ترس از به همخوردن روابط را ناشی از روابط جنسی ندانسته بلکه تغییرات روانی نظیر تحریکپذیری ،افسردگی ،عدم تعادل خلق و خوی ناشی از یائسگی را عامل به هم خوردن روابط مطرح نمودهاند. در این نظریه عواملی که به عنوان زمینه یا بستر لازم مطرح هستند پیش از بروز فرایند یائسگی آغاز و واکنش زنان هنگامی بروز میکنند که با قطع قاعدگی روبرو میشوند. از بین عوامل مستعدساز میتوان به آمادگی ذهنی اشاره کرد که زمینه اطلاعاتی اولیه بیمار در زمینه فرایند یائسگی را مشخص میکند. در این مهم حمایت اجتماعی خانواده به خصوص همسر نقش بسزایی دارد. زنان با قطع قاعدگی دچار یک حالت موقت بهتزدگی شوک انکار واقعیت و اضطراب میشوند و به دنبال آن عوامل جسمی و روانی – عاطفی بروز میکند. بعضی از زنان واقعیت اجتنابناپذیربودن یائسگی را پذیرفته و در عدهای واکنش به صورت احساس پیری بروز کرده و در نهایت با نگرش منفی یائسگی را پذیرفته ولی به آرامش رضایت بخشی نمیرسند. اگر چه در بعضی از موارد ممکن است هر یک از علایم فوق وابسته به تغییرات سالمندی باشند اما اغلب زنان به این تاکید داشتند که این علایم را به دنبال وقوع یائسگی تجربه تجربه کردهاند. باقری (۲۰۰۱) در رابطه با تغییرات روانی – عاطفی در سالمندی گزارش کرد که این تغییرات مربوط به سالمندی نمیباشند بلکه پیامد شرایط زندگی و چگونگی سازگاری با عوامل تأثیرگذار در طی این دوران میباشند که به نظر میرسد یائسگی یکی از این عوامل است در واقع همانگونه که سیفسیلی و همکارانش (۲۰۰۷) عنوان کرد احتمالاً روند افزایش سن نیست که باعث ایجاد علایم میشود بلکه این احساس پیری است که میتواند شدت علایم یائسگی را تحت تأثیر قرار داده و آن را بیشتر نماید.
۲-۵٫ تصویر بدنی
تصویر ذهنی از بدن یکی از ابعاد مهم خود ظاهری و خود ارزیابی است و نه تنها درک جسمانی، عاطفی، اجتماعی و کیفیتهای نگرشی، بلکه جنبههای گوناگون هویت روانشناختی، اجتماعی، جنسی خانوادگی و تطابقی فرد را در بر میگیرد. اگر چه تصویر ذهنی از بدن ساختار چند بعدی دارد، ولی غالباً به صورت درجهای از رضایت از ظاهر فیزیکی ( اندازه، شکل و ظاهر عمومی ) تعریف میشود.
تصویر ذهنی شامل عقاید واحساسات آگاهانه و غیرآگاهانه در مورد بدن است. به عبـارت دیگر مفهومـی متشکل از احساسات فردی در مورد اندازه بدن، جنس، عملکرد و توانایی بدن جهت رسیدن به اهداف میباشد (تصویر ذهنی از بدن یکی از ابعاد مهم خود ظاهری و خود ارزیابی در طی دوره نوجوانی است اگرچه تصویر ذهنی از بدن یک ساختار چند بعدی است ولی غالباً به صورت درجهای از رضایت از ظاهر فیزیکـی (اندازه، شکل و ظاهر عمومـی) تعریف میشود.
تصویر بدنی مهمترین بخش تصور فرد از خود است ؛ زیرا ظاهر فیزیکی فرد ، اولین ویژگی است که در برخورد افراد با فرد دیگر ، مورد قضاوت قرار میگیرد (دلامتر، ۲۰۰۳).
جهان معاصر توام با پیشرفتها و رشد عقلانی که در بطن خود ایجاد کرده توجه خود را بر مسائل شخصیتی انسان متمرکزتر کرده است. مسائلی که شاید ۱۰۰ سال پیش از این، موضوعاتی پیش پاافتاده و غیر مهم تلقی میشده است. از جمله مسائل مورد بحث شخصیتی انسان که قبلاً کمتر به آن پرداخته شده است تصویر بدنی است. تصویر بدنی بیانگر نگرش فرد از خود همراه با احساسات و افکاری است که میتواند تغییر دهنده رفتار او در شرایط گوناگون و در جهات مثبت یا منفی باشد. این تصویر ذهنی میتواند تحت تأثیر عواملی چون رشد جسمانی، تعاملات فرد با محیط اجتماعی، سوانح، آسیب و جراحات بدنی قرار گیرد و نگرانی از تصویر بدنی را در فرد ایجاد میکند.
دامنه تصویر بدنی و نگرانی از آن تا به آنجا گسترش یافته است که مشغله ذهنی بسیاری از افراد، بخصوص جوانان گردیده و روزانه زمان و هزینه زیادی صرف تفکر و تغییرات ظاهری در بدن میشود. این امر به گونهای است که این افراد ساعتها در مورد تصویر بدنی خود فکر میکنند و با تغییر در آرایش و پوشیدن لباسهای متنوع و قرار گرفتن در وضعیتهای خاص سعی در پوشاندن نقائص ظاهری خود دارند که بیشتر زائیده تصور ذهنی آنان از بدنشان است. به نظر میرسد رضایت از تصویر بدنی در بین جوانان، مستلزم رضایت از ۵ عامل بدنی باشد:
۱- تناسب اندام
۲- زیبایی ظاهری

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.
Tags: