ویژگی های جمعیت شناختی و بهزیستی روان شناختی

دانلود پایان نامه

همچنانکه جدول شماره (10-4) نشان می دهد بین بهزیستی روانشناختی و دلزدگی زناشویی رابطه معکوس معنادار وجود دارد یعنی با بالا رفتن بهزیستی روانشناختی بین افراد،دلزدگی زناشویی پایین می آید و برعکس. میزان این رابطه بین این دو متغیر برابر با 540/.- است که این میزان برابر همبستگی مناسبی بین این دو متغیر می باشد.
نتایج تحقیقات مشابه رابطه مثبتی را بین بهزیستی و متغیرهای مرتبط با زندگی زناشویی نشان داده است که دلزدگی و سلامت جسمی و روانی (آهولا ، 2007؛ ملامد ، شیرون ، توکر ، برلینر و شاپیرا ، 2006)؛ بهزیستی روانی و رضایت زناشویی (تورس، 1997)؛ بهزیستی روانی و کیفیت زندگی (هلمز و بوهلر ،2007)؛ بهزیستی روانی و رضایت زناشویی (ایمان و یادعلی جمالویی، (1391)؛ بهزیستی و سازگاری زناشویی (درویزه و کهکی، 1387)؛ رابطه معنی داری وجود دارد. همسو با یافته های این تحقیق می توان به یافته های مشابه نیز اشاره کرد: درتحقیقی که میلخونت، دنی، آمراتونگا، رابینسون، مری (2008) با عنوان فرسودگی و بهزیستی: آزمایش پرسشنامه فرسودگی کوپنهاگن بر معلمان نیوزلند انجام دادند به این نتیجه رسیدند که بین فرسودگی و بهزیستی معلمان رابطه منفی وجود دارد. بهمنی، آریا منش، بهمنی، غلامی (2013) در پژوهش خود با عنوان برابری و رضایت زناشویی در زنان شاغل و غیر شاغل ایران که بر روی 100 نفر انجام شد رابطه معناداری بین برابری و رضایت زناشویی پیدا کردند و همچنین تفاوت معنی داری بین زنان شاغل و غیر شاغل در تساوی حقوق وجود داشت بدین معنی که زنان شاغل احساس برابری بیشتری در ارتباطات زناشویی شان داشتند. رحیمی (1383) در تحقیقی که برای بررسی رابطه ی تعارض زناشویی با سلامت روانی زوجین انجام داد و 100 نفر از زنان و مردان متاهل را مورد بررسی قرار داد به این نتیجه رسید که تعارض زناشویی با سلامت روانی رابطه منفی معناداری دارد و هر چهار مقیاس سلامت روانی یعنی مشکلات روان تنی، اضطراب، کارکرد اجتماعی و افسردگی با تعارض اجتماعی رابطه داشتند.
در همه خانواده ها با درآمدهای متفاوت، چه در خانواده های با درآمد بالا و چه در خانواده های با درآمد پایین تنیدگی شماره یک تنیدگی مالی و اقتصادی بوده است (کوران،1375؛ به نقل نویدی، ادیب راد، صباغیان،1385). نظر به اینکه تامین مخارج زندگی یکی از مسائل مهم در زندگی زوجین است با کسب درآمد بیشتر زوجین بیشتر می توانند نیازها و مایحتاج زندگی خود را برآورده سازند. لذا افزایش درآمد می تواند باعث کاهش میزان دلزدگی زناشویی شود. البته به این نکته باید توجه کرد که اگر افزایش میزان درآمد همراه با افزایش میزان ساعات کار در شبانه روز و مشغله های فراوان کاری باشد این امر، خود غفلت از امورات زندگی خانوادگی را موجب شده که در نتیجه منجر به افزایش میزان دلزدگی زناشویی می شود (نویدی، ادیب راد، صباغیان،1385).
فرضیه 4: بین بهزیستی روانشناختی و خستگی جسمانی رابطه وجود دارد.
جهت بررسی این فرضیه از آزمون همبستگی پیرسون استفاده شد که نتایج آن از فصل چهارم آمده است.
همچنانکه جدول شماره (11-4) نشان می دهد بین بهزیستی روانشناختی و بعدخستگی جسمانی دلزدگی زناشویی رابطه معکوس معنادار وجود دارد یعنی با بالا رفتن بهزیستی روانشناختی بین افراد، خستگی جسمانی پایین می آید و برعکس. میزان این رابطه بین این دو متغیر برابر با 441/.- است که این میزان برابر همبستگی نرمالی بین این دو متغیر می باشد.
یکی از علایم شایع که به عنوان یک تجربه معمول نیز شناخته شده است، احساس ذهنی از ضعف، کمبود انرژی و فرسودگی است که از آن به عنوان ضعف یاد می کنند؛ به عبارت دیگر خستگی یک احساس طاقت فرسایی از فرسودگی و کمبود انرژی است که انجام هرگونه فعالیت فیزیکی و شناختی را مختل می سازد. این ناتوانی در انجام و حفظ عملکرد بهینه، در دنیای پژوهشی به علل متعددی چون برهم زدن نظم چرخه خواب و بیداری، ریتم های بیولوژیک بدن و بار کاری نسبت داده شده است. علاوه بر این موارد فاکتور های متعدد دیگری در بروز خستگی نقش دارد؛ برای مثال مشاهده شده که شیوع خستگی در میان زنان به طور معناداری بالاتر از مردان است یا آنکه خستگی در میان جمعیت هایی با طبقات اجتماعی و اقتصادی بالاتر نسبت به گروه مقابل کمتر است. با وجود آن که خستگی به عنوان یک مفهوم گسترده 7/0 شناخته شده است و شیوع آن در میان جمعیت عادی 45/0 تخمین زده شده است، اما متأسفانه تا کنون تعریفی از آن ارائه نشده که مورد قبول همگان قرار گیرد. به گونه ای که در هر یک از مطالعات انجام شده در زمینه خستگی، محققان بسته به هدف خود، خستگی را تعریف و بر اساس آن روشی را برای اندازه گیری کمی یا کیفی آن به کار بردهاند. اگرچه نمی توان نقش خستگی را به عنوان یک علامت بالینی در تشخیص و افتراق بیماری های یاد شده نادیده گرفت، اما بایستی به این نکته نیز توجه نمود که خستگی میتواند به عنوان یک عامل تهدید زای مالی و جانی، جوامع انسانی را متحمل خسارات زیان باری کند. (خانی جزنی، صارمی، کاوسی، شیرزاد، رضاپور، 1391).
همسو با یافته های این تحقیق می توان به یافته های مشابه نیز اشاره کرد: در تحقیقی که عباسی، مهدی زاده، مقدم (1392) با عنوان خستگی و ارتباط آن با سلامت روان در مصدومین شیمیایی مبتلا به برونشیولیت انسدادی انجام دادند رابطه معناداری را بین خستگی وسلامت روان مشاهده کردند. فورتیر بروچو، بیلیو بوننو، ایورز، مورین (2010) در پژوهش خود با عنوان ارتباط بی خوابی و خستگی و کیفیت مرتبط با سلامتی در زندگی افراد مبتلا به بی خوابی به این نتیجه رسیدند که خستگی شدید با اختلال بزرگتر در کیفیت سلامتی در زندگی مرتبط است. از نظر آنها خستگی و کیفیت سلامتی در زندگی با هم جدا هستند اما ساختار های مرتبطی دارند.
شواهد نشان می دهد که فرسودگی بر سلامت جسمانی تاثیر منفی دارد و علاوه بر آن، به عنوان یک عامل خطرساز برای بروز بیماری های جسمانی و اختلال های بدنی شناخته شده است (شیروم، ملامید، توکر، برلینز و شاپیرا، 2005؛ به نقل از بشلیده، تقی پور، هاشمی شیخ شبانی، جزایری، 1390).
فرضیه 5: بین بهزیستی روانشناختی و خستگی عاطفی رابطه وجود دارد.
جهت بررسی این فرضیه از آزمون همبستگی پیرسون استفاده شد که نتایج آن از فصل چهارم آمده است.
همچنانکه جدول شماره (12-4) نشان می دهد بین بهزیستی روانشناختی و بعد خستگی عاطفی دلزدگی زناشویی رابطه معکوس معنادار وجود دارد یعنی با بالا رفتن بهزیستی روانشناختی بین افراد، خستگی عاطفی پایین می آید و برعکس. میزان این رابطه بین این دو متغیر برابر با 538/0- است که این میزان برابر همبستگی مناسبی بین این دو متغیر می باشد. در تبیین این موضوع باید بیان کرد خستگی عاطفی در واقع وجود احساساتی است که در آن شخص نیروهای هیجانی خود را از دست داده است و قادر به برقراری روابط عاطفی با دیگران نیست. این می تواند در زندگی زناشویی فرد اختلال ایجاد کند. پل بوهانان طلاق عاطفی را اولین مرحله در فرایند طلاق و بیانگر رابطه زناشویی رو به زوالی می داند که احساس بیگانگی جایگزین آن می شود. زن و شوهر اگرچه ممکن است با هم بودن را مانند یک گروه اجتماعی ادامه دهند اما جاذبه و اعتماد آنها نسبت به یک دیگر از بین رفته است. طلاق عاطفی به عنوان انتخابی نفرت انگیز بین تسلیم و نفرت از خود و تسلط و نفرت از خود تجربه می شود که درآن هریک از زن و شوهر به دلیل احسساس غمگینی و نا امیدی دیگری را آزار می دهد(باستانی، گلزاری و روشنی، 1389).
همسو با یافته های این تحقیق می توان به یافته های مشابه نیز اشاره کرد: همانطور که پاینز در سال 1993 و 1996 بیان داشته است عنوان دلزدگی زناشویی و فرسودگی شغلی هردو موازی با هم رشد کرده اند و آن ها بر هم تاثیر می گذارند. علاوه بر این، آن در مسیر زندگی خانوادگی به سوی زندگی کاری و یا بر عکس رخ می دهد (چاپری،2013). بر همین اساس در رابطه با این فرضیه متغیرهای مرتبط نیز برای تبیین فرضیه آورده شده است.
بشلیده، تقی پور، هاشمی شیخ شبانی، جزایری (1390) در پژوهشی با عنوان بررسی رابطه فرسودگی شغلی و سلامت عمومی معلمان زن مقطع راهنمایی به این نتیجه رسیدند که خستگی هیجانی سلامت عمومی معلمان را تحت تاثیر قرار می دهد و خستگی هیجانی با سلامت عمومی همبستگی بالایی را نشان داد. دولت نژاد، عونی، موسوی (1390) در پژوهشی با عنوان ارتباط بین پنج عامل شخصیت و فرسودگی شغلی که تعداد صد نفر کارکنان شهرداری را شامل می شد به این نتیجه دست یافتند که مولفه خستگی هیجانی با عامل روان آزردگی گرایی همبستگی مثبت معنادار داشت و با عامل برونگرایی، همبستگی منفی معنادار دارد. بسیاری از محققان خستگی عاطفی را کلید تجربه دلزدگی و نخستین مرحله ی فرایند دلزدگی می دانند. دلزدگی و به طور خاص خستگی عاطفی به صورت مداومی با سطح زیاد تقاضاهای کار در ارتباط است. با وجود نبود ادبیاتی برای مقایسه ی در دلزدگی، فشار زیاد با خستگی عاطفی در اکثریت گسترده مطالعات همراه است. به خصوص ابعاد کار زیاد که با خستگی عاطفی در ارتباط است در کارهای فریزن و ساروس، جکسون و همکاران، مسلش و پاینز و پاینز و مسلش پیدا شده است (کوردس، دایگرتی، 1993).
بنابر این که عامل بهزیستی روان شناختی با مولفه خستگی هیجانی ارتباط دارد و فردی که از نظر عاطفی یا هیجانی احساس خستگی و احساس فشار می کند نمی تواند بهزیستی روانشناختی مطلوبی داشته باشد و همچنین فردی که بهزیستی روانشناختی نامطلوب دارد به نظر می رسد از نظر عاطفی در وضعیت مناسبی قرار ندارد.
فرضیه 6: بین بهزیستی روانشناختی و خستگی روانی رابطه وجود دارد.
جهت بررسی این فرضیه از آزمون همبستگی پیرسون استفاده شد که نتایج آن از فصل چهارم آمده است.
همچنانکه جدول شماره (13-4) نشان می دهد بین بهزیستی روانشناختی و بعد خستگی روانی دلزدگی زناشویی رابطه معکوس معنادار وجود دارد یعنی با بالا رفتن بهزیستی روانشناختی بین افراد، خستگی روانی پایین می آید و برعکس. میزان این رابطه بین این دو متغیر برابر با 589/0- است که این میزان برابر همبستگی خوبی بین این دو متغیر می باشد. پیشینه پژوهش نشان می دهد تا کنون پژوهشی درباره ابعاد دلزدگی زناشویی و رابطه آن با بهزیستی و یا سلامت روان انجام نشده است تحقیقات مشابه دیگری از وضعیت بهتر روانی زنان شاغل حمایت می کنند. پژوهش واینفیلد (2009) ارتباط بین بهزیستی روانشناختی و پریشانی روانی را در یک مطالعه ی زمینه یابی تلفنی در بین 1933 پاسخ دهنده بررسی کرده است؛ این مطالعه نشان داد که پریشانی روانی به طور منفی با بهزیستی روان شناختی ارتباط داشتند و بر عکس. همچنین نتایج این تحقیق نشان داد که اگرچه زنان بیشتر از پریشانی روانی برخوردار بودند ولی به صورت کلی تفاوت جنسیتی معنی داری در بهزیستی روان شناختی مشاهده نشد. زندگی با یک یا چند کودک تاثیری بر پریشانی روانی نداشت در حالی که به طور مثبتی با بهزیستی روان شناختی در ارتباط بود. در این پژوهش یک اندازه گیری مرکب از دو مقیاس ریف و رضایت از زندگی دینر به عنوان شاخص کلی استفاده شد. این اندازه گیری کلی ارتباط منفی با پریشانی روانی داشت. در تحقیقی که چنگ و فورنهام (2001) بر روی 234 نفر به منظور پیش بینی شادی و افسردگی، بر اساس شخصیت و عزت نفس و ویژگی های جمعیت شناختی انجام دادند به این نتیجه رسیدند که عزت نفس ارتباط قوی مثبتی با شادی و ارتباط قوی منفی با افسردگی دارد. همچنین یافته های آنها تفاوت آشکاری را در سه متغیر شخصیت و عزت نفس و ویژگی های جمعیت شناختی که شادی یا افسردگی را پیش بینی می کنند بین افراد مشاهده کردند همچنین آنها دریافتند که رابطه با دیگران تاثیر مثبتی بر شادی افراد دارد. علی اکبری دهکردی، شکرکن، محتشمی (1390) در تحقیقی که بر روی زنان شاغل انجام دادند به این نتیجه رسیدند که زنان شاغل از نظر وضعیت روانی در وضعیتی مناسب قرار دارند و اشتغال آنان مفید است و ایفای نقش های چند گانه و حتی گاهی متضاد توسط آنان برای زنان بیشتر پاداش دهنده است و برای آنان احساس رضایت و عزت نفس فراهم می کند. در تحقیقی که سلیمی، آزاد مرزآبادی، عابدی درزی (1389) در تحقیقی با عنوان بررسی وضعیت سلامت روانی ورابطه آن با فرسودگی شغلی و رضایت از زندگی در کارکنان یک دانشگاه نظامی در سال 1389 به این نتیجه رسیدند که سلامت روانی افراد با رضایت از زندگی آن ها رابطه مثبت معناداری دارد، از نظر آنها عدم رضایت از زندگی با وضعیت سلامتی ضعیف تر، علائم افسردگی، مشکلات شخصیتی، رفتارهای نامناسب بهداشتی و وضعیت ضعیف اجتماعی همبسته است.
نتیجه گیری کلی:
نداشتن شغل ممکن است تنها علت محرومیت اجتماعی در بزرگسالان سن کار باشد. بطور آشکار، آن با درآمد کم مرتبط است. همچنین آن باعث انزوای اجتماعی، ازدست دادن اعتماد به نفس و عزت نفس کم است. عدم اشتغال طولانی با بدتر شدن سلامت روانی و ذهنی مرتبط است و آن ریسک خود کشی و مرگ زود هنگام را افزایش می دهد. به طور معکوس داشتن یک شغل می تواند به کاهش نشانه ها و کاهش استفاده از خدمات و پذیرش کمتر در بیمارستان ها منجر می شود. کار و اشتغال یک معنای ابتدائی برای ارتباط با اجتماعشان و ساختن زندگیشان دارد. آن ها به طور خیلی زیادی نتایج اجتماعی و بالینی طولانی مدت مثبتی را پیش بینی میکند. به طور خلاصه کار برای شما خوب است و محروم بودن از کار برای بهزیستی روانی و ذهنی مضر است (تای، کیندرمن، 2009).
با توجه به یافته های این پژوهش و تحقیقات انجام گرفته در این حوزه می توان نتیجه گرفت که زنان شاغل و زنان غیر شاغل باهم تفاوت دارند. در این پژوهش که به منظور بررسی و مقایسه ی بهزیستی روانشناختی و دلزدگی زناشویی درمعلمان مقطع ابتدائی شهر کرج و زنان غیر شاغل انجام شد، تفاوت های مهمی در خوب بودن از نظر روانشناختی در بین زنان معلم و خانه دار ودر میزان فرسودگی یا کسالت زناشویی زنان شاغل و خانه دار مشاهده شد به صورتی که زنان شاغل از بهزیستی و سلامت روان شناختی بیشتری نسبت به زنان خانه دار برخوردار بودند و دلزدگی زناشویی کمتری نیز داشتند.
معلمی یکی از بهترین مشاغل در جهان است. معلم کسی است که اغلب به دانش اموزان در مدرسه و مذهب و اجتماع کمک می کند. زنان معلم رضایت درونی را در فرآیند آموزش دانش اموزان در یافت می کنند. آنها همچنین خود را به صورت ناصحانی تصور می کنند که دانش آموزان را توصیه و هدایت می کنند (اسریماتی و کیران کومور، 2010).
همچنین نتایج با اهمیتی نیز در این مطالعه بدست آمد که تاییدی بر پژوهش ها و مطالب قبلی در این مورد بود یافته ها رابطه معناداری بین بهزیستی روان شناختی زنان و دلزدگی زناشویی آنها نشان داد به طوریکه با افزایش میزان بهزیستی روان شناختی زنان میزان دلزدگی زناشویی آنها پایین بود؛ یعنی بهزیستی روانشناختی فرد به زندگی زناشویی او ارتباط پیدا می کند و آن را تحت تاثیر قرار می دهد و بر عکس. افراد بهزیست میزان کمتری از دلزدگی را در رابطه زناشویی شان تجربه می کنند. این رابطه در مولفه های آن که شامل خستگی جسمانی و عاطفی و روانی بود نیز به طور معکوسی معنادار بود.